کوپه شماره ٧

Saturday, August 05, 2006

پیک ملت


پیک ملت
امیر بهادر تعظیم کنان درکالسکه را گشود . عصای مرصع و لرزان خارج شد و لحظات بعد شاه در آستانه در قرار گرفت. دور تا دور مردم ایستاده بودند. برخلاف لحظه ای پیش که مردم ندای مشروطه خواهی سر داده بودند دیگر صدایی از کسی در نمی آمد. شاه روی پله اول ایستاد و نفسی تازه کرد و با لهجه خاص تبریزی خود گفت :"آهای امیر باهادر (بهادر) ما تو را فرستادیم تا بین ما و بست نشینان زاویهء مقدسه واسطهُ شوی . اما ظاهرا خانه خود را هم محل بست کرده ای ها ." امیر بهادر گفت: "قبله عالم به سلامت فدوی خاکپای مبارکم این چه افاضاتی است . این جماعت شاه دوست به دیدار ذات اقدس همایونی این جا تجمع کردند. در افواه آمده بود که مزاج مبارک کمی نا میزان شده است دلواپس ذات اقدس همایونی شدند خواستند سلامت شما را به چشم خودشان ببینند ." شاه در حالیکه دستش را روی شانه امیر بهادر می گذاشت و از کالسکه پایین می آمد گفت : "یالان ها ای کپه اوغلی تو خیال می کنی ما خریم یا قاطر که نجوای این چی بود ...ها مجلس مشورتخانه و عدالتخانه را نشنویم . رعیت می خواهد سر به تن ما نباشد . این جماعت هم مانند تمام مردم تهران تبریز و ایصفهان ( اصفهان ) و تمام بلاد ایران می خواهند ما را مجبور به گبول( قبول) خواست آنها کنند . ها شاه بابا کجایی که ببینی دیگر برای ما تره هم خورد نمی کنند . هر چند شاهی که بیشتر عمرش را در ولیعهدی و بیماری گذرانده باید هم چنین بلا هایی به سرش بیاید . اون از اعتضادالسلطنه ولیعهدمان اون از حرمخانه این از رجال یک مشت ابله دور خود جمع کردیم این جماعت کجا و مردان شاه بابا کجا؟ این هم رعیت و علما .شاه بابا با آنهمه اقتدارش آن سرنوشت را داشت وای به احوال ما برویم الان است که حالت ضعف بر ما غالب شود و اینجا روی دست تو بمانیم . هی خواجه اون کیف داروی ما یادت نرود . دارو را هم خودمان باید یادآوری کنیم . در تمام تاریخ دنیا و مملکت ایران شاهی به بدبختی ما دیده بودی." و به کمک امیر بهادر به طرف خانه او رفت . جمعیت پشت حصار ماموران آرام بودند شاه را نگاه می کردند . ناگهان از میان جمعیت شمائل سیاه پوش یک زن جلو آمد و خواست به شاه نزدیک شود اما ماموران مانع شدند . همهمه ای جمعیت را فرا گرفت . شاه برگشت و نگاه کرد و گفت : "چه شد بهادر؟" امیر بهادر دست شاه را رها کرد به مامورانی که جلوی آن زن را گرفته بودند نزدیک شد و گفت :" چه شده؟" یکی از ماموران گفت :" قربان این ضعیفه قصد دارد به اعلی حضرت نزدیک شود ما بیم بردیم قصد سو قصد دارد ." صدایی ظریف با لهجه شیرازی از پشت پیچه آمد که :" آخر به قول خودت از دست یک ضعیفه چه بر می آید کاکو جان . جناب امیر بهادر ای کمینه عریضه ای دارد که می خود ( می خواهد ) به شاه تقدیم کند ." شاه به امیر بهادر اشاره کرد بهادر به طرف او رفت و تعظیمی کرد و گفت :" اعلی حضرت به سلامت ظاهرا آن ضعیفه قصد دارد عریضه ای خدمت همایونی بدهد . ماموران از بیم سو قصد جلویش را گرفتند ." شاه گفت : "ما سخت جان تر از این هستیم که به سو قصد یک لچک بسر هر چند مثل این یکی قلچماق بمیریم که خودمان آرزو داشتیم کاش در سو قصدی که در فرنگ از طرف آن جوانک اجنبی صورت گرفت می مردیم تا اینقدر عذاب جسمی و روحی نکشیم ."امیر بهادر گفت:" جان رعیت در گرو یک تار موی همایونی." شاه گفت:" بس است تملق این رعیتی که قصد مشروطه دارد حداقل آنقدر جسارت دارد که به ما تملق نگوید بگویید آن زن بیاید و رقومه اش را بدهد . نگذارید رعیت بیش از این فکر کند ما چنان مستبدیم که از گرفتن یک نامه از زنی ابا داریم . بگویید جلو بیاید." امیر بهادر اشاره کرد تا زن را رها کنند. زن به طرف آنها رفت . شاه به عصا تکیه کرد و گفت:"چه می گویی باجی . کسی به تو ظلمی روا داشته که اینطور راه بر ما بستی ." زن دستش را از زیر چادر در آورد همه نگاهها به سمت دست او رفت . کاغذی مهر و موم شده به دست زن بود . زن به آرامی گفت:" حضرت شاه ای کاغذو را برای شما دادند و گفتند در خلوت خودتون بخونید." شاه کاغذ را گرفت و نگاهی به آن انداخت .شاه پرسید:" شاه پرسید :"تو کی هستی."زن گفت:"یکی اجزای از ملت ایران که پیک ملت ایران برای رساندند صدای ای ملت ستمدیده شده است به گوش شاه برساند اگر شاه گوشی برای شنیدن داشته باشد.."شاه دستمالش را جلوی دهانش برد و با دست اشاره که زن برود اما زن به سرعت دور شده بود .
موید الملک عصا را از دست شاه گرفت . شاه روی صندلی طلا نشست . بسیاری از بزرگان و شاهزادگان قاجار دست به سینه دور تا دور اتاق ایستاده بودند تعظیم کردند شاه اشاره کرد که بنشینند. پیشخدمت در سینی لیوان شربت پر از برف آورد و جلوی شاه گرفت . شاه خواست لیوان را بردارد که که یادش افتاد عریضه آن زن در دستش است . موید الملک پیشخدمت مخصوص خواست نامه را از دست او بگیرد که شاه اشاره کرد نه و گفت :" این شربت را بگیر." و در پاکت را باز کرد . موید در کنار شاه ایستاده بود ناگهان متوجه شد رنگش پرید و به سرعت کاغذ را در پاکت گذاشت . هنگام گذاشتن در پاکت دستش می لرزید . لحظه ای در فکر فرو رفت . حالت اضطراب را به راحتی می شد در رفتار و حالاتش دید . هیچ یک از کسانی که در اتاق بودند جرات حرف زدن نداشتن . شاه دوباره نامه را از پاکت خارج کرد . لرزش دستانش هر لحظه بیشتر می شد. نامه را طوری جلوی چشمش گرفته بود که انگار نمی خواست کسی از مضمون آن مطلع شود . روی کاغذ عکس یک دست سرخ بود که طپانچه ای در دست داشت و روی آن نوشته شده بود : "ای شاه بی خبر عیاش که تمام عمر خود را به عیش و و بر باد دادن خزانه ملت می گذرانی و فکری به بدبختی و سیه روزی ملت خود نمی کنی، اگر به اسرع اوقات دست ستمگرانی که دور تو جمع اند و خون ملت تر می مکند ، از سر مردم کوتاه نکنی و مجلسی از منتخبین ملت برای بسط عدالت مثل سایر ممالک متمدن جهان که در سفرهایی که به فرنگستان کرده ای و به چشم دیده ای ، مفتوح نکنی ، یقین بدان که ترا خواهیم کشت. امضا کمیته انقلاب " بعد از لحظه ای دوباره آن را تا کرد و در جیب بغلی گذاشت . دستمالش را از جیب خارج کرد و جلوی بینی گرفت و زیر لب به موید المک گفت : "موید دوا های ما را بده و الا همین حالا جان به عزرائیل تسلیم می کنم ."
پی نوشت :
آن روز هیچ کس از آنچه در آن نامه نوشته شده بود مطلع نشد اما چند روز بعد از آن بود که شاه که پس آنروز به صاحبقرانیه رفته بود با درخواست مردم مبنی بر قبول مشروطه موافقت کرد و دستور تشکیل مجلس برای نوشتن قانون اساسی و مجلس را داد.هیچ کس ندانست که آن زن چه کسی بود . اما به گفته دکتر مهدی ملک زاده نویسنده کتاب تاریخ انقلاب ایران آن زن شیرازی شجاع و نترس کسی نبود بجز عمه میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل _روزنامه نگار ،نویسنده ، مشروطه خواه که به همراه میرزا علی اکبر دهخدا پس از مشروطه روزنامه صور اسرافیل را منتشر کرد . این روزنامه یکی از تند رو ترین روزنامه های دوره مشروطه بود که بخصوص بیشترین انتقادات را به محمد علی شاه شاه پس از مظفرالدین شاه داشت و به همین دلیل پس از به توپ بستن مجلس و آغاز استبداد صغیر میرزا جهانگیر خان و ملک المتکلمین جز نخستین کسانی بودند که توسط قزاق ها دستگیر و در باغشاه به وضع فجیعی کشته شدند . _ در مورد این زن که کسی نامش را نمی داند در کتابهای دوره مشروطه گفته شده که یکی از زنان آزادیخواه و مشروطه خواه بود که خانه خود را در اختیار مشروطه خواهان قرار داده بود و محرم اسرار آنها بود . در دوره مشروطه و استبداد صغیر زیر زمین این خانه که ظاهرا در خیابان شیخ هادی کنونی بود مقدار زیادی وسایل تهیه بمب و اسلحه پنهان شده بود . این زن کلیه اسلحه ها را در یک صندوقخانه قرار داده بود و جلویش را تیغه کشیده بود . این زن در جریانهای پس از کشته شدن میرزا جهانگیر خان که خود او بزرگ کرده بود دست از مبارزه برای حضور زنان در جامعه و آزادی وطن برنداشت و در بیشتر انجمن های زنان حضور داشت .

posted by farzane Ebrahimzade at 5:28 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home