کوپه شماره ٧

Saturday, August 05, 2006

مام مشروطه

در تاریخ مشروطه ایران زنان گمنام و مشهور زیادی حضور داشتند. زنانی که بی اعتنا به شهرت برای کسب آزادی تلاش کردند. یکی از این زنان زنی گمنام بود که در زمانی که مجلس به توپ بسته شد در میدان توپخانه یکی از طرفداران استبداد را کشت و خود تکه تکه شد. مهدی ملک زاده در تاریخ انقلاب ایران از این زن نام می برد اما کسی نمی داند که او کیست؟ خیلی ها معتقدند او مردی به لباس زنانه بود و خیلی ها هم این روایت را قبول ندارند. اما هر چه هست این زن نماینده همه زنان گمنام تاریخ ما است. استاد بهرام بیضایی در نمایش ندبه تصویر زیبایی از این زن ارائه می دهد:«در من کودکی است منتظر! در من کودکی که آرزو می کردم. »
من هم تصویری از این زن که می توانست مادرم یا مادربرزگم باشد دارم برای همه مادران مشروطه و برای مشروطه و صدسالگیش
مام مشروطه
پيچه را انداخت و مقابل آیینه ایستاد. از میان دريچه كوچك و توري که دنیای او بود، موجود سياهي را دید كه تنها سفيدي پیکرش حايلی میان صورت و چشمانش و نور خورشيد شده بود . چيزي در وجودش تكان خورد. حس شيريني وجودش را فرا گرفت دستش را روي شكمش كشيد زير دستش باز تكان خورد . در خيالش كسي گفت :«بايد رفت حتي اگر تو و همه دنيا راضي نباشيد.» چرخي در اتاق زد انگار ديگر به آنجا برنمي گشت . همه چيز سرجايش بود. خواست از اتاق خارج برود كه يادش آمد چيزي را فراموش كرده است. بازگشت و به طرف صندوق رفت . كليدش را از ميان كيسه ميان گردنش در آورد قفلش را باز كرد. صندوق يادگار مادر بزرگش بود. آنهم يادگار مادرش. ياد صندوق هنوز بوي او را مي داد.لحظه اي ترديد كرد: اگر او آنجا بود چه مي گفت ؟ حتما مي گفت :" زن ضعيفه را چه به اين كه بي مرد برود بيرون خانه.آنهم در اين دوره كه قيامت برپا شده است ." اما او بايد مي رفت گريزي از اين رفتن نبود . کاغذهای ممنوعه ای که مردش به خانه آورده و برایش خوانده بود را در ميان صندوق جابجا كرد . دستش به پارچه سبزي خورد چيزي كه دنبالش بود را يافت. پارچه را برداشت و تاي آن را گشود و آن چه ميانش پنهان بود در آورد . سردي فلز لرزش خفيفي در بدنش به وجود آورد. ششلول روسي يادگار پدر بزرگ سالها بود كه آن را پنهان كرده بود چند تير داشت. مي دانست چگونه مي شود از آن استفاده كرد. چشمانش را دمي بست و آن فلز سرد را لمس كرد باز ديد ميان ميدان بزرگ محشري بزرگ برپا است فقط آتش و خون بود. ميان ميدان ناگهان آتشي زبانه كشيد. آتشي كه بالا مي رفت. « زنی با نقاب نماز خوف می خواند؛ مردی که به صدای بلند نعره می زد یا مرگ یا مشروطه.» باز ديد دارد بند بند وجودش را از هم جدا مي كند. باز ضربه اي به ديواره شكمش خورد . چشمانش را باز كرد از روزي كه مردش رفته بود و باز نگشته بود هرگاه كه چشمش را مي بست اين صحنه را مي ديد نمي دانست تعبير آن چيست . دوباره پارچه را پيچيد و درون پاكت آستينش گذاشت .
خيابان ناصري شلوغ و پر رفت آمد بود اما نه مثل هميشه شهر حالتي عادي نداشت. مانند آنروزهايي بود كه آقا از نجف حكم به حرمت توتون و تنباكو داده بود. يادش افتاد آن روز مادرش بعد از شكستن قليان هاي خانه برخلاف هميشه چاقچورش را پوشيد و با هم از خانه بيرون آمدند . مردم در همين خيابان ناصري پاي ديوار ارگ زير عمارت شمس العماره جمع شدند و از شاه خواستند تا انحصار تنباكو را از دست اجنبي بگيرد. بخاطرش آمد او و مادرش همراه زنان زيادي راه باب همايون تا سنگلج را رفتند و پشت خانه مجتهد آشتياني تجمع كردند و گفتند :" اگر آقا از تهران رود آنها هم بدنبالش تا عتبات مي روند ." آن روز را به خاطر داشت . نفس كشيدن در هواي بيرون از چهارديواري خانه چقدر خوب بود.
همه به سمتي مي دويدند صداي توپ و تير مي آمد. چند روز بود كه مدام اين صداي شوم به گوش مي رسيد ياد روزهايي افتاد كه مردم با سيدين همراه شدند و به خيابانها ريختند . همه يك صدا به دنبال مشروطه بودند . مشروطه چه لفظ زيباي بود . آن روزها حتي در ميهماني ها نام مشروطه تكرار مي شد . مي دانست مشروطه يعني قانون يعني همه حق دارند هم زن هم مرد به يك نسبت حق دارند ." مشروطه این است که من ترسی جز قانون نداشته باشم. قانون احترام من، شمشیر من و سپر من است" اين را مردش گفته بود كه امروز پي يافتنش به اينجا آمده بود . او اين حرفها را از لاي كاغذ هاي كه به خانه مي آورد مي خواند . يا آن روزهايي كه زنان در كنار مردان علي رغم نداشتن حق راي براي حفظ مشروطه از بذل جان و مال دريغ نمي كردند.
نزديك شمس العماره كه رسيد مردم زيادي را ديد كه به بالاي آن نگاه مي كنند مسير نگاهشان را دنبال كرد. بيرق سه رنگ ايران را ديد كه پاره پاره بود. شنيد چند روز پيشتر ، پيش از آن روز شوم غروب ناگهان كلاغان به جان بيرق افتادند و آن را هزار تكه كردند.چشمان شير را در آورده بودند . باز موجود درونش تكان خورد . انگار به شكمش چنگ مي زد.
صداي مردان را مي شنيد كه پچ پچ مي كردند . كسي مي گفت :" شاه در باغشاه نشسته و دست لياخوف را باز گذاشته تا هر كاري مي خواهد بكند." ديگري نجوا كرد : دارلشوري را با خاك يكسان كردند. توپ و شرانبل روسي بود. حالا مي خواهند به سراغ "خانه هاي مشروطه خواهان بروند. آنجا را خراب و غارت كنند." صداي ديگر گفت :" سه روز است كه نماينده هاي ملت وعلماي دين در حبس ممدلي شاهند و خدا مي داند چه به سرشان مي آيد." مرد ديگري گفت:" شاه فرمان داده به هيچ كس رحم نكنيد مگر نشنيديد خانه ظهيرالدوله هم ويران شده است . شاه حتي به خانه عمه خودش هم رحم نكرده است از رعيت مي ترسد. شنيدم ملكه ايران دختر شاه شهيد بام به بام با يكتا پيرهن مي گريخت تا جانش را از دست برادرزاده رعنايش نجات دهد." كسي نفس زنان گفت: "خبر را شنيديد ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان در زنجير كردند." ديگري گفت: "كجايي برادر نشنيدي آن دو را همراه با چند تن ديگر از مشروطه چي ها در باغشاه به وضع فجيعي مقتول كردند." كسي گفت:" گروه ديگري را با غل و زنجير قزاق ها آوردند." مشروطه خواهان زيادي در غل و زنجير بودند . انگار محشر كبري برپا شده بود .كسي ناله كرد و ديگري امام غائب را به كمك طلبيد. آب سردي بر سرش ريختند. موجود درونش ديگر قرار نداشت انگار مي خواست شكمش را پاره كند . دلش آشوب بود. به كنار ديوار رفت و دستش را به ديوار گرفت و با دست ديگرش سعي كرد آن موجود را ساكت كند. اما او آرام نمي شد كسي گفت:"اين ضعيفه رو ببينيد." ديگري گفت:" آخه حالا كه مرداش امنيت ندارند و فوج سيلاخوري و قزاق به پير و جوون رحم نمي كنند تو خيابون چه مي كني." صدايي گفت:"باجي برو خونه ات تو ميدان بهارستان خودم ديدم چه بلايي به سر ناموس مردم آوردند . عدل مظفر را كنده بودند و به سر مردم مي زدند. آخه اينا بي دين و ايمونن. اگه ايمون داشتند سيد اولاد پيغمبر آسيد محمد و آسيد عبدالله را اونطور به خفت به بند نمي كشدند." سعي كرد آرامش خود را حفظ كند . بي توجه به حرفهاي ديگران به سمتي براه افتاد . چشمانش دود و آتش و خون مي ديد . بايد مردش را مي يافت. نبايد وقت را از دست مي داد بي او نبايد باز مي گشت.
سر خيابان ناصري چشمش به تابلوي مدرسه مباركه افتاد " مدرسه مباركه دارلفنون " مردش از بارها از اينجا گفته بود. چقدر دلش مي خواست داخل آنجا برود اما افسوس كه زن بود. مردش مي گفت: "در دارلفنون به ما آموختند هر آدمي چيزي به گردنش است بنام حق يعني اگر من حق دارم در درس بخوانم بقيه هم حق دارند . مشروطه را احقاق اين حق است . همه ما بايد براي بدست آوردن اين مبارزه كنيم مرد و زن ندارد."
جلوتر رفت و از پس دريچه جلوي چشمش نگاه کرد. اینجا ميدان توپخانه نبود محشر کبری بود. فكر كرد حتما اينجا آخر دنيا است . باز آن صحنه جلوي چشمش آمد اما اينبار خواب نبود بيدار بود . ميانه ميدان كسي ايستاده بود و با شور حرف مي زد. جلوتر رفت حالا بهتر مي ديد. انگار مي شناختش آن سو تر از آن مرد چوبه هاي اعدام برپا بود. انگار هزارهزار چوبه اعدام كه بر سر هركدام مردي باد مي خورد . اينجا و اين ميدان روز عاشورا را بيادش مي آورد. نه نمايشي كه هرساله عاشورا جلوي بازار مي ديد يك معركه واقعي صداي ضجه زنان، فرياد مردان ، خنده كريه سواراني كه با زباني بيگانه حرف مي زدند. مردي را ديد سوار بر اسب سر مردي را به دست داشت . از خرخره اش خون مي چكيد. دوباره دلش آشوب شد تحمل ديدن اينهمه قصاوت را نداشت. موجود درونش به در و ديوار مي زد . صداي مرد را شنيد كه مي گفت:" اين توفيق الهي است كه توانستيم تخم فساد را در درون خفه كنيم و اين پديده نوظهور كه از كافرستان آمده را ريشه كن كنيم . بايد دعا كرد به جان شاه جوانبخت كه اين غائله را ختم كرد." نگاه زن به سمت چوبه هاي دار رفت چهره اي آشنا را ديد مردش بر سر دار ديد . دنيا تيره و تار بود چشمان مرد رو به آسمان بود . باورش نمي شد . به سمت چوبه دار رفت . كسي در ذهنش گفت:"به چه جرمي؟" صداي شوم آن مرد دوباره گوشش را پر كرد:« اين ها به خيال خود مي خواهند در كار خداوند متعال هم فضولي كنند و قانون بگذارند . قانون گذاري خاص خداوند است و هيچ بني بشري نمي تواند در اين مقوله دخالت كند . در آن ظلالت نامه اي كه بنام مشروطه دادند و نام قانون بر آن گذاشتند هزار مفسده گنجاندند . از جمله كلمه« قبيحه آزادي ». مگر نه اين كه ما رعيت پادشاهيم بگو شما را چه به اين غلط ها . در آن ورقه ضاله نوشتند اهالي مملكت ايران در مقابل قانون متساوي الحقوق هستند. آقا اين كفر نيست . يعني. شما عقلتان به قانون گذاري مي رسيد كه نعوذبالله جاي حضرت باريتعالي بوديد. نه در مقام بنده خاكسار اين چه قانوني است كه همه را با هم مساوي مي داند. يعني من و ضعيفه و نوكر سياه و آن مجنوني كه دم دروازه گدايي يكسانيم ياللعجب همين الان همين بس نيست كه ضعيفه ها هم مشروطه چي شدند . حتما پس فردا مي خواهند كه مدرسه بروند و علم بياموزند. .... .»ديگر موجود درونش تنها در تلاطم نبود . دستش را در پاكت آستينش برد . پارچه سبز را لمس كرد. مرد داشت مي گفت: « آقایان این حکم علما است که بر زبان من جاری است. از این ÷س مشروطه چي كافر است ، دم « خونش » مباح ، زنش حرام ، مالش حلال است . هركدام از شما هرچه مشروطه چي بكشيد صوابش در كارنامه عملتان مي رود." ديگر توان تحملش نبود. ناگهان صدايي در ميان آن همه صدا در گوشش پيچيد و باز صداي ديگر و دوباره ... . سكوتي مرگبار ميدان توپخانه را پر كرد . صداي خودش را شنيد كه سكوت را شكسته بود:«به خاطر عشقم، به خاطر مردي كه ايمانم بود و خونش را مباح كرديد . به خاطر آزادي و حق كه از من و امثال من دريغ كرديد و ما را ضعيف خوانديد ، به خاطر طفلم كه مشروطه است و نمي گذارم در رحمم آن را بكشيد. به خاطر وطنم که خاک مقدسش به رنگ خون جوانانش سرخ شده است." خودش هم باور نمي كرد اين صدا از حلقوم او در آمده باشد كسي در او متولد شده بود كه اينچنين جسارت خطر كردن را داشت. آتشي که در خواب زبانه می کشید بر÷ا شده بود. هزار مرد سياه پوش را ديد با چشماني دريده و خون گرفته كه به سمتي كه او ايستاده هجوم مي آورند و مانند گرگ گرسنه اي كه به گوسپندي مي رسند و مي خواهند آن را تكه تكه كنند. هر تكه از بدنش را ديد كه در دست كسي است . اين تكرار كابوسش بود يا واقعيتي به گونه خواب . گرگها كه كنار رفتند در ميان پارچه سبز كودكي را ديد به سفیدی پارچه ای که به دورش بود، برنگ برف . اما بر پارچه سرخي خون نقش بسته بود . زير لب گفت : صبور باش کودکم كه فردا روز آزادی از آن تو خواهد بود .
پي نوشت:
سه روز پس از به توپ بستن مجلس شوراي ملي در تير ماه سال 1286 عده اي از استبداد طلبان در ميدان توپخانه گرد آمدندو به ضرب و شتم مشروطه خواهان مشغول شدند. در اين ميان يكي از مستبدين بر بالاي ميدان رفته بود و سخنراني بسيار تندي بر عليه مشروطه ومشروطه طلبان كرد و به تهييج همفكرانش پرداخت . ناگهان زني با طپانچه اي كه داشت سه تير به سمت او شليك كرد. آن زن بعد از اين عمل به دست مستبدين زنده تكه تكه شد. بنا به گفته دكتر مهدي ملك زاده در كتاب تاريخ انقلاب مشروطه ايران حمله كنندگان به آن زن با چاقو و قلمتراش زنده اعضاي بدن اين زن را بريدند. نام و زندگي اين زن شجاع در حافظه تاريخ مانند زنان پرده نشين هم عصرش در ثبت نشده و هيچ كس نمي دانند اين زن كيست . اما عمل او و مرگ شجاعانه اش يكي از برگهاي زرين تاريخ زنان ايران است .
اين نگاه ادای دینی بود به این زن گمنام تاريخ ايران كه مانند زنان عصرش مستوره باقي ماند.

posted by farzane Ebrahimzade at 5:29 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home