کوپه شماره ٧
Wednesday, August 30, 2006
نقطه اينتر سرخط
ساراي عزيزم از ديروز كه اين نوشتهات را در رنگ اين روزها خواندم به ياد نقطه سر خط گذاشتنهاي خودم افتادم. به راههايي كه تمام نشده به جادهي ديگري ختم شد. به دفترچه هاي ديكتهاي كه اگر نمره اش كم بود به دور مي انداختم و دفتر نو بر مي داشتم. اگر بد خط مي نوشتم مداد تازه بر مي داشتم و نوكش را تيزتر مي كردم. به دفتر نقاشي هايي كه پر از نقاشي هاي نيمه تمام بود. چون نقاشي به دلم نمي نشست سراغ دفترهاي تازه ميرفتم. به خاطراتي كه همراه صداي ضد هوايي و ترس از حمله هوايي پر از دفتر هاي نيمه كاره مشق و ديكته و مدادهاي تا نيمه تراش شده است. به روزهاي بزرگتر شدن كه اگر داستاني به دلم نمي نشست دفتر داستانم را كنار مي گذاشتم و با خودكار و جوهر تازه آبي خودنويس. يا يك بسته جديد كاغذ كلاسور. اين قدر اين موضوع برام جا افتاده بود كه اگر يك بسته كاغذ تازه يا جوهر تازه مي خريدم بايد حتما بايد قصه تازهاي مينوشتم. من هم اين روزها به نقطه سرخط تازهاي فكر ميكنم مثل تو اما براي من گذاشتن اين نقطه سر خط گذاشتن برايم سخت تر از تو ست. خودت مي داني من تازگيها اهل جملههاي بلند و پاراگرافهاي طولاني شدم. انگار با نقطه و اينتر زدن دشمني ديرينه دارم. شايد براي اين كه چند سالي بيشتر از تو كاغذهاي سفيد را پاره كردم. دفترهاي نيمه كاره ام زياد شده. شايد مي ترسم. محافظه كار شدم. ساراي عزيزم مطمئنم صدها خط تازه وجود دارد كه مي تواني نقطه سر خط بگذاري. از ديشب كه نوشته تو را خواندم به اين موضوع بيشتر فكر ميكنم. حالا كه داستانهايم را توي دفتر نمي نويسم شايد يك فايل تازه باز كنم و داستان تازهاي با نقطه سرخطهاي تازه بنويسم. من هم مي خوام اينتر بزنم.
Tuesday, August 29, 2006
بيا آغاز كنيم
به تنهايي مگريز
گهگاه
آن را بجوي و
تحمل كن
و به آرامش خاطر
مجالي ده!
يكديگر را مي آزاريم
بي آن كه بخواهيم،
شايد بهتر آن باشد
كه دست به دست يكديگر دهيم
بي سخني.
دستي گشاده
تنها آن كه بزرگترين جا را
به خود اختصاص نمي دهد
از شادي لبخند بهرهاي مي توان داشت.
آن جا كه جاي كافي براي ديگران دارد
صميمانه تر مي تواند
با ديگران بخندد
با ديگران بگريد
چه مدت لازم بوده است
تا كلمهي عفو
بر زبان جاري شود
تا حركتي اعتماد انگيز
انجام گيرد؟
بيا تا جبران محبتهاي ناكرده كنيم
بيا آغاز كنيم.
فرصتي گران را به دشمن خويي
از كف دادهايم
و كسي نميداند چه قدر فرصت باقي ست
تا جبران گذشته كنيم.
دستم را بگير
گاه آرزو مي كنم زورقي باشم براي تو
تا بدان جا برمت كه ميخواهي زورقي توانا
به تحمل باري كه بر دوش داري،
زورقي كه هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه كه نا آرام باشي
يا متلاطم باشد
دريايي كه در آن ميراند
موطن آدمي را بر هيچ نقشهيي نشاني نيست
موطن آدمي تنها در قلب كساني ست كه
دوستشان ميدارند
خيلي دلم مي خواست اين روزها بنويسم مثل روزهاي دلتنگيهاي هفته قبل اما وقتي داشتم ترجمه شاملو را از اشعار مارگوت بيكل مي خواندم ديدم كه او بهتر از من درباره اين روزها كه كمي بهترم نوشته هرچند كه تو نيستي كاش قبل رفتن نگاهم مي كردم شايد فكر مي كردم عاشقم عزيزم. بخشهايي از چيدن سپيده دم مارگوت بيكل را براي قرض مي گيرم.
Thursday, August 24, 2006
به خاطر همه روزهای زرد شهریوری
برای عزیزترین عزیز
كاري نرفته است
اينك كه پاي رفتنمان نيست
بي تاب و بي توان
يعني كه تاب نيست،
توان نيست
هنگام برگذشتنمان نزديك
ديگر زمان ماندنمان نيست
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان سروقد
حمید مصدق
آزادی
Tuesday, August 22, 2006
جایزه ای بدون مراسم
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
به خاطر تو و همه دوستانی که رفتند این نوشته را از حمید مصدق قرض گرفتم. روحش شاد.
برای شهریور
مرداد هم به پایان رسید اما من باور ندارم روزهای تلخ تمام شده باشد. فردا اولین روز شهریوره اولین روز آخرین ماه فصل گرم. خیلی از ما خاطرات تلخ و شیرینی از شهریور داریم. خاطره تمام شدن روزهای دلخوشی تابستان، خاطره آخرین شب های آرامش، خاطره امتحان تجدیدی و قبول شدن دو ضرب و شاید هم رد شدن ها. خاطره نتیجه کنکور و قبولی و ردی در دانشگاه، یاد روزهای خوش ثبت نام دانشگاه و........ . اول شهریور توی شناسنامه ام یک رنگ دیگه هم داره. من متولد اول آبان سال 53 هستم اما کد شناسایی تولدم در برگه هویتم اول شهریور سال 53 است. 1/6/53 این تاریخی است که سالهاست در جواب تاریخ تولدم می نویسم. با این که می دانم اول شهریور روز تولد واقعیم نیست اما برام یک معنای دیگه داره. معنای تولد تازه، معنای دوباره ساختن. توی شهریور پنج سال پیش دوباره متولد شدم پس باز هم می توانم. هر سال اول شهریور دوباره می شود متولد شد.
فردا اولین روز شهریوره می خوام علی رغم تمام سختی هایی که این چند روز گذشته بار دیگه از نو خودم را آغاز کنم. هر چند این روزها دیگه بریدم و کم آوردم. هرچند که خیلی از دوستانم را دیگر نمی می بینم. روزهایی که دیگر حسین، صنم، هستی و خیلی دیگر از دوستان خوبم نباشند. اما می خوام از اول شهریور یک بار دیگه خودم را بازسازی کنم. نمی دانم شاید بازهم نتوانم در این دوره بی امید به فردا و روزهایی که شاید دوباره تو را هم از دست بدهم اما تلاش خودم را می کنم. حتی تو همراهم نباشی. پس به اولین روز شهریور باز هم سلامی تازه
Sunday, August 20, 2006
28 مرداد 85 شعبان جعفري را كيش و مات كرد

تاريخ بازيهاي خنده دار زياد دارد. زماني كه در سيزده آبان سال 83 عباس عبدي را به جرم همكاري
Saturday, August 19, 2006
ملالی نیست مثلا از سر از گریز ناگزیرها
سلام
سلام دوباره بعد از روزهایی طولانی سلام.
حال این روزهای بدون فضولي هاي گاه بیگاه من در دل خیالت چه خبر؟ روزهاي آخر مردادی خوش مي گذرد؟ از حال من نمي پرسي، اما مي گويم نپرس که خوب نیستم. می دانم نمي خواهي بداني که چرا این روزهای طولانی برایت ننوشتم. اما برایت می گویم. این روزها تمرین می کردم که براي روزهاي كه ديگر تو نمي نویسم چه بايد بكنم. یاد می گرفتم که برای روزهایی بي اميدي كه از آمدنشان مي ترسيدم وموعد آمدنشان رسيده، هراسي نداشته باشم. می دانم برایت اهمیتی ندارد بدانی؛اما برايت مي نويسم. مدت هاست كه مي دانم من هم مثل همه کسانی که در اطراف تو هستند کسانی که هر روز از کنارشان می گذری و چهرهاشان را فراموش مي كني هستم. اما خيال مي كنم كه برايت عزيزم و مي خواهم بنويسم. امروز طاقتم طاق شد. می دانی خسته شدم. خسته خسته. این روزها هر که سری به کوپه می زند دلش می گیرد. خودم می دانم چند وقتي است كه همه خستگی ها و دلتنگی هامو ریختم توی چمدان سیاه و رها کردم توی کوپه. انگار این روزهای بد تمامی ندارد. روزهای ناامیدی و بی فردایی، روزهای تلخی که می گذرد و بی هدف شنبه تا جمعه طی می شود و تنها چیزی که جلوي ما پرپر مي زند ثانیه های زندگی ما است. می دانی نازنین این روزها روزهای خوبی نیست از من نخواه که تلخ و سیاه و دلگیر ننویسم. این جا تنها جایی است که می توانم فریاد بزنم. تنها جایی که بخشی از خودم باشم خود بدون نقابم. می دانی تحمل این روزها از توان من خارج است. نمی توانم ببینم کودکی را که چندین سال تر و خشکش کردیم دارد از دست می رود. نمی توانم ببینم دوستانی را که ماهها با آن ها زندگی کردم و جزیی از خانواده ام شده اند را نداشته باشم. تصورم از فردا تاریک است. باور کن امروز که از بیرون آمدم زیر نقاب رنگی که به چهره ام زده بود شکسته بودم. زمانی که آن رنگ ها را از صورتم شستم و خود خودم را دیدم بغض چند روزه ام شکست. نمی توانم ساکت باشم و ببینم که کسانی که بد و خوب با هم روزهای تلخ و شیرینی را به شب رسانیدیم را نبینم. دیگر حتی نمی توانم صورتک خنده بزنم. این روزها به خودم خیلی فکر می کنم. به پنج سال پیش که روزهای بدتر از این را داشتم. روزهای بی فردا، روزهای بدون امید می خواهم باور کنم من آدم پنج سال پیش نیستم اما به خودم که فکر می کنم می بینم امروز چه کاری از دستم بر می آید که می توانم انجام دهم، باور ندارم کاری از من بر آید. باور ندارم بتوانم این بار به راحتی از خیلی چیزها دل بکنم. باور ندارم که می شود دوباره از نو می توان آغاز کرد. باور ندارم که دیگر کاری از دست من بر آید. می دانی این مدتی که تلاش می کردم برای فراموش کردن فکر می کردم که می شود به راحتی از خیلی چیزها گذشت اما دارم می بینم هر که می رود بخشی از وجودمان را با خود می برد. فهمیدم تو اگر نباشی بخش بزرگی نخواهد بود. باور ندارم بتوانم بدون کسانی که با آن ها مدتی است همه لحظاتم را پر کردم؛ بدون چیزهایی که لحظه لحظه های این سال ها به خاطرشان مبارزه کردم و بدون تو می توان از نو شروع کرد اما انگار باید پذیرفت که که از این روزها گریز نیست. باز هم تلخ و بغض آلود شد. بیگانه دوست داشتنی من از من نخواه که تلخ ننویسم. روزهای خوبی نیست. برای عبور از روزهای گریز ناپذیر شاید دیگر در این جا ننویسم. شاید هم دیگر برای تو ننویسم. شاید هم از کوپه پیاده شوم.
نمی دانم. باز هم از نو می نویسم
سلام حال ما خوب نیست از از دست دادن دلبستگی ها و تکه هایی از وجودمان خسته و دلگیریم. ملالی هست از ناگزيري شاید برای همیشه شاید هم تا فردا خداحافظ
روزنه هاي اتاق آبي هستي
مرداد تب دار
صلات ظهر آخرين روزهاي مرداد؛ هوا هنوز گرم و تبدار است. اين جا انتهاي خيابان كاخ مانند همه شهر همچنان شلوغ و پر از رفت و آمد و هياهوست. در انتهاي خيابان پيش از رسيدن به گارد فلزي كاخ رياست جمهوري سابق كاشي ده همچنان مانده. چشمانم را مي بندم و خيال مي كنم تا كاشي ده 53 سال پيش رفته ام بي هراس نبودن تو و روزهاي آينده.
خیابان های شهر آبستن حوادث مهمی است. پیرمرد در كاشي ده خيابان كاخ به ظاهر آرام است. اما می داند مانند دو سال گذشته حادثه ای در کمین است. سربند سه روز گذشته که آن افسر ارتش نامه عزل او را با آن وضعیت به در خانه آورد می دانست واقعه همان جا ختم نمی شود. از دیروز علی رغم اصرار همه به کاخ نخست وزیری نرفته بود. نمی دانست چرا از لحظه ای که خبر رفتن شاه را شنیده بود می دانست این وضع ادامه نخواهد داشت. می دانست آنانی که او را به چنین فراری تشویق کرده اند ساکت نخواهند ماند. این را به آن اتاشه سیاسی آمريكايي که دو روز پیش بعد از کودتای نافرجام آمده بود هم گفته بود:« نهضت ملى ايران تصميم دارد كه در قدرت باقى بماند و تا آخرين نفر اگر هم تانك هاى انگليس و آمريكا از روى نعش شان بگذرد مقاومت نمايند.»اما باور ساده ای مي گفت اين بار با نوبه هاي ديگر تفاوت مي كرد. خانم آرام مثل باد از اتاقي به اتاق ديگر مي رفت اما او هم مي دانست كه زمان ماندنشان در كاشي شماره ده خيابان كاخ به اندازه يك لحظه است. راديو را باز كرد. صداي بوق و كرناي اوباش تهران از درون راديو مي آمد. سرش به تلخي تكان داد و راديو را خاموش كرد. با صداي در خانم از جا پريد. ياران چند ساله اخير بودند كه از حصار سربازان فدايي وطن گذشته بودند. شايگان آرام، حسيبي ، معظمي، نريمان راه گشا و سيد حسين مانند هميشه جوشي و پر حرارت. همه مي خواستند كه او كاشي ده خيابان را ترك كند.چگونه مي توانست. در چهل و هفت سال گذشته هميشه در صف مقدم نبرد بود. از زماني كه شانزده ساله بود و در آن هنگامه قلب الاسد 1285 خورشيدي برروي گنبد فيروزهاي مسجد سپهسالار از خانه ملت دفاع كرده بود. مانند زماني كه نسب خانوادگي خود را با دايي فرمانفرما فراموش كرده بود و مادرش خانم نجم السلطنه به طعنه گفته بود خان داداش مگر نصرت الدوله به فرمان شما هست كه مصدق السلطنه باشد. نمي دانست چرا دائما صداي عارف قزويني در گوشش مي پيچد. ياد روزهايي افتاد كه همپاي سيد حسن مقابل قرار داد ايستاده بود. صداي آخوند اصفهاني با محمد تقي خان در گوشش مي پيچيد. نريمان مي گفت آقا اين ها حكم فوج سيلاخوري و قزاق عصر مشروطه را دارند. سيد حسين هم مي گفت اين جماعت بي سرو پا تنها سر شما را مي خواهند.
ماشيني از كنارم مي گذرد. ياد ماشين او مي افتم كه پاي همين ديوار به آتش كشيدند. وقتي اوباش حصار باقي مانده از همراهان صديق را مي شكستند و خانه او را غارت مي كردند؛ بغضي گلويش را فشرد. ياد روزهاي پر تشنج مجلس شانزدهم افتاد روزهايي كه او و يارانش شب را در مجلس مي خوابيدند تا طلاي سياه را از چنگ استعمار پير خارج كنند. ياد روزهاي دادگاه لاهه و تلاش او و مكي و فاطمي در احقاق حق ايران. اما خسته بود. خسته از روزهاي دو سال گذشته
صداها در هم مي پيچيد شب آبستن در راه بود. هر لحظه اخبار ناگواريي مي شنيد. خانه اش به آتش كشيده شده بود. جان همراهانش در خطر بود. باورش سخت بود در حالي كه با متانت آن چه را كه از خودش باقي مانده بود را از خانه مهندس معظمي بيرون مي كشيد در دل گفت بايد رفت تا فردا سكوت كرد. فردا پاسخ اين روزها را خواهيم داد. فردا درباره ما و آن چه ما كرديم قضاوت مي كند. تنها جرم من ملي كردن نفت بود. جرم من عشق به وطنم بود. وطني كه هنوز حاضرم به پايايش جان دهم.»
ديوار خانه سنگين از بار روزهاي تلخ مرداد آن سالهاست. امروز هم روزهاي آخر مرداد است و تاريخ پاسخ او را داده است. در گوشم مي پيچد:« وطنم درودی از من به تو و به عاشقانت/ که سپردمت به پیکت به نسیم مهربانت/ من اگر سروده باشم وطنم تو شعر نابی/ من اگر ستاره باشم وطنم تو آفتابی/ وطنم که شعر حافظ شده وصله تن تو/ که شکفته شعر سعدی به بهار دامن/
Thursday, August 17, 2006
Unforgiving
سلام
شاید سخت ترین پیچ ها برای یک نویسنده یا ناقد زمانی باشد که از او بخواهند درباره دل نوشته های دیگری نظر بدهد. هم اینگونه است آنچه درباره نوشته ی اخیر شما می توان گفت و شنید.
خیلی از ما وقتی برای خودمان می نویسیم تلاش می کنیم نقاب هایمان را برداریم و بزنیم به دنده ی سادگی. درستش هم همین است ما خیلی جاها باید نقاب هامان را برداریم . این موضوع خیلی به روح و روان آدم ها هم بستگی ندارد. یعنی دارد اما همه اش نیست. "سوزان سونتاگ" جایی گفته است جوامع عقب مانده آن وقتی به توسعه می رسند که از 10 نقابشان دست کم 7 تا را بردارند. حالا خیلی پرت نیفتیم این رویه در نوشته ی شما اولین چیزی است که لااقل چون منی در نگاه نخست به آن می رسم.
اما امان از نوستالژی که بد گزندی است به زندگی حال. آن هم مردمان ما که هر روزشان بدتر از روز قبل است. یعنی هر چه به پشت سر می نگریم روزهایمان به چشم قشنگ تر می آید. خوب تو هم مثل خیلی ها حق داری دل تنگ روزهای گذشته ی دکه ی روزنامه فروشی "حسین آقا" و طبقه ی چندم تالار وحدت و سرمای بهمن ماه جشنواره فجر بشوی. درست گفته ای ما روزهایمان آنقدر نکبت و لکنتی شده که چه حالی می دهد فکر کردن به همان نیمچه سختی هایی که برای رسیدن به علاقه مان در می کردیم. خوب گفته ای من هم که فکر می کنم قبل ها آدم تر بودم . تازه خیلی چیزهای دیگر هم بود. فوتبال بازی کردن توی کوچه و عشق بازی کودکانه با دختر همسایه و بوسیدنش در خفا وقتی که از شرمش گونه هایش گل می انداخت. مگر چند سالمان بود.
اما امروز دیگر حتی از دل تنگی ها حرف زدن کار جالبی نیست . دست کم برای همه ی آنها که دلشان پوسیده از کسالت و ملال و حرف هایی مثل آنچه روزها و شب ها با خود تکرار می کنند.
بله آنقدر فراموشمان کرده اند که دلشان هم برای ما تنگ نمی شود . ما دلمان برای خودمان و روزهای رفته مان تنگ می شود و هیچ کس ما را نمی بخشد. خانم "فرزانه ابراهیم زاده" همه ما نا بخشوده ایم. این چیزی است که فرآیند نوستالژیای انسان قرن بیست و یکمی ایران را تشکیل می دهد.
با احترام
Tuesday, August 15, 2006
یک عکس نه صدها عکس
Monday, August 14, 2006
هدیه ای برای سالگرد
کدوم یکی از ما ، راستی کدوم یکی از ما می تونستیم جواب زن جوانی را که می تونست امشب همین امشب توی سومین سالگرد آغاز زندگی مشترکش در کنار همسرش باشه و به جای این که جایزه ای رو که به یاد او گرفته بود را در دست داشته باشه، هدیه ولو کوچک به یاد 22 مرداد سه سال پیش رو لمس کنه؟ واقعا کدوم یکی از هر کدوم از ما خبرنگارای حوزه فرهنگ و هنر که از صبح امروز تمام فکر و ذکرمان توی این خلاصه بود که امروز چه خبری می شود نوشت و برای فردا چه باید کرد و بعد از ساعت کاری آمده بودیم تا در گردهم آیی با تمام دغدغه هایی که برای کسب یک لقمه نان قلممان شرکت کنیم می توانستیم برای لحظه ای جای خالی مردانی را که یک روز سرد با پروازی بی بازگشت خودشان خبر ساز شدند را در روزهای بی خبری برای خانواده هایشان پر کنیم. همسر صادق نیلی خبرنگار خبرگزاری فارس که با پرواز تلخ C130 رفت و بازنگشت امشب نکته ای را به یاد همه ما انداخت که فاصله بودن و نبودن های ما یک دم است. لحظه ای برای سلام و لحظه ای برای وداع. امشب هیچ کس جوابی برای زن جوانی که سالگرد ازدواجش را امشب در خانه ای خالی با یاد مردش با هدایایی برای مرد از دست رفته اش دریافت کرده بود نداشت.
Sunday, August 13, 2006
اين خاطرهاي از روزهاي خوب و آفتابي سالها پيش است
بگذريم. اين ها را گفتم تا به خودم يادآوري كنم آن روزها سر كوچه خونهما توي خيابان ولي عصر يك دكه روزنامه فروشي حسين آقا بود. مرد دوست داشتني كه بعد از مدتها با نگه داشتن انواع مجلات ورزشي و سينمايي براي من مشكل دير رفتن و بردن مجله به مدرسه را حل كرد. سهميه آن روزهاي من هر روز يك مجله ورزشي بود. من آرشيو خيلي مجلات را دارم. از شماره صفر مجله سينما تا شماره 102 يا 103 آن را به طور كامل، شمارههاي كامل مجله دنياي ورزشي در فاصله سالهاي 68 تا 72، هفته نامه هدف، حوادث، سه سال ماهنامه گزارش فيلم. تازه سالهاي بعد كه روزنامهها به بركت دوران اصلاحات آمد تمام روزنامههاي مرحومي كه امروز خاطرهاشان مانده است مانند صبح امروز، زن، فتح، خرداد، بهار، سلام، پيام امروز، بيان را از همان دكه روزنامه فروشي كنار قنادي بامداد كه امروز تنها يادگارش نئون كهنه و كثيف و ساختمان در حال فرو ريختهاش مانده است، خريدم. هنوز هم حسين آقا و دكه روزنامه فروشياش كه اين روزها به خاطر روزنامههاي چند رنگ رنگي شده هست اما من ديگر روزنامه و مجله نميخوانم. حالا من خبرنگارم ـ البته فكر ميكنم ـ هر روز در كوران خبر هستم. هر روز صدها خبر را ميخوانم. خودم خبر مينويسم. امروز هنوز دكه حسين آقا برپا ست هر چند كه جابهجا شده و آمده كمي اين طرفتر. اما ديگر براي خريدن روزنامه نميروم تنها سلام و عليك و احوالپرسي و احيانا روزنامه بابا را بگيرم. امروز اينترنت دارم . سهميه خبرنگاران با جاي ويژه در سينماي مطبوعات و جاي مخصوص در تئاتر دارم اما خيلي با خودم كلنجار ميروم كه بروم يك كار نمايشي را ببينم. نه اين كه كارهاي تئاتر خوب نيست. هر چند خوشبختانه هنوز هنرمندان و تئاترهاي خوب عليرغم تمام سختيها نمايش به صحنه ميبرند. هنوز هم ميشود براي ديدن نمايش فنز، مجلس شبيه در ذكر مصائب ... يا هر كار ديگري ميتوان صف ايستاد. اما روزنامه خواندن و .......... اين روزها دلمان خوش است به ماهواره و اينترنت و روزنامههاي رنگي اما خواندن دزدكي مجلهاي كه به سختي خريده حال ديگري دارد.
Friday, August 11, 2006
تاریخ
Wednesday, August 09, 2006
ياد روزهاي پنج سال رفته
سلام. اين سلام براي تو نيست. تويي كه هيچ وقت اين نوشتهها را نميخواني. اين سلام سلامي است بعد از پنج سال است به خاطرهاي گذشته و رها شده در باد. سلام عزيز روزهاي دور و ديرم. سلام. باز هم 18 مرداد رسيد و آن روز تلخ كه براي من خاطره شدي. باورت مي شود. چهار سال گذشت و من نه دق كردم، نه افسرده شدم و نه ... پنج سال گذشت و باز مرداد از نيمه گذشت و من باز به خاطره تلخ آن روز آخر فكر مي كنم. آن روزي كه فردايش تو نبودي. همان روزي كه رفتي و ديگر نماندي. از ديروز كه باز به ديدار يادگاري كه از تو برايم مانده آمدم پرم از خاطره روز آخر، پرم از روزهاي تب و نداشتن تو، پرم از ......... كاش مي دانستي در اين پنج سال چقدر ياد و جايت در زندگي من خالي بود. ديروز كه به ديدارت آمدم ديدي كه هنوز هم جايي ميان قلبم خالي است. جايي كه تو آن را با خود به فراموشي بردي. ديروز مثل چند سال گذشتههاي حرف نگفته زياد داشتم. شايد بيشتر از سالهاي قبل اما باز هم حرف ها را پشت آن سنگي خاكستري ياد تو و باز حرف هاي گفته را تكرار كردم. باز گفتم كه جاي تو خالي، حال همه ما خوب است اما تو باور نكن. امروز باز زندگي از نو آغاز خواهد شد باز بدون تو و بدون خاطره پنج سال گذشته.
Tuesday, August 08, 2006
رنگ این روزهای سارا
سارا امت علی همکارم که توی خبرگزاری کنار دست من می نشیند هم از دیروز رسما به جمع وبلاگر ها پیوسته و با وبلاگـ« رنگ این روزهای من آ»مده. علی رغم همه اختلافی که من و سارا در مورد کنار هم نشستن داریم ـ البته این یک شوخی بین ما ست و همش هم از این است که من دوست دارم روی صندلی بلند بنشینم و سارا از صندلی کوتاه خوشش می آد. من وقتی خبر می گیرم تا تنظیم کنم یک دفعه ممکنه تمام میز روخارج از محدوده خودم پر از کاغذ کنم. بگذریم از زمان هایی که قراره به مناسبتی مطلب بنویسم. مثل همین ایام اخیرکه داشتیم ویژه نامه مشروطه کار می کردیم ـ بگذریم. سارا خبرنگار خیلی خوبیه. من نثرشو دوستم دارم و خیلی ازش ایده می گیرم. مطئنم توی وبلاگشم مطالب خواندنی زیاد داره.
روز خبر

راستی یادم رفت بگم. امروز روز خبرنگاره و خیلی از دوستان ما که سال های قبل بودن و امسال نیستن باید باشیم. به پرواز C130 اونایی که رفتن. به یاد خبرنگارایی که روی دیوار خاکستری سلول علامت روزها رو می زنن. به یاد مانا و مهرداد قاسمفر و دوستانی که رفتن .......... به یاد روزنامه های ناکاممون از صبح امروز و سلام تا ایران
Monday, August 07, 2006
روزهاي هراس
سلام
سلام شادماني بيسبب. اين روزها آن قدر آوار كار بر سرم بود كه وقت نكردم با تو حرف بزنم. قطعا خيلي از اين بابت ناراحت نيستي، مي دانم؛ بگذريم. كمر مرداد هم شكست اما با اين همه روزهايي كه اصلا خوب نيست در پيش است. فردا روز خبرنگار است. هنوز بعد از چهار پنج سال نميدانم خبرنگار هستم يا نه. هنوز مطمئن نيستم به جايگاه خبرنگاري رسيدهام يا نه؟ در هر صورت فردا روزي به نام خبرنگار است. روزي براي همه دوستاني كه در اطراف من هستند و اين روزها روزهاي خوبي را نميگذرانند. روزهاي بدي مثل پارسال، پيرارسال و ... . انگار آوار روزهاي بدي كه از سال گذشته منتظرش بوديم به سرمان ريخت. باز جو ناامني و بياعتمادي همه جا را گرفته. نازنينم نميدانم تا چه مدت ديگري ميتوانيم دوام بياوريم. فعلا كه همه چيز بد است. ناامني شغلي، ناامني روحي، ناامني آيندهاي بيتامين، ناامني زنده بودن و ناامني و ناامني...... اين روزها واقعا نميدانيم فردا چه حادثهاي رخ ميدهد. فردا كه از خواب بلند ميشويم كدام يك از همراهانمان نيست. اين روزهاي گرم مردادي مثل برهوت شده است. اين روزها آسمان صاف است اما دل ما صاف نيست. انگار هيچ كس صادق نيست. همه دارند دروغ ميگويند. در يك وضعيت الاكلنگي مزخرف گير كردهايم. شايد به دليل اين است كه ما زياده روي كرديم. پاي از گليم خودمان فراتر گذاشتيم. روزهاي آينده تاريك و سياه است. مثل همه روزهاي پشت سرمان. عزيز دلم اين روزها روزهاي خوبي نيست. نميدانم پايان اين مرداد لعنتي برسد تو هستي يا نه. نميدانم سال ديگر هم ميتوانم روز خبرنگار را به همكاران تبريك بگوييم يا نه. روزها روزهاي خوبي نيست. روزهاي سراسر ناامني و هراس نبودن فردا است. اين روزها آسمان صاف است اما هراس فردا آن را تيره كرده. با روزهايي كه مي آيند و مي روند چه كنيم. با اين كه تويي كه هيچ وقت نبودي باز هم نباشي چه كنيم. اين روزها روزهاي دلتنگي و دلواپسي است. قول داده بودم ديگر تاريك ننويسم. به خودم گفته بودم اين روزهاي آخر با تو بودن تلخ نباشم. اما باز هم نشد. ميخواهم دوباره از اول آغاز كنم.
سلام عزيزم. روز همه دوستانت مبارك حال ما خوب است ملالي نيست جز هراس فردا از كم شدن من و تو و ما
Sunday, August 06, 2006
روزهاي بدور از شرط مشروط
بالاخره يكصدمين سالروز امضاي فرمان مشروطه با همه جشن ها و مراسم برنامهها گذشت. البته هنوز برخي از برنامه ها به پايان نرسيده است. من در اين دو روز به خاطر پوشش همايش داخل مجلس به خانه ملت رفته بودم. نكات خيلي مهمي را از اين همايش دو روزه گرفتم. اول اين كه نفهميدم اين همايش جشن يكصد سالگي مشروطه بود يا عزاداري. اين كه بالاخره اين مشروطه خوب است يا بد. البته من اين را مي دانم اما ظاهرا برگزار كنندگان اين همايش پاسخ درستي نداشتند. شايد اگر نام همايش بزرگداشت يكصدمين سالگرد صدور فرمان مشروطه مشروعه توسط شيخ فضلالله نوري اسمش درست تر بود. در اين دو روز شايد بيشتر از 20 سخنراني را شنيدم. اما در اين دو روز تنها يك نفر تنها يك نفر نظر مخالف داد. آن هم لطف الله آجداني بود كه هنوز پايش به صندليش نرسيده بود كه دبير همايش كه تكيه بر جايگاه رئيس خانه ملت زده بود صحبت هايش را با ياد شيخ شهيد نقد كرد و در نقد توصيفي كه آجوداني از پيشروان تجدد طلب در ايران به ويژه ميرزا صالح شيرازي و ابوالحسن خان ايلچي گفت:« ما اصلا نمي خواهم به خاندان ايلچي و رابطه آن ها با لابيهاي صهيونيستي اشاره كنم؟! » نمي خواهم به اين سئوال را مطرح كنم كه لابيهاي صهيونيستي حدود سالهاي آخر قرن نوزدهم و 1900 تشكيل شد و اين چه ربطي به سال حدود سالهاي 1815 به بعد دارد؟
يكي ديگر از سخنراني هاي قابل تامل سخنراني صبح امروز رسول جعفريان استاد پژوهشگاه علوم انساني درباره عقايد آقا صادق تبريزي از علماي ضد مشروطه بود. من البته پيش از اين يكي از رسالات اين عالم تبريزي كه امروز به عنوان يكي از سران مشروطه خواه تبريز بود را خوانده بودم. اول هم كه ناطق به عنوان يكي از مشروطه سازان نام برده شد تعجب كردم. اين تعجب هرچه مي گذشت بيشتر شد. چون به شهادت تاريخ و رسالههاي آقا صادق تبريزي يكي از تندروترين علماي ضد مشروطه بود كه در جاهاي از آشيخ فضل الله نوري كه در آخر رسالهاش ثابت مي كند به ضرورت عقل و شرع حكومت مستبده افضل از حكومت مشروطه است و نهايتا دعا به جان محمد علي شاه مي كند تند رو تر است. اين عالم تبريزي اصلا معتقد است كه به هيچ عنوان مشروطه يك حكومت ديني نيست و شما باهيچ وسيلهاي نميتوانيد آن را ولو به صورت مشروعه به اصول اسلامي در آورديد. او حتي معتقد است مشروطه را نمي توان به عنوان امر به معروف و نهي از منكر مطرح كنيد. چون حكومت مشروطه به هر وجهي حكومت فاسدي است. جالب اين جا بود كه در جاي جاي اين سخنراني توصيه مي شد كه آثار آقا صادق تبريزي را بازخواني و تعمق كنند؟! واقعا عجيب بود ما داشتيم صد سالگي حكومتي را جشن مي گرفتيم كه به ديد يكي از كساني كه در يادمان آن ستايش شد حكومت مفسد و فاسدي بود كه نويسندگان و روشنفكران غرب زده آن را علم كردند. خيلي حرفهاي ديگر هم بود اما باشد براي دم و گفتار ديگر. شايد براي سده بعدي مشروطه در خانه ملتي با معماري نا آشنا، خشن؛ مردانه و بدور از المان هاي ايراني.
Saturday, August 05, 2006
مام مشروطه
من هم تصویری از این زن که می توانست مادرم یا مادربرزگم باشد دارم برای همه مادران مشروطه و برای مشروطه و صدسالگیش
مام مشروطه
پيچه را انداخت و مقابل آیینه ایستاد. از میان دريچه كوچك و توري که دنیای او بود، موجود سياهي را دید كه تنها سفيدي پیکرش حايلی میان صورت و چشمانش و نور خورشيد شده بود . چيزي در وجودش تكان خورد. حس شيريني وجودش را فرا گرفت دستش را روي شكمش كشيد زير دستش باز تكان خورد . در خيالش كسي گفت :«بايد رفت حتي اگر تو و همه دنيا راضي نباشيد.» چرخي در اتاق زد انگار ديگر به آنجا برنمي گشت . همه چيز سرجايش بود. خواست از اتاق خارج برود كه يادش آمد چيزي را فراموش كرده است. بازگشت و به طرف صندوق رفت . كليدش را از ميان كيسه ميان گردنش در آورد قفلش را باز كرد. صندوق يادگار مادر بزرگش بود. آنهم يادگار مادرش. ياد صندوق هنوز بوي او را مي داد.لحظه اي ترديد كرد: اگر او آنجا بود چه مي گفت ؟ حتما مي گفت :" زن ضعيفه را چه به اين كه بي مرد برود بيرون خانه.آنهم در اين دوره كه قيامت برپا شده است ." اما او بايد مي رفت گريزي از اين رفتن نبود . کاغذهای ممنوعه ای که مردش به خانه آورده و برایش خوانده بود را در ميان صندوق جابجا كرد . دستش به پارچه سبزي خورد چيزي كه دنبالش بود را يافت. پارچه را برداشت و تاي آن را گشود و آن چه ميانش پنهان بود در آورد . سردي فلز لرزش خفيفي در بدنش به وجود آورد. ششلول روسي يادگار پدر بزرگ سالها بود كه آن را پنهان كرده بود چند تير داشت. مي دانست چگونه مي شود از آن استفاده كرد. چشمانش را دمي بست و آن فلز سرد را لمس كرد باز ديد ميان ميدان بزرگ محشري بزرگ برپا است فقط آتش و خون بود. ميان ميدان ناگهان آتشي زبانه كشيد. آتشي كه بالا مي رفت. « زنی با نقاب نماز خوف می خواند؛ مردی که به صدای بلند نعره می زد یا مرگ یا مشروطه.» باز ديد دارد بند بند وجودش را از هم جدا مي كند. باز ضربه اي به ديواره شكمش خورد . چشمانش را باز كرد از روزي كه مردش رفته بود و باز نگشته بود هرگاه كه چشمش را مي بست اين صحنه را مي ديد نمي دانست تعبير آن چيست . دوباره پارچه را پيچيد و درون پاكت آستينش گذاشت .
خيابان ناصري شلوغ و پر رفت آمد بود اما نه مثل هميشه شهر حالتي عادي نداشت. مانند آنروزهايي بود كه آقا از نجف حكم به حرمت توتون و تنباكو داده بود. يادش افتاد آن روز مادرش بعد از شكستن قليان هاي خانه برخلاف هميشه چاقچورش را پوشيد و با هم از خانه بيرون آمدند . مردم در همين خيابان ناصري پاي ديوار ارگ زير عمارت شمس العماره جمع شدند و از شاه خواستند تا انحصار تنباكو را از دست اجنبي بگيرد. بخاطرش آمد او و مادرش همراه زنان زيادي راه باب همايون تا سنگلج را رفتند و پشت خانه مجتهد آشتياني تجمع كردند و گفتند :" اگر آقا از تهران رود آنها هم بدنبالش تا عتبات مي روند ." آن روز را به خاطر داشت . نفس كشيدن در هواي بيرون از چهارديواري خانه چقدر خوب بود.
همه به سمتي مي دويدند صداي توپ و تير مي آمد. چند روز بود كه مدام اين صداي شوم به گوش مي رسيد ياد روزهايي افتاد كه مردم با سيدين همراه شدند و به خيابانها ريختند . همه يك صدا به دنبال مشروطه بودند . مشروطه چه لفظ زيباي بود . آن روزها حتي در ميهماني ها نام مشروطه تكرار مي شد . مي دانست مشروطه يعني قانون يعني همه حق دارند هم زن هم مرد به يك نسبت حق دارند ." مشروطه این است که من ترسی جز قانون نداشته باشم. قانون احترام من، شمشیر من و سپر من است" اين را مردش گفته بود كه امروز پي يافتنش به اينجا آمده بود . او اين حرفها را از لاي كاغذ هاي كه به خانه مي آورد مي خواند . يا آن روزهايي كه زنان در كنار مردان علي رغم نداشتن حق راي براي حفظ مشروطه از بذل جان و مال دريغ نمي كردند.
نزديك شمس العماره كه رسيد مردم زيادي را ديد كه به بالاي آن نگاه مي كنند مسير نگاهشان را دنبال كرد. بيرق سه رنگ ايران را ديد كه پاره پاره بود. شنيد چند روز پيشتر ، پيش از آن روز شوم غروب ناگهان كلاغان به جان بيرق افتادند و آن را هزار تكه كردند.چشمان شير را در آورده بودند . باز موجود درونش تكان خورد . انگار به شكمش چنگ مي زد.
صداي مردان را مي شنيد كه پچ پچ مي كردند . كسي مي گفت :" شاه در باغشاه نشسته و دست لياخوف را باز گذاشته تا هر كاري مي خواهد بكند." ديگري نجوا كرد : دارلشوري را با خاك يكسان كردند. توپ و شرانبل روسي بود. حالا مي خواهند به سراغ "خانه هاي مشروطه خواهان بروند. آنجا را خراب و غارت كنند." صداي ديگر گفت :" سه روز است كه نماينده هاي ملت وعلماي دين در حبس ممدلي شاهند و خدا مي داند چه به سرشان مي آيد." مرد ديگري گفت:" شاه فرمان داده به هيچ كس رحم نكنيد مگر نشنيديد خانه ظهيرالدوله هم ويران شده است . شاه حتي به خانه عمه خودش هم رحم نكرده است از رعيت مي ترسد. شنيدم ملكه ايران دختر شاه شهيد بام به بام با يكتا پيرهن مي گريخت تا جانش را از دست برادرزاده رعنايش نجات دهد." كسي نفس زنان گفت: "خبر را شنيديد ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان در زنجير كردند." ديگري گفت: "كجايي برادر نشنيدي آن دو را همراه با چند تن ديگر از مشروطه چي ها در باغشاه به وضع فجيعي مقتول كردند." كسي گفت:" گروه ديگري را با غل و زنجير قزاق ها آوردند." مشروطه خواهان زيادي در غل و زنجير بودند . انگار محشر كبري برپا شده بود .كسي ناله كرد و ديگري امام غائب را به كمك طلبيد. آب سردي بر سرش ريختند. موجود درونش ديگر قرار نداشت انگار مي خواست شكمش را پاره كند . دلش آشوب بود. به كنار ديوار رفت و دستش را به ديوار گرفت و با دست ديگرش سعي كرد آن موجود را ساكت كند. اما او آرام نمي شد كسي گفت:"اين ضعيفه رو ببينيد." ديگري گفت:" آخه حالا كه مرداش امنيت ندارند و فوج سيلاخوري و قزاق به پير و جوون رحم نمي كنند تو خيابون چه مي كني." صدايي گفت:"باجي برو خونه ات تو ميدان بهارستان خودم ديدم چه بلايي به سر ناموس مردم آوردند . عدل مظفر را كنده بودند و به سر مردم مي زدند. آخه اينا بي دين و ايمونن. اگه ايمون داشتند سيد اولاد پيغمبر آسيد محمد و آسيد عبدالله را اونطور به خفت به بند نمي كشدند." سعي كرد آرامش خود را حفظ كند . بي توجه به حرفهاي ديگران به سمتي براه افتاد . چشمانش دود و آتش و خون مي ديد . بايد مردش را مي يافت. نبايد وقت را از دست مي داد بي او نبايد باز مي گشت.
سر خيابان ناصري چشمش به تابلوي مدرسه مباركه افتاد " مدرسه مباركه دارلفنون " مردش از بارها از اينجا گفته بود. چقدر دلش مي خواست داخل آنجا برود اما افسوس كه زن بود. مردش مي گفت: "در دارلفنون به ما آموختند هر آدمي چيزي به گردنش است بنام حق يعني اگر من حق دارم در درس بخوانم بقيه هم حق دارند . مشروطه را احقاق اين حق است . همه ما بايد براي بدست آوردن اين مبارزه كنيم مرد و زن ندارد."
جلوتر رفت و از پس دريچه جلوي چشمش نگاه کرد. اینجا ميدان توپخانه نبود محشر کبری بود. فكر كرد حتما اينجا آخر دنيا است . باز آن صحنه جلوي چشمش آمد اما اينبار خواب نبود بيدار بود . ميانه ميدان كسي ايستاده بود و با شور حرف مي زد. جلوتر رفت حالا بهتر مي ديد. انگار مي شناختش آن سو تر از آن مرد چوبه هاي اعدام برپا بود. انگار هزارهزار چوبه اعدام كه بر سر هركدام مردي باد مي خورد . اينجا و اين ميدان روز عاشورا را بيادش مي آورد. نه نمايشي كه هرساله عاشورا جلوي بازار مي ديد يك معركه واقعي صداي ضجه زنان، فرياد مردان ، خنده كريه سواراني كه با زباني بيگانه حرف مي زدند. مردي را ديد سوار بر اسب سر مردي را به دست داشت . از خرخره اش خون مي چكيد. دوباره دلش آشوب شد تحمل ديدن اينهمه قصاوت را نداشت. موجود درونش به در و ديوار مي زد . صداي مرد را شنيد كه مي گفت:" اين توفيق الهي است كه توانستيم تخم فساد را در درون خفه كنيم و اين پديده نوظهور كه از كافرستان آمده را ريشه كن كنيم . بايد دعا كرد به جان شاه جوانبخت كه اين غائله را ختم كرد." نگاه زن به سمت چوبه هاي دار رفت چهره اي آشنا را ديد مردش بر سر دار ديد . دنيا تيره و تار بود چشمان مرد رو به آسمان بود . باورش نمي شد . به سمت چوبه دار رفت . كسي در ذهنش گفت:"به چه جرمي؟" صداي شوم آن مرد دوباره گوشش را پر كرد:« اين ها به خيال خود مي خواهند در كار خداوند متعال هم فضولي كنند و قانون بگذارند . قانون گذاري خاص خداوند است و هيچ بني بشري نمي تواند در اين مقوله دخالت كند . در آن ظلالت نامه اي كه بنام مشروطه دادند و نام قانون بر آن گذاشتند هزار مفسده گنجاندند . از جمله كلمه« قبيحه آزادي ». مگر نه اين كه ما رعيت پادشاهيم بگو شما را چه به اين غلط ها . در آن ورقه ضاله نوشتند اهالي مملكت ايران در مقابل قانون متساوي الحقوق هستند. آقا اين كفر نيست . يعني. شما عقلتان به قانون گذاري مي رسيد كه نعوذبالله جاي حضرت باريتعالي بوديد. نه در مقام بنده خاكسار اين چه قانوني است كه همه را با هم مساوي مي داند. يعني من و ضعيفه و نوكر سياه و آن مجنوني كه دم دروازه گدايي يكسانيم ياللعجب همين الان همين بس نيست كه ضعيفه ها هم مشروطه چي شدند . حتما پس فردا مي خواهند كه مدرسه بروند و علم بياموزند. .... .»ديگر موجود درونش تنها در تلاطم نبود . دستش را در پاكت آستينش برد . پارچه سبز را لمس كرد. مرد داشت مي گفت: « آقایان این حکم علما است که بر زبان من جاری است. از این ÷س مشروطه چي كافر است ، دم « خونش » مباح ، زنش حرام ، مالش حلال است . هركدام از شما هرچه مشروطه چي بكشيد صوابش در كارنامه عملتان مي رود." ديگر توان تحملش نبود. ناگهان صدايي در ميان آن همه صدا در گوشش پيچيد و باز صداي ديگر و دوباره ... . سكوتي مرگبار ميدان توپخانه را پر كرد . صداي خودش را شنيد كه سكوت را شكسته بود:«به خاطر عشقم، به خاطر مردي كه ايمانم بود و خونش را مباح كرديد . به خاطر آزادي و حق كه از من و امثال من دريغ كرديد و ما را ضعيف خوانديد ، به خاطر طفلم كه مشروطه است و نمي گذارم در رحمم آن را بكشيد. به خاطر وطنم که خاک مقدسش به رنگ خون جوانانش سرخ شده است." خودش هم باور نمي كرد اين صدا از حلقوم او در آمده باشد كسي در او متولد شده بود كه اينچنين جسارت خطر كردن را داشت. آتشي که در خواب زبانه می کشید بر÷ا شده بود. هزار مرد سياه پوش را ديد با چشماني دريده و خون گرفته كه به سمتي كه او ايستاده هجوم مي آورند و مانند گرگ گرسنه اي كه به گوسپندي مي رسند و مي خواهند آن را تكه تكه كنند. هر تكه از بدنش را ديد كه در دست كسي است . اين تكرار كابوسش بود يا واقعيتي به گونه خواب . گرگها كه كنار رفتند در ميان پارچه سبز كودكي را ديد به سفیدی پارچه ای که به دورش بود، برنگ برف . اما بر پارچه سرخي خون نقش بسته بود . زير لب گفت : صبور باش کودکم كه فردا روز آزادی از آن تو خواهد بود .
پي نوشت:
سه روز پس از به توپ بستن مجلس شوراي ملي در تير ماه سال 1286 عده اي از استبداد طلبان در ميدان توپخانه گرد آمدندو به ضرب و شتم مشروطه خواهان مشغول شدند. در اين ميان يكي از مستبدين بر بالاي ميدان رفته بود و سخنراني بسيار تندي بر عليه مشروطه ومشروطه طلبان كرد و به تهييج همفكرانش پرداخت . ناگهان زني با طپانچه اي كه داشت سه تير به سمت او شليك كرد. آن زن بعد از اين عمل به دست مستبدين زنده تكه تكه شد. بنا به گفته دكتر مهدي ملك زاده در كتاب تاريخ انقلاب مشروطه ايران حمله كنندگان به آن زن با چاقو و قلمتراش زنده اعضاي بدن اين زن را بريدند. نام و زندگي اين زن شجاع در حافظه تاريخ مانند زنان پرده نشين هم عصرش در ثبت نشده و هيچ كس نمي دانند اين زن كيست . اما عمل او و مرگ شجاعانه اش يكي از برگهاي زرين تاريخ زنان ايران است .
اين نگاه ادای دینی بود به این زن گمنام تاريخ ايران كه مانند زنان عصرش مستوره باقي ماند.
پیک ملت
پیک ملت
امیر بهادر تعظیم کنان درکالسکه را گشود . عصای مرصع و لرزان خارج شد و لحظات بعد شاه در آستانه در قرار گرفت. دور تا دور مردم ایستاده بودند. برخلاف لحظه ای پیش که مردم ندای مشروطه خواهی سر داده بودند دیگر صدایی از کسی در نمی آمد. شاه روی پله اول ایستاد و نفسی تازه کرد و با لهجه خاص تبریزی خود گفت :"آهای امیر باهادر (بهادر) ما تو را فرستادیم تا بین ما و بست نشینان زاویهء مقدسه واسطهُ شوی . اما ظاهرا خانه خود را هم محل بست کرده ای ها ." امیر بهادر گفت: "قبله عالم به سلامت فدوی خاکپای مبارکم این چه افاضاتی است . این جماعت شاه دوست به دیدار ذات اقدس همایونی این جا تجمع کردند. در افواه آمده بود که مزاج مبارک کمی نا میزان شده است دلواپس ذات اقدس همایونی شدند خواستند سلامت شما را به چشم خودشان ببینند ." شاه در حالیکه دستش را روی شانه امیر بهادر می گذاشت و از کالسکه پایین می آمد گفت : "یالان ها ای کپه اوغلی تو خیال می کنی ما خریم یا قاطر که نجوای این چی بود ...ها مجلس مشورتخانه و عدالتخانه را نشنویم . رعیت می خواهد سر به تن ما نباشد . این جماعت هم مانند تمام مردم تهران تبریز و ایصفهان ( اصفهان ) و تمام بلاد ایران می خواهند ما را مجبور به گبول( قبول) خواست آنها کنند . ها شاه بابا کجایی که ببینی دیگر برای ما تره هم خورد نمی کنند . هر چند شاهی که بیشتر عمرش را در ولیعهدی و بیماری گذرانده باید هم چنین بلا هایی به سرش بیاید . اون از اعتضادالسلطنه ولیعهدمان اون از حرمخانه این از رجال یک مشت ابله دور خود جمع کردیم این جماعت کجا و مردان شاه بابا کجا؟ این هم رعیت و علما .شاه بابا با آنهمه اقتدارش آن سرنوشت را داشت وای به احوال ما برویم الان است که حالت ضعف بر ما غالب شود و اینجا روی دست تو بمانیم . هی خواجه اون کیف داروی ما یادت نرود . دارو را هم خودمان باید یادآوری کنیم . در تمام تاریخ دنیا و مملکت ایران شاهی به بدبختی ما دیده بودی." و به کمک امیر بهادر به طرف خانه او رفت . جمعیت پشت حصار ماموران آرام بودند شاه را نگاه می کردند . ناگهان از میان جمعیت شمائل سیاه پوش یک زن جلو آمد و خواست به شاه نزدیک شود اما ماموران مانع شدند . همهمه ای جمعیت را فرا گرفت . شاه برگشت و نگاه کرد و گفت : "چه شد بهادر؟" امیر بهادر دست شاه را رها کرد به مامورانی که جلوی آن زن را گرفته بودند نزدیک شد و گفت :" چه شده؟" یکی از ماموران گفت :" قربان این ضعیفه قصد دارد به اعلی حضرت نزدیک شود ما بیم بردیم قصد سو قصد دارد ." صدایی ظریف با لهجه شیرازی از پشت پیچه آمد که :" آخر به قول خودت از دست یک ضعیفه چه بر می آید کاکو جان . جناب امیر بهادر ای کمینه عریضه ای دارد که می خود ( می خواهد ) به شاه تقدیم کند ." شاه به امیر بهادر اشاره کرد بهادر به طرف او رفت و تعظیمی کرد و گفت :" اعلی حضرت به سلامت ظاهرا آن ضعیفه قصد دارد عریضه ای خدمت همایونی بدهد . ماموران از بیم سو قصد جلویش را گرفتند ." شاه گفت : "ما سخت جان تر از این هستیم که به سو قصد یک لچک بسر هر چند مثل این یکی قلچماق بمیریم که خودمان آرزو داشتیم کاش در سو قصدی که در فرنگ از طرف آن جوانک اجنبی صورت گرفت می مردیم تا اینقدر عذاب جسمی و روحی نکشیم ."امیر بهادر گفت:" جان رعیت در گرو یک تار موی همایونی." شاه گفت:" بس است تملق این رعیتی که قصد مشروطه دارد حداقل آنقدر جسارت دارد که به ما تملق نگوید بگویید آن زن بیاید و رقومه اش را بدهد . نگذارید رعیت بیش از این فکر کند ما چنان مستبدیم که از گرفتن یک نامه از زنی ابا داریم . بگویید جلو بیاید." امیر بهادر اشاره کرد تا زن را رها کنند. زن به طرف آنها رفت . شاه به عصا تکیه کرد و گفت:"چه می گویی باجی . کسی به تو ظلمی روا داشته که اینطور راه بر ما بستی ." زن دستش را از زیر چادر در آورد همه نگاهها به سمت دست او رفت . کاغذی مهر و موم شده به دست زن بود . زن به آرامی گفت:" حضرت شاه ای کاغذو را برای شما دادند و گفتند در خلوت خودتون بخونید." شاه کاغذ را گرفت و نگاهی به آن انداخت .شاه پرسید:" شاه پرسید :"تو کی هستی."زن گفت:"یکی اجزای از ملت ایران که پیک ملت ایران برای رساندند صدای ای ملت ستمدیده شده است به گوش شاه برساند اگر شاه گوشی برای شنیدن داشته باشد.."شاه دستمالش را جلوی دهانش برد و با دست اشاره که زن برود اما زن به سرعت دور شده بود .
موید الملک عصا را از دست شاه گرفت . شاه روی صندلی طلا نشست . بسیاری از بزرگان و شاهزادگان قاجار دست به سینه دور تا دور اتاق ایستاده بودند تعظیم کردند شاه اشاره کرد که بنشینند. پیشخدمت در سینی لیوان شربت پر از برف آورد و جلوی شاه گرفت . شاه خواست لیوان را بردارد که که یادش افتاد عریضه آن زن در دستش است . موید الملک پیشخدمت مخصوص خواست نامه را از دست او بگیرد که شاه اشاره کرد نه و گفت :" این شربت را بگیر." و در پاکت را باز کرد . موید در کنار شاه ایستاده بود ناگهان متوجه شد رنگش پرید و به سرعت کاغذ را در پاکت گذاشت . هنگام گذاشتن در پاکت دستش می لرزید . لحظه ای در فکر فرو رفت . حالت اضطراب را به راحتی می شد در رفتار و حالاتش دید . هیچ یک از کسانی که در اتاق بودند جرات حرف زدن نداشتن . شاه دوباره نامه را از پاکت خارج کرد . لرزش دستانش هر لحظه بیشتر می شد. نامه را طوری جلوی چشمش گرفته بود که انگار نمی خواست کسی از مضمون آن مطلع شود . روی کاغذ عکس یک دست سرخ بود که طپانچه ای در دست داشت و روی آن نوشته شده بود : "ای شاه بی خبر عیاش که تمام عمر خود را به عیش و و بر باد دادن خزانه ملت می گذرانی و فکری به بدبختی و سیه روزی ملت خود نمی کنی، اگر به اسرع اوقات دست ستمگرانی که دور تو جمع اند و خون ملت تر می مکند ، از سر مردم کوتاه نکنی و مجلسی از منتخبین ملت برای بسط عدالت مثل سایر ممالک متمدن جهان که در سفرهایی که به فرنگستان کرده ای و به چشم دیده ای ، مفتوح نکنی ، یقین بدان که ترا خواهیم کشت. امضا کمیته انقلاب " بعد از لحظه ای دوباره آن را تا کرد و در جیب بغلی گذاشت . دستمالش را از جیب خارج کرد و جلوی بینی گرفت و زیر لب به موید المک گفت : "موید دوا های ما را بده و الا همین حالا جان به عزرائیل تسلیم می کنم ."
پی نوشت :
آن روز هیچ کس از آنچه در آن نامه نوشته شده بود مطلع نشد اما چند روز بعد از آن بود که شاه که پس آنروز به صاحبقرانیه رفته بود با درخواست مردم مبنی بر قبول مشروطه موافقت کرد و دستور تشکیل مجلس برای نوشتن قانون اساسی و مجلس را داد.هیچ کس ندانست که آن زن چه کسی بود . اما به گفته دکتر مهدی ملک زاده نویسنده کتاب تاریخ انقلاب ایران آن زن شیرازی شجاع و نترس کسی نبود بجز عمه میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل _روزنامه نگار ،نویسنده ، مشروطه خواه که به همراه میرزا علی اکبر دهخدا پس از مشروطه روزنامه صور اسرافیل را منتشر کرد . این روزنامه یکی از تند رو ترین روزنامه های دوره مشروطه بود که بخصوص بیشترین انتقادات را به محمد علی شاه شاه پس از مظفرالدین شاه داشت و به همین دلیل پس از به توپ بستن مجلس و آغاز استبداد صغیر میرزا جهانگیر خان و ملک المتکلمین جز نخستین کسانی بودند که توسط قزاق ها دستگیر و در باغشاه به وضع فجیعی کشته شدند . _ در مورد این زن که کسی نامش را نمی داند در کتابهای دوره مشروطه گفته شده که یکی از زنان آزادیخواه و مشروطه خواه بود که خانه خود را در اختیار مشروطه خواهان قرار داده بود و محرم اسرار آنها بود . در دوره مشروطه و استبداد صغیر زیر زمین این خانه که ظاهرا در خیابان شیخ هادی کنونی بود مقدار زیادی وسایل تهیه بمب و اسلحه پنهان شده بود . این زن کلیه اسلحه ها را در یک صندوقخانه قرار داده بود و جلویش را تیغه کشیده بود . این زن در جریانهای پس از کشته شدن میرزا جهانگیر خان که خود او بزرگ کرده بود دست از مبارزه برای حضور زنان در جامعه و آزادی وطن برنداشت و در بیشتر انجمن های زنان حضور داشت .
باغ سفارت
باغ سفارت شلوغ و پر هیاهو بود. مشروطه خواهان زیادی در آنجا بست نشسته بودند. مردان دو نفر دو نفر یا گروهی با هم با صدای بلند حرف می زدند. یک طرف باغ کنار حوض بزرگ و پر از آب قلیانهای آماده و چاق شده در حالیکه بر سرشان ذغالهای سرخ شده قرار داشت را چیده بودند. کارکنان و مستخدمان سفارت خانه و گروهی از مردان در رفت و آمد بودند و قلیانهای آماده و سینی ها پر از استکانهای کمر باریک چایی را میان جماعت بست نشین می گرداند. در انتهای باغ دهها دیگ روی آتش بود و میرزا مراد آشپز یکی از بهترین آشپز های پایتخت و دستیارانش در حال مهیا کردن غذا بودند. میرزا مراد گفت:" زود باشید ای پسر او آب گردونو بده به من. حسین به بچه ها بگو ده من دیگه برنج اضافه کنند. نمی بینید لحظه به لحظه به تعداد مردم اضافه می شه . هی جعفر چرا وایستادی نمی بینی ظهر نزدیکه برو سر اون دیگ قیمه رو بردار ببینم جا افتاده یا نه د بجنب." کارپرداز سفارت به کنار میرزا مراد آمد و گفت:" حاجی همه چی جوره ؟ کنسول گفته اگه کم و کسری هست بگید. " میرزا مراد گفت:" به لطف شما و بعضی از بازاری ها نه همه چی مهیا ست."
:" ما تا آقایان نگویند نمی تونیم بازار رو باز کنیم. " حاج ساعت ساز گفت: " ولی حاجی مگه می شه شاید آقایان حالا حالا ها اجازه ندهند. ما باید کاسبی رو تعطیل کنیم ؟ " حاج احمد صراف گفت:" حالا که در اینجا به ما بد نمی گذرد. بلاخره شاه که نمی تونه روی خواست همه مردم حرف بزنه مجبور می شه مشروطه رو بده به ملت و قال رو بکنه." حاج حبیب بزاز گفت:" ما که نفهمیدیم این مشروطه چیه خوردنیه پوشیدنیه ؟ " علی پسر میرزا طاهر دواساز که دانش آموز سال آخر رشته طب مدرسه مبارکه دارلفنون بود گفت:" مشروطه نه خوردنیه نه پوشیدنی یک اصطلاحه یک چیزیه که باید بدست آورد." حاجی صراف گفت:" مگه عدالتخانه نیست که تو مهاجرت آقایون به حضرت عبدالعظیم شاه قولش رو داد؟" علی گفت:" یه جورایی هم هست هم نیست مشروطه یعنی قانون یعنی پارلمنت ." حاجی بزاز گفت:" چی چی منت ؟ این چه صیغه ایه ؟ " علی گفت:" پارلمنت جاییه که یک عده از کسانی از طرف ملت انتخاب میشن جمع می شن و برای مردم قانون می گذارند و جلوی ظلم رو می گیرن. " حاجی صراف گفت:" خوب شاه شهید هم مجلس مصلحت خانه داشت ." علی گفت:" این با مصلحت خانه کمی تفاوت دارد اینجا مردم اعضای پارلمان رو انتخاب می کنن و تازه تو مصلحت خانه اجازه نداشتن رو حکم شاه حکم بدهند اما تو پارلمان این شاهه که باید از نماینده های ملت اجازه بگیره مثل خیلی از کشورهای مترقی دنیا انگلستان و عثمانی سالهاست مشروطه دارند. " دواساز در حالیکه با افتخار به حرفهای علی گوش می داد گفت:" بگو پسرم که در مقابل این قانون هیچ کس با دیگری تفاوت ندارد شما ها چطور از این چیزها خبر ندارید مشروطه چی شدید؟ " حاجی ساعت ساز گفت :" تو و پسرت از کجا خبر دارید؟ " علی گفت:" ما روزنامه هایی که از اوروپ می آد می خونیم . " دواساز گفت:" تو خونه ما همه حتی صبیه چهار ساله ام هم این مضامین را بلد است علی این مطالب را با صدای بلند برای همه منزل می خواند." حاجی ساعت ساز گفت :" یعنی تو می گذاری منزلت از این حرفها سر در بیاورد؟ " علی گفت:" چه اشکالی دارد اگر قانون بیاید همه در برابر آن یکسانیم زن و مرد و شاه و گدا نمی شناسد. درتمام ملل مترقی جهان زن و مرد یکسانند." بزاز گفت:" حاشا این چه جور ترقیه محال است . ترقی یعنی این است که نسوان ما از منزل بیایند بیرون و با ما مردان برابری کنند. خدا چنین روزی را نیاورد . " علی گفت:" این کجایش بد است ؟ " بزاز گفت :" تو بچه ای دهنت بوی شیر می دهد آخر رسم اورپاییه کافر چه به ما پسر جان چطور غیرت ایرانی می پذیرد . حتما این مشروطه بعدا می خواهد زنان ناقص العقل بیایند سواد یاد بگیرند و بعد هم لچک از سرشان بردارند. حاشا ... " صراف گفت:" شما هم سخت می گیرید نسوان ما چنان که شما می گویید ناقص العقل نیستند . در فقره تنباکو فراموش کردید زنان سنگلج چه کردند. در همین دوره آشوب خود من به چشم خودم دیدم که در مسجد شاه که سید جمال واعظ سخن می گفت تعداد زنان از مردان کمتر نبود." علی گفت :" تازه چه اشکالی دارد نسوان هم سواد بیاموزند مگر نه این که کودکان از دامن مادران تربیت می آموزند ما با داشتن مادرانی با سواد جامعه بهتری داریم. شما چطور با این طرز تفکر مشروطه خواه شدید من نمی فهمم ؟ " بزاز پک محکمی به قلیان زد و گفت :" ما به حکم آقا اینجا جمع شدیم نمی دانستیم مشروطه یعنی این ؟ اه این هم که از آتش افتاد هی پسر بیا اینو ببر آتیششو تازه کن " دواساز گفت:"حاجی ساعت ساز آن پسر پسر شما نیست ؟ " ساعت ساز گفت :" چرا غلام رضا بیا ببینم اتفاقی افتاده ؟ " پسر جلو آمد و گفت:" سلام آقا جان نه حاج خانم من را فرستاد ببینم چیزی نمی خواهید؟ " ساعت ساز گفت:" خیر به والده آقا مصطفی بگو کم و کسری هست تحمل کنند تا ما ببینم چه می شود ." زیر گوش پسر گفت:" به خانم والده ات می گی اگر از گشنه گی تلف شدند حق ندارند خودشان از منزل خارج شوند فهمیدید اکیدا هیچ کس حق خروج از منزل و رفتن از خانه بیرون را ندارد روضه و منزل آقاجانش هم موقوف تا من بیایم فهمیدی ." پسر گفت:" چشم آقا جان ." ساعت ساز گفت :" زود برو ." و رو به جماعت گفت :" کی این قضایا تمام می شود مشخص نیست . هی پسر یکی از اون قلیونا برای من بیار . " صراف گفت:" یک نفر می گفت سفارت روسیه شلوغ تر از اینجاست . " دواساز گفت :" نه اینجا بزرگتر است. " ساعت ساز پکی به قلیان زد و گفت:" اینجا غذاش بهتره." بزاز گفت : " آخه بابا اینجا سفارت انگلیسه آشپزش هم که مراد خانه مگه شما محرم ها تکیه عربها نرفتید دست پختش محشره مخصوصا قیمه اش جوانی جعبه ای را در میان جمع گرداند و گفت :" برای کمک به مشروطه کمک نمی کنید ؟ " صراف گفت:" پسر جان ما همین که حجره ها را تعطیل کردیم و از کاسبی زدیم مجاهدت است دیگر چیزی نداریم کمک کنیم . " علی از جا برخاست . دواساز گفت:" کجا می ری پسرم؟ " علی گفت": من اشتباه آمدم آقاجان اینجا مشروطه خواهی نیست . می رم جایی که مجاهدین واقعی باشن شما هم اگه می خواهید دنبال مشروطه باشید با من بیاید به قول یکی از دوستانم به نام میرزا جهانگیر حقمون رو خودمون باید بگیرم . حق ملت ایران اینجا تو سفارت اجنبی پیدا نمی شه بخدا که همون زنایی که شما ناقص العقل می نامید در زندانهایی که شما برایشان ساخته اید مشروطه را بهتر از شما درک کردند ."
دم در شلوغ بود در بین جمعیت چشمش به زنی افتاد که در ایستاده بود. زن در میان چادر و چاقچورش پنهان بود. کنجکاو به طرفش رفت . یکی از مردان نیز به زنان او نزدیک شد. علی صدای زن را شنید که گفت:" سید حسن شمایید؟" مردگفت:" بفرمایید خواهر. شوهرتان اینجاست ؟ " زن گفت :" خیر آمدم برای مشروطه و وطن خدمتی انجام بدم ." سید حسن گفت:" آخه باجی ما به چه زبانی بگوییم به تامین جان مردان برایمان مقدور نیست آنهم در برابر فوج قزاق و سیلاخوری چطور می توانیم امنیت نسوان را فراهم کنیم . شما خیال مشروطه خواهان را از منزل راحت کنید خودش نوعی مجاهدت است. " زن گفت :" پس سهم ما در بدست آوردن آزادی و مشروطه چه می شود ؟ مگر همه راههای مبارزه این است که جایی بنشینیم و منتظر بشویم آنچه سهم ماست را به ما بدهند هزار راه دیگر برای مبارزه هست .مگر نه اینکه حق گرفتنتی است ما آن را خودمان می گیریم " و از زیر چادر کیسه ای در آورد و گفت :" اینو خرج مشروطه خواهان کنید . " و راهش را گرفت و رفت سید حسن نگاهی به کیسه کرد و درش را گشود. به علی و دیگرانی که گفتگوی آن دو را شنیده بودند گفت :" پول زیادیه خواهر ... ." زن دور شده بود علی به طرف زن دوید . نزدیک او که رسید گفت :" صبر کنید شما کی هستید ؟ اینهمه پول ...؟" زن برگشت صورتش پشت پرده سفید پیچه پنهان بود . علی دوباره پرسید :" شما کی هستید ...؟ " زن گفت :" چه فرقی می کند یک ایرانی یکی از این ملت که می خواهد آزادی و برابری در ایران حاکم شود. " و خواست برود علی گفت:" شما می دانید مشروطه چیست ؟ " نگاهی سنگین را روی خودش حس کرد . صدای زن را شنید که گفت:" اگر مشروطه را نمی شناختیم اینگونه برایش از جان و مالمان نمی گذشتیم مشروطه یعنی حق یعنی مساوات یعنی اگر تو اجازه داری درس بخوانی خواهرت هم به اندازه تو حق دارد. باز هم بگویم . " زبانش بند آمده بود زیر لب گفت مشروطه مال شما ست نه ما در معنی آن ماندیم . بخودش که آمد اثری از زن نبود.
پی نوشت :
جنبش مشروطه ایران یکی از نقاط عطف در تاریخ این مملکت به شمار می آید. در طی این نهضت تمام اقشار مردم ایران در کنار هم برای یک خواست مشترک مبارزه کردند . در اینجا قصد نداریم به زوایای مختلف این خیزش همگانی بپردازیم . یکی از خصوصیات مهم مشروطه حضور همه جانبه زنان در آن بود. زنان ایرانی که سالهای زیادی را در حصار خانه ها و حرمسراها گذرانده بودند بعد از تجربه جنبش تنباکو _ رج کنید به مقاله جنبش تنباکو در همین سایت _ که همراه مردان در اعتراض ها شرکت کردند اینبار حضوری مثمر ثمر داشتند . در ابتدای آغاز اعتراضات مردمی که در اعتراض به چوب بستن تجار قند ، قضیه زمین بانک استقراضی روسیه و همچنین به حضور مسیو نوز بلژِیکی که منجر به اعتصابات و تجمع مردم در مساجدی مانند مسجد خان و مسجد شاه بازار و سپس کشته شدن یک طلبه جوان بنام سید عبدالحمید و نهایتاً آغاز مهاجرت سیدین _ سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی رهبران مردم تهران در مشروطه _ شد، زنان حضور فعالی در تجمع ها مراسم وعظ و خطابه داشتند. آنها نه تنها اعتراض می کردند بلکه تامین امنیت مردم را بر عهده داشتند . در کتب تاریخ مربوط به انقلاب مشروطه آمده است که هنگام سخنرانی وعاظ مشروطه خواه جمعی از زنان تهران در حالیکه چماق های زیر چادر حمل می کردند مسئول تامین آرامش و امنیت این مراسم بودند. برخی از زنان مانند عمه میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل _ رج کنید به مقاله پیک ملت ایران_ خانه اشان را در اختیار مشروطه خواهان و انجمن های سری گذاشته بودند. در جریان مهاجرت دوم که سیدین تهران را به قصد قم ترک کردند گروهی از مشروطه خواهان به سفارتهای روسیه عثمانی و انگلستان رفتند و بست نشستند. در این میان جمعی از زنان مصرانه خواستار حضور در میان بست نشینان شدند که با مخالفت مواجه شد اما زنان دلسرد نشدند. یکی از روزهای مهاجرت کبری زنی به سفارت انگلستان آمد بدون این ککه نامش را بگوید مبلغ زیادی پول به مشروطه خواهان کمک کرد. زنان علی رغم محدودیت های موجود تا حصول مشروطه به مبارزات آزادی خواهانه خود ادامه دادند . اگرچه زمانی که فرمان مشروطه امضا شد و قانون اساسی ایران تنظیم شد نیمه دوم جمعیت ایران در زمره دیوانگان ، ورشکستگان و محکومین قرار دادند و حق انتخاب و حضور در عرصه تصمیم گیری را از آنها گرفتند.
همین امروز چهار مرداد
انگار همین حالا است. همین اسفند 1283 شمسی محرم 1323 قمری آسید عبدالله بهبهانی بر منبر رفته و از بی کفایتی شاه و توهین نوز بلژیکی می گوید، لحظه ای که مردم با واقعه بانک استقراضی و مسجد خازن الملک روبه رو می شوند. انگار همین همین امروز رخ داده تجار قند را به فلک می بندند. نه لحظه ای که شعله می زند. انگار همین حالاست که سیدعبدالحمید از مدرسه بیرون می آید و تیر می خورد، دست لرزان و بیمار شاه پای ورقه را امضا می کند:« جناب اشرف صدراعظم از آن جا که حضرت باریتعالی جل شانه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را به کف کفایت ما سپرده ........ .» انگار همین لحظه است، مشروطه از پس تاریخ دوباره متولد می شود. دوباره شادی مردم، دوباره مجلس اول، دوباره آزادی، جنگ حریت برای کسب کلمه مقدسه آزادی، دوباره اختلاف؛ شاهی که مشروطه داده می رود و شاهی ضد مشروطه پس می گیرد، دوباره از خون جوانان وطن لاله دمیده است و میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملک المتکلمین که به مسلخ می روند. این مشروطه است. انگار نه انگار که 365250 روز گذشته باشد.
Wednesday, August 02, 2006
مشروطه
روزهایی به جستجو
می دانم که خوب و خوشی پس سلام. دیگر نمی توانم جلوی کلمات را بگیرم. باید بنویسم باید واژه هایی که جایی مانده اند را رها کنم. در این نیمه شب در لحظاتی که هزار کار نیمه تمام دارم تا آوارشان برای روزهای مانده تا نیمه مرداد ترسد حس نوشتن نرمال و اداری ندارم. دوست ندارم تاریخ بخوانم. می خواهم بنویسم برای تو بنویسم. از پیاده کردن هزار مصاحبه نیمه تمام حالم به هم می خورد. دلم می خواد بنویسم برای تو برای روزهایی که بی تو و با تو گذشت. امروز برای پیدا کردن یک نوشته قدیمی همه نوشته های قدیمی خودم را گشتم و دل سیر خواندمشان. رفتم به خاطرات لحظاتی که می نوشتم. حس نوشتن دارم. خسته ام دلم می خواهد بنویسم. دریچه نگاه تو چند روزیست که گم شده. چند روزیست که من را با عصبانیت هایم، با خستگی ها، با ترس هایم رها کردی. می دانم روزهای آینده خبرهای خوشی برایم نداری. می دانم تو را هم باید ترک کنم، مثل هشت سالی که سه سال پیش در خاک کردم. در روزهایی که می آید آماده ام تا تو در مقابلم بنشینی و آن خاطره را دوباره بازخوانی کنی. پس به جای گریز می پذیرم. بیا از اول شروع می کنم. سلام خوبی؟ می دانم نمی خواهی حال من را بپرسی اما حال من خوب است و جز خستگی و کار و ............ . برگ های نیمه تمام نوشته های تورا به زودی به دست باد می دهم.