کوپه شماره ٧

Friday, December 22, 2006

پروانه ای که ماند تا حالا

گفته بودی یلدا آمدی. می دانستم. تولدت را قرار بود آن عصری که شبش طولانی ترین شب سال بود، جشن بگیریم. چیزی را میان دستانم پنهان کرده بودم. دل توی دلم نبود. می خواستم زودتر آن را هدیه به تو هدیه کنم. اما باید صبر می کردیم هم من هم تو. در طول آن زمان نه چندان طولانی و کش دار، گاه گاهی نگاهمان در هم می افتاد و لبخند کمرنگی به هم می زدیم. در حال هوای تو بودم که صدای آن زنگ تو را و من را از و همه را از جا پراند. لحظه ای بعد تو با آن نگاه آبی اما مضطرب آمدی و گفتی خبری بد بود. دلم لرزید حادثه ای در راه بود. حادثه ای که برای تو بود. تو رفتی در حالی که آبی چشمانت پر از اشک بود. تو رفتی و من بودم و جای خالی تو دستم را بالا بردم پروانه ای که برای تو در مشتم آورده بودم از اضطراب تو بالش شکسته بود. پروانه ماند و حسرت تبریک تولد تو. تو رفتی و خاطره آن حادثه چند سالی است که در شب یلدا و شب تولد توست همراه من وتو و همه کسانی است که تو را می شناسند. باز یکبار دیگه شب یلدا آمد و خاطره یکبار دیگر تولد تو و امسال با تجربه ای تازه و زندگی جدید. امروز به جای آن روز بار دیگر پروانه در مشتم آورده بود. دل من مثل دل پروانه می زد. مبادا باز حادثه ای رخ دهد. حادثه ای در راه نبود و این بار پروانه در مشتم نماند. تولدت مبارک، صدسال سالم، ساده و دوست داشتینی و بی حادثه ای تلخ بمان و زندگی جدیدت بی خطر و شاد. تولدت مبارک

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 9:30 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home