کوپه شماره ٧

Tuesday, December 19, 2006

از دل آدم‌ها كي خبر دارد

نگاهش مي‌كنم. از چند ماه پيش چقدر آرام و ساكت شده است. ديگر نه از آن اضطراب خبري هست كه در ته چشمانش موج مي‌زد نه سرخوشي سال گذشته. اما افسرده نيست. مي‌پرسم: خوبي مي‌گويد آره مي‌گويم انگار همه چيز تمام شده است؟ خنده كمرنگي مي‌زند: تا تموم شدن را چه بداني. آره تموم شد چون تحمل همه تموم شد. گذاشتمش كنار تا همه راحت شوند. مي‌گويم تازگي‌ها خبري داري؟ مي‌گويد: از روزي كه از اين كه همه در گوشم خواندند اين مسخره بازي را تمام كن و همه فريادها را بر سرش كشيدم، از روزي كه بد بيراه گفتم غريبه شديم. مي‌پرسم: يعني هيچي نيست؟ نه نوشته‌اي، كلام و حرفي، حتي يك سلام ساده؟ مي‌‌گويد نه حرف و كلامي نه حتي يك سلام مدت‌هاست كه چراغ خانه‌اش را هم روشن نكرده است. يعني براي من روشن نيست. مي‌پرسم: حالا خوبي دوباره به چشمانم خيره مي‌شود و مي‌خندد و مي‌گويد خوب خوب همان طوري كه همه مي‌خواستند. برقي از اشك در ته نگاهش هست. مي‌پرسم سخت بود مي‌گويد به اندازه يك فرياد از ته دل، به اندازه‌ي جان كندن. همين نه سخت تر. زنده زنده زير خاكش كردم و بي اعتنا به ناله‌هايش رويش خاك ريختم. بعد انگار نه انگار نه ختمي نه تسليت نه اشكي. هيچ كس به عزاداريش نيامد. بعد دست‌هايش را در هوا تكان مي‌دهد و مي‌گويد: چقدر از مرده بي‌كفن و ختم متنفرم. مي‌گويم پس...... دستش را روي لبم مي‌گذارد و مي‌گويد هيچ نگو نمي خواهم كسي روي گور مرده‌اي كه مال من است گريه كند. مي‌خواهم بپرسم سخت نيست كه خودش مي‌فهمد:« اي روزگار سخت نيست فقط اين جا كمي درد مي‌كند. روي سينه‌اش را نگاه مي‌كنم حفره اي عميق است. مي‌گويد بگذريم حال تو و ديگران چطور است. مي‌گويد و مي‌خندد. آرام است اما از دل آدم‌ها كي خبر دارد.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 2:06 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home