کوپه شماره ٧
Sunday, December 31, 2006
پایان یک کشور گشا
امروز یک روز تاریخی بود. روزی که در تاریخ ثبت شد. صدام حسین دیکتاتور عراق، مردی که بیش از چهاردهه از تاریخ عراق و جهان را رقم زد اعدام شد. صبح که خبر را شنیدم خیلی باور نکردم توی خیابان که آمدم مردم در رفت آمد بودند بدون این که واکنشی نشان بدهند. خبر مثل یک سنگی بود که در آب افتاده بود و بعد موج پیدا کرد. در عرض یکساعت تقریبا تیتر یک همه روزنامه های جهان خبر اعدام صدام بود. مردم عراق شادی می کردند. خیلی از مردم ایران هم که عزیزی را از دست داده بودند شاد شدند. هرچند که صدام را به جرم حمله به ایران و کویت اعدام نکردند. حتی به جرم دستور ریختن بمب بر سر کودکان حلبچه هم به دار نکشیدند. او تنها برای یکی از جرم ها که در طول بیش از سی سال حاکمیت بر عراق انجام داده بود یعنی کشتن تعدادی از شیعیان کشته شد. از صبح همش کتاب من پسر صدام بودم جلوی نظرمه. خاطرات مردی که بدل عدی حسین پسر صدام بود. توی اون کتاب از جنایاتی حرف زده بود که شاید در تصور هر کسی نمی گنجید. توی گوشام پر شد از صدای بمب و ضد هوایی. عکس های سیاه و سفید و رنگی جنگ، یاد مدرسه دخترانه میانه. یاد جوان هایی که رفتند و بر نگشتند.... نمی خوام از زندگی و کارهای صدام بگم که بزرگترین جنایت او حمله به ایران و آغاز جنگ هشت ساله بود. یادمه روزی که خبر دستگیری صدام منتشر شد یکی از دوستام شیرینی داد. هیچ وقت نفهیمدم چرا اما می دونستم که رازی داره که به این مربوط می شه. کسی را می شناسم که همه زندگیش را در خرمشهر گذاشته و امروز در وضع بدی ته شهریار زندگی می کند. امروز شنیدم که در تمام لحظات پای تلویزیون نشتسته بود و چشم بر نمی داشت تا لحطه جان کندن دیکتاتور عراق را ببیند. نمی خوام قضاوت کنم و بگم خوشحالم یا نه. شاید اعدام بهترین هدیه ای است که به صدام داده اند. اما نه قضاوت نمی کنم. فکر می کنم قاضی خوبی چون تاریخ داریم که خودش قضاوت می کنه. بگذریم شاید به قول الپر سال 2006 سال مرگ دیکتاتورها بود. سالی که تا این جا به مرگ صدام حسین ختم شد. از امروز اونم یک صفحه از تاریخ شد. مرگ صدام پایان یک کشور گشا بود.
فقط من به دنبال یک جوابم اون هم این است که براساس شرع اسلام ذی الحجه یکی از چهار ماه حرام است که کشتن و جنگ در آن ها حرام است. اعدام هم نمی توان در این ماه اجرا شود. می خوام بدونم این درسته یا اشتباه می کنم.
Labels: تاريخ نوشت
هارپاگ ایرانی یا بابلی؟
نزدیک به دوازه سال شایدم بیشتره که دچار یک جور بیماری مزمن و خاص هستم که درمانی براش نیست. یعنی شایدم هست اما من پی درمانش نیستم. اگر چه مدتی بود که فکر می کردم حالم بهتر شده اما امشب فهمیدم که ای بابا نه. بهتر که نشدم شایدم بدتر شده باشم. البته بگم این مرض خیلی کشنده نیست مسری هم نیست گفتم که یک درد مزمنه به نام کرم تاریخ. یک جور آلرژی به نام تاریخ و هر چی که به اون مربوط می شه. بلافاصله مثل گوش دراز شروع می کنم به زنگ زدن . برای همین اصلا برنامه های تاریخی تلویزیون نمی بینم چون به محض شنیدن یک دروغ مرضم عود می کنه و همه بدنم کهیر می زنه اونوقته که می افتم به جون این کتاب ها و زیر رو کردن و رسیدن به جواب درست.باور نمی کنید امشب هم دوباره کهیر زدم. بدون این که بخوام داشتم این کانال اون کانال می کردم که دیدم کانال دو داره فیلم سینمایی ابراهیم خلیل الله را نشان می ده. تقریبا آخرش بود از اون جایی دیدم که حضرت اسماعیل به دنیا آمد و به دستور خداوند هاجر و فرزندش راهی حجاز شدند و بعد وحی الهی در ذبح اسماعیل و باقی وقایع تاریخی که همه ما می دانیم و جزیی از مناسک و آیین های حج ابراهیمی است. در مورد خود فیلم یک ایراد دارم اما نکته اولی می خوام بهش اشاره کنم این است که در پایان بندی فیلم بین تمام اسامی که وجود داشت یکی از کارکترها برام اسمش جالب بود:هارپاگ چند بار نگاه کردم ببینم درست دیدم یا دیدم بله هارپاگ باور کنید یک شاخ بزرگ داشتم در می آوردم از این که هارپاک چه ربطی به بابل و زمان ابراهیم نبی داشته است. برای این که ببینم مطلبی که دارم می نویسم سندیت تاریخی داشته باشه رفتم سراغ کتاب های تاریخ تاریخ الانبیا و تاریخ ادیان و البته تاریخ هرودت و تاریخ تمدن ویل دورانت براساس منابع تاریخی هارپاگ یا هارپاگوس یک فرد آریایی از تبار مادها بوده است. این شخصیت تاریخی به نقل قول تاریخ هرودوت (پدر علم تاریخ) از منسوبان و مشاور آستیاگ آخرین شاه یا حاکم ماد و پدر بزرگ کوروش بوده است. چیزی که نقش این شخصیت را پررنگ می کند این است که شبی آستیاگ خواب می بیند که از شکم ماندانا دخترش درخت تاکی رویید که سراسر منطقه سایه افکنده است. مغان تعببر می کنند ماندانا که در آن زمان از همسرش کمبوجیه حاکم پارس باردار بوده است پسری به دنیا می آورد که حکومت سراسر منطقه فلات ایران را به دست می گیرد و حکومت او را از میان بر می دارد. آستیاگ به هارپاگ دستور می دهد که کودک را سر به نیست کند هارپاگ که از پشیمانی آستیاگ می ترسد به جای کشتن کودک او را به چوپانی می سپارد و او کوروش را بزرگ می کند.... ( تواریخ هرودوت ترجمه ع وحید مازندرانی ص 63 ) حالا این شخصیت چه طور از ایران سر از بابل در آورده بماند. از سوی دیگر براساس منابع تاریخی حضرت ابراهیم قبطی بوده است از اقوام سامی . او با یکی از دختران هم قوم خود یعنی ساره یا سارا ازدواج می کند که از او صاحب فرزندی نمی شود و کنیزی سیاه پوست را با نام هاجر به زنی می گیرد. اما نمی دانم چرا نویسنده و کارگردان این فیلم که فیلم را براساس آیات الهی و منابع تاریخ ادیان نوشته بود از دو بازیگر چشم روشن برای بازی در نقش حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل استفاده کرده بود. این هم از آن شگردهای فیلم سازی مذهبی در ایران است. خلق اسامی عجیب غریب و بی توجهی به اصل تاریخ.
Labels: تاريخ نوشت
Friday, December 29, 2006
جمعه ای سیاه تر از پنجم دی 82
جمعه صبح بود. صبح جمعه ای شاید مانند همه جمعه ها. اما نه یک فرقی داشت. آن روز جمعه پنجم دی 1382 بود. پنجم دی سیاهی که تا کنون دیده بودیم. آن روز سرد اول زمستان هوا ابری و گرفته بود. دلشوره ای در آسمان می شد دید. تلویزیون را روشن کردم خرابی نشان می داد و خبر از یک حادثه در نزدیکی ما. در یکی از گوشه های سرزمین خودمان. زلزله ای بزرگ جایی را لرزانده است.... اما کجا؟ تلویزیون می گفت مرکز زلزله بم است. هنوز شدت آن مشخص نبود. همانطور که خبرهای پراکنده ای از بم می آمد یک دفعه نمی دانم چرا با خودم فکر کردم به جای این اخبار ضد و نقیض چرا خبری از وضعیت ارگ دو هزار ساله بم نمی دهند. آن روزها تازه خبرنگار میراث فرهنگی شده بودم اما علاقه ام به آثار تاریخی از سال ها پیش بود که تاریخ می خواندم. درباره ارگ خیلی خوانده بودم. قرار بود تا یکی دو هفته آینده هم برای برنامه ای سفری به این ارگ باشکوه و بی نظیر داشته باشم. دلم شور آن عظمت خشت و گلی را می زد بی آن که بدانم که چه فاجعه ای رخ داده. وقتی تلویزیون گفت زلزله نزدیک به 7 ریشتری 12 ثانیه بم را لرزانده تازه به عمق فاجعه پی بردم. به جان مردمی که پای ارگ در خاک شده بودند. از خودم و خودخواهیم بدم آمد. احساس بد و دوگانه ای تمام وجودم را پر کرده بود. من یک بنای خشتی را به مردمی که پای آن جان داده بودند ترجیح دادم. اما از طرف دیگر می دانستم آن بنا جزیی از وجود ماست و یادگاری از گذشتگانمان با سابقه ای بس طولانی. اما فکر مردمی که نیمه شب زیر آوار رفته بودند رهایم نمی کرد.بعض گلویم را می فشرد. فکر می کردم اگر این آوار به سر من آمده بود چه باید می کردم. از آواری که چون خاک گور بر سر مردمی ریخته بود و آن ها را به آغوش مرگ می برد نفسم می گرفت. اما نمی توانستم به ارگ و بناهای تاریخی آن شهر فکر نکنم. کاری از دستم بر نمی آمد. باید کاری می کردم تا این عذاب وجدان کمتر شود.
توی خبرگزاری همه غمگین و ساکت کار می کردند. هوای سعد آباد ابری و برفی بود. اما ما هایی که مانده بودیم می نوشتیم و خبر ها را رد می کردیم:«نیم بیشتر از مردم شهر در کام مرگ فرورفته بودند. خواب چند هزار ساله ارگ در لرزشی آشفته بود..... زمین تنها 12 ثانیه لرزیده بود اما هزارسال خرابی بار آورده بود.» هرکس توانسته بود برای کمک و خبر رفته بودسعی می کردند وسعت فاجعه را به همه جهان برسانند. خبرها و عکس ها عمق بیشتری از فاجعه نشان می داد. گریه می کردیم و خبرها و عکس ها را رد می کردیم. خبر هایی از خانواده هایی که دیگر نشانی از آن ها نبود. مادرانی که کودکان مرده شان را در آغوش می فشردند و کودکانی که به جای آب و غذا خانواده اشان را می خواستند. آوارهایی که برداشته می شد به امید زنده یافتن حتی یک نفر. کسانی که به خاطر عجله ای که در امداد رسانی بود مرده بودند. » ....... آن روز و روزهای تلخ بعدی خلاصه خبرهاییمان این بود که : خرماهای مضافتی بم که تازه رسیده بودند شیرینی عزای مردم و ارگ چند هزارساله خودشان شده بود.
سه سال از آن روز تلخ و روزهای تلخ تر بعد گذشته. هنوز که به آن روزها فکر می کنم عذاب وجدان دارم. حس دو گانه ای که خیلی ها داشتند. سه سال گذشته اما هنوز خرابی های آن حادثه تمام نشده. هنوز مردم داغدار و افسرده ای که زنده مانده اند سامان ندارند. سه سال گذشته دردها التیام یافته اما خانه ها هنوز ساخته نشده. وعده هایی که داده بودند تا مردم یکسال نشده به خانه هایشان بازگردند. هرکس از بم می آید می گوید هنوز زندگی به شهر بازنگشته. می گویند هنوز مانده تا زندگی و امید به این شهر باز گردد. کاش می شد کاری کرد. کاش به جای شنیدن دروغ هایی که دراخبار می گویند مردم می دانستند که مردم بم در این سرمای زمستان و گرمای خرماپز شهر در کانکس ها زندگی می کنند. الپر خواسته تا بهترین چیزی را که درباره بم می خواهیم بشنویم بنویسیم چه خبری بهتر از این که به جای دروغ بشنویم مردم به زندگی بازگشته اند. چه خبری بهتر از این که ما که در این دنیای مجازی هستیم دست به دست دهیم نگذاریم دروغ ها دلخوشمان کند و به جای دل بستن به آن ها کمک کنیم تا ویرانه ها ساخته شود.
Labels: تاريخ نوشت
Thursday, December 28, 2006
استادی با سایه ای بزرگ بر هنر ایران
دو روزه که سر درد داشتم و از بس قرص خوردم منگ منگم می خواستم راجع برنامه به شب بهرام بیضایی چیزی بنویسم اما جز گزارشی که توی خبرگزاری نوشتم مطلب دیگه ای نتونستم بنویسم. دیگه حالا دیره فقط همینقدر بنویسم علی رغم سردردی که داشتم و علی رغم شلوغی و علی رغم ایستادن برای دیدن این برنامه خیلی شب خوبی بود. گوشه ای کوچک از سپاس کسانی که سال های زیادی از زندگیشان را با خواندن نوشته های بهرام بیضایی زندگی کرده اند. مثل خود من. تا سال های سال تنها با سینمای بیضایی آشنا بودم. سال اول دانشگاه بودم که اول فیلمنامه و بعدش خود فیلم مسافران را دیدم. اثر تاثیر گذاری بود. تا روزها به سکانس های و دیالوگ هاش فکر می کردم. اون موقع تازه داشتم اسطوره ها رو می شناختم و هنوز چیزی از آثار بیضایی جز مسافران نخوانده بودم. تا زمانی که یک دوره کلاس های نمایشنامه نویسی محمد چرمشیر را گذراندم و بعدش هم نمایش در ایران با حمید امجد و از همون جا بود که با دنیای تازه ای آشنا شدم که بهرام بیضایی در کارهاش خلق کرده بود. اولین نمایشنامه ای که خواندم پرده خانه بود. کاری متفاوت و عجیب با قاموس چیزهایی که من تا به حال خوانده بودم تفاوت داشت. اون بازی در بازی ها استفاده از زبانی سلیس و کاملا فارسی، قواعد نمایش سنتی و... . بعد از اون به مدت شش ماه کارم شده بود خوندن سایر نمایش نامه ها و فیلم نامه های بهرام بیضایی. اون جا بود که فهیمدم بعد چهار پنج سال کتاب خوندن درباره نمایش ایران و اسطوره ها هنوز هیچی نمی دونم. فهمیدم که دنیایی پشت من هست که هنوز یک قطره از دریای بیکرانش نچشیدم. درسته خیلی چیزی راجع به نمایش سنتی و تعزیه ایرانی نمی دونم اما همین قدری که می دونم و بیشتر اوقات راجع به اون ها می دونم و گاهگاهی می نویسم اول از خوندن آثار بهرام بیضایی و بعد نوشته های حمید امجد و محمد رحمانیان است. هنوز زود که ما ها بفهمیم این ها برای تئاتر ایران چی کار کردند. متاسفم که دارم جایی زندگی می کنم که مردی که بیشتر از پنجاه سال از زندگیش را وقف فرهنگ و هنر و زبان این کشور کرده نتوانسته بیشتر از انگشتای دست کار روی صحنه یا جلوی دوربین ببره. متاسفم که حرمت آدمی مثل بیضایی را نداریم. نقدهای تند برای کارهایی که با زحمت می نویسد و چاپ می کند یا به صحنه می برد و یا جلوی دوربین می نویسیم بدون این که اصل حرفش را بفهمیم با این همه خوشحالم که توی زمانه ای زندگی می کنم که کسی مثل او می نویسد. به قول بهروز غریب پور بیضایی مثل تخت جمشیده می شه بهش ضربه زد، خرابش کرد و حتی یک تکه هایی از وجودش را دزدید اما نمی شه انکارش کرد. چون ستبر و سرفراز مانده.» اما من نمی دونم تا کی می شه با این همه بی مهری دووم می شه آورد.
به جز یکی دو مورد از آثار بیضایی مثل کارنامه بندار بیدخش تقریبا تمامش رو هر جایی منتشر شده خوندم. آیینه های رو به رو خیلی دوست دارم. تنها کتابیه که حسرت داشتنش رو همیشه داشتم. یادم نمی ره سال 81 برای یک کاری می رفتم کانون پرورش فکری توی یکی دو ساعتی که وقت داشتم بعضی از آثار نایاب را خوندم از جمله آیینه های روبه رو و هشتیمن سفر سندباد و راه طوفانی فرمان پسر فرمان از میان طوفان همشو در عرض یک هفته. با ندبه زندگی می کنم. خیلی از لحظات تلخ و شیرین رو با این نمایش سر کردم. سیاوش خوانی را دوست دارم. اون روز مژده شمسایی هم بخشی از نمایش سهراب کشی مویه تهمینه را خواند. به شدت تاثیر گذار بود پاره دوم شب هزار و یکم. بخصوص آن جا که تهمینه ناله می کرد:« بس کنید زنان این ندبه و ناله را که من عاشق قاتل پسرم شدم.» مطلب محمود دولت آبادی هم که اصغر همت خوند خیلی خوب بود.
این ها را نوشتم که بار دیگه به یاد خودم بیاورم این حرفی که دو سال گذشته محمد رحمانیان گفت:« که تئاتر ایران تا سال ها زیر سایه بیضایی خواهد ماند.»
پی نوشت: الپر پیشنهاد خوبی درباره بم داده من حتما به زودی در مورد بم می نویسم.
Labels: وب نوشت
شما قضاوت كنيد
Labels: وب نوشت
Tuesday, December 26, 2006
زمین لرزید
مهسا دختر بچه سه چهار ساله ای بود که همه اعضای خانواده اش را در زلزله از دست داده بود . در بیمارستان شهدا دیدمش. پرخاشجو و عصبی بود. در مقابل همه هدایا مادرش را از ما می خواست.
Labels: وب نوشت
Monday, December 25, 2006
از اون پنجم دي دو سال گذشته

همش از اون نوك افتادهاش شروع شد. فكرش توي سرم بود. اما قصد جدي نداشتم. عمل بيني را ميگم. حتي زماني كه دو تا خواهرام و دخترعموهام به فاصله خيلي كمي عمل كردند هم قصد نداشتم به تركيبش دست بزنم. به قول همه ايرادي هم نداشت فقط يك كم سرش افتاده بود پايين. اما كم كم يك حس عجيب نسبت به اون شروع شد. تو آيينه كه مي ديدمش حس مي كردم ايراد بزرگ صورتم اين بيني زشت با اون نوك افتاده اش است. يكي دو بار مطرحش كردم همه بهم خنديدند و گفتند چيكارش ميخواي بكني؟ اما پاييز 83 توي يك بعد از ظهر سرد توي راه خونه تا خبرگزاري تصميم گرفتم بيني ام را عمل كنم. اونموقع خبرگزاري توي نياوران بود. بدون اين كه به خونوادهام بگم – چون خبر از مخالفت شديدشون داشتم- رفتم دكترهاي مختلف. آخرش گيسو بهم دكتر يكي از دوستاش را معرفي كرد. دكتر يوشي توي خيابان ميرعماد. از كارش خوشم اومد. بخصوص كه خيلي دنگ و فنگ نداشت. بعد از آزمايشهاي متعدد و عكس اين ها قرار عمل براي 5 دي قطعي شد. يك هفته مونده به عمل به خونواده ام گفتم. با مخالفت هم رو به رو شدم. بابام كه تا صبح 5 دي يكسره تكرار ميكرد نبايد عمل كني. اما من بودم و حرفي كه زده بودم. صبح پنجم خرداد با مامانم رفتم كلينيك. دلم شور دو تا چيز را مي زد: مخالفت بابام و مطالبي كه گذاشته بودم براي سالروز زلزله بم و تولد بهرام بيضايي. فكر مي كردم اگه به هوش نيام اين ها آخرين مطالبم است. توي اتاق عمل آخرين چيزي كه يادم هست به دكتر گفتم كناره هاي بينيم دست نخوره. وقتي بهوش آمد يادم هست كه صداي مامانمو شنيدم. كلافه بودم و مثل مار بخودم مي پيچيدم. اولين چيزي كه خواستم يك آيينه بود. براي اين كه مطمئن شم اين حتما عمل كردم.....
حالا دو سال از آن روز گذشته. بيني ام كاملا شكل خودش رو پيدا كرده . به نظرم عمل سختي نبود. به نظر خيلي ها بينيام اصلا معلوم نيست عمل كرده است. خيلي يادم نيست قبل عمل چه شكلي بوده. عكسهام هست خيلي تغيير محتوايي نكرده اما سر افتادهاش رفته بالا. حالا وقتي توي ايينه نگاه ميكنم هنوز از خودم ايراد ميگيرم اما از بينيم نه. فكر ميكنم اگه تغييري هم نكرده اعتماد به نفسم را برده بالا. به هركي قصد عمل داره ميگم اگه بينيات روي اعصابته اين كار رو بكن. فكر ميكنم اون همه اضطراب و دردسر به صاف شدنش مي ارزيد.
Labels: دل نوشت
درد بود
درد بود و درد
و تو
تنهايي
درد بود و درد
و هراس و تنهايي قلبت
از كودكي كه در درون تو شكل گرفته بود
تو پاك بودي مريم
اما جز كودكت چه كسي بايد
شهادت مي داد بر
اين پاكي
كودكي
كه از خورشيد مي آمد.
امروز 25 دسامبر سالروز تولد پيامبر رحمت مسيح موعود است. مي خواستم از مسيح بنوسيم. از معصوميتي كه هر روز متولد ميشود. اما هر چه مي گفتم تكرار حرف هاي گذشته بود. بخصوص كه امسال تاريخ جديدي از مسيحيت را خواندم. اين روز را به همه دوستان و هموطنان مسيحي تبريك ميگم همين.
Labels: تاريخ نوشت
Sunday, December 24, 2006
اعترافاتی به شیوه کوپه شماره هفت
امشب نمی خواستم چیز زیادی بنویسم اما مگه می ذارن. بعد از چهار شب از شب یلدا این بنفشه صورتی ساکن خیابان شانزدهم منو وارد بازی یلدا کرد. باید اعتراف کنم که این چند روزی که این بازی شروع شده دارم شاخه شاخه شدن این بازی را دنبال می کنم و کم کم چیزی میان سرگیجه و یک چیز دیگه دارم. اما پنج نکته درباره خودم
1: اولین باری که عاشق شدم کلاس پنجم بودم. همون زمانی که یک دختر بچه شیطون بودم. از پسر همسایه امون خوشم می آمد. چند سالی بزرگتر از من بود. رویای عروسی باهاش داشتم مثل جین ایر یا اسکارلت. فقط یک اشکال داشت مسلمون نبود. چقدر از بالای پنجره خونه بازیش تو کوچه رو دیده بود. یکی دوسال بعد خونواده اش فرستادنش خارج. راهنمایی بودم از اولش از یک پسری که همسایه امون بود خوشم می آمد. پشتیشو می کردم. بعد عاشق یک پسری شدم که توی راه مدرسه می دیمش دبیرستانی بود. یک مدتی گم شد و بعدش یک روز یک حجله و عکس همون پسر روش بود. شهید شده بود. اما بار اولی که واقعا عاشق شدم هفده سالم بود. از یکی از فامیل هامون خوشم می آمد. از اون ختم های روزگار بود. عشق من هم كه خیلی داغ و شور بود. بعد اون تا حالا چهار بار از کسی خوشم اومده که هر کدومشون یک گیر اساسی و نقاط مشترک زیادی با هم داشتند. هر چهار تا هم یک دیگه رو به من ترجیح دادند. اخه مهمترین مشکل من اینه که فقط بلدم عاشق بشم. اونم یک طرفه طرف مقابل اصلا نمی فهمه و من تب و ضعف می کنم. هربار هم که خواستم اون عشق رو فراموش کنم یک داستان نوشتم. راستی داستان تازه ام هنوز شروع نشده.
2: از دوران دبستان خیلی درسخون نبودم اما تجدید هم نمی آوردم البته تا دبیرستان. ترس از رد شدن نمی ذاشت تجدید بیارم. اما نقطه ضعف همیشگی من ریاضی بوده و هست. توی یک جمع و تفریق ساده مثل خر توی گل وا می مونم. انقدر شور که یکبار توی فوق لیسانس توی درس روش تحقیق در تبدیل تاریخ به خاطر یک صفر ناقابل که اون بالای حاصل تقسیم نذاشتم چهار سال اشتباه کردم و استادمون قسم خورد دیپلم من رو از درجه اعتبار ساقط کنه. همین هم دوم دبیرستان کار دستم داد. کلاس اول دبیرستان که بودم امتحانای ثلث سوم خورد به رحلت امام و همون یک ذره ریاضی که بلد بودم یادم رفت و شهریور هم مجبور شدم تک ماده کنم. سال دوم آخرین سالی بود که ریاضی می خوندم از جلسه اول با معلم سر ناسازگاری گذاشتم و قسم خورد بلایی سرم در بیاره. البته من تنها نبودم ده نفر بودیم. تجدیدی آخر سال توی سرم بخوره شهریور بهم داد 5/9 و به خاطر همین رد شدم. تمام تلاش ها براي اضافه كردن اين نيم نمره از سوي مدير و ساير كادر مدرسه بي ثمر بود و مجبور شدم دوباره برم سر كلاس دوم. البته من تا حالا بهمه گفته بودم تغییر رشته دادم آخه عذاب همون یکسالی که به خاطر نیم نمره ازم تلف شد اونم در شرایطی که همون سال دانش اجتماعی و ادبیات و عربی بین 18 تا 16 گرفته بودم برام کافی بود که دوباره بهش فکر نکنم.
3: کسانی که من رو می شناسند می دونن تا به حال حرف بد و کلمات رکیک خیلی ساده و پیش پا افتاده و اسامی اسافل به زبونم نمی آد. اصلا آدم پاستوره ریزه ای نیستم برای این هم نیست که از این حرف ها بلد نیستم. خیلی بد بدهاشو بلدم. گاهی وقت ها هم توی اوج عصبانیت خواستم استفاده کنم اما نمی دونم چرا زبونم نمی چرخه بگم. راستشو بخواهین خیلی هم تمرین کردم.
4: یکی از بزرگترین نقاط ضعف من اینه که بعضی اوقات نمی تونم روشنفکر باشم. اما ادعاشو می کنم. بارها تلاش کردم فیلم های بزرگ سینمای ایران و دنیا را ببینم و آثار خیلی روشنفکری را بخونم اما نتونستم و وسط کار گذاشتمش زمین. فکر می کنم ذهن روشنفکری ندارم. شاید برای این که اصلا آدم تئوریکی نیستم. یعنی همیشه از تئوری گریزان بودم. فلسفه هم خیلی نمی تونم بخونم. البته بعضی وقت ها هم آنقدر گیر می دم به این جور مسائل که حال خودم بهم می خوره اما همیشه زود خسته می شم و رو می آرم به یک سری آثار رئالیست.
5 : باید اعتراف کنم که زیاد اهل بحث نیستم. حوصله جدل ندارم. توی بحث های دو طرفه و سه طرفه هم هر چقدر بدونم حق با منه و سوادم بیشتر از طرف مقابله کم می آرم و کوتاه می آم. شاید برای همین هم اهل مصاحبه چالشی و خبرهای جنجالی زیاد نیستم و اکثرا جایی که بحث باشه بیشتر گوش می دم و یکی از طرفین را که برام صرف داشته باشه تصدیق می کنم.
بازم دامنه اعترافات من بلند شد چون دامن یلدا. راستی من فکر می کنم بخوام برای ادامه بازی دوستای خوبم، آقای عکاس، حسن سربخشیان ، علی باریکانی هنایشی ، شهاب میرزایی بارانی ، پروانه گلم که زندانی نیست، مامان دو قلوها ساقی عزیزم رو دعوت می کنم. می خوام از پنج نفر استنکاف کنم و دو تا دوست گل دیگه رو هم دعوت کنم. یکی هستی خانم و روزنه های آبیش و یکی دیگه آرمان عزیز که مدت هاست شبانه ها رو نمی نویسه.
پ.ن : می خواستم سارا، آقای همسر و بنفشه رو دعوت کنم که بنفشه پیش دستی کرد.
Labels: دل نوشت
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
Labels: داستان نوشت
Saturday, December 23, 2006
اين روزها دلم عجيب دلتنگ تاريخم
اين روزها عجيب دلم براي تاريخ تنگ شده. روزمرگيها آن قدر آوار شده است كه يادم رفته عهد پيماني بس طولاني و قديمي با او داشته ام. يادم رفته روزي عاشقش بودم. هر چند فقط تاريخ نيست من عشق را از ياد برده ام. چقدر دلم تنگ شده براي زخمها، غمها و شاديها، براي روزهاي خوبي كه نديده و شبهاي بدي كه از سر گذرانده. دلم لك زده براي همراه شدن با داستان هاي مينوي قوم نجيب در شب هايي گريز از دياري كه ديوان و ددان آن را سرد كرده بودند. براي خوابيدن با داستانهاي زير نور ماه از تولد گيهان در سايه دو تا شدن زروان ، زايش اورمزد و در هم پيچيدن مشي و مشيانه براي تولد كيومرث. لحظه وداع با معشوق اساطيريم كه به همراه خويشانش به باختر رفت و عموزادگانم كه در پاي درياچه كاسپين به راه شرق رفتند و خاندان خودم كه سه پاره در سايه آفريدون و ايرج قدم به خاك اهورايي گذاشتند. مي خواهم همپاي رستم با داغ سهراب و سوگ سياوش سووشون كنم. قدم بزنم در باغ هاي هگمتانه و چشمانم را ببندم بر تاول سكندري بر چهره پرسپوليس. صداي تيشه فرهاد را از بيستون مي خواهم. آرزو مي كنم از ري تا بلخ سفر كنم پابه پاي نابغه شرق و پاك كنم خونهايي كه بر چهره وطن و تاريخم از حمله ترك و تاتار ريخته. بگريم براي تمام دردهاي سرزمين تكه تكه شده ام. از حسرت ديدن چوگان از بالاي عالي قاپو و تعزيه اي در تكيه دولت كه در دلم مانده است. هوس كردم قدم زنان از لاله زار تا ناصري و ارگ سلطنتي بروم بي هراس ماشينها و دارو فروشان. كاش مي شد باز بچه ها را در دارلفنون مي ديدم كه در مقابل نعره هاي مشروعه خواهان كه مي گفتند ما دين نبي خواهيم مشروطه نمي خواهيم بگويند مشروطه حكم خداوندي است. دلم تنگ شده براي همه مردان و زنان تاريخ اين سرزمين براي كيومرث، جم، فريدون، ايرج، رستم و سياووش، گردآفريد و فرنگيس براي هوخشتره، ماندانا،كوروش، داريوش، براي بيست و پنج اشك ، اردشير پسر پاپك، براي آذرميدخت و خسرو انوشيروان؛ براي طاهر ذواليمينين، منصور، ابوريحان، خواجه نظام الملك،تركان خاتون، عطاملك و چهانگشايش، خواجه رشيد الدين فضل الله، سعدي حافظ مولانا و منصور حلاج براي شاهرخ و گوهرشاد، براي شاه عباس و زندان قهقه، براي آغا محمد خان و كريم خان و دلتنگ سلطان صاحبقرانم. براي درد اصلاح طلبي ميرزا حسين خان و اميركبير و سيد حسين فاطمي. دلم مي خواهد دل سير معايب الرجال بي بي خانم را بخونم و همراه محترم اسكندري و نورالهدي زنگنه برم توپخونه.... اين روزها دلم عجيب دلتنگ تاريخم.
Labels: دل نوشت
Friday, December 22, 2006
پروانه ای که ماند تا حالا
Labels: دل نوشت
Thursday, December 21, 2006
دوش وقت سحر
Labels: تاريخ نوشت
Tuesday, December 19, 2006
از دل آدمها كي خبر دارد
Labels: داستان نوشت
Monday, December 18, 2006
راستی نتایج اولیه شوراهای شهر تهران که بعد از سه روز اعلام شد حاکی از یک ترکیب از کاندیداهای گروه ها بود. که در این میان ائتلاف اصولگران آرای اول، ائتلاف اصلاح طلبان با فاصله کمی به دنبال این گروه می آد و کاندیداهای منتسب به دولت در انتها قرار گرفتند. از نظر تعداد افراد هم ترکیب به ترتیب بین 5 به 4 و سه در میان پانزده نفر اول است. تنها کسی که از این میان به طور مستقل بین 5 نفر اول قرار گرفته علی رضا دبیر است. خیلی از گمانه زنی ها هم می گه این تعداد رای در سطح تهران با کمی بالا پایین ثابت خواهد بود. باید منتظر فردا صبح بود. منتظر فردا که 3/2 آرای شورا تموم می شه و می شه با اطمینان صحبت کرد.
Sunday, December 17, 2006
ما نیز
لحظه ای سالی قرنی هزاره ای از این پیش ترک
هم در این جای ایستاده بودیم،
بر این سیاره بر این خاک
در مجالی تنگ - هم از این دست -
در حریر ظلمات، در کتان آفتاب
در ایوان گسترده ی مهتاب
در تارهای باران
در شادروان بوران
در حجله شادی
در حصار اندوه
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ
ما نیز گذشته ایم
چ.ن تو بر این سیاره بر این خاک
در مجال تنگ سالی چند
هم از این جا که تو ایستاده ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبک بار یا گران بار
آزاد یا گرفتار
ما نیز
روزگاری
آری
آری
ما نیز
روزگاری .......
از شاملوی بزرگ برای تو که باز رد پایت بر این خاک مانده است و صحن سرای این خانه هزار سال است که بدون حضورت مانده و من همچنان بر این درگاه مانده ام.
Friday, December 15, 2006
باد درو می کنیم
این پست سارا و حال هوای انتخاب عجیب منو یاد خاطرات نه چندان دوری انداخت که فکر نمی کنم دیگه بخوام توی زندگیم تکرارش کنم. سال گذشته بعد از این که انتخابات ریاست جمهوری با اون تفاسیری که همه می دونیم به مرحله دوم کشیده شد ما که قبلا به حمایت از اصلاح طلبان به دکتر معین رای داده بودیم شروع به تبلیغات برای هاشمی رفسنجانی کردیم. فرصت خیلی کم بود شش روز که تازه دو روزش صرف پیگری نتایج مرحله اول و این حرف ها بود. قرار شد تا برای تبلیغات به شهرهای مختلف بریم و قرعه من توی شهرهای مختلف به اصفهان افتاد. روز چهارشنبه بود که رسیدیم اصفهان چیزی که در لحظه اول شوک آور بود این بود که در سراسر شهر بزرگ اصفهان نشانی از تبلیغات خیابانی هیچکدوم از کاندیداها به جز یکی از اون ها نبود. با این که چند روز بیشتر از مرحله اول رای گیری نگذشته بود دریغ از یک رد پوستر یا حتی کاغذ پاره ای از کاندیداها. من همون صبح زود ته دلم خالی شد. تازه باید توی شهر می گشتیم و تبلیغ می کردیم. این کار را اصلا دوست نداشتم اما چاره ای نبود. ما مسیرمون رو از خیابانی که منتهی به سی و سه پل می شد شروع کردیم و بعد به سمت چهارباغ عباسی رفتیم و از اون طرف سر از بافت مرکزی نصف جهان. هر قدمی که بر می داشتیم می فهمیدیم که چقدر عقب هستیم و هیچ کاری از پیش نخواهیم برد. نتیجه انتخابات مشخص بود. وضعیت شهرهای دیگر هم بهتر نبود. از ساعت دوازده ظهر به بعد من رسما نمی تونستم میزان برخوردهای بد و توهین هایی که شنیده بودم را تحمل کنم و سکوت کرده بودم. برای من موندن یکساعت توی شهر امکان پذیر نبود. نیمه شب برگشتیم تهران. روز پنج شنبه هم چون به عنوان ناظر وزارت کشور بودم پی گشتن و پیدا کردن حوزه انتخاباتی شد. باید می رفتم یک مسجد ته شهرری. از شانسم ناظر آقایون بودم. البته بد هم نبود چون اون سیزده چهارده ساعت تازه به خیلی از چیزهایی که قبلا برام تئوری بود پی بردم. به چیزایی ه به عنوان تاریخ تنها تی کتاب خوندم. مردمی که وضو می گرفتند و می آمدند تا رای خودشون را بیاندازند. به خونواده هایی که با ده تا بچه اشون آمده بودند و پدر رای هر ده تا بچه رو پدره می نوشت به پسر بچه ای که اولین رایشو را با افتخار به نام کسی می انداخت که دو ملیون تومان هزینه بازسازی مسجدی که داشت توش رای می داد را داده بود. به مردمی که بعد از شمرده شدن آرا و بالا بودن رای کاندیدای مورد نظرشون صلوات می فرستادند و توی میدان اصلی شهرری شیرینی پخش می کردند. امروز هر بار که حوزه های رای گیری را می دیدم یاد اون لحظه هایی که توی اون سه روز داشتم بودم. همون جا بود که تصمیم گرفتم دیگه برای هیچ گروه سیاسی تبلیغ نکنم شاید برای همین هم یکی دو تا راییی که با شناسنامه مرده به صندوق ریخته شد رو گزارش نکنم. آخه چه فایده ای داره وقتی همه کسانی که اونجا همدیگر را می شناختند و دم از ایمان می زدند برای ازمیان بردن رای مردم کاری نمی کردند تلاش کرد. اون روز جمعه به من ثابت کرد که یکصد سال است که هیچکی نتونسته این مردم رو عوض کنه من و ما چرا باید تلاش کنیم. مردمی که یک روز برای شاه شهید سینه می زنند و فرداش زیر علم مشروطه می روند و بعد از استبداد صغیر می گذرند و یک روز پشت قزاق می ایستند و فرداش برای تولد ولیعهد پسرش نمی گذارند ماشین شاه حرکت کنه.هر چی بکاریم باد درو می کنیم. این که هر شعاری باید با زبون این مردم باشه حتی اگه دروغ باشه قبول می کنند.تنها حس خوبی که از اون روزها دارم ساعت ده روز شنبه 4 تیر بود که نتیجه انتخابات مسجل شد و من بودم و یک خواب ده دوازده ساعته بعد از چهار روز بی خوابی.
Thursday, December 14, 2006
هیچکی مثل دیگری نیست
چند روز پیش داشتم عکس ها و نوشته های قدیمی خودمو مرتب می کردم برخوردم به یکسری از عکس های قدیمی به قول معروف عکس هایی از عهد جوانی. عکس اولین روز کلاس اول وقتی یک دختر بچه هفت ساله بودم با روپوش آبی روشن و موهای لخت، عکسی از کلاس پنجم با قیافه جدی و چشم های شیطان کنار سارا صفایی، عکس هایی از دوران راهنمایی همراه با مهرک حسینی، نازیلا، بعدش عکس هایی از دوران دبیرستان کنار ژامک حسینی، سعیده دهنوی، مریم خضری و بهارک پرنیانی و نازنین تنیده ور عکس های سفر اصفهان شیراز با بچه های دانشگاه با مریم کریمی و آنیتا عزیزترین عزیز. این عکس ها من را برد به دنیای دوستی هام به زمانی که دبستانی بودم و میون همکلاسی هام هیچکی برام سارا صفایی نمی شد. یک دختر درسخون و جدی که همسایه امون هم بود. یادم افتاد چقدر دوست داشتم همیشه با سارا بگردم. هرچند شاید بخاطر شیطونی های زیادی که داشتم سارا خیلی خوشش نمی آمد. یادمه زمانی که وارد راهنمایی شدم مدرسه ام از سارا جدا شد. اون رفت مدرسه فلسطین توی خیابان ولی عصر و من شدم دانش آموز مدرسه شهید ثانی تو خیابان پاستور کنار نهاد ریاست جمهوری. چند وقتی صبح ها همدیگر را می دیدیم و بخشی از راه رو که با هم هم مسیر بودیم می رفتیم. چقدر دلم می خواست از مدرسه منو بیرون کنند تا برم مدرسه فلسطین کنار سارا باشم . اونا روپوش توسی می پوشیدند و ما سورمه ای. از سال دوم راهنمایی سارا این ها به خاطر کار پدرش از تهران رفتند و دیگه ندیدمش. بعد با مهرک دوست شدم دوست خواهرم بود. اون به زرنگی سارا نبود اما می شد روی دوستیش حساب کرد. مخصوصا که اون هم خونه اشون نزدیک خونه ما بود. دبیرستان باز راه ما رو جدا کرد من پی علوم انسانی رفتم و اون رفت هنرستان ورزش. البته توی دوران پر تزلزل راهنمایی دوست زیاد داشتم اما مهرک برای من با بقیه فرق می کرد. توی اولین روزهای دبیرستان شهید باهنر با ژامک دوست شدم. جنس دوستی با ژامک شبیه دوستی با سارا بود شاید هم عمیق تر. ژامک هم درسخون بود. اما اون من رو هم تشویق به خوندن می کرد. ما با هم روزگاری داشتیم. اون روزها هیچ کس برام ژامک نمی شد. من اون مثل دو تا خواهر بودیم. تا بود توی مدرسه باهم بودیم و بعدش هم با هم می رفتیم خونه مسیرمون یکی بود. مامان ژامک توی اورژانس تهران کار می کرد و اون بعد از مدرسه می رفت اداره تا با مامانش و خواهر و برادرش برند خونه اشون توی سعادت آباد. خیلی چیزها از دوستی با ژامک به یادگار دارم. تشویق اون و خونواده اش بخصوص پدرش که استاد جامعه شناسی دانشگاه علامه بود باعث جدیت من برای قبولی توی دانشگاه بود. یک اتفاق ساده این دوستی را کمرنگ کرد البته هنوز هم فکر می کنم اون مثل خواهر منه. بعد از ژامک سعیده آمد. دوستی با سعیده جدانشدنی وجود من است. بچه های دیگه مثل مریم خضری و بهارک پرنیانی و نازنین بودند اما سعیده با همه فرق داشت. سعیده توی عوالم دیگری بود.اون از یک خونواده با اصالت یزدی با عقاید جالب بود. ما فقط روزی چهار ساعت با هم تلفنی حرف می زدیم. مجوز سینما و تئاتر رفتن اون روزها سعیده بود. هیچ فیلمی نبود که اکران نشه و ما نبینیم. بعد دوران دانشگاه شروع شد و کنار سعیده مریم و آنیتا آمدند. اما هر کدوم جایگاه خودشون را داشتند همون جوری که هنوز دارند. هر چند سعیده همون سال های اول دانشگاه من ازدواج کرد و الان با دخترش بهار و امیر شوهرش توی اصفهان زندگی می کنند. آنیتا هم بخش غیر قابل جدانشدنی زندگی من بوده و هست. دوستی با اون ده ساله که ادامه داره و من معتقدم هیچ کس جای اون رو نمی گیره. بعد از دوران دانشگاه با بنفشه محمودی و گیسو دوست شدم. حالا که فکر می کنم می بینینم هر کدوم از این دوستی ها یک ویژگی دارد. من کنار گیسو هیچ وقت تنها و نیستم بیشتر اعتبارم را از این دوستی دارم. اما اعتماد به نفس رو از بنفشه یاد گرفتم. این که باید در هر لحظه حرفم را بزنم. با گیسو بود که خیلی دوستای خوبم را پیدا کردم شادی صدر، شادی قدیریان. دورانی که آمدم خبرگزاری هم کنار چند دوست تازه قرار گرفتم که هر کدوم حالا یک بخش تازه ای از زندگی من هستند. آزاده نوری و سارا امت علی و سحر آزاد و تینا. تا زمانی که سارا کنار من بود خیلی چیزها یاد گرفتم. من و سارا چهار سال توی خبرگزاری با هم حرکت کردیم. امروز که داشتم فکر می کردم دیدم توی این سال ها از اول دبستان تا امروز هر چی دارم از این دوستی ها بود از همراهی با دوستایی که مثل اون یکی نبودند و نیستند و هرچند از بعضی هایشون خبر ندارم اما یک بخش وجود من را پر کردند. امروز که فکر می کردم دیدم همشونو دوست دارم و هیچ کدوم جای اون دیگری نیستند و جای خودشون هستند. امروز فکر کردم چقدر دلم برای همشون تنگ شده چه اونایی که می بینمشون و چه اونایی که نمی بینم. توی آیینه که نگاه کردم دیدم توی این سال ها توی هر بخشی از وجودم خاطرات یکی از اونایی که روزی بودند رو حفظ کردم. فهمیدم هیچ کدوم مثل دیگری نیستند اما من همشونو دوست دارم با تمام وجود.
Labels: دل نوشت
Tuesday, December 12, 2006
خونه براي دو ميليون نفر تهراني
من پيدا كردم به كدوم ليست راي ميدم. توي خيابانهاي شهر بخصوص در خيابان وليعصر حدود چهارراه وليعصر يك سري پارچه زرد رنگ زدند و رويش نوشتند تا چهار سال آينده دو ميليون خانواده كم بضاعت تهراني را صاحب خانه ميكنيم. اسمشون هم حمايت از ستمديدگان و يا مدافعان ضعيفان است اگه اشتباه نكنم. ديگه چي ميخوايم تا چهار سال آينده خونه دار كه ميشيم سهام عدالت را هم ميگيريم. پول نفت را هم كه بر سفره ميآوريم. به نظر من كه بايد به همين گروه راي داد. فقط من موندم كه شوراي شهر تهران كه وظيفهاش نظارت براي اداره بهتره شهر است چه طور ميتونه مردم را خونه دار كنه. اين مثل همون شعار معروفي كه هر ايراني بايد يك پيكان داشته باشه. بگذريم از اين حرفها و شعارها كه اگه بخواهيم درباره اشون حرف بزنيم مثنوي هفتاد من كاغذه. اين روزها خيلي ها شعار مي دهند كه شوراها نبايد سياسي باشه اما نمي دونم چرا راي دادن ما به منتخبينمان براي اداره شهر مشت محكمي توي دهان دشمن خواهد بود و در زماني كه همه دنيا دارند حق ما را ضايع ميكنند و آمريكا و اروپا شوراي امنيت را زير فشار تحريم ايران گذاشتند انتخاب شوراي شهر تهران كه يك رويداد غير سياسي است در اين تحريم موثر است؟! از اون خنده دار تر شيوه تبليغاته بگذريم از بيل بوردهاي كوچيك و بزرگي كه ديوارها و درختا و كف خيابونها را فرش كرده و كم مونده روي پشت مردم بچسبونند اين مصاحبه هاي تلويزيوني با هنرمندا و ورزشكارها جالبه. حسين رضازاده از زير وزنه ملتهاي آسيا بيرون نيومده خبرنگار صدا و سيما ازش مي پرسه شما راي ميدهيد يا نه؟ آدم يك حس بدي پيدا ميكنه. از برنامه سياسي تا برنامه آشپزي حرف مردم شركت در انتخاباته. كم مونده عادل فردوسيپوركه داره گزارش بازي منچستر يونايند و آرسنال رو ميگه وسطش مجبوره بگه انتخابات جمعه خيلي مهمه. يا وسط برنامه آسمان شب شبكه چهارم كه درباره ستاره شناسي حرف ميزنند مجريه بگه يادمون باشه مهمتر از تقارن زحل و عطارد اينه كه توي انتخابات شوراها شركت كنيد.
Monday, December 11, 2006
خاطرات روزهاي باراني
امروز باراني است. يك روز ابري و باراني و من عجيب حال و هواي تو و باران را كردهام.
كاش ميشد بي هراس سرما به باران پناه برد.
امروز باراني است يك روز باراني و ابري. باران كه مي آيد من و خاطرات هزاران روز باراني كه بي تو گذشت.
كاش ميشد به ياد اين خاطرات نبود.
امروز باراني است. يك روز باراني و ابري. روزهاي ابري تويي و خاطره چشم بستن و نديدن. خاطره تلخ مرگ و تدفين زير بارش مداووم باران. كاش ميشد زير باران مرد.
اين روزهاي باراني تويي و من و خاطرات هزاران روز باراني كه بي تو گذشت.
نامه فرياد خواهي
با آنكه پوستم سفيد است
به معنايي من زني زنگي و سياهم
زيرا من زني عربم....
در زير صحراهاي جاهليت
زنده به گور شدم
و در عصر راه رفتن بر سطح كره ماه
من همچنان زنده به گورم
در زير ريگزارهاي حقارت موروثي
و محكوميتي كه پيش از من
صادر شده است.
من در جست و جوي عشق بر نميآيم
من در جستجوي زني هستم
چونان من، تنها و دردنام
تا دست در دستش نهم
ما هر دو تنها زاده ميشويم
بر خارزارها
و كودكان قبيله را به دنيا ميآوريم
كودكاني كه به زودي
تحقير ما را به آنان خواهند آموخت
غاده السمان
اين شعر غاده السمان شاعر عرب يكي از تاثير گذار ترين شعرهاي زنانهاي است كه خواندم شعري براي همه زنان شرقي. براي زناني كه زنانگي خود را فراموش ميكنند.
Saturday, December 09, 2006
باید رای داد
Friday, December 08, 2006
برای سه آذر اهورایی
اين روزها ميشود دوباره رفت تا انتهاي تاريخ تا گذر تلخ و سردي كه از آن گذشتهايم.
از پلهها بالا ميروم صداي هياهو گوشم را پر ميكند. همه در شتاب ميگذرند. در كه باز ميكنم انگار از مرز زمان گذشتهام. آدمها و ساعتها سرعت ميگيرند و مرا و جايي كه ايستادهام به عقب ميبرند. بوي جواني تازگي ميآيد از اين خانه. بوي باروت و خون، صداي هياهو و تير و ناله، فرياد جاي زمزمه را ميگيرد و تيرها اول تك تير و بعد رگبار و سرخي كه پلهها را پر ميكند. سروهاي جواني كه بر زمين ميافتند. اشك همه جا را ميگيرد. از ميان نالهها و برگهاي پاره پاره كه ميگذري پاي پله سه قطره خون چكيده و سه قطره خون كه ديوار را نقش كرده و سه هزار قطره خوني كه روي آجرهاست و روي بال كبوتر است. قطره ها جوي و دريا ميشوند، بوي خون ميدهد. خون گرمي كه از قلب آذر جاري است و تا سه تكه سنگ قديمي و كهنه ميان قديميترين گورستان شهر ادامه دارد. دستهايي كه كاشته شده و گل داده در اين سرماي زمستان. باز ميگردم صدايي ميشنوم كه در آهنگ يار دبستاني گم شده : دانشگاه هنوز زنده است.
اين روزها ميشود دوباره تا انتهاي تاريخ تا گذر تلخ و سردي كه از آن گذشتهايم رفت
Labels: تاريخ نوشت
Wednesday, December 06, 2006
همه چيز شايعه بود
همه نشسته بوديم سر كار و داشتيم خبرهاي آخر وقت را مي فرستاديم كه خبر رسيد. اول جدي نبود. مثل هميشه از يك تلفن و يك شايعه آغاز شد: يك هواپيما حوالي مهرآباد سقوط كرده. اين شايعه مثل يك سنگ افتاد و موج ساخت: مي گن هواپيما مسافري نبوده، خورده به يك ساختمان مي گن توش تعدادي خبرنگار بوده....... » اين جا بود كه اس ام اس ها و تلفنها براي يافتن عمق فاجعه آغاز شد. اسم دوستان عكاس و خبرنگار را رديف كرده بوديم و يكي يكي احوال مي پرسيديم. اسمها كه منتشر شد تازه عمق فاجعه سي 130 مشخص شد. اسم هاي آشنا، چهرههاي آشنا كه رفته بودند تا آسمان هفتم تا خبر تهيه كنند و باز نگشتند.
امروز يكسال از 15 آذر سال گذشته مي گذرد سالي كه نام خبرنگاراني كه در آن سفر بي بازگشت بودند تكرار مي شد اما جايشان خالي است نه در ميان ما در ميان خانوادهاي كه عمري زحمتشان را كشيده بودند. توي تلاش بي ثمر خانواده عليرضا افشار، توي نگاه اميدوارانه مادر علي رضا برادران، توي انتظار سرد زن صادق نيلي و توي خاطرات سبز حسن غريب ... امروز يكسال از آن روزهاي تلخ گذشته اما داغ دل خيليها هنوز تازه است. داغ دل خيلي هايي كه هنوز نفهميدند چرا بدترين فاجعه جامعه خبري رخ داده است
Sunday, December 03, 2006
آستاني براي همه مردم ايران
Labels: وب نوشت
Saturday, December 02, 2006
با من از امید حرف نزنید
«نه فایده ای نداره با من از امید حرف نزنید چون می دونم دیگه جایی برای اون باقی نمونده»
این یک بخشی از مونولوگ دوم تئاتر مسافران بود که امشب توی تالار وحدت نوشته کارگردانی محمد رحمانیان دیدم. بخشی که سیما تیرانداز بازی می کرد با آن تصاویر تکان دهنده پشتش. محمد رحمانیان یک بار دیگه امشب به اهالی تئاتر ثابت کرد برای بزرگ بودن لازم نیست ژست گرفت. کارگردان و نویسنده بزرگ بودن به جادویی که روی صحنه با تئاترش می شه نشون داد و این جادو امشب روی صحنه بزرگ تالار وحدت با یک پرشیای زرد و پنج تا مسافر به نمایش در آمد. می دونم الان خیلی از کسانی که این مطلب را می خونن می گن این را برای این می گی که از نمایش ها و نوشته های رحمانیان خوشت می آد. اما صحبت خوش آمدن نبود.نه امشب حس دیگه ای داشتم. بی اغراق می گم. برای اولین بار بعد از مدت ها یک نمایش منو درگیر خودش کرد. به هوای دیدن یک اختتامیه رفته بودم اما روی صندلی میخکوب شدم. امشب توی تالار وحدت در زمان اجرای آن پنج قطعه چشمی نبود که گریان نشه و لبی که نخنده. خنده و گریه ای با هم. چیزی میانه ی این دو تا. مثل حسی که زمان دیدن شهادت خوانی قدمشاد مطرب داشتم، یا توی خروس و اون لحظه های فراموش نشدنی فنز. این رو بدون هیچ اغراقی می گم. امشب هر بار که یکی از این مونولوگ ها تمام شد و چراغ ها روشن شد دستمال هایی بود که روی گونه های خیس کشیده می شد. حکایت ها ساده بود حکایت آدم هایی که خودشون بودند علی عمرانی که طبق معمول نقش بازی نمی کرد جزیی از شخصیت راننده سواری بود که توی خط تهران مشهد کار می کرد و می خواست این بار مسافراشو از راه هراز بره با حرف هایی که با این جاده داشت و حساب هایی که تمومی نداشت. با آن یاد آوری به جاش از آهنگ ولایت عشق ساخته بابک بیات و این جمله اش که :« دلم خوشه که نامم کبوتر حرم است» یا اپیزود دوم که سیما تیرانداز بود و حکایت امیر رضا و همه بچه های سرطانی بود و پای پنجره فولاد منتظر خانم دکتر مونده بود:« یک جاییی پشت این همه لبخند خودمو پیدا می کنم.» یا همراه شدن با سید غلامرضا که توی قوچان به دنیا آمده بود و بزرگ شده مشهد بود و عاشق تاری که به عشق آقا علی بن موسی الرضا می زد. باید مشهدی بودید و آنوقت می فهمیدید که هر چه افشین هاشمی از طرف سید غلامرضا می گفت تو رو می برد تو کوچه پس کوچه های مشهد امروز و دیروز انگار سی سال است که توی این شهر نفس کشیده باشی. از بلوار وکیل آباد تا فلکه تقی آباد. از مدرسه رضوی توی چهارصد دستگاه مشهد تا رسوندن زوارها از چهار طبقه و دروازه طلایی تا خسروی از کوچه پس کوچه های شهر اجدادی تا فلکه فردوسی و اون لهجه میانه مشهدی و قوچانی. و من که محو این جمله اش شده بودم که بدونید دنیا بدون معجزه فایده ای نداره. از این به بعد اگر صدای دو تاری شنیدید بدونید معجزه ای در راهه.» نه نمی شد این ها را دید و بغض نکرد و همراه نشد با حبیب رضایی که خودش بود نه کس دیگه ای اون بود و عباس آژانس شیشه ای. حبیب رضایی که معلوم نبود خودشه که حرف می زنه یا متنی که محمد رحمانیان نوشته. او بود و بیان احساسش که در تمام این فیلم بر دوش پرویز پرستویی و رضا کیانیان و دو چشم نگران عباس رفته. حبیب رضایی و صداقت او که آن را متعلق به عباس می دونست و ... و آن بخش پایانی و بازی مثل همیشه چشمگیر مهتاب نصیر پور که نه گلین که به دنبال اعاده حیثیت عمرانش نبود که در حاج عمران به شهادت رسیده بود و 22 دوسال بدنامش کرده بود و حالا اون از خوی می رفت تا کوه سنگی مشهد تا سفارش برادرش رو به امام غریب بکنه:« گمنامی از بدنامی بهتره هرچند که بی نامی از هردو بهتره.» و این همه با همراهی یک موسیقی تاثیر گذار بود که سعید ذهنی و گروهش در کنار صحنه به صورت زنده اجرا می کردند.
ته این حرف ها خواستم بگم امشب لابه لای اشک هایی که روی گونه ها اومد پایین و میون خنده ها محمد رحمانیان یکبار دیگه ثابت کرد که می شه بدون شعار روی صحنه بود. می شه نمایش مذهبی به صحنه برد و درد دل آدم هایی ساده ای رو زد که می تونن یکی از خود ما باشند. می شه نویسنده کارگردان بزرگی باشی و این اغراق نیست که بگم فکر می کردم این اختتامیه ای باشه گیرم یک کم بهتر از بقیه اما روی صندلی میخکوب شدم. می دونم خیلی ها همین حس را داشتند.
Labels: دل نوشت