کوپه شماره ٧

Thursday, August 24, 2006

برای عزیزترین عزیز

بهش گفتم به جای این که گریه کنی بغض چند وقته اتو خالی کن. گفتم تلفن را بردار و هرچی از دهنت در میاد نثارش کن. برو سر راهش را بگیر و تف کن توی صورتش. اگه تو این کار را نکنی من پیداش می کنم و به جای تو سرش داد می کشم. اما اون با صدای لرزونش آرام گفت: چه طور می تونم. نمی تونم . گفتم چرا نمی تونی اون نامرده با تو احساست بازی کرده . یک سال تو را به حال خود گذاشته و هیچ خبری ازت نگرفته و هر بار که زنگ زدی تلفن را خاموش کرده، حالا که هر دوی ما می دونیم تا یکی دو هفته دیگه با یکی دیگه می ره زیر یک سقف یادش افتاده که یکی دیگر را این طرف شهر رها کرده. یادش افتاده با تو خوش تره؟ آهی کشید و گفت:نه اون نامرد نیست. بگذر. باید گذشت. بذار بگذرم. گفتم: من نمی تونم بگذرم نمی ذارم هر وقت دلش خواست با تو بازی کنه. گفت : تو هم کاری نمی کنی گفتم :« اشتباه می کنی من نمی ذارم همه چیز به نفع اون تموم بشه. یک دفعه بعضش ترکید و گفت: نه تو هیچ کاری نمی کنی. گفتم: چرا؟ گفت: چون من نمی خوام. آخه من هنوز دوستش دارم. هنوز نمی تونم ناراحتش کنم. خیلی تلاش کردم تا فراموشش کنم. اما فقط خودم را گول می زدم. به خاطر تمام لحظه های خالی که باهاش داشتم می خواهم خاطره اش همیشه خوب بماند. »گفتم : شدی عین زنایی که می دونن شوهراشون بهشون خیانت کردند . اون ارزش تو و این همه محبت را نداره. همشون مثل هم هستند. گفت: نه حتما داره. اگر چه می دونم دیگه نمی تونم داشته باشمش اما نمی تونم به خاطر این که من انتخابش نبودم اذیتش کنم. تو خودتم این کار را نمی کنی. گفتم چرا وقتی با احساسم بازی می شود.اما تو برای اون حکم یار کمکی داری. هرباری که از تنها بود بیاد سراغتو و بعد مدت ها رهات کنه. می دانستم دارم دروغ می گویم راست می گفت. منم کاری نمی کردم و نمی کنم گفتم اونم مثل بقیه فقط بازیت می ده.هیچی نگفت فقط صدای هق هقشو شنیدم. می دونم روزهای خوبی را ندارد. از همه طرف کم آورده و همه بهش نارو زدند. اول از همه مردی که فکر می کرد دوستش داره. دلم می خواست کاری از دستم بر می آمد. اما چیکار می تونستم بکنم. اون عزیزترین عزیز تنها جلوی چشمم مثل شمع آب می شه و من فقط می تونم سکوت کنم. کاش اون کسی که این طور رهایش کرده و رفته دنبال زندگیش، کسی که اونو بهترین دوست خودش می دونه و ظاهرا لحظای خوبی را با اون داشته این جا رو بخونه و بدونه که اون داره تاوان هیچ گناهی را می دهد. یک لحظه خودشو بذاره جای اون. یک لحظه به ویرونه ای که ساخته نگاه کنه. از دیشب یک لحظه ام نتونستم از خیال بهترین رفیق روزهای ناخوشی و خوشی بیرون بیام.کاش یک لحظه بدونی که توی این لحظات که مهمترین قسمت زندگی توست بدونی یکی اون سر شهر تو و من داره مثل شمع آب می شه. داره از میان می رود و در این لحظات از یک توضیح دریغ کردی و آزارش می دی. از دیشب همش دارم به اون پیغام ها فکر می کنم. به این که چرا این همه عشق ارزش یک توضیح کوچک نداره.عزیزترین عزیز کاری برای آب شدنت از دستم بر نمی آد تنها برایت این را می نویسم و این شهر را باز از حمید مصدق دوست داشتنی قرض می گیرم. شاید تو راست بگی و اون آنقدر ارزش داشته باشد که سری به این جا و خانه ویران تو بزند.
از ما چنان كه بايد و شايد
كاري نرفته است


اينك كه پاي رفتنمان نيست
بي تاب و بي توان
يعني كه تاب نيست،
توان نيست
هنگام برگذشتنمان نزديك
ديگر زمان ماندنمان نيست
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان سروقد
حمید مصدق

posted by farzane Ebrahimzade at 3:57 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home