کوپه شماره ٧

Saturday, August 19, 2006

ملالی نیست مثلا از سر از گریز ناگزیرها


سلام
سلام دوباره بعد از روزهایی طولانی سلام.
حال این روزهای بدون فضولي هاي گاه بیگاه من در دل خیالت چه خبر؟ روزهاي آخر مردادی خوش مي گذرد؟ از حال من نمي پرسي، اما مي گويم نپرس که خوب نیستم. می دانم نمي خواهي بداني که چرا این روزهای طولانی برایت ننوشتم. اما برایت می گویم. این روزها تمرین می کردم که براي روزهاي كه ديگر تو نمي نویسم چه بايد بكنم. یاد می گرفتم که برای روزهایی بي اميدي كه از آمدنشان مي ترسيدم وموعد آمدنشان رسيده، هراسي نداشته باشم. می دانم برایت اهمیتی ندارد بدانی؛اما برايت مي نويسم. مدت هاست كه مي دانم من هم مثل همه کسانی که در اطراف تو هستند کسانی که هر روز از کنارشان می گذری و چهره‌اشان را فراموش مي كني هستم. اما خيال مي كنم كه برايت عزيزم و مي خواهم بنويسم. امروز طاقتم طاق شد. می دانی خسته شدم. خسته خسته. این روزها هر که سری به کوپه می زند دلش می گیرد. خودم می دانم چند وقتي است كه همه خستگی ها و دلتنگی هامو ریختم توی چمدان سیاه و رها کردم توی کوپه. انگار این روزهای بد تمامی ندارد. روزهای ناامیدی و بی فردایی، روزهای تلخی که می گذرد و بی هدف شنبه تا جمعه طی می شود و تنها چیزی که جلوي ما پرپر مي زند ثانیه های زندگی ما است. می دانی نازنین این روزها روزهای خوبی نیست از من نخواه که تلخ و سیاه و دلگیر ننویسم. این جا تنها جایی است که می توانم فریاد بزنم. تنها جایی که بخشی از خودم باشم خود بدون نقابم. می دانی تحمل این روزها از توان من خارج است. نمی توانم ببینم کودکی را که چندین سال تر و خشکش کردیم دارد از دست می رود. نمی توانم ببینم دوستانی را که ماهها با آن ها زندگی کردم و جزیی از خانواده ام شده اند را نداشته باشم. تصورم از فردا تاریک است. باور کن امروز که از بیرون آمدم زیر نقاب رنگی که به چهره ام زده بود شکسته بودم. زمانی که آن رنگ ها را از صورتم شستم و خود خودم را دیدم بغض چند روزه ام شکست. نمی توانم ساکت باشم و ببینم که کسانی که بد و خوب با هم روزهای تلخ و شیرینی را به شب رسانیدیم را نبینم. دیگر حتی نمی توانم صورتک خنده بزنم. این روزها به خودم خیلی فکر می کنم. به پنج سال پیش که روزهای بدتر از این را داشتم. روزهای بی فردا، روزهای بدون امید می خواهم باور کنم من آدم پنج سال پیش نیستم اما به خودم که فکر می کنم می بینم امروز چه کاری از دستم بر می آید که می توانم انجام دهم، باور ندارم کاری از من بر آید. باور ندارم بتوانم این بار به راحتی از خیلی چیزها دل بکنم. باور ندارم که می شود دوباره از نو می توان آغاز کرد. باور ندارم که دیگر کاری از دست من بر آید. می دانی این مدتی که تلاش می کردم برای فراموش کردن فکر می کردم که می شود به راحتی از خیلی چیزها گذشت اما دارم می بینم هر که می رود بخشی از وجودمان را با خود می برد. فهمیدم تو اگر نباشی بخش بزرگی نخواهد بود. باور ندارم بتوانم بدون کسانی که با آن ها مدتی است همه لحظاتم را پر کردم؛ بدون چیزهایی که لحظه لحظه های این سال ها به خاطرشان مبارزه کردم و بدون تو می توان از نو شروع کرد اما انگار باید پذیرفت که که از این روزها گریز نیست. باز هم تلخ و بغض آلود شد. بیگانه دوست داشتنی من از من نخواه که تلخ ننویسم. روزهای خوبی نیست. برای عبور از روزهای گریز ناپذیر شاید دیگر در این جا ننویسم. شاید هم دیگر برای تو ننویسم. شاید هم از کوپه پیاده شوم.
نمی دانم. باز هم از نو می نویسم
سلام حال ما خوب نیست از از دست دادن دلبستگی ها و تکه هایی از وجودمان خسته و دلگیریم. ملالی هست از ناگزيري شاید برای همیشه شاید هم تا فردا خداحافظ

posted by farzane Ebrahimzade at 11:42 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home