کوپه شماره ٧

Saturday, September 09, 2006

ساکن سی و هفت ساله سنگ سفید امضا دار مسجد فیروزآبادی


زیبا مرد، همان طور که زیبا زندگی کرده بود و شتاب زده مرد عین فرو مردن یک چراغ در میان مردم معمولی که دو ستشان داشت سنگشان را به سینه می زد. حالا می فهمم که چرا در این همه سال با هم بودیم، آن همه شتاب داشت که بخواند و بیاموزد و لمس کند و تجربخ کند و بسازد و ثبت کند و جام هر لحظه را پر و پیمان بنوشد و لحظات را با حواس باز خوش آمد بگوید و حول و حوش خود را با هوشیاری و کنجکاوی و تفکری که هیچگاه گرد زنگار نگرفت، چرا که همواره گردگیری اش می کرد آیینه وار صیقلش می داد، ارزیابی کند.
جلال در راه بود و با عشق راه می رفت. چرتکه نمی انداخت و اصالت داشت....
غروب جلال
امروز سالمرگ مرگ مرد دیگری از تبار قلم و اندیشه است. سالمرگ جلال آل احمد. آنچه نوشتم بخشی از نوشته های سیمین دانشور همراه و همپای جلال در روزهای آخر عمرش بود. کسی که آخرین داستان واقعی مرگ شوهر را آن چنان که بود بیان می کند. روزهای گذشته فرصتی بود تا بار دیگر سووشون و غروب جلال را بخوانم. دو کتابی که در فاصله زمان اندکی از هم یکی پیش و یکی پس از مرگ جلال نوشته شده است. تا چند سال پیش که تاریخ اولین چاپ سووشون را ندیده بودم خیال می کردم سیمین این کتاب را بعد از مرگ جلال زندگیش نوشته اما تاریخ اولین چاپ درست چند ماهی پیش از شهریور سال 48 است. اما سیمین در این کتاب چه زیبا پیش بینی می کند مرگ جلال را در مرگ یوسف و به قولی که با زری می خورد پایبند می ماند:« می خواستم کودکانم را در محیطی بدور از جنگ بزرگ کنم اما از این به بعد زهر در خونشان می ریزم. » کودکان سرگردان سیمین بعد از جلال چقدر آشنایند با خسرو، مینا و مرجان و آن یکی که هنوز به دنیا نیامده بود پیش از 28 مردادی که یوسف مرد. آن چه در باره جلال می نویسم شرحی از زندگی اوست بی نقد کارهای او و این که آیا جلال روشنفکر بود یا نه. تنها یادی است از ساکن سنگ امضا دار سفید سی و هفت ساله مسجد فیروز آبادی.
بي ترديد آل احمد يكي از نويسندگان صاحب سبك در ادبيات معاصر و از شخصيت هاي عاصي ايران است. زندگي او جمع اضداد بود. گاهي در نقش يك مبارز سياسي، گاه يك تئورسين و يا پژوهشگر عامه و يا ديگر در نقش يك وقايع نويس دقيق ظاهر مي شد. اما آنچه در اين نقش ها مشترك بود خصلت عصبي و ناآرام و دلشوره از كارهايي بود كه مي دانست ناتمام خواهد ماند. تكه كلام معروفش كه بايد كاري كرد باعث شد در مدتي كمتر ازبيست سال نزديك به چهل اثر بلند و كوتاه ادبي، اجتماعي، سياسي و ترجمه به يادگار بگذارد.
جلال آل احمد در 11 آذر سال 1302 شمسي در محله قديمي سيدنصرالدين در خانواده اي كه نسب روحاني داشتند به دنيا آمد. پدرش پس از تولد او پشت جلد قران نوشت: «تولد نورچشمي آقا سيد حسين ملقب جلال الدين حفظه الله تعالي در ليله پنجشنبه شب بيست و يكم شهر شعبان المعظم 1324 به دنيا آمد...» خودش می نویسد:« در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند.
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت.»
طبق نوشته پشت قران نام او در ابتدا حسين بود اما در سال 1309 كه شناسنامه دار شد، جلال الدين سادات آل احمد ناميده شد. خود او هم همواره به نام جلال آل احمد اكتفا مي كرد.
آل احمد تحصيلات ابتدايي را در محله كودكي به پايان برد. با شروع دوره دبيرستان پدرش او را از ادامه تحصيل منع كرد و در بازار شغلي براي او يافت اما جلال پنهان از پدر در دوره شبانه دارالفنون ثبت نام كرد و ديپلم خود را گرفت و وارد دانشسراي عالي شد. در سال 1325 فارغ التحصيل شد و به شغل معلمي مشغول شد. از همين دوران و وارد جريان هاي سياسي شد. او در اين دوران به تبع شكل گيري جريان هاي سياسي خاص كه به سبب فضاي باز سياسي پس از سقوط ديكتاتوري رضا شاه و اشغال ايران به وجود آمده بود در امور مختلف درگير شد. در سال هاي دبيرستان با عقايد كسروي آشنا و سپس به سمت حزب توده گرايش پيدا كرد. به گفته در عرض 4 سال از يك عضو ساده به عضويت كميته حزب تهران رسيد.در حدود سا لهاي آخر دهه سي كه ايران با مساله ملي شدن صنعت نفت رو به رو بود با توجه به سرخوردگي از حزب توده به سمت دكتر مصدق رفت و با شكل گيري نيروي سوم به رهبري خليل ملكي به اين گروه پيوست. آل احمد مانند بسياري از روشنفكران پس از كودتي 28 مرداد سال 1332 دچار سرخوردگي شد و سياست را رها كرد.
جلال آل احمد در سال 1327 در مسافرتي به شيراز با سيمين دانشور آشنا شد و به آشنايي منجر به ازدواج آن ها شد. اين پيوند تا هنگام مرگ ادامه داشت. سيمين دانشور در غروب جلال مي نويسد كمتر زني مثل من فرصت مي كند جفت خود را پيدا كند. خصوصيت بارز آل احمد نوشتن مداوم او بود. در هر حال و هر مسلكي بود تفاوتي نداشت او مي نوشت. نخستين داستانش را به نام زيارت را در 22 سالگي يعني در مجله سخن كه زير سايه هدايت منتشر مي شد به چاپ رساند. آشنايي با هدايت او را وارد محافل ادبي كرد. در اسفند 1324 نخستين كتاب آل احمد به نام ديد بازديد منتشر شد.
خيلي از منتقدين معتقدند آشنايي هدايت با او باعث تاثير پذيري آل احمد از هدايت شد. با نگاه كلي به نثر آل احمد مي توان دريافت كه درست در نقطه مخالف نثر هدايت است. صادق هدايت نثري درون گرا و برپايه تحليل شخصيت داشت اما آل احمد بشدت بيرون گرا مي نوشت.
سبك نگارش آل احمد كوتاه نويسي و ساده نويسي بود. سمين دانشور نوشته هاي او راتلگرافي، حساس، دقيق، تيزبين، خشمگين، افراطي صريح، صميمي، منزه طلب و حادثه آفرين مي داند. دانشور معتقد است اگر جلال كوشش مي كرد خانه ظلم را ويران كند، اگر در نوشته اش ميان سياست و ادب ايمان و كفر اعتقاد مطلق بي اعتقادي در جدال بود در زندگي روزمره نيز چنين وضعيتي داشت. دنباله گيری جهان بينی و عقائد سياسی، از اين شاخه آن شاخه مي پريد، از تمايل شديد به جهان بينی ماترياليستی و کمونيستی و انتقاد از اسلام تا به طور قاطع دست کشيدن از اعتقاد اولی و روي آوردن به اسلام . طبيعی است که اين گرايش و تحول در عقائد و انديشه سياسی و فلسفی آل احمد بازتاب خويش را در آثار خلاق او نيز يافته است. زيرا داستانهايش را که بفشاريد عصاره ای از نظريات سياسی و اجتماعی و مذهبی او بيرون می ريزد.
وي در دوره اي كه انزوا. سكوت طلب كرده بود، در واقع ساكت نبود و قلم او چنين خصيصه اي نداشت. قلمي كه ترجمه مي كرد، مي نوشت و صاحب رأي وديدگاه بود. وي نيز در اين دوره به گفته خود براي فراگرفتن زبان فرانسه چند كتاب از فرانسه ترجمه مي كند: «قمار باز» اثر داستايوسكي در سال ۱۳3۷ و «بيگانه» نوشته «آلبركامو» را ترجمه و منتشر مي كند. ضمن آنكه در سال مجموعه داستان «سه تار» را نيز چاپ كرد «سوء تفاهم» اثر آلبركامو را در سال ترجمه و عرضه مي كند.
آل احمد تا آخرين لحظات حياتش معمولاً مسائل و موضوعاتي را كه در كشور مي گذشتند زير نظر داشت و به عنوان عنصري منفعل و واخورده با مسايل برخورد نمي كرد. او در سال هاي ميانه دهه سي با رويكرد به مذهب غربزدگي را نوشت. سرانجام در تاريخ ۱۸ شهريور ۴۸ در اسالم وفات يافت. بسياري از گروهها مرگ جلال را مانند مرگ دكتر علي شريعتي مشكوك مي دانند اما سيمين دانشور كه در اسالم همراه او بود و به هنگام مرگ نيز بر سرش حاضر بود در كتاب غروب جلال معتقد است كه جلال سكته قلبي كرده است. پيكر آل احمد را به تهران منتقل كردند و در ميان تدابير ساواك، در مسجد فيروزآبادي شهرري به خاك سپردند. سیمین دانشور درباره مرگش می نویسد:«صبح روز چهارشنبه هجدهم شهریور 1348 انگشتش را بالای استخوان ترقوه اش گذاشت آن جایی که شاهرگش تپش دارد گذاشت و گفت درد می کند بدجوری هم.»

posted by farzane Ebrahimzade at 6:34 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home