کوپه شماره ٧

Thursday, December 14, 2006

هیچکی مثل دیگری نیست


چند روز پیش داشتم عکس ها و نوشته های قدیمی خودمو مرتب می کردم برخوردم به یکسری از عکس های قدیمی به قول معروف عکس هایی از عهد جوانی. عکس اولین روز کلاس اول وقتی یک دختر بچه هفت ساله بودم با روپوش آبی روشن و موهای لخت، عکسی از کلاس پنجم با قیافه جدی و چشم های شیطان کنار سارا صفایی، عکس هایی از دوران راهنمایی همراه با مهرک حسینی، نازیلا، بعدش عکس هایی از دوران دبیرستان کنار ژامک حسینی، سعیده دهنوی، مریم خضری و بهارک پرنیانی و نازنین تنیده ور عکس های سفر اصفهان شیراز با بچه های دانشگاه با مریم کریمی و آنیتا عزیزترین عزیز. این عکس ها من را برد به دنیای دوستی هام به زمانی که دبستانی بودم و میون همکلاسی هام هیچکی برام سارا صفایی نمی شد. یک دختر درسخون و جدی که همسایه امون هم بود. یادم افتاد چقدر دوست داشتم همیشه با سارا بگردم. هرچند شاید بخاطر شیطونی های زیادی که داشتم سارا خیلی خوشش نمی آمد. یادمه زمانی که وارد راهنمایی شدم مدرسه ام از سارا جدا شد. اون رفت مدرسه فلسطین توی خیابان ولی عصر و من شدم دانش آموز مدرسه شهید ثانی تو خیابان پاستور کنار نهاد ریاست جمهوری. چند وقتی صبح ها همدیگر را می دیدیم و بخشی از راه رو که با هم هم مسیر بودیم می رفتیم. چقدر دلم می خواست از مدرسه منو بیرون کنند تا برم مدرسه فلسطین کنار سارا باشم . اونا روپوش توسی می پوشیدند و ما سورمه ای. از سال دوم راهنمایی سارا این ها به خاطر کار پدرش از تهران رفتند و دیگه ندیدمش. بعد با مهرک دوست شدم دوست خواهرم بود. اون به زرنگی سارا نبود اما می شد روی دوستیش حساب کرد. مخصوصا که اون هم خونه اشون نزدیک خونه ما بود. دبیرستان باز راه ما رو جدا کرد من پی علوم انسانی رفتم و اون رفت هنرستان ورزش. البته توی دوران پر تزلزل راهنمایی دوست زیاد داشتم اما مهرک برای من با بقیه فرق می کرد. توی اولین روزهای دبیرستان شهید باهنر با ژامک دوست شدم. جنس دوستی با ژامک شبیه دوستی با سارا بود شاید هم عمیق تر. ژامک هم درسخون بود. اما اون من رو هم تشویق به خوندن می کرد. ما با هم روزگاری داشتیم. اون روزها هیچ کس برام ژامک نمی شد. من اون مثل دو تا خواهر بودیم. تا بود توی مدرسه باهم بودیم و بعدش هم با هم می رفتیم خونه مسیرمون یکی بود. مامان ژامک توی اورژانس تهران کار می کرد و اون بعد از مدرسه می رفت اداره تا با مامانش و خواهر و برادرش برند خونه اشون توی سعادت آباد. خیلی چیزها از دوستی با ژامک به یادگار دارم. تشویق اون و خونواده اش بخصوص پدرش که استاد جامعه شناسی دانشگاه علامه بود باعث جدیت من برای قبولی توی دانشگاه بود. یک اتفاق ساده این دوستی را کمرنگ کرد البته هنوز هم فکر می کنم اون مثل خواهر منه. بعد از ژامک سعیده آمد. دوستی با سعیده جدانشدنی وجود من است. بچه های دیگه مثل مریم خضری و بهارک پرنیانی و نازنین بودند اما سعیده با همه فرق داشت. سعیده توی عوالم دیگری بود.اون از یک خونواده با اصالت یزدی با عقاید جالب بود. ما فقط روزی چهار ساعت با هم تلفنی حرف می زدیم. مجوز سینما و تئاتر رفتن اون روزها سعیده بود. هیچ فیلمی نبود که اکران نشه و ما نبینیم. بعد دوران دانشگاه شروع شد و کنار سعیده مریم و آنیتا آمدند. اما هر کدوم جایگاه خودشون را داشتند همون جوری که هنوز دارند. هر چند سعیده همون سال های اول دانشگاه من ازدواج کرد و الان با دخترش بهار و امیر شوهرش توی اصفهان زندگی می کنند. آنیتا هم بخش غیر قابل جدانشدنی زندگی من بوده و هست. دوستی با اون ده ساله که ادامه داره و من معتقدم هیچ کس جای اون رو نمی گیره. بعد از دوران دانشگاه با بنفشه محمودی و گیسو دوست شدم. حالا که فکر می کنم می بینینم هر کدوم از این دوستی ها یک ویژگی دارد. من کنار گیسو هیچ وقت تنها و نیستم بیشتر اعتبارم را از این دوستی دارم. اما اعتماد به نفس رو از بنفشه یاد گرفتم. این که باید در هر لحظه حرفم را بزنم. با گیسو بود که خیلی دوستای خوبم را پیدا کردم شادی صدر، شادی قدیریان. دورانی که آمدم خبرگزاری هم کنار چند دوست تازه قرار گرفتم که هر کدوم حالا یک بخش تازه ای از زندگی من هستند. آزاده نوری و سارا امت علی و سحر آزاد و تینا. تا زمانی که سارا کنار من بود خیلی چیزها یاد گرفتم. من و سارا چهار سال توی خبرگزاری با هم حرکت کردیم. امروز که داشتم فکر می کردم دیدم توی این سال ها از اول دبستان تا امروز هر چی دارم از این دوستی ها بود از همراهی با دوستایی که مثل اون یکی نبودند و نیستند و هرچند از بعضی هایشون خبر ندارم اما یک بخش وجود من را پر کردند. امروز که فکر می کردم دیدم همشونو دوست دارم و هیچ کدوم جای اون دیگری نیستند و جای خودشون هستند. امروز فکر کردم چقدر دلم برای همشون تنگ شده چه اونایی که می بینمشون و چه اونایی که نمی بینم. توی آیینه که نگاه کردم دیدم توی این سال ها توی هر بخشی از وجودم خاطرات یکی از اونایی که روزی بودند رو حفظ کردم. فهمیدم هیچ کدوم مثل دیگری نیستند اما من همشونو دوست دارم با تمام وجود.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:16 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home