کوپه شماره ٧

Friday, December 29, 2006

جمعه ای سیاه تر از پنجم دی 82


جمعه صبح بود. صبح جمعه ای شاید مانند همه جمعه ها. اما نه یک فرقی داشت. آن روز جمعه پنجم دی 1382 بود. پنجم دی سیاهی که تا کنون دیده بودیم. آن روز سرد اول زمستان هوا ابری و گرفته بود. دلشوره ای در آسمان می شد دید. تلویزیون را روشن کردم خرابی نشان می داد و خبر از یک حادثه در نزدیکی ما. در یکی از گوشه های سرزمین خودمان. زلزله ای بزرگ جایی را لرزانده است.... اما کجا؟ تلویزیون می گفت مرکز زلزله بم است. هنوز شدت آن مشخص نبود. همانطور که خبرهای پراکنده ای از بم می آمد یک دفعه نمی دانم چرا با خودم فکر کردم به جای این اخبار ضد و نقیض چرا خبری از وضعیت ارگ دو هزار ساله بم نمی دهند. آن روزها تازه خبرنگار میراث فرهنگی شده بودم اما علاقه ام به آثار تاریخی از سال ها پیش بود که تاریخ می خواندم. درباره ارگ خیلی خوانده بودم. قرار بود تا یکی دو هفته آینده هم برای برنامه ای سفری به این ارگ باشکوه و بی نظیر داشته باشم. دلم شور آن عظمت خشت و گلی را می زد بی آن که بدانم که چه فاجعه ای رخ داده. وقتی تلویزیون گفت زلزله نزدیک به 7 ریشتری 12 ثانیه بم را لرزانده تازه به عمق فاجعه پی بردم. به جان مردمی که پای ارگ در خاک شده بودند. از خودم و خودخواهیم بدم آمد. احساس بد و دوگانه ای تمام وجودم را پر کرده بود. من یک بنای خشتی را به مردمی که پای آن جان داده بودند ترجیح دادم. اما از طرف دیگر می دانستم آن بنا جزیی از وجود ماست و یادگاری از گذشتگانمان با سابقه ای بس طولانی. اما فکر مردمی که نیمه شب زیر آوار رفته بودند رهایم نمی کرد.بعض گلویم را می فشرد. فکر می کردم اگر این آوار به سر من آمده بود چه باید می کردم. از آواری که چون خاک گور بر سر مردمی ریخته بود و آن ها را به آغوش مرگ می برد نفسم می گرفت. اما نمی توانستم به ارگ و بناهای تاریخی آن شهر فکر نکنم. کاری از دستم بر نمی آمد. باید کاری می کردم تا این عذاب وجدان کمتر شود.
توی خبرگزاری همه غمگین و ساکت کار می کردند. هوای سعد آباد ابری و برفی بود. اما ما هایی که مانده بودیم می نوشتیم و خبر ها را رد می کردیم:«نیم بیشتر از مردم شهر در کام مرگ فرورفته بودند. خواب چند هزار ساله ارگ در لرزشی آشفته بود..... زمین تنها 12 ثانیه لرزیده بود اما هزارسال خرابی بار آورده بود.» هرکس توانسته بود برای کمک و خبر رفته بودسعی می کردند وسعت فاجعه را به همه جهان برسانند. خبرها و عکس ها عمق بیشتری از فاجعه نشان می داد. گریه می کردیم و خبرها و عکس ها را رد می کردیم. خبر هایی از خانواده هایی که دیگر نشانی از آن ها نبود. مادرانی که کودکان مرده شان را در آغوش می فشردند و کودکانی که به جای آب و غذا خانواده اشان را می خواستند. آوارهایی که برداشته می شد به امید زنده یافتن حتی یک نفر. کسانی که به خاطر عجله ای که در امداد رسانی بود مرده بودند. » ....... آن روز و روزهای تلخ بعدی خلاصه خبرهاییمان این بود که : خرماهای مضافتی بم که تازه رسیده بودند شیرینی عزای مردم و ارگ چند هزارساله خودشان شده بود.
سه سال از آن روز تلخ و روزهای تلخ تر بعد گذشته. هنوز که به آن روزها فکر می کنم عذاب وجدان دارم. حس دو گانه ای که خیلی ها داشتند. سه سال گذشته اما هنوز خرابی های آن حادثه تمام نشده. هنوز مردم داغدار و افسرده ای که زنده مانده اند سامان ندارند. سه سال گذشته دردها التیام یافته اما خانه ها هنوز ساخته نشده. وعده هایی که داده بودند تا مردم یکسال نشده به خانه هایشان بازگردند. هرکس از بم می آید می گوید هنوز زندگی به شهر بازنگشته. می گویند هنوز مانده تا زندگی و امید به این شهر باز گردد. کاش می شد کاری کرد. کاش به جای شنیدن دروغ هایی که دراخبار می گویند مردم می دانستند که مردم بم در این سرمای زمستان و گرمای خرماپز شهر در کانکس ها زندگی می کنند. الپر خواسته تا بهترین چیزی را که درباره بم می خواهیم بشنویم بنویسیم چه خبری بهتر از این که به جای دروغ بشنویم مردم به زندگی بازگشته اند. چه خبری بهتر از این که ما که در این دنیای مجازی هستیم دست به دست دهیم نگذاریم دروغ ها دلخوشمان کند و به جای دل بستن به آن ها کمک کنیم تا ویرانه ها ساخته شود.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:45 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home