کوپه شماره ٧
Friday, June 30, 2006
لحظه ای که گم شد
در من گم شده
مضرابی از زمان فراموش شده در عنصر طبیعت
تاریخ واژه ای پیچیده از پیوستن تاریکی و نور
حادثه ای که
در مغز من تکرار می شود
تاریخ برای من تولد است تا مرگ
برای تو می نویسم اما جدی نگیر
باز هم حال و احوال همیشگی تو خوبی منم خوبم. نامه قبلی را که نوشتم یاد نزدیک شدن مرداد را کردم. پروانه عزیزم من را به یاد روزهای بدی انداخت که هیچ کس بی قراری من را نمی فهمید. یاد گریز از حادثه ای که افتاده بود و من را با خود تا انتها کشیده بود. یاد روزهایی که شب و روز و روز شب را نمی دانستم. می دونستی تو بعد از دو سال از آن مرداد تلخ آمدی. آمدی چون من خواستم. هرچند که برای من آمدی خودت نبودی و نمی آمدی. بگذریم. هوا که گرم می شود یادم می افتد که مرداد نزدیک است. مردادی که هست و نیست من را به باد داد. اما حالا از مرداد آن قدر که قبلا بدم می آمد بدم نمی آید. می دانی من توی مرداد گرم درست در روز نیمه سال امیدم را از دست دادم. روزی که گذشته، بهترین روزهای عمرم را به باد داد. هشت سال از لحظاتی که می توانست تمام نشود و شد. درست در سالگردش او رفت برای همیشه. کسی که زمان زیادی برای ماندنش جنگیده بودم. کسی که جزیی از وجودم شده بود. تعبیر خواب هایم. رویاها، کابوس ها و ... . سایه ای که هیچ وقت من را ندید. مرداد نیمه سختگیر سال بود. حالا که به روزهای مردادی سه سال پیش می اندیشم ساده از کنارش نمی گذرم اما اذیت هم نمی شوم. راستی بهت نگفتم طرح یک داستان توی ذهنمه. یک مجموعه به هم پیوسته داستانک های کوتاه . دو سه بخشش رو نوشتم. همین روزها به یک جایی برسد می گذارم این جا نمی دانم این روزها سری به کوپه شماره هفت می زنی یا نه . بهر حال ما خوبیم ملالی نیست جز روزهای مردادی و داستان و خاطره ای فراموش نشده.
تا بعد
Wednesday, June 28, 2006
براي گفتن و نشنيدن و خواندن
حال امروز و ديروز تو چه طور است. حال ما و حوالي ما خوب است اما.
اين روزها روزهاي بدي نيست. دلگير و ناراحت نيستم اما خوشحال هم نيستم. روزها روزهاي بدي نيست. اما دلم تنگ است. دلتنگم براي همه روزهاي خوشي كه نداشتم. حرفهايي كه نزدم براي تو كه هيچ وقت نداشتمت. براي تويي كه مي بينمت اما دلم برايت تنگ است. براي روزهايي كه بي تو طي كردم و براي لحظاتي كه ميشد تو باشي و نبودي. اين روزها روزهاي بدي نيست. به اندازه روزهاي مشابه پارسال بد نيست. اما غمگينم. نه غمگين نيستم شايد دلهره آمدن روزهاي بد مرداد است. از مرداد خوشم نميآيد. مي داني چرا؟ نگفتم مرداد براي من ياد آور روزهاي خيلي بدي است. الان نميخواهم راجع به آن حرف بزنم. بعدها خواهم گفت.
عزيزم اين روزها روزهاي بدي نيست. اما خوشحالي و دلتنگي و غم هم هست. تا فردا و فرداي فردا. شايد اين روزها ننويسم. شايد... كوپه شماره هفت جايي براي گفتن حرفهايي است كه بايد گفت و بايد خواند.
Tuesday, June 27, 2006
برگ سبز چاي سرخ
اين مطلبي كه نوشتم يادداشتي بر يك مجموعه عكس. گزارش تصويري از چايي چيني زنان چايكار گيلان. اين مجموعه عكس را اميد صالحي همكارم عكاسي كردهاست. تصويري از تلاش زناني كه در سرزمين هميشه سبز گيلان و لاهيجان به دنيا مي آيند و در كنار مرزعههاي چاي بزرگ ميشوند و عاشق ميشوند و بچه مي زايدند و ... . دستهاي اين زنان سبز است و چهرههايشان هميشه شاداب. آنچه باقي مي ماند سبزي سرخي چايي است كه ما آن را ميخوريم. مجموعههاي اميد هميشه جالب است و حرفهايي زيادي براي گفتن دارد. من در اين دستهاي سبز شعر هايي نخوانده ديدم.
اميد يك مجموعه ديگر هم چند روز پيش گذاشته بود روي سايت درباره سنگ قبرهاي امروزي. سنگ قبرهايي كه اين روزها تنها يك قطعه سنگ خاكستري نيست. اين مجموعه از امامزاده طاهر بود اما خيلي از گورستانها امروز اين جوري است كه سنگ قبر خودش شكل ويژهاي پيدا كرده. هر سنگ نشان ميدهد صاحبش به چه چيزي علاقه مند بوده يا چه كاره بوده است. يكي گيتار كنارش هست آن يكي كشكول و تبرزين.
از عكسهاي مستند اميد نوشتم ياد اين چند مجموعه از عكسهاي بنا افتادم كه حسين كريمزاده همكار ديگرم گرفته بخصوص اين مجموعه تخت سليمان كه واقعا حرف ندارد. حسين يكي از عكاسان بناي خوب است. براي گرفتن عكس از هر بناي تاريخي وقت ميگذارد. برايش اهميت دارد كه اين عكس نه تنها بايد از نظر فرم و كادر درست باشد بلكه بايد از نور و ساير چيزهايي كه در عكس هست استفاده درست كرد.
Monday, June 26, 2006
خاطراتی از جنس دیگر
حال این روزهای گرمت چه طور است. این روزهایی که هوای شهرمان خرما پزان است. حال ما خوب است و جز گرما و دلتنگی های مداوم هیچ نیست.
روزها می گذرد و هیچ اتفاق تازه ای رخ نمی دهد. گلم روزها تکرار مداوم است. تکرار روزهایی که هر روز طی می شود. تنها اسم روزهاست که عوض می شود یک روز خرداد یک روز تیر و روز دیگر مرداد. هیچ چیز فرقی نمی کند شاید چون تو نمی خواهی . همه این روزها تکرار و تکرار.
راستی تازه خاطرات یک گیشا را دیدم و الان دارم کتابش را می خوانم . کتاب جالبی است. بهت نگفته بودم همیشه فرهنگ ژاپن برایم جالب است. فرهنگ عجیب. خاطرات یک گیشا داستان دختری است که در دوران جنگ جهانی دوم به یک اوکیا یا گیشاخانه فروخته می شود تا تبدیل به یک گیشا شود. هیچ می دانستی گِیشا ها در فرهنگ ژاپن از زنانی که در مراسم تفریحی سنتی مردان ژاپنی مانند مهمانی چای ، به سرگرم کردن مهمانان می پردازند و برای این کار سالها تعلیم می بیند.
قدمت این گونه زنان 200 سال است. می دانی 200سال است که دخترانی از کودکی در گیشا خانه ( اوکیا ) آئین گیشایی را آموزش رقص سنتی ژاپن، نواختن ساز و دانستن موسیقی سنتی ، پذیرایی با چای، گل آرایی ، شعر خوانی و دانستن ادبیات برای خوش بیان می دیدند.
لباس گیشا کیمونو است و رنگ و نقوش کیمونویی که یک گیشا می پوشد با فصل و با سن گیشا تغییر می کند. صورت گیشا کاملاً سفید و لبانش کاملاً قرمز است و صورتی عروسکی دارد که اجزایش به طور اغراق شده ، نمایان شده اند. شبیه بازیگران نو
در گذشته گیشا بودن در فرهنگ ژاپن شغل با احترام و با ارزشیداشت. گیشاها تن فروشی نمی کردند. شاید آن چنان که در فیلم می گوید آن ها هنرهای خود را به نمایش و فروش می گذارند. این یک جور تن فروشی است که در بعضی از فرهنگ ها وجود دارد. از گذشته هم بوده امروزی فحشای مقدسی که در گذشته هم بوده و ویل دورانت در تاریخ تمدن می گوید. این ها واقعیت های تاریخی است. اما آن چه این فیلم را برایم جالب کرده بود نگاه انسانی است که در فیلم است. عشق دخترکی کوچک به مردی که به او محبت می کند. در زمانی که او در نامیدی است به او امید می دهد. جسارت دخترکی با چشمانی به رنگ آب برای گیشا شدن. با آن موسیقی زیبا. او می گوید این ها خاطرات امپراطور یا ملکه نیست خاطراتی از جنس دیگر
عشق در این داستان موج می زد. حتی در پس فرهنگ مرد سالار ژاپن. شاید سایوری حق دارد که در آخر می خواهد از خورشید که بیشتر بتابد و باران کمتر ببارد. کاش ما هم یاد می گرفتیم کمی ادای عاشق ها را در بیاوریم. عزیزم.
تا بعد باید باز به تکرار روزها بیاندیشم. به حر
Friday, June 23, 2006
روزی _که آن _ امروز باشد
امروز داشتم به حادثه ای تاریخی فکر می کردم به روزی که امید یک مردم از بین هزاره ها به پا خاسته بودند. از س÷اهی که تاختند و خانه ملت را خراب کردند. امروز دوم تیر است. دوم نیر 1385 و من به یاد می آورم دوم تیر 1287 را دوم تیری را که به فرمان محمد علی شاه مجلس را به توپ بستند. مشروطه خواهان را به بند کشیدند و نمایندگان را در خانه ملت حبس کردند. از روزی که ملک المتکلمین و میرزا جهانگیر خان را در باغ شاه جلوی توپ گذاشتند. نازنینم به یاد می آورم روزهای سختی را که استبداد ضغیر نام گرفت و به یاد می آورم همه روزهای بد تاریخ ایران را :» شب وحشت که بگذرد من کجا هستم؟ یک کلمه از آن حرف ها را بزن که می گفتی ؛ بیا ادای عاشق ها را در بیاوریم.
:« در ناصریه دارالفنون را ببین که من آن جا محصل بودم. اما به توپخانه نرو قورخانه آن جاست. آن جا بزرگترین توپ ها را چیده اند؛ مرد توپچی که نخراشیده تر از او نیست آتشخانه به دست ایستاده . آن توپ هاست که امروز استبداد خاقانی را حفظ کرده است.
ای زنان ای مادران ندبه و افسوس
ای خواهران حسرت
ای دختران تجاوز
ای معشوقه های اهانت
ای زنان ای همسران رنج
ای عروسان ماتم و جور
براستی که بسیار بگیرید ؛ کم بخندید
چه کاشته ایدو چه برداشته اید
چه می نالید از این کودکان مادر کش
این برادران خواهر فروخته
پدران دختر بی سلامت کرده
چه می نالید از این عاشقان عاشق کش
روزی باشد که فنا بیاید
روزی باشد که دیوارها نایستد
روزی باشد که که پاکی آماج تهمت شود
روزی باشد که دروغ ها راست به نظر آید، راست ها دروغ
روزی باشد که جای راستی نباشد
چشمه ی اشک شما خشک نشود؛
و تشویش قلب شما کاستی نگیرد
روزی باشد که راستی به هزار دست بمیرد
روزی باشد که راستی خود را به آتش بیافکند
روزی _که آن _ امروز باشد
این ها از نمایشنامه ندبه بیضایی امروز به یاد زینب و آن زن گمنام و به توپ بستن مجلس، به یاد میرزا جهانگیر صوراسرافیل دوباره ندبه را خواندم.
بقیه حرف ها باشد برای بعد
Thursday, June 22, 2006
دل دل براي گفتن و نگفتن
در اين روزهايي كه تو را نميبينم چطوري؟ براي ما كه حال و حرف خاصي نيست به قول سيد علي صالحي : « ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه به آن شادماني بيسبب ميگويند.»
عزيز دل اين روزها خيلي تلاش ميكنم حرف بزنم نميشود. تلاش ميكنم حرف نزنم نميشود. تلاش ميكنم غر نزنم. اما نميشود. نميدانم آخر چرا اين طوري است. اين روزها سعي كردم تا چشمانم را ببندم و خيلي چيزها را نبينم. گريز تاريخي نزنم و اين تكرر در تاريخ را نبينم. اين روزها خيلي تلاش ميكنم براي اين كه تلاش كنم. براي اين كه خودم باشم و خودم نباشم. اين روزها ........ بگذريم.
راستي ميداني اين روزها داريم وارد روزهايي تاريخي ميشويم. فردا 2 تير ماه سال روز به توپ بستن مجلس است. روزي كه محمدعلي شاه قاجار دستور داد مجلسي را كه ثمره جنبش مشروطه بود را به توپ ببنند. سالروز مرگ آن زني كه من به عنوان مام مشروطه ازش نام بردم. همان زينب ندبه بيضايي. اين را امشب حتما خواهم نوشت. آن گزارش مام مشروطه را هم ميگذارم. گرماي تير و آغاز تابستان آغاز روزهايي تاريخي براي ايراني ها است. روزهايي كه در پيش از تاريخ بيشتر بايد گفت و من هم سعي ميكنم بنويسم.
حالا تا تو بيايي و باز برايت حرف بزنم
حرف خاصي نيست جز نگفتن، نشنيدن و تاريخ تا بعدي نزديك
Wednesday, June 21, 2006
قاصد روزان ابري داروگ كي ميرسد باران
خوبي؟ مي دانم كه خوبي. من هم خوبم. اما تو باور نكن.گرم ترين ماه سال در راه است. ميداني تابستان با گرمي هرچه تمامتر حضورش را اعلام كردهاست.چيزي ميان سرم مي پيچد. چيزي كه نميدانم. نازنين دلم اين روزها دلم نميرود بنويسم. هرچند كه نوشتن خيلي سخت نيست. اين روزها آسمان شهرم آفتابي است. آبي آفتابي. اما جاي نفس نيست. هرچند اين روزها حواسمان به اين است كه انگلستان خوببازي كرد، يا آلمان، يا حق چك بود كه ببازد و بازي بزرگ را برزيل يا آرژانتين مي برند. نمي بينيم كه شهرمان چه شكلي شده است. از تابلوهاي بزرگ ميگذريم بي آنكه به رنگ سياه آن نگاه كنيم. ميگذريم از سياه پوشان سبزپوشي كه به تو نهيب ميزنند. نميفهميم كه دوباره بايد ترسيد از تار مويي كه بيرون مانده است، از خط باريكي كه بالاي چشمت ميكشي، بايد بترسي كه... . اين روزها مي گذريم از تالار بزرگ شهرمان بي آنكه به يادمان بماند كه اين نوار سبز رنگ يك ماه است كه برپيشاني اش مانده. ماندهايم جلوي تلويزيونها و از باخت ملي پوشان سرخورده ميشويم بي آنكه بدانيم خواهرانمان را در خيابانهاي شهر كتك ميخورند. نازنينم خيلي حرفهاست كه بايد گفت. اما گفتنش چه فايدهاي دارد؟ اين كه هياهو جام جهاني فراموشمان شده كه روزنامه دولت با 200 تا 300 كارمند يك ماه است كه تعطيل شده، اين كه بپرسيم چه خبر از رامين جهانبگلو و مانا نيستاني؟ ميبينيم كه راديو تلويزيون اخبار دانشمندان و نظريهپردازاني كه هولوكاست را نقد كردند و دادگاهي شدند را ميشنويم، اما غافل ميشويم از اين كه در حوالي خانهمان يك ماه و نيم است كه هموطنمان را به جرم ابراز عقيده در زندان است.
بگذريم عزيزيم. بايد گذشت. بايد رد شد. مثل همه كساني كه ميگذرند. مثل همه آدمهايي كه اين روزها آسيب ديدن مايكل اوون مهمتر از زنداني شدن به جرم بيگناهي است. بگذريم مثل همه كساني كه از كنار تالار تئاتر كشور ميگذرند و ...
بگذريم عزيزم. ديدن بازيهاي خوب فوتبال ميارزد . بگذار باز از اول بپرسم . عزيز دلم ما خوبيم. ملالي نيست جز خستگي، تكرار و بيتفاوتي و گرما
تا بعد
Monday, June 19, 2006
سلام عزيزم
خوبي ؟
روزگارما بد نيست عزيز دلم. اوضاع خوب است, اما تو باور نكن.
اين چند روز باز رفتم توي كما و حسرت حرفهايي گفتني و ناگفتهاي كه بر دل ماند. اين روزهايي كه گذشت،خيلي حرفها بود كه بايد مي گفتم و نگفتم. چرا شايد تنبلي مزمني كه گاهگاهي مي آيد و مي رود، شايد هم هنوز به اين قالب جديد عادت نكردم. راستي مي بيني قالب اين جا را باز عوض كردم مثل قيافهام. الان ديگه شبيه اون عكسي كه روي وبلاگ گذاشتم نيستم. تغيير كردم. اين روزها نازنينم حال عمومي خوبه اما از حال دروني نپرس. حرفهايي هست كه بايد گفت. اما ناگفته مانده شايد چون من نمي تونم بگم. مي خواستم اين روزها از فوتبال بنويسم اما نشد. از تيمي كه اميد يك ملت بود و رفت،از اسطورههايي كه ديگر اسطوره نيستند، اما كتك خوردن دوستانم مانع شد، خواستم از هزينههايي كه بايد بپردازيم بگويم. هزينههايي كه داديم و مي دهيم اما نشد، از كبودي ها و سرخي هايي كه كم رنگ مي شود و رنگ مي بازد، از ترسهايي كه مي ماند. مي خواستم از تاريخي بنويسم كه پر هزينه است، اما نشد، خواستم از تو بنويسم اما گلم تو ديگر چيزي نداري كه بنويسم، خسته شدم از نگاهي كه از من دريغ كردي، از كلامي كه مي توانستي بگويي و نگفتي . حالم بهم مي خورد از اين كه انتخاب تو نبودم. نازنينم شايد يكي از همين روزهاي گرمي كه در پيش است تو هم گزينه من نباشي. شايد اين روزهايي كه هواي شهرم جايي براي نفس كشيدن نيست ديگر نگاهت نكنم.
نمي خواستم تلخ بنويسم اما شد،مهم نيست. دوباره از اول مي نويسم.
سلام خوبي
روزگار ما بد نيست همه چيز جز كبودي، مرگ اسطوره، نبودن جايي براي تنفس خوب است.
Friday, June 09, 2006
تب جهانی
این روزها دوباره تب فوتبال همه دنیا رو گرفته. از امروز ساعت 7 شب ماراتن بزرگ فوتبال در برلین شروع می شه. تبی که از از ماه ها پیش شروع شده حالا به اوج خودش می رسه. هر کانال ایرانی و خارجی رو که می گیری جام جهانی، فوتبال و گل می شنوی. فوتبال برای من همیشه یک پدیده جالب بوده. از هفت سالگی عاشق توپ گرد و زمین سبز بودم. جذبه دویدن 23 نفر به دنبال یک توپ، ترس ها، امیدهای شکست. بچه تر که بودم اون زمان که هفت ساله بودم این بازی برام فقط دویدن دنبال توپ بود. پا به پای پسرای همسنم. زمین سبزی بود که مردانی که بعدا اسماشون رو شناختم توش گل می زدند. چقدر حسرت می خوردم که چرا من برادر بزرگتر ندارم که مثل همکلاسی های دیگه ام منو ببره استادیوم. مثل منصوره. یک همکلاسی داشتم از آمادگی تا کلاس پنجم به اسم منصوره فامیلش رو یادم رفته دو تا برادر بزرگ عشق فوتبال داشت که هر هفته می رفتند آزادی و شیرودی. منصوره هم هر هفته می رفت .
بزرگتر شدم شکل این دوست داشتن فرق کرد. فوتبال یکی از اجزای زندگیم شد. بیشتر از این بود که اسم همه بازیکن های ایرانی و خارجی را بلد بودم یا کافی بود یک ضربه رو ببینم و تشحیص بدم فوله یا اوته. دوره دبیرستان رو می گویم. اون روزها همه فکر و زندگی من فوتبال بود. هیچ مجله ورزشی نبود که از زیر دست من ردنشه. روزنامه فروشی محل سهمیه دنیای ورزش و کیهان ورزشی من را اول همه کنار می گذاشت. صحبت سال های 70 و قبلشه که مجله ورزشی انگشت شمار بود. چقدر به خاطر بردن مجله های ورزشی و عکس فوتبالیست های محبوبم توی دفتر تعهد داده باشم خدا می دونه. دوستام به اسم فوتبالیستی که دوست داشتم صدا می زدند. امروز چه شب هایی از هیجان بازی نخوابیدم و روزهایی که از باخت و برد تیمم مریض شدم. حسرت ان زمان فقط دیدن بازی از نزدیک نبود. بالاتر این که چرا ما نمی توانیم فوتبال بازی کنیم درد بدتری بود. یک طرف دیوار اناقم پر بود از عکس فوتبالیست ها
حالا هنوز فوتبال رو دوست دارم. اما نگاهم به فوتبال تغییر کرده . می بینم ورزشی که مورد علاقه ام بوده شکلی از زندگیه. یک تجارته یک تب که همه دنیا رو فرا می گیره. برا کشوری مثل آلمان می تونه کلی در آمد داشته باشه. از همه مهمتر این که همه دنیا رو تحت تاثیر خودش قرار بده. امروز هنوز فوتبال رو دوست دارم و هنوز حسرت می خورم که چرا نمی تونم توی کشور خودم به خاطر زن بودن فوتبال را از نزدیک ببینم. بگذریم. این روزها باید به فوتبال سلام کرد.بعدا حتما دوباره می نویسم.
Thursday, June 08, 2006
می دونم
می دونم. حالا دیگه مطمئنم که این صفحه رو می خونی. می دونم هر چیز که می نویسم در باد رها نمی کنم. این هم خوبه هم بد. خوبه از این که حرف هایی که همیشه ترسیدم برایت بگویم را می شنویی. اما می ترسم می ترسم از این که هر حرفی را نگویم. هراسم از این است که بدانم تو نخواهی بود. می ترسم از این که دیگر عاشق نباشم. دیگر نمی توانم تصور کنم که می توانم بدون دوست داشتن کسی زندگی کنم. این گناه است. اما با این همه خوشحالم که حرف هایم را می خوانی. مي خوام دوباره عاشقانه بنويسم.
Tuesday, June 06, 2006
«آفسايد» غيرقانوني پخش شد
vhpآفساید مجوز اکران گرفته به طور غیر مجاز پخش شد. این خبر را دیروز صبح جعفر پناهی تلفنی گفت. اواخر بهمن بود زمانی که این فیلم دست پر از برلین آمد. اون روزها چقدر امیدوار بودیم تا آفساید را روی اکران ببینیم. حداقل این فیلمی بود درباره حقی که سال ها از عشق فوتبال هایی مثل خود من گرفته شده بود. به این جرم که نیمه دومم. به جرم زن بودن قانونی نانوشته گفته بود که نمی توانم روی صندلی های زرد رنگ آزادی بنشینم. اما 150 روز انتظار و سرانجام ... واقعا که باید چه گفت ؟ این خبر رو بخونید
اصفهان

امروز بعد از مدت ها تونستم این عکس هایی که گرفته بودم را روی کامپیوتر بریزم برای همین چند تا از عکس های هنری و نیمه هنری که در اصفهان گرفتم را می گذارم این جا البته کیفت خوبی نداره . بخشی اش کل انداختن با یک عکاس حرفه Jای بود. من اعتماد به نفسم زیاده
خودم می دونم
این عکس ها مال زایینده روده نزدیک سی و سه پل .
عصبانيم
از صبح هنوز عصبانيم. از اين كه چرا بعضيها به خودشون اجازه ميدهند كه حقوق ديگران را اين طور ضايع كنند و اصلا هم به روي خودشون نياورند. بذاريد ماجرا را تعريف كنم. هرچند ماجراي تازهاي نيست يك بازي تكراريه كه بارها گفتيم.
امروز صبح كه مي خواستم بيام خبرگزاري طبق معمول هر روز فاصله چهارراه ولي عصر تا سر طالقاني را سوار يك تاكسي شدم. قبل از من يك آقايي نه چندان چاق نشسته بود. چند قدم بالاتر هم يك خانم ديگر كنار من سوار شد. مردي كه كنارم بود هيچ حركتي از خودش نشان نداد همچنان كه نشسته بود بر جاي خود ماند. آن قدر گشاد نشسته بود كه يك طرف عقب تاكسي را اشغال كرده بود. من و اون خانم ديگه مجبور بوديم به زور در يك طرف ماشين خودمان را جا بدهيم. تاكسي هم پيكان بود. اگر آن آقا كمي جمع تر مي نشست قطعا هر سه ما به راحتي جا مي شديم. خيلي حرصم گرفته بود اما نميتوانستم حرفي بزنم. طبق معمول خفه خون گرفته بودم. مرد از حرفهايي كه مي زد و قيافهاش شبيه مديران ادارات دولتي بود همهاش با موبايل حرف ميزد و كت شلوار توسي و ته ريش داشت. خوشبختانه سر طالقاني پياده شدم به محض پياده شدن من يك مرد جوان سوار ماشين به جاي من نشست. موقع پول دادن ديدم كه آن مردي كه كنارم نشسته بود چه طور خودش را جمع كرد و اجازه داد تا مرد جوان بنشيند. آن چه براي من بود حسي ميانه تحقير و شرم به جاي آن مرد بود. باخودم گفتم كاش كمي انصاف داشتيم. حتما اگر من و اون خانم مرد بوديم آقا جايي بيشتر از نيمي از ماشين را به ما ميداد. اما يادم افتاد كه من دارم اين جا در ايران زندگي مي كنم. سرزميني كه هنوز ديه زن نيم طفل پسري است كه در شكمش هست. جايي كه زنان نيمه دوم جامعه هستند. جایی که نیمی از جمعیت سرزمینش اجازه ندارند مسابقه فوتبال را با همه هیجانش از نزدیک ببینند. جایی که هنوز در عقاید هزار ساله سیر می کند هرچند که به بالاترین فن آوری های دنیا رسیده باشد و این نیمه دوم که نادیده گرفته می شود در آن سهیم باشد. متاسفم كه اين جا و در اين مملكت سر مي كنم كه براي نيمي از جامعه به اندازه نصف نصف نيم ديگر ارزش قائلند.
Monday, June 05, 2006
تنهایی
تنهایی گاهی برای آدم ها خیلی لازمه اما گاهی خسته می کنه. این چند روز فرصتی بود که تنها باشم. تنهای تنها این که تو از صبح که بلند می شی با هیچ کس حرف نزنی و فقط خودت باشی خوبه. امروز که از صبح تنهایی بود و یک کم کتاب خوندن کمی نوشتن کمی تلویزیون دیدن. اما هیچ کار مثمر ثمری نبود. نه تونستم ارباب حلقه ها رو کامل بخونم نه یک فیلم درست دیدم و نه نوشتن درست. باید برای فردا تصمیم بهتری بگیرم چون از پس فردا همش کار و کار و کار. هر چند مثل امروز حالم خوب نباشه.
آخرین بارقه
buکاش این آخرین بارقه را خراب نمی کردی و می گذاشتی باورت کنم. حسرت پرواز ابی رو خیلی دوست دارم شاید برای این که تک تک آهنگاش وصف حال این روزهای آخر و حرف های آخری منه. بخصوص خود حسرت پرواز
وقتی تو نیستی گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من گم میشم از شب
شب دلهره شب اضطراب
وقتی تو نیستی دنیا شب میشه
شب از دل من شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست نبض تشویشه
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم
باور کن من سه بار عاشق بودم سه بار حسرت دوست داشته شدن به دلم ماند. بار اول بچه بودم چیز زیادی از دست ندادم بار دوم ایمان نصف و نیمه ام را از من گرفت و باره سوم انگار غرورم، احساسم و خودم را می گیرد. شاید هم مثل ایشتار برای رسیدن به عشق واقعی باید همه چیز را از دست داد. در این آخرین مراحل هر چه مانده را می دهم تا زمان باقی مانده را به دست بیاورم.
Saturday, June 03, 2006
همه عمر دیر رسیدیم

همه عمر دیر رسیدیم ... این جمله آخریه که تو جمشید مشایخی تو فیلم « سوته دلان » زمانی که
دور نمای امامزاده داوود و جنازه مجید روی زمینه توی کادر است. از خیلی دور هر وقت که یکی از فیلم های علی حاتمی را می دیدم جذب کلام شاعرانه اش می شدم. حالا هم همینطوره. امروز که برای بار نمی دونم چندم چندم سوته دلان را دیدم انگار بار اولی بود که می دیدم انگار تا به حال ندیده بودمش انگار بار اولیه که این فیلم را می دیدم. هر لحظه اش جالب بود. با آقا مجید جوبچی ظروفچی کله تافتونی، با داش حبیب که همه عمر عاشق موند و آخرش جنازه برادر به دوش تا امامزاده داوود رفت، با اقدس، ........ همه شاعرانه های علی حاتمی رو دوست دارم و براي بار هزار بار هم مي شه ديدشون باهاشون مثل طاهر عاشق شد يا مثل طوقي و همه عاشق هاي فيلم هاي حاتمي كه از بس كه عاشق بودن خسته شدن ، چه فرقی می کنه حسن کچل باشه یا طوقی یا سوته دلان همش به دل می شینه:« کار ما تر دامنی است و آدم خیس هراس بارون نداره. .... وقتی دلتنگ باشی داشتن خونه ای که تو رو پابند حصارش نکنه نعمته. » بعدا درباره اش بیشتر می نویسم.فقط گفته باشم براي من جمعه جمعه آقامه شنبه شنبه آقامه. ماچت مي كنم، ماچت مي كنم ها قبل از اين كه كينگ كنگ بياد دختر شاه پريونو ببره.
انتظار
انتظار و انتظار و انتظار. انتظار برای یک کلام، یک حرف یا یک نگاه. این بار هم انتظار انتظاری که مدت ها از پیش جزئی از وجودم شده و ... این هفته هم باز من و این انتظار لعنتی. بی انصاف می شد یک یادی بکنی. کاش می شد، کاش می فهمیدی کاش..............کاش تنهایی را می فهمدی. منم و یک هفته چشم براهی که شاید تو از این راه بیایی و شایدم خبری، زنگی، پیغامی. این هفته هم با انتظاری بی اثر به پایان رسید و باز می مانم تا شاید این انتظار به پایان برسد شاید هم صبر من یا طاقت تو
Thursday, June 01, 2006
بايد تاسف خورد
واقعا كه هر دم از اين باغ بري ميرسد. خيلي مسخرهاست. حزب اعتماد ملي امروز براي توجيه مسئله كاريكاتور دست به انتشار يك بيانيه كرده است. بيانيه كه بوي خوبي از آن به مشام نمي رسد.
در بخشي از اين بيانيه آمده است :«متاسفانه اقدام موهن يكي از روزنامه هاي صبح ايران اين روزها نه تنها باعث جريحه دار شدن دلهاي مردم شريف آذري زبان شد بلكه همه مردم ايران اسلامي از اين اقدام زشت و جنايت آميز بسيار آزرده خاطر و ناراحت شده اند. مگر مي توان باورها و علائق ملي و ديني اقوام ايراني را از هم تفكيك نمود؟ ملتي كه با اتحاد و وحدت كلمه با رهبري امام بزرگوار نظام جمهوري اسلامي را مستقر نموده اند با عهدي كه با امامشان بسته اند براي هميشه از ميراث ارزشمند امام و شهيدان صيانت خواهند نمود.»
ظاهرا اين كاريكاتور و تعطيلي ايران بهانهي خوبي به دست بعضيها داده تا بتوانند با جريحه دار شدن حس قومي يك بخش بزرگ از جمعيت ايران راي و مقبوليت براي خودشان جمع كنند. مطمئنم چيزي جز اين نيست. همچنان كه تاريخ ايران از بعد از مشروطه در مدلهاي مختلف تكرار شده حركت گروههاي سياسي هم علي رغم تفاوتهاي عقيدتي كپي برداري از يك ديگر است. همه ما ميدانيم كه اين يك بازي كثيف سياسي است. يك سو استفاده از درد فروخورده صد ساله اقوام ترك زبان ايراني مي دانيم كه كاريكاتور و مانا نيستاني و مهرداد قاسمفر و روزنامه ايران قرباني بازي شده اند. در اين ميان حزب اعتماد ملي ميخواهد براي خودش مقبوليت كسب كند چه چيزي بهتر از اين كه از اين سيل به راهافتاده بر سر هيچ در بخشهاي آذري زبان كشور استفاده كند. اين بيانيه جاي تاسف دارد. كاش اعضاي رده بالاي حزب اعتماد ملي راه بهتري را براي كسب مقبوليت ميانديشيدند.
بايد باز مناجات دكتر شريعتي را به ياد آورد اما با اين مضمون كه خدايا به سياستمداران ما شرف، شعور و تفكر بده