کوپه شماره ٧
Saturday, September 30, 2006
ما حق داريم بدانيم
دلم گرفته اما اين بار از دست كسي يا چيزي نه. به عنوان كسي كه تاريخ دين و ايمانش است، دلم گرفته است. درست است. ما حقمان است بدانيم چه بر اين سرزمين گذشته. بگذاريد از دورتر شروع كنم. از چند نفر كه مي شناختمشان.
پدرم يك دخترخاله دارد كه چهار پسر و يك دختر دارد. پسر كوچكش چند سالي بزرگتر از من بود شايد چهار پنج سال. سال شصت تازه شانزده ساله شده بود كه به جبهه رفت. چند روز پس از فتح خرمشهر خبر آوردند كه گم شده است. دوستانش ميگفتند كه ديدهاند كه او به همراه چند نفر ديگر داخل اروند افتادهاند. آن چند نفر پيدا شدند اما امير ... . يادم هست كه همان روزهايي كه اسرا آزاد شده بودند چقدر مادر و پدرش در انتظار بازگشت او نشستد اما....
بچه كه بودم كسي را ميشناختم كه در روزهاي انقلاب تير خورده بود. يادم هست خون مانند جوي روان بود. چند سال بعد هر بار مي ديدمش پايش ميلنگيد. يكبار كه با پدرم رفته بوديم يكي از گورستانهاي مشهد سر يك قبر پسر كوچكي را ديدم كه سر گوري بازي ميكرد. پدرم با مادر بچه سلام و عليك كرد. بعد از مادرم كه پرسيدم فهميدم آن گور همان مردي است كه مي شناختم. او اين بار از گلوله دشمن جان سالم به در نبرده بود.
سالهاي پاياني جنگ راهنمايي ميرفتم. يادم هست معلم عربي داشتيم كه هميشه از پسرش ميگفت. از رتبه بالايي كه در كنكور آورده است. يك روز به مدرسه كه آمديم پشت در مدرسه يك حجله و يك عكس بود پسر دانشجوي معلم ما از جبهه بازنگشته بود.
آن روز كه جنگ شروع شد من شش ساله بودم، وقتي تمام شد چهارده ساله از اين هشت سال تنها چيزي كه به ياد دارم ترس است و آوار و گم شدن كودكي و نوجوانيام.
امروز هجده سال از پايان جنگ گدشته است دختر خاله پدرم هنوز علي رغم اين كه ميداند پسرش باز نميگردد اما قبري ندارد كه برايش گريه كند. پسر ان مرد امروز مرد بيست و چند سالهاي است همسن زماني كه پدرش تير خورده بود و معلم ما كه ديگر رنگ كلاس را نديد. اين ها نمونههايي است كه من ديدهام و ميشناسم. اين هزاران خياباني كه به نام شهيدي نام گذاري شده است نمونههاي زنده ديگري است.حالا من 32 ساله ميشوم اما جايي از زندگي من و دوستانم گم شده است.
نميخواهم احساسي حرف بزنم اما انتشار نامه پايان جنگ ذهنم را درگير كرد. مرا برد به اين خاطرات و آن روزها. ما در تاريخ يك نظريه داريم كه هر حادثه تاريخي زماني كه مي تواند به تاريخ تبديل ميشود كه اسناد واقعيش مشخص و روشن شود. اما اين كه اين اسناد كي از آرشيوها خارج شود با خدا است. امروز هشت سال «دفاع مقدس» ايران دارد كم كم وارد تاريخ ميشود. اين نامه نشان ميدهد كه بايد وارد تاريخ شود. هركس از اين نامه تفسير خودش را دارد. من با پرستو هم عقيده ام حق ما ست بدانيم. حق ماست بدانيم اين جنگ كه نه تنها هشت سال كه هنوز در زندگي ما ها جاري است، چه بر سرمان آورده است چرا هشت سال طول كشيد. همه ماهايي كه شبهاي زيادي را در انتظار آوار طي كرديم بدانيم چرا ؟ خانوادههاي آن هايي كه رفتند و آنهايي كه رفتند كه جاي خود دارند. حرف هاي آقاي رضايي هزار نكته داشت كه بايد درباره آنها تامل كرد. اين نامه كه ميتواند يك سند مهم تاريخي باشد
Thursday, September 28, 2006
غربت بلند، قامت کوتاه
و قامت من کوتاه تر
کوتاه تر از آن که برای دیدن تو
دزدانه سرک بکشم
نمی دانم از دیدار تو
چند روز
چند هفته
چند ماه
چند سال
گذشته است
تقویم می گوید:
دو ماه
دروغ می گوید، قرنی است
کودک دلتنگی درونم هر روز قد می کشد
و من کوتاهم، کوتاه
امروز آیینه می گفت کمی ترک برداشته ام
********************
این شعر از مجموعه شعر «یک چمدان حرف» است از اشعار بنفشه رحمانی دوست عزیز و گلم است که به تازگی توسط نشر ثالث منتشر شده . توی این چند سال که با بنفشه آشنا هستم نگاه حساس و دقیقش را ستایش کردم. یک نگاه خالص زنانه. از اون نگاه های فمنیستی خالص و بی شعار. خیلی از شعرهایش را شنیده بودم. اما چمدان حرف هایش پر از کلمات ناب و خواندنی بود. رفاقت بنفشه با من از روزی که آغاز شد بیشتر از نسبت فامیلی بود که داشتیم. برای من این نکته همیشه جالب بود که یک مهندس شیمی که اتفاقا در رشته خودش خیلی دقیق و موفق است بتونه در عرصه شعر و نوشتن هم خوب باشد. امروز که دفتر شعرهایش را ورق می زدم دیدم که بعضی از شعرهایش چقدر وصف حال منه. بخصوص این شعرش که نوشتم انگار حرف های این روزهای من است. این شعر را از بنفشه قرض می گیرم به جای حرف هایی که باید می گفتم.
Wednesday, September 27, 2006
چند تا لينك
اين هم نظر اميد صالحي و علي رضا كريمي صارمي و حسن سربخشيان سه تا از داوران دو سالانه عكس ايران
حال همه ما خوب است
آشناي ديروز سلام. اين شعر سيد علي صالحي وصف حال اين روزهاي من است. چند روزي نيست كه رفتي اما انگار قرنهاست كه بر من گذشته. منتظرم. دلم خيلي تنگ شده. تو چي به ياد ما هم هستي؟ نه همش فكر ميكنم نكنه توي اين روزهاي بيخبري اتفاقي افتاده؟ نكنه مريضي؟ اين روزهاي آخر خوب نبودي؟ نكنه ... ميدوني ميخوام بهت بگم خسته شدم. خسته شدم از اين كه يكسري حرف ها را اين جا تكرار كنم. خسته شدم از اين كه بنويسم و نامههايم را در دست باد رها كنم. خسته شدم اين قدر نوشتم و جوابم را ندادي. ميدانم اصلا اينها را نميخواني. شايد اصلا نيازي براي خواندن اين ها نميبيني. اول هفته فكر مي كردم اين هفته كه با تو شروع شد خيلي خوب است اما بعد از آن شنبه دوست داشتني يك دفعه رفتي و خبري از ما نگرفتي. هر كار ميكنم قبول كنم كه تو نامههاي رها شده در باد من را خواندي نميشود. دو سال همه باورهاي من را بر هم زدي حالا چه طور ميشود. با خودم قرار گذاشتم هر بار كه حالم خوب نبود و چيزي نوشتم نذارم روي وبلاگم. آخه نميخوام ديگه غر بزنم.
پس از اول مينويسم سلام حال ما خوب است اما خسته دلم شور تو را ميزند
Monday, September 25, 2006
دوباره سوم مهر
دلشوره دارم. صبح كه بيدار شدم به تقويم و كاغذي كه كنارش چسباندم نگاه كردم :« سوم مهر 1372» دائما به ساعت نگاه ميكنم. جلوي آيينه ميايستم دختر بچهاي كوچك با چشمان مضطرب را ميبينم كه درون قاب ايستاده. مقنعه مشكي را روي سر جابه جا ميكنم. يواشكي خطي سياه داخل چشمم ميكشم و ابروهاي مشكي و دست نخوردهام را مرتب ميكنم. رژ صورتي كم رنگي را بر ميدارم.
اين اولين باري است كه مسير به اين دوري را تنها ميرم. مي خوام سر وقت برسم. اين چند روز خيلي انتظار كشيدم كه برسه اما حالا مي ترسم. مامان پيش از رفتن مي پرسه:« مطمئني كه تنهايي ميتوني بري؟ » با اعتماد به نفس كامل ميگم:« پس چي كه ميتونم. مگه بچهام. من 18 سالمه. » خواهرم از آن طرف ميخندد و ميگويد:« يك ماه ديگه نوزده ساله ميشي.» ميگويم:« حالا . اين راهيه كه بايد برم. » اما صدام ميلرزه. از خونه كه بيرون ميرم نفسم پر از بوي مهر ميشه. به خيابان وليعصر نگاه ميكنم. چقدر بلند و طولاني است و مسير من در انتهاي اين خيابان. دسته كيف دارچيني ام را ميگيرم و آرام ميروم. تاكيدات مامان را فراموش نكردهام. مواظب باش با اتوبوس برو امن تره. اگه خواستي هم تاكسي سوار شي فقط تاكسي نارنجي. با خودم ميگويم چرا ميترسي ترس ندارد. بايد رفت.
اتوبوس جمالزاده چقدر شلوغ است. پر از هياهوي دختران دانشجو، غرغر زنان كه چقدر شلوغ ميكنند. دلشوره ام بيشتر ميشود. ساعت نزديك به يك است و من كمتر از يكساعت وقت دارم:« نكنه روز اولي دير برسم. نكنه راه رو اشتباه برم.» دوبار قبلي كه آمدم مامانم و بابام همراهم بودند. دختري كنار دستم نشسته ميپرسد: سال اول هستي؟ سرم را تكان ميدهم. :«چه رشتهاي؟» زير لب مي گويم: «تاريخ. » مي خندد: «پس تو هم به جمع مهندسين اموات اضافه شدي؟» مانده بودم بخندم يا ... خودش از بلاتكليفي نجاتم ميدهد: «اسم من پرديسه دانشجوي سال سوم ادبيات فارسي هستم. توي يك دانشكده هستيم.» دلگرم ميشوم. ميگويم:« پس مي شه....؟ »ميگويد:« تا گروه مي رسونمت.»
نفس نفس ميزنم. ميدانم هر روز بايد اين راه طولاني را بيايم. اما اين بار برخلاف دوبار ديگري كه آمدم غريبه نيست. پيش رويم دو رديف پله انگار راه آسمان را گرفته است. همراهم ميگويد:«59 پله است تا دم در دانشكده ادبيات اين مسير ناگزير است. »ار پله ها هن هن كنان بالا ميروم. تا انتها . روبه رويم تابلوي نقرهاي خودش را نشان ميدهد:« دانشكده ادبيات و علوم انساني»
«اين جا گروه تاريخ است.» ميدانم. چند نفري ايستادهاند از روي تابلو نوشت نامش را خواندهام. جلوتر روي برد نام ورودي هاي جديد و نام درس و كلاس: تاريخ ملل شرق استاد دكتر خداداديان اتاق 311 . نفسي كشيدم و به خودم گفتم از امروز يكي از اين صندليها مال من است.
به تقويم نگاه مي كنم. 3 مهر 1385 سيزده سال گذشته . اما انگار همين ديروز بود. همين ديروز سوم مهر كه رفتم تا گروه تاريخ شهيد بهشتي. ان روزها بدور از هراسهاي اين روزي چه قدر زود گذشت. باورت ميشود. حالا اون دختر ترسو تا يك ماه ديگه 32 ساله ميشه و كلي ادعاي فضلش ميشه. هرچند اون موقع بيشتر از حالا سرش ميشد. حالا وقتي تنها سفر ميره ديگه نميترسه تا ولنجك بره. سوم مهر و راهروي گروه تاريخ شهيد بهشتي. توي همان راهروي گروه تاريخ با مريم كريمي، آنيتا عريزترين عزيز، مهين صمدي و خيليهاي ديگر. روزگاري را در آن راهروها داشتيم. شلوغ كردن گروه و بهم ريختن دانشگده كمترين كارمان بود. بايد فكر كنم از آن جمع چند نفر را امروز مي بينم. عزيزترين عزيز، فريبا معجزاتي، حميد رضا حسيني همكلاس سابق و همكار امروز، مرتضي سالمي استادام، دكتر خدادايان؛ دكتر اكبري، دكتر خلعتبري. دكتر البرز، دكتر بيات، دكتر آقاجري، دكتر مصدق، استاد فلسفه تاريخ دكتر حنايي كاشاني، دكتر آزادگان، و خبر دارم . قرار بود توي دهمين سالگرد دور هم جمع بشيم اونم همين روز سوم مهر اما نشد. پارسال وقت داشتم رفتم دانشگاه و توي اتاق 311 نشستم روي اولين صندلي كه نشسته بودم. به تخته نگاه كردم. حس كردم دور و برم شلوغه. حس كردم باز مريم و آنيتا كنارم نشستند. پشت سرم فريبا معجزاتي، مرجان شباب روش، طاهره اكبري آن سو تر علي اسلامي، اكبر ورزدار با آن لهجه تركي كه همه استادا رو در اولين كلاس به اين شك ميانداخت كه داره مسخره بازي ميكنه. رفتم و به ياد همه ورودي 72 روي تخته سبز آن كلاس نوشتم تاريخ ملل شرق منابع اين درس تاريخ ملل شرق آلبر ماله، تاريخ جهاني ش. دولاندلن، عيلام.
Sunday, September 24, 2006
سخت ترين كار دنيا
Saturday, September 23, 2006
بوی مهر
این ها بخشی از خاطرات 26 اول مهری است که من طی کردم. 26 سالی که برای برزگ شدن طی کردم. برای من اول مهر همیشه روز خوبی بود. حتی اون سال های مدرسه که پایانی برای تعطیلات بود. اما اول مهر امسال را دوست نداشتم. اول مهری که از اومدنش می هراسیدم. این اول مهر روزی بود که خیلی ها گفته بودند می خواهند نباشند. یک روز برای پوست انداختن. تحمل شرایطی که ما داریم برای خیلی ها طاقت فرساست. اما دور شدن از بعضی از بچه ها هم سخت بود. بخصوص دوری از سارا برای من. نبودنش برای من که حداقل سه سال در کنارش بودم سخت است اما تصمیش را گرفته است باید بین دانشگاه و کار یکی را بر گزیند. می دانم سارا هر جا باشد موفق است اما نبودش در کنار ما ساده نیست.
راستی از اول مهر گفتم امروز با همه اضطراب من روز بدی نبود. امروز شنبه خوبی بود. اول مهر امسال هم خاطره خوبی بود که فردا درباره اش می نویسم.
فقط یک پی نوشت:
اول مهر امسال من باز توی یک مدرسه گذشت. امروز وزیر ارشاد توی صبحگاه دبیرستان تجسمی پسران شرکت کرد. نکته خنده دار این است که بعد از این همه سال هنوز هم میکروفن مدرسه ها سوت می زنند و قطع وصل می شوند.
Friday, September 22, 2006
گیلانه، بنی اعتماد، معتمد آریا
برای تو می نویسم که هیچ وقت خودم را ندیدی
Thursday, September 21, 2006
کتاب هایی که فقط کتاب نیستند
دو سه روز گذشته بعد از مدتها موقعیتی یا شاید هم اجباری به وجود آمد که کتابخانه اصلیم را جابه جا و بعد از مدت ها سامان بدهم. چیدن یک چیزی حدود ششصد جلد کتاب توی دو ساعت اون هم با نظم و ترتیب من کار شاقی بود اما به پایان رسید. کتاب ها را باید یک بار دیگه ردیف می کردم و بعد خاکشونو می گرفتم و بعد اونایی که توی چند ماه پیش خریدم توی ردیف های موضوعی سامان بدهم و بعد مهر بزنم و بذارم توی ردیف مخصوصشون. توی این جابه جایی فرصتی شد تا از بین ردیف های در هم کتابخانه ام کتاب هایی را پیدا کنم که مدتها بود ازشان بی خبر بودم. کتاب هایی که فکر می کردم گمشان کردم یا از یادم رفته بود خریدم. آخه بعضی کتاب ها رو اون روزهایی که هر روز می رفتم کتابخانه های مختلف خونده بودم و بعد خریده بودم و گذاشته بودم توی کتابخانه. توی دنیا شاید عزیزترین چیزی که دارم همین کتاب هاست. کتاب های من مهمترین سرمایه ام. می دونید چرا چون این کتاب ها رو خودم توی مدت دوازده سال این طوری کنار هم چیدم. درست دوازده سال طول کشید تا این ها نزدیک به هزار جلد کتاب بشن. از زمانی که یادم می آد کتاب یکی از مهمترین وسایل زندگیم بود. نمی خوام از خودم تعریف کنم و ادعای روشنفکری کنم اما از زمانی که خیلی کوچک بودم ازش جدا نبودم. یک رابطه عاطفی بین من کتاب هام هست. این چند روز با خودم فکر می کردم اگه یک روز این ها رو از دست بدم چه اتفاقی می افته؟ وقتی می چیندمشون بیشتر به این موضوع فکر کردم که همشونو دوست دارم فرقی نمی کنه جلد سوم تاریخ تمدن ویل دورانت باشه یا خاطرات سیلویا پلات ، خاطرات علم یا تاریخ سی ساله. مهم این که کتاب های من هستند با یک مهر آبی بالای روی شیرازه اشو و توی صفحه اولش «فرزانه ابراهیم زاده». این رابطه گاهی شکل خودخواهانه ای به خودش می گیرد و دلم نمی خواد بدمشون به کسی. مگه این که طرف برام خیلی عزیز باشه؛ یا تو رو دروایستی قرار بگیرم. دوستام معتقدند من یک جور بیماری دارم که این طور کتاب می خرم. اما راستش من با خودم عهد کردم هر پولی دستم آمد یک بخشیش را به خرید کتاب اختصاص بدم. من کتاب هام رو دوست دارم چون تنهایی هامو پر می کنن. می دونید برای آدمی مثل من تنها باید یک چیزی باشه که خوشی ها و ناخوشی هامو را توشون پنهون کنم. برای تحمل خیلی چیزها همیشه کتاب هام بهم کمک کردند. وقتی حالم خوب نیست « مثل دیشب» و کسی نیست که باهاش حرف بزنم. بغضمو می ریزم توی یکیشون. توی این مواقع ندبه بیضایی؛ سووشون یا جزیره سرگردانی یا سیاوش خوانی بیضایی بیشتر از هر کتابی آرومم می کنه. گاهی وقت ها هم می رم سراغ خیام یا حافظ. خوشحال که هستم باز به کتاب پناه می برم. عقاید یک دلقک؛ دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم. گاهی وقت ها تاریخ، خاطرات اعتماد السلطنه؛ تاریخ مشروطه کسروی؛ تواریخ هردوت ، گیل گمش؛ هزار و یک شب و ...... کتابخونه من نشانه ی این هم هست که صاحبش چقدر پراکنده چیز می خونه رمان؛ نمایشنامه؛ تاریخ؛ علوم سیاسی؛ جامعه شناسی، روزنامه نگاری؛ ........ همه این ها رو گفتم که بگم برای من این کتابخونه باز خیلی چیزها هست. همدمم . جای دوستام رو که هر کدوم زندگی و مشکلات خودشون رو دارند و وقتی برای دلتنگی های من ندارند پر می کنه. کتاب های من فقط کاغذ و مرکب نیستند سرمایه من هستند.
Wednesday, September 20, 2006
براي توضيح بيشتر
اون سالهاي دير و دوري كه قصههايم را يك نفس مينوشتم يعني سالهايي كه همه چيزم داستانم بود قصه هايي را دوست داشتم كه از آخر به اول ميچيندم و بعد مينوشتم. به عنوان نويسنده قصههام هميشه آخر داستانهايم را پيدا ميكردم و بعد ميآمدم به نوشتن آنها حسنش اين بود كه اين جوري ميتونستم بدون نفس كشيدن داستان را پيدا كنم. اما از وقتي تو نوشتن سخت گير شدم و به اصطلاح ميخوام تكنيكي بنويسم آخر قصههامو همش عوض ميكنم. تازه آخرش هم قصهام تانمام ميمونه. حالا دارم يك قصه تازه مينويسم. قصهاي براي خودم براي تو و براي روزهايي كه وقتي خوب شد _ من اين جوري فكر ميكردم _ داره تموم ميشه. اين ها رو نوشتم تا بعد التحرير آن پست قبلي يك كم حرف بزنم. بعد از چند ساعت ازآن دقايقي كه مجبورم كرد هذيانهاي ذهنيم را بنويسم. مي دوني هنوز باورم نيست كه همه چيز تمام شده باشد. هرچند كه بي خداحافظي رفته باشي. خودم را گول نميزنم. باور كنيد خودمو گول نمي زنم اما دارم روي تصميمي كه مدتي پيش گرفتم فكر ميكنم. احتياج به يك تلنگر دارم. كاش اون يك تلنگر را به خاطر خدا بزني. ازت ميخوام كمك كني تا بنويسم. باور كن فقط تو فقط تو ميتواني آخر اين قصه را با من بنويسي.
داره باز بارون مي باره اول و آخر حرفام
براي تحمل اين روزهاي بد به تو فكر مي كردم. براي اين كه بتونم به آينده فكر كنم به ديدن دوباره تو فكر ميكردم. كاش نخواسته بودي سخت ترين كار دنيا را انجام بدم. كاش نخواسته بودي تا ....... اين بار مي خوام بي پرده حرف بزنم. مي خوام اعتراف كنم كه دوباره خواستم خودمو گول بزنم و فكر كنم كه تو من را مي بيني. صريح مي گم اين روزها حالم خوب بود چون تو با من خوب بودي. براي اين كه هنوز از تو قطع اميد نكرده بودم. باورم نمي شد اين روزهاي خوب به اين زودي به تمام بشه. عمر خوشي من كمتر از يك هفته بود.
دارم دوباره تو خودم گريه مي كنم. برام مهم نيست بچهها چي مي گن. مهم نيست خيابان شانزدهم بهم مي كه :«ديونهاي كه دوباره دل بستي به فكر زندگي خودت باش. » مهم نيست كه روزنههاي آبي بهم طعنه بزنه:« كه تو آدم نمي شي. ديدي گفتم كه دوباره اشتباه كردي. من به تو گفته بودم ساده دلي.»برام مهم نيست حتي تو با نگاه بيتفاوت ازم بخواي كاري رو بكنم كه دوست ندارم. دوباره مي خوام گريه كنم. انقدر كه از ميون اشكايي كه توي خودم مي ريزم بفهمي حتي اگه باز بگي با من بايد صريح صحبت كرد. داره حالم از بيپولي ، از تموم شدن روزهاي خوب از آدمهايي كه مثل خودم خوش باورند بهم مي خوره. دلم مي خواد كساني كه با من و تو همه دوستانم چنين كردند را به باد ناسزا بگيرم. بدم مي آد از اين كه دوباره بغضهامو بخورم. كاش حداقل براي تحمل روز سياهي كه در پيش است و داشتم فراموششان مي كردم مي گذاشتي به تو فكر كنم. كجاي شب دوباره گمت كردم. توي اين شب اين بار با بوسهاي تازه به دنيا نمي آم.
توي لحظههايي كه بايد كار كنم دلم نمي خواد دستامو بذارم روي صفحه كليد و خبر بنويسم. براي من در حال حاضر تيتر يك اين كه ديگه همه چي تموم مي شه چون مي دونم تو نمي خواي ادامه بدي. از اين كه بعد از اين ما مي شيم آدمهاي غريبهاي كه بوديم و ....... نشستم و اين كلمه ها دائما توي سرم مي چرخه و اشكهايم را روي قلبم مي ريزم:
براي تحمل روز سياه به تو فكر ميكنم./ براي تصاحب روياي ماه به تو فكر مي كنم.
Monday, September 18, 2006
سخت است باور کنی که همه این خوشی ها به زودی تمام می شود
سلام آشنای دیروز و امروز و ....
سلام. دوباره سلام . گفته بودم دیگر نمی نویسم یعنی دیگر برای تو نمی نویسم. اما مگر مي شود. این حرف ها مربوط به روزهای تلخ پایان مرداد بود نه شهریور مهربانی که گرمم کرد. این روزها تلاش می کنم باز دلبسته نشوم ، تلاش می کنم به جای قلبم خودم را به دست عقلم بسپارم اما مگر می شود؟ باید جای من باشی تا ببینی که این روزهایی که خوابشان را می دیدم را نمی توانم با عقل خراب کنم. این روزها باید باشی و ببینی که چقدر تغییر کرده ام.
رنگ این روزها که خودش هم کم کم از تم قرمز به سمت آبی شدن می رود می پرسد:« چت شده ؟ توی این روزهای سردرگمی، سرخوشی؟ »می خندم. خنده ای از سر این که نمی دانم. سرخوشم بعد از مدت ها می خواهم خوب باشم. با همه بدیی های این روزها خوبم باور کن. از صدایم که می فهمی. خوبم چون حس گنگی باز ته دلم احساس می کنم. هم اتاقی همیشه رنگ نارنجی بر پنجره اتاقم می کشد و می گوید:« معجزه شد؟» فكر مي كنم آره معجزه شده اما در من نه در تو.
ساکن خیابان شانزدهم می گوید اين همه توهمه. باز تو داری خودتو گرفتار بازیی می کنی که آخرش معلومه. بازی که آخرش چیزی نیست که تو به دنبالش هستی. می گوید به سراب دل نبند به فکر زندگی خودت باش. دلم هم همین را می گوید اما ...... داداشی همسایه اش به خاطر خودم نصیحتم می کند. می دانم روزهای غصه هم همینطور کنارم هستند مثل نوبه های گذشته اما باز گوشهایم را گرفته ام،چشم هايم را هم مي بندم. رفیق غصه ها این روزها حالش خوب نیست نمی توانم در روزهایی که آوار غصه برسرش هست از شادی زودگذرم بگویم. نمی خواهم با خیال خاکستری خودم طوفان ذهنش را بیشتر کنم اما خودش از صدایم می خواند. نیمکت روبه رویی هیچ نمی گوید سکوت می کند و می گذارد با خودم خوش باشم. چه اشکالی دارد می خوام با خیال خام داشتن تو خوش باشم. از این که تو باز من را می بینی حس خوبی دارم. این برای من کفایت می کند هرچند تو بازهم به دلایلی که خودت می دانی این جا را نخوانی بالاخره یک روزی می خوانیشان آن وقت اگر باز من و تویی باشیم با هم از حس تازه ای که در من به دنیا آمده حرف می زنیم. اگر هم نبودیم و باز دوره بی امیدی آمد به یاد من می افتی. این روزها باز دارم به یاد تو شعری را که تو را به یادم می آورد را گوش می کنم و به تو فکر می کنم.
دوباره سلام می کنم این روزها واقعا حال من خوب است خرابش نکن.
روز شعر و باز تکرار
باز آخر شهریور شد و دوباره روز ملی شعر را برپا کردند. حکایت عجیبی است این روز شعر ایران. من نمی دونم کجای دنیا رسم است که شاعر «ملی» ـ تاکید می کنم روی این واژه چون خیلی مهم است ـ شاعر ملی مملکت شعر و غزل را دولت مشخص کند. هیچ فکر کردیم معیار این انتخاب چه بوده است. صرف این که زمان مطرح شدن این مسئله رئیس کمسیون فرهنگی مجلس تعلق خاطر خودش را نسبت به یک شاعر نشان بدهد کافی است تا شاعر شاعر ملی باشد؟! من نه قصد توهین به شاعر خاصی دارم و نه به کس دیگری. اما کاش کمی تامل می شد کرد که شهریار با وجود ارادتی که خود من اشعارش دارم می تواند شاعر ملی سرزمینی باشد که شعر رکن اصلی فرهنگش بوده و بستر تولد این هنر؟ من فکر می کنم اگر شهریار خودش هم امروز این جا بود با ارادتی که به شاعران پیش از خودش داشت نمی گذاشت چنین جفایی را در حقش بکنند. شهریار شاعر بزرگی است اما آیا زمانی که نام و تولدش به عنوان شاعر ملی و روز ملی شعر انتخاب شد تعریفی از شاعر ملی شده بود. شاعر ملی کیست؟ مگر نه این که شاعر ملی کسی است که شعرش بازتابی از فرهنگ و زبان یک ملت باشد و توانسته باشد باعث دوام و قوام ادبیات آن سرزمین باشد. مگر نه این که شاعر ملی یک کشور را مردم آن کشور انتخاب کنند از چند نفر از اهالی این سرزمین پرسیده شده که شاعر ملی چه کسی است؟ چند در صد از فرهیختگان ایرانی مورد سئوال قرار گرفتند.؟ چهار سال است که گفته شد و هیچ کس نشنید هر سال هم برنامه مفصل تری گرفته می شود و یادمان می رود که مردم در این انتخاب سهمی ندارند. مردمی که در ابتدای هر کلامی می گویند بنام خداوند جان آفرین / حکیم سخن در زبان آفرین
Friday, September 15, 2006
کاش باز همه چی درست شود
نجاتم دهيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم"
"يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بي روحي هستم که ترس طناب دار، خنده وشادي را از يادم برده است. خيليها به من مي گويند که تو اين همه معروف هستيد، هنوز در زندان هستي؟ از زندان سختتر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمي مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن مي ترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.
همنوعان، انسان دوستان
پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلي نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايتهاي شما گرم بوده است. من خيلي وقتها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگري پيش ميرفت. کاش مي توانستم، درس هاي پيش دانشگاهي را تمام کنم. کاش مجبور نمي شدم کار کنم و به مستخدمي خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولي من خيلي عذاب کشيدم و خيلي اذيت شدم. من واقعا قرباني هستم. و الان همين قرباني را ميبرند تا با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست
من در اين روزهاي وحشت و ترس، دوباره دست ياري به سوي شما دراز مي کنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمي که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر مي کنم. اينبار شايد براي آخرين بارميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادي را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگي خوب بعد از آن فکر مي کنم.
من به اندازه کافي رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکي که خيلي وقت ها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملي نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه مي توانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پي هم سپري مي شود و هر تيک تيک ساعت، براي من صداي نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من مي خواهم زنده بمانم. تمام راه هاي ديگر به روي من بسته است. کسي به داد من نمي رسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم مي خواهم پدر و مادرم را بغل کنم.
کبري رحمانپور از زندان اوين
شهريور 1385"
این مطلب را از وبلاگ ساقی عزیزم قرض می گیرم. داشتم وبگردی می کردم که به این مطلب برخوردم دلم فرو ریخت، بغض گلوم رو فشرد. باز کبری رفت توی لیست انتظار اعدام. از وقتی که حکم اعدام کبری صادر شده چند سالی می گذره چند سالی که هر روزش برای این دختر که الان باید حدود بیست و یکی دو سالش باشه شاید بیشتر شاید کمتر دست و پنجه نرم کردن با مرگ بوده. خیلی سخته آدم هر روز با فکر مردن بخوابه. کبری چند ساله که داره با این فکر زندگی می کنه. حتما الان دیگه خیلی خسته است. این رو از نوشته اش می شه خوند. کاش همه چی درست شود. کبری از این کابوس رهایی پیدا کند. کبری هنوز می تواند نفس بکشد.
پی نوشت :
راستی امروز یک خبر دیگر هم شنیدم اوریانا فالاچی یکی از مشهورترین زنان خبرنگار مرد. فالاچی رو من هم از زمان خیلی دور می شناسم. قلمش رو خیلی دوست داشتم. اتفاقا این روزها داشتم «نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد » را به خاطر یک نوشته ای که نوشتم و هنوز توی وبلاگم نذاشتم می خوندم. اوریانا خبرنگاری که بسیاری از قدرتمندان جهان را خبر کرد بالاخره خودش خبر شد.
اقیانوسی از نمادها
می دونید زندگی بعد از دو روز سر درد شدید چه شکلیه؟ شکل تنگه و تو سری خورده است. حس می کنم بازار مسگرا رو توی سرم برپا کردند. یکی با یک پتک نشسته و داره می کوبه تو مغزم. امروز که سر دردم بهتر شده با این منگی گه تو سرم بود فقط تونستم کتاب بخونم. مدتیه که به یک عشق و علاقه قدیمی دوباره روی آوردم به طرف مطالبی درباره اساطیر و تاریخ اسطوره ای سابقه این بحث هم ما امروز و دیروز نیست از سال اول دانشگاه دنبالش بودم. یک وقت هایی فکر می کنم که به جای تاریخ معاصر می تونستم برم تو حوزه اساطیر. البته تاریخ معاصر جذابیت خودش را داره اما بحث اسطوره ها و نماد شناسی جذابیتش بیشتره البته فکر می کنم. دارم آرام آرام از مقدمات شروع می کنم یک بار دیگه فکر می کنم دارم وارد یک اقیانوس عمیق می شم که انتها نداره. اقیانوس از نمادها و زندگی. خیلی جالبه روزهای دیگه بیشتر درباره اش حرف می زنم.
Wednesday, September 13, 2006
جشن خانه سينما بدون شرح
Tuesday, September 12, 2006
داروگ
خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
این برای خودم، سارا، هستی، صنم ، گیسو و برای دوستان روزنامه شرق با اجازه از نیمای بزرگ
Monday, September 11, 2006
از نگاه مورخ
گاهی وقت ها که این صفحه رو می خونم با خودم فکر می کنم که باید اسمشو به جای کوپه شماره هفت می ذاشتم نوستالژیا یا غم غربت. همش دارم غصه گذشته ها رو می خورم اما امشب یادم افتاد که این بازگشت به گذشته بیشتر از اون که نوستالژیا باشه خصلت تاریخی نگری منه. ـ البته درستش این که بگم از بعد از ظهر که داشتم به هستی القا می کردم که تو مثلا تاریخ خوندی یادم افتاد که ای داد بیداد خودم هم که یک جورایی مورخم. مهم نیست این دلیل قانع کننده ای باشه ـ این که حافظه من حافظه تاریخی است. حتی حافظه عددیم چهارتایی شده باور می کنید. چند سال پیش یک دختر عمه دارم که روانشناسی می خوند. یک کار تحقیقش گرفتن یک تست هوش خیلی مشگل و سخت بود. توی این تست یک بخش ریاضی بود که عدد ها را باید می گفت و بعد به توالی آن ها را تکرار می کردید. یک چیزی حدود 100 تا گزینه 4 تا 20 تا عدد از من پرسید که جالب بود من تمام این ها را چه به صورت درست چه برعکس تا رقم چهارم مرتب می تونستم بگم یعنی اگه توالی این جوری بود که 245876 من می گفتم 245867 یا برعکسش 768524 نتیجه تست را با استاداش در میون گذاشت به قول خودش یک کیس جالب بود. استادش هم چند بار این آزمون را از من گرفت برای همه جالب بود تا این که استادش از من پرسید رشته شما چیه؟ گفتم تاریخ خندید و گفت ظاهرا شما حافظه عددیتونو برای حفظ چهار تا عدد تنظیم کردید چون بخش عمده تاریخ ها چهار رقمیه. این نوشته رو نوشتم برای این که بگم من آدم نوسالژیکی هستم اما نه آنقدر که همش حسرت گذشته رو بخورم بیشتر دوست دارم گذشته ای که شاید بیشتر لحظاتشم به خوبی حالا نبود را تکرار کنم. اگه روزهای آینده هم چیزی درباره گذشته نوشتم بیشتر از نگاه یک مورخه.
توقيف شرق
به سبك و سياق خبرگزاريها خبر فوري: روزنامه شرق صبح امروز از سوي اداره نظارت بر مطبوعات توقيف شد. در اين كه علت اصلي توقيف اين روزنامه چيه خبرهاي متناقضي هست اما ظاهرا مهمترين دليلش چاپ يك كاريكاتور توي شماره پنج شنبه روزنامه بوده .
خبر تعطيلي روزنامه ها خيلي ناگواره. تعطيلي يك روزنامه يعني بي كار شدن تعداد زيادي از همكاران ما. اميدوارم اين مشكل مثل دفعه قبل حل بشه. هرچند كار مطبوعاتي در ايران يعني راه رفتن روي لبه تيغ.
دستمو می ذارم روی صفحه کلید و چشمامو می بندم
امروز صبح که رفتم سر کار یک پوشه رنگی روی کتابخونه ام بود که روز پنج شنبه بعضی یاداشت هامو گذاشته بودم و آورده بودم خونه. یک پوشه ای که مربوط به جشنواره عروسکی بود. صبح که می خواستم برم خبرگزاری پوشه رو برداشتم. سرکار که رسیدم داشتم با بنفشه حرف می زدم که یک دفعه لابه لای کاغذهایی که توی پوشه بود چشمم افتاد به یک خط آشنا. خطی که سال ها پیش می شناختمش اما .... یک دفتر هشتاد برگ که توی صفحاتش با خودکار آبی به خط ریز یک چیزهایی نوشته شده بود. در صفحه آخرشم با خودکار قرمز نوشته بودم 21/9/69 . این یکی از دفترهایی بود که اون سال ها توش داستان می نوشتم. اون موقع ماهی یکی دوتا از این دفترها رو پر می کردم. چند روز پیش که مامانم انباری رو تمیز کرده بود یک کارتن پیدا کرده بود که توش چند تا مدرک تاریخی وجود داشت: کارنامه پرونده کلاس اولم، یک دفتر مشق از کلاس اول، مدرک کلاس پنجم، سوم راهنمایی، یک تعداد از عکس های مدرسه؛ سه در چهار، عکس های رنگی، یکی دو تا دفتر خاطرات نیمه؛ آخه من خیلی اهل خاطرات نوشتن نبودم و نیستم، یک دفتر عقاید و چند تا از این دفترها. درباره سایر مدارک روزهای دیگه حرف های زیادی برای گفتن دارم اما امروز می خوام درباره این دفتر بنویسم. از روزهایی که فکر می کردم ممکنه یک روز داستایوفسکی بشم. روزهایی که توی کلاس به جای درس این کاغذها را سیاه می کردم. یادش بخیر کلاس دوم و سوم دبیرستان شهید باهنر (هدف شماره 2 ) توی خیابان شیخ هادی؛ توی اون کلاس های بزرگ ته کلاس. اون موقع فاصله احساساتم با خودم خیلی زیاد نبود برای نوشتن تلاشی نمی کردم هر وفت می آمد چشمامو می بیستم و دستمو می ذاشتم روی کاغذ و .............. اونوقت می نوشتم می نوشتم. یک شاید یک جور بیماری نوشتن بود شاید هم یک جور عادت. می نشستم ته کلاس و به جای درس می نوشتم. جالب بود چند تا خواننده هم داشتم که از خودم زودتر مطالبم را می خوندند. نازنین تنیده ور که بغل دستم می نشست و خم بود روی دستم تازه وقتی هم امضامو پای داستان می ذاشتم از زیر دستم می کشید و شروع به خوندم می کرد. بهارک پرنیانی؛ سعیده دهنوی دوست گلم ، مریم خضری که جدی ترین منتقدم بود و ژامک حسینی که خیلی بهش مدیونم و امروز نمی دونم هر کدومشون کجای این دنیا باشند. این دفتر عجیب منو برد توی روزهای شانزده سالگی؛ روزهای نوشتن. امروز که اون دفتر را دیدم یادم افتاد چند وقته ننوشتم. چند تا داستان نیمه کاره دارم. چند تا کوپه شماره هفت که می خواستم و می تونستم تا حالا چاپش کنم. از اون سال ها تا حالا سبک نوشتنم تغییر کرده دیگه تکنیکی می نویسم اما فاصله احساسم با خودم زیاد شده فکر می کنم.
خیلی حرف زدم شاید برای این که عصبانیم. عصبانیتم را پشت این کلمات پنهان کردم. اون روزها هم این کار را می کردم. عصبانیت ها و غم هامو پشت کلمات داستانام پنهون می کردم. چقدر گریه بچه ها را با داستانام در آوردم. شاید باید یک بار دیگه چشمامو ببندم و مثل آن روزها دستم را این بار روی صفحه کلید بذارم و چشمامو ببندم و بذارم کلمات حتی اگر سال ها مانده باشه، حتی اگه عصبانی و خشن باشه رها کنم. راستی کسی می تونه یکی از اون هایی که اون سال ها داستان های منو می خوندن را برام پیدا کنه؟
Saturday, September 09, 2006
ساکن سی و هفت ساله سنگ سفید امضا دار مسجد فیروزآبادی
زیبا مرد، همان طور که زیبا زندگی کرده بود و شتاب زده مرد عین فرو مردن یک چراغ در میان مردم معمولی که دو ستشان داشت سنگشان را به سینه می زد. حالا می فهمم که چرا در این همه سال با هم بودیم، آن همه شتاب داشت که بخواند و بیاموزد و لمس کند و تجربخ کند و بسازد و ثبت کند و جام هر لحظه را پر و پیمان بنوشد و لحظات را با حواس باز خوش آمد بگوید و حول و حوش خود را با هوشیاری و کنجکاوی و تفکری که هیچگاه گرد زنگار نگرفت، چرا که همواره گردگیری اش می کرد آیینه وار صیقلش می داد، ارزیابی کند.
جلال در راه بود و با عشق راه می رفت. چرتکه نمی انداخت و اصالت داشت....
غروب جلال
امروز سالمرگ مرگ مرد دیگری از تبار قلم و اندیشه است. سالمرگ جلال آل احمد. آنچه نوشتم بخشی از نوشته های سیمین دانشور همراه و همپای جلال در روزهای آخر عمرش بود. کسی که آخرین داستان واقعی مرگ شوهر را آن چنان که بود بیان می کند. روزهای گذشته فرصتی بود تا بار دیگر سووشون و غروب جلال را بخوانم. دو کتابی که در فاصله زمان اندکی از هم یکی پیش و یکی پس از مرگ جلال نوشته شده است. تا چند سال پیش که تاریخ اولین چاپ سووشون را ندیده بودم خیال می کردم سیمین این کتاب را بعد از مرگ جلال زندگیش نوشته اما تاریخ اولین چاپ درست چند ماهی پیش از شهریور سال 48 است. اما سیمین در این کتاب چه زیبا پیش بینی می کند مرگ جلال را در مرگ یوسف و به قولی که با زری می خورد پایبند می ماند:« می خواستم کودکانم را در محیطی بدور از جنگ بزرگ کنم اما از این به بعد زهر در خونشان می ریزم. » کودکان سرگردان سیمین بعد از جلال چقدر آشنایند با خسرو، مینا و مرجان و آن یکی که هنوز به دنیا نیامده بود پیش از 28 مردادی که یوسف مرد. آن چه در باره جلال می نویسم شرحی از زندگی اوست بی نقد کارهای او و این که آیا جلال روشنفکر بود یا نه. تنها یادی است از ساکن سنگ امضا دار سفید سی و هفت ساله مسجد فیروز آبادی.
بي ترديد آل احمد يكي از نويسندگان صاحب سبك در ادبيات معاصر و از شخصيت هاي عاصي ايران است. زندگي او جمع اضداد بود. گاهي در نقش يك مبارز سياسي، گاه يك تئورسين و يا پژوهشگر عامه و يا ديگر در نقش يك وقايع نويس دقيق ظاهر مي شد. اما آنچه در اين نقش ها مشترك بود خصلت عصبي و ناآرام و دلشوره از كارهايي بود كه مي دانست ناتمام خواهد ماند. تكه كلام معروفش كه بايد كاري كرد باعث شد در مدتي كمتر ازبيست سال نزديك به چهل اثر بلند و كوتاه ادبي، اجتماعي، سياسي و ترجمه به يادگار بگذارد.
جلال آل احمد در 11 آذر سال 1302 شمسي در محله قديمي سيدنصرالدين در خانواده اي كه نسب روحاني داشتند به دنيا آمد. پدرش پس از تولد او پشت جلد قران نوشت: «تولد نورچشمي آقا سيد حسين ملقب جلال الدين حفظه الله تعالي در ليله پنجشنبه شب بيست و يكم شهر شعبان المعظم 1324 به دنيا آمد...» خودش می نویسد:« در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند.
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت.»
طبق نوشته پشت قران نام او در ابتدا حسين بود اما در سال 1309 كه شناسنامه دار شد، جلال الدين سادات آل احمد ناميده شد. خود او هم همواره به نام جلال آل احمد اكتفا مي كرد.
آل احمد تحصيلات ابتدايي را در محله كودكي به پايان برد. با شروع دوره دبيرستان پدرش او را از ادامه تحصيل منع كرد و در بازار شغلي براي او يافت اما جلال پنهان از پدر در دوره شبانه دارالفنون ثبت نام كرد و ديپلم خود را گرفت و وارد دانشسراي عالي شد. در سال 1325 فارغ التحصيل شد و به شغل معلمي مشغول شد. از همين دوران و وارد جريان هاي سياسي شد. او در اين دوران به تبع شكل گيري جريان هاي سياسي خاص كه به سبب فضاي باز سياسي پس از سقوط ديكتاتوري رضا شاه و اشغال ايران به وجود آمده بود در امور مختلف درگير شد. در سال هاي دبيرستان با عقايد كسروي آشنا و سپس به سمت حزب توده گرايش پيدا كرد. به گفته در عرض 4 سال از يك عضو ساده به عضويت كميته حزب تهران رسيد.در حدود سا لهاي آخر دهه سي كه ايران با مساله ملي شدن صنعت نفت رو به رو بود با توجه به سرخوردگي از حزب توده به سمت دكتر مصدق رفت و با شكل گيري نيروي سوم به رهبري خليل ملكي به اين گروه پيوست. آل احمد مانند بسياري از روشنفكران پس از كودتي 28 مرداد سال 1332 دچار سرخوردگي شد و سياست را رها كرد.
جلال آل احمد در سال 1327 در مسافرتي به شيراز با سيمين دانشور آشنا شد و به آشنايي منجر به ازدواج آن ها شد. اين پيوند تا هنگام مرگ ادامه داشت. سيمين دانشور در غروب جلال مي نويسد كمتر زني مثل من فرصت مي كند جفت خود را پيدا كند. خصوصيت بارز آل احمد نوشتن مداوم او بود. در هر حال و هر مسلكي بود تفاوتي نداشت او مي نوشت. نخستين داستانش را به نام زيارت را در 22 سالگي يعني در مجله سخن كه زير سايه هدايت منتشر مي شد به چاپ رساند. آشنايي با هدايت او را وارد محافل ادبي كرد. در اسفند 1324 نخستين كتاب آل احمد به نام ديد بازديد منتشر شد.
خيلي از منتقدين معتقدند آشنايي هدايت با او باعث تاثير پذيري آل احمد از هدايت شد. با نگاه كلي به نثر آل احمد مي توان دريافت كه درست در نقطه مخالف نثر هدايت است. صادق هدايت نثري درون گرا و برپايه تحليل شخصيت داشت اما آل احمد بشدت بيرون گرا مي نوشت.
سبك نگارش آل احمد كوتاه نويسي و ساده نويسي بود. سمين دانشور نوشته هاي او راتلگرافي، حساس، دقيق، تيزبين، خشمگين، افراطي صريح، صميمي، منزه طلب و حادثه آفرين مي داند. دانشور معتقد است اگر جلال كوشش مي كرد خانه ظلم را ويران كند، اگر در نوشته اش ميان سياست و ادب ايمان و كفر اعتقاد مطلق بي اعتقادي در جدال بود در زندگي روزمره نيز چنين وضعيتي داشت. دنباله گيری جهان بينی و عقائد سياسی، از اين شاخه آن شاخه مي پريد، از تمايل شديد به جهان بينی ماترياليستی و کمونيستی و انتقاد از اسلام تا به طور قاطع دست کشيدن از اعتقاد اولی و روي آوردن به اسلام . طبيعی است که اين گرايش و تحول در عقائد و انديشه سياسی و فلسفی آل احمد بازتاب خويش را در آثار خلاق او نيز يافته است. زيرا داستانهايش را که بفشاريد عصاره ای از نظريات سياسی و اجتماعی و مذهبی او بيرون می ريزد.
وي در دوره اي كه انزوا. سكوت طلب كرده بود، در واقع ساكت نبود و قلم او چنين خصيصه اي نداشت. قلمي كه ترجمه مي كرد، مي نوشت و صاحب رأي وديدگاه بود. وي نيز در اين دوره به گفته خود براي فراگرفتن زبان فرانسه چند كتاب از فرانسه ترجمه مي كند: «قمار باز» اثر داستايوسكي در سال ۱۳3۷ و «بيگانه» نوشته «آلبركامو» را ترجمه و منتشر مي كند. ضمن آنكه در سال مجموعه داستان «سه تار» را نيز چاپ كرد «سوء تفاهم» اثر آلبركامو را در سال ترجمه و عرضه مي كند.
آل احمد تا آخرين لحظات حياتش معمولاً مسائل و موضوعاتي را كه در كشور مي گذشتند زير نظر داشت و به عنوان عنصري منفعل و واخورده با مسايل برخورد نمي كرد. او در سال هاي ميانه دهه سي با رويكرد به مذهب غربزدگي را نوشت. سرانجام در تاريخ ۱۸ شهريور ۴۸ در اسالم وفات يافت. بسياري از گروهها مرگ جلال را مانند مرگ دكتر علي شريعتي مشكوك مي دانند اما سيمين دانشور كه در اسالم همراه او بود و به هنگام مرگ نيز بر سرش حاضر بود در كتاب غروب جلال معتقد است كه جلال سكته قلبي كرده است. پيكر آل احمد را به تهران منتقل كردند و در ميان تدابير ساواك، در مسجد فيروزآبادي شهرري به خاك سپردند. سیمین دانشور درباره مرگش می نویسد:«صبح روز چهارشنبه هجدهم شهریور 1348 انگشتش را بالای استخوان ترقوه اش گذاشت آن جایی که شاهرگش تپش دارد گذاشت و گفت درد می کند بدجوری هم.»
اگرچه زنی سپیدم اما نسبم به سیاهان حبشه می رسد
این سریال نرگس هم از آن سوژه هایی شده که نمی شود از آن چشم پوشید. البته این بار خود سریال مورد نظر نیست. امروز بعد از ظهر بعد از کلی تبلیغ که به صورت زیر نویس از شبکه سوم زده شد، نشست مطبوعاتی سریال نرگس از تلویزیون پخش شد. اصلا نمی خوام به شکل اجرایی این نشست اشاره کنم که بیشتر شبیه نشست های جشنواره سینما بود. شاید به این دلیل که در سینما صحرا برگزار شده بود.آن چه برای من جالب بود سئوال خبرنگار روزنامه کیهان در باره این فیلم بود. البته خبرنگار کیهان اصلا سئوال مطرح نکرد بلکه بیانیه صادر کرد درباره این که بالا بودن تعداد ببینده این فیلم اصلا نباید باعث فخر گروه سازنده باشد. یعنی تمام 89 درصدی که این سریال را با توجه می ببیند احمقند و فقط منتقدان می فهمند. بعد به نکته قابل تاملی اشاره کرد. البته سعی می کنم نقل درستی بکنم. اما می دانم نقل به مضمون می شه. گفت در این سریال حرمت پدر از میان رفت. شما در این سریال از پدر شخصیت منفی و بدی ارائه دادید. در بخشی از حرف هایش گفت من نمی خوام به این مسئله بپردازم که زن آقای شوکت نه تنها در این سریال بدون اجازه از همسرش دائما از خانه بیرون می رود و حتی پسرش را بدون اجازه و بی خبر از پدرش به عقد یک دختر در می آورد. مساله من این است که در مقابل تمام این مسائل که اصل زندگی خانوادگی را زیر سئوال می برد مسئله همسر دوم آقای شوکت که از نظر شرع و عرف هیچ اشکالی ندارد این گونه تقبیح می شود و وی را متهم می کند؟! من به حرف های دیگر این برادر همکار کاری ندارم. حتی کاری به پاسخ هایی که شنید هم ندارم اما می پرسم که برادر محترم به فرض که طرح سئوال شما درست و کار همسر آقای شوکت در بدون اذن همسر از خانه خارج می شود و پسرش را داماد می کند خطا و ازدواج دوم و سوم و چهارم از دید شما و دوستانتان و حتی شرع مقدس درست. آیا به لحاظ انسانی ازدواج مجدد بدون اطلاع و حتی با اطلاع همسر اول درست است. آیا این حقی که شرع به مردان مسلمان برای تجدید فراش داده اساس و پایه های خانواده ها را بر هم نمی زند و باعث دوام خانه می شود. به عنوان یک زن می گویم نه. این غیر انسانی است. آیا خود شما حاضرید عشق و محبتت همسرتان میان شما و مرد دیگر قسمت شود؟ می دانم حرف های من تفاوتی در این نگاهی که در جامعه است به وجود نمی آورد. اما این گونه اظهار نظرها تاکید بر این نکته است و ذهن آدم را مشغول می کند. چرا هنوز با این همه ادعای پیشرفت در این تفکرات جاهلی هستیم. هنوز ذهن مردانه جامعه ما به حرمسرا می اندیشد. که هنوز زنان باید برای رفتن از خانه از شوهرانشان اجازه بگیرند. نمی دانم چرا از سر شب شعر غاده السمان در ذهنم است:اگر چه زنی سپید پوستم ؛ اما نسبم به زنان سیاه می رسد.........
Thursday, September 07, 2006
اندازه نگفتنی ها
گاهی وقت ها باید سکوت کرد.
ارزش ما گاهی به اندازه تمام حرف های گفتنی است که نباید بگوییم به اندازه نگفتنی ها
تئاتر با اعمال شاقه
تو این چند روز که جشنواره تئاتر عروسکی شروع شده امروز تونستم بالاخره برم یک دل سیر تئاتر ببینم تازه دو تا کار دیدم یک کار از سوسن مقصودلو که البته جزو معدود کارهای عروسکی مربوط به بچه ها بود به نام ساز شب و شازده کوچولو کار ارمنستان. توی این چند ساله چندین اجراهای مختلفی از این کار سنت اگزوپری دیدم. اجرای صحنه ای کار کودک و نوجوان و تعزیه. خوب دیدن این کار با توجه به این که داستانش رو حفظ باشی خوب صرف دیدن اجرا است. اجرای بدی هم نبود فقط خسته کننده بود.می دونید تئاتر را باید با حس دید اگه نتونی حسی داشته باشی نمی تونی درباره اش حرف درستی بزنی. بخصوص که بغل دستت یک آدم بی شعور نشسته باشه و موبایلشو نه خاموش کرده باشه و نه سایلنت کرده باشه و موبایلش هم هی زنگ بزنه و بخواد جواب بده. یا از کنارت مردم برن بیرون از سالن و در هی به هم بخوره.............. تازه منهای صدای بچه ها که از این که کار کودکانه نیست و زبانش را نمی فهمند صداشون در اومده. بگذریم. درمورد کار سوسن مقصودلو هم شاید بعدا بنویسم. راستی این را با چند روز تاخیر می گذارم. البته دلم می خواست احساسم بیشتر باشه.
Monday, September 04, 2006
سي سالگي يك دوست
سلام
سلام امروز چه طوري؟ خستهاي ؟ مي دانم. طبق معمول مي دانم از حالم نميپرسي اما برايت مينويسم اين روزها خوبم. حوالي ما حال همه رو به بهبود است. بايد ساخت پس ما هم ساختيم. راستي چند روزي كوپه از حركت افتاده بود. دليل مهمش تنبلي مضاعف من بود دليل ديگري نداشت. اما حالا باز سوار كوپه شدم و باز با هم داريم حركت ميكنيم. دلم براي تو و كوپه تنگ شده بود اما نميشد بنويسم. اما امروز ديدم نمي شه تنبلي كنم. براي همين باز چشمام رو بستم و دستهايم را گذاشتم روي صفحه كليد و نوشتم.
امروز دوباره رفتم توي حسي كه دو سال پيش داشتم. روزهايي كه قرار بود سي سالم بشه. چه اضطراب و دلهرهاي داشتم. ميترسيدم سي ساله بشم و از خودم جدا بشم. يادم هست اون موقه مسئول صفحه «تجربههاي زنانه» سايت زنان ايران بودم. به خاطر سي سالگيم يك مطلب نوشتم و توي صفحه سايت گذاشتم. يكسري دلواپسي بود نوشتم مي ترسم سي ساله بشم مي ترسيدم از آسمان به زمين بيافتم. از اين كه پير شوم و هزار تا كار نكرد روي دوشم باشه. هزار تا راه نرفته. دستم را مثل امروز گذاشتم و نوشتم ماحصلش نوشتهاي شد كه به همه دغدغههام پايان داد. فرداي روز تولدم من همون آدم بودم. همون آدم ديروز، يك هفته، يك ماه حتي يك سال پيشش. بعد از اول آبان سال 83 من دوباره خودم بودم. خود خودم با يك احساس خلا فرداي آن روز بود كه تو را ديدم. تو پر كننده اين خلا بودي و جاي همه حفرههاي وجودم را پر كرده بودي. فرداي تولد سي سالگيم كسي را پيدا كردم كه بعد از دو سال هنوز نتونستم رو در رو درباره خودم و احساسم باهاش حرف بزنم. فرداي تولد سي سالگيم يك تولد تازه بود اما تولد جنيني كه هيچ وقت بزرگ نشد. اما من به داشتنش راضي بودم هر چند خودم را مشغول نامهاي ديگر و صدها چشم انداز رو به بن بست كردم تو رو تو وجودم حفظ كردم. بگذريم. راستي همه اين حرفها را زدم نه براي اين كه از سي سالگي خودم بگم. همه اين حرفها را زدم براي اين كه امروز تولد يكي از دوستاي گل و خوبم تينا چيني چيان گل و دوست داشتني است. اين حرف ها را زدم تا بگم تيناي گلم هم از امروز كه سي ساله شدهاست و از فردا براي او مثل امروز است. وبلاگش را هم راهانداخته است. اسم وبلاگش نيمكت روبه رو است. قراره توي اين صفحه مثل خيلي از ما از خودش و حرف هاي دلش به اوني كه رو به رويش نشسته بگه. تينا رو چند ساله مي شناسم. از اون روز اسفند كه همه ما توي آتليه شادي قديريان جمع شده بوديم و قرار بود براي نمايشگاه عكسي كه روز جهاني زن در اصفهان داشتيم عكس پاسپارتو كنيم. اون جا شادي تينا را به ما معرفي كرد. البته عكسش رو ديده بوديم توي مجموعه قاجار شادي يكي از مدلهاي عكس بود. اين دوستي بعدها بيشتر شد و تيناي دوست داشتني و صميمي شد دوست همه ما. از دو سال پيش هم كه با هم همكار و دوست جدي شديم. تينا عكاسه عكاس خيلي خوبي هم هست . فقط مشكلش اينه كه مدتيه كمتر دست به دوربين برده. اميدوارم سي سالگي بهانه خوبي براي دوباره دوربين دست گرفتنش باشه. اميدوارم توي وبلاگش عكسهاي قشنگشو ببينم. تولدت مبارك عزيزم
تب نرگس و تبعات پرطرفداریش
این روزها تب سریال نرگس خیلی ها را گرفته است. همه هر شب راس ساعت 45/10 شب پای تلویزیون می نشینند تا ببینند آخرش نرگس می تونه بر شوکت پیروز بشه و حق خواهر کوچیکترشو که به هر دلیل توی دام یک آدم بیمار روانی افتاده نجات بده یا نه. البته در این که این سریال به لحاظ داستانی چیزی بیشتر از یک سر و گردن سایر سریال هایی که از تلویزیون پخش می شه بحثی وجود ندارد. قصدم نیست که نرگس را با سریال هایی با داستان های آبکی مانند ابر بهاری است یا باران بهاری ـ درست نمی دونم فقط می دونم شنبه ها از شبکه اول پخش می شه و داستانش از سطح عامه پسندترین کارها هم پایین تره و نویسنده اش بدیهی ترین اصول داستانی و تعلیق و گره افکنی را بلد نبوده است ـ مقایسه کنم. به هر حال داستان جذاب، عامه پسند و پر کشش نرگس باعث شده است که تا حدودی ضعف های کارگردانی اش پوشیده شود. آن قدر برایمان مهم نباشد که چه شکست زمان وحشتناکی در در این سریال وجود دارد و یا این که مثلا یک بچه شش هفت ماهه بسیار باهوش که توی دستش النگو هست را به جای یک نوزاد دو سه روزه جا بزنند باز هم بنشینیم و ببینیم. این که ما در دو رشته پزشکی زنان و زایمان و روان پزشکی را در دوره دکترا داریم خیلی اهمیت ندارد؛ بهر حال کسی که نرگس را می بیند مجذوب داستان است و قصد ندارد این خطاهای کوچک را ببیند. اما همین جذابیت کار دست نرگس داده است. همه کسانی که این سریال را دنبال می کنند قطعا دیدند که در بخشی از قسمتی که پنج شنبه شب نشون داد میون سوز و گذاز نرگس برای پیدا کردن خواهرش یک دفعه سر از اتوبان در آورد و دوست احسان یعنی منصور که بیشتر به راپرتاژ آگهی شبیه است و فقط بیانیه های تبلیغاتی می خونه بعد از یک مکالمه کوتاه به ظاهر با سمانه سر از یک جایی که نمی دونست کجاست در آورد. بعدا معلوم شد این جا سازمان انرژی هسته ای است و این آقا برای بهینه سازی مصرف انرژی دعوت شده است. نکته مهم در این چند صحنه که نزدیک 5 دقیق طول کشید مونولوگی بود که درباره دستاوردهای علمی دانشمندان ایرانی داشتند. البته یک نکته دیگرش هم این بود که از حرف هایی که گفته می شد و قرائن امر مشخص بود این بخش تازه به فیلم اضافه شده بود. در این که الان بیشتر فیلم ها استفاده های تبلیغاتی دارد و این که خوب است یا بد حرفی وجود ندارد. اما نکته ای که در این فیلم بود استفاده سیاسی از یک فیلم پربیننده بود. این که برنامه ریزان صدا و سیما درست در شبی که ضرب الاجل شورای حکام به پایان می رسد و چند روز بعداز اعلام دستیابی به فن آوری آب سنگین این برنامه پخش شد. این فقط قابل تامله فکر می کنم فقط همین