کوپه شماره ٧

Friday, September 15, 2006

کاش باز همه چی درست شود


نجاتم دهيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم"

"يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بي روحي هستم که ترس طناب دار، خنده وشادي را از يادم برده است. خيليها به من مي گويند که تو اين همه معروف هستيد، هنوز در زندان هستي؟ از زندان سختتر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمي مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن مي ترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.

همنوعان، انسان دوستان

پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلي نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايتهاي شما گرم بوده است. من خيلي وقتها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگري پيش ميرفت. کاش مي توانستم، درس هاي پيش دانشگاهي را تمام کنم. کاش مجبور نمي شدم کار کنم و به مستخدمي خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولي من خيلي عذاب کشيدم و خيلي اذيت شدم. من واقعا قرباني هستم. و الان همين قرباني را ميبرند تا با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست

من در اين روزهاي وحشت و ترس، دوباره دست ياري به سوي شما دراز مي کنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمي که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر مي کنم. اينبار شايد براي آخرين بارميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادي را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگي خوب بعد از آن فکر مي کنم.

من به اندازه کافي رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکي که خيلي وقت ها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملي نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه مي توانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پي هم سپري مي شود و هر تيک تيک ساعت، براي من صداي نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من مي خواهم زنده بمانم. تمام راه هاي ديگر به روي من بسته است. کسي به داد من نمي رسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم مي خواهم پدر و مادرم را بغل کنم.

کبري رحمانپور از زندان اوين

شهريور 1385"

این مطلب را از وبلاگ ساقی عزیزم قرض می گیرم. داشتم وبگردی می کردم که به این مطلب برخوردم دلم فرو ریخت، بغض گلوم رو فشرد. باز کبری رفت توی لیست انتظار اعدام. از وقتی که حکم اعدام کبری صادر شده چند سالی می گذره چند سالی که هر روزش برای این دختر که الان باید حدود بیست و یکی دو سالش باشه شاید بیشتر شاید کمتر دست و پنجه نرم کردن با مرگ بوده. خیلی سخته آدم هر روز با فکر مردن بخوابه. کبری چند ساله که داره با این فکر زندگی می کنه. حتما الان دیگه خیلی خسته است. این رو از نوشته اش می شه خوند. کاش همه چی درست شود. کبری از این کابوس رهایی پیدا کند. کبری هنوز می تواند نفس بکشد.

پی نوشت :

راستی امروز یک خبر دیگر هم شنیدم اوریانا فالاچی یکی از مشهورترین زنان خبرنگار مرد. فالاچی رو من هم از زمان خیلی دور می شناسم. قلمش رو خیلی دوست داشتم. اتفاقا این روزها داشتم «نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد » را به خاطر یک نوشته ای که نوشتم و هنوز توی وبلاگم نذاشتم می خوندم. اوریانا خبرنگاری که بسیاری از قدرتمندان جهان را خبر کرد بالاخره خودش خبر شد.

posted by farzane Ebrahimzade at 11:50 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home