کوپه شماره ٧
Sunday, July 30, 2006
نه از نسل دايناسورها هستم و نه سخت پوست
از همه آدم هايي كه فكر ميكنند زرنگ هستند و دلشان ميخواهد براي همه تعيين تكليف كنند خسته شدم. از اين روزهاي مزخرفي كه دارم حتي از تو عصبانيم. از دستت عصبانيم. عصبانيم چون برايت به اندازهي هيچ چيز ارزش ندارم. خسته شدم از رفتارت. خسته شدم اين قدر با من مثل گوسفند رفتار كردي و من به پاي سادگي و ندانستنهايت گذاشتم. هر ندانستي نهايتي دارد. امروز از آن روزهايي است كه دلم مي خواهد به عالم و آدم و بخصوص تو بد و بيرا بگويم. چون دارم كم ميآرم. دارم قاطي ميكنم. هر چيزي حدي دارد. من كي هستم؟ يك دختر بچه تخس و شيطون كه هيچ كس جرات نداشت بهش زور بگه؟ يا موجود دست و پا چلفتي كه اجازه مي ده هر كسي با زندگيش، شعورش، احساساتش بازي كنه؟ مي خوام دوباره اون دختر بچه باشم. دختر بچهاي با موهاي لخت هميشه كوتاه با دو تا چشم تيره كه از ديوار راست بالا مي رفت و حريف همه پسرا و دخترهايي بود كه تو اطرافش بودند. دختر بچهاي كه هيچ حرف زوري رو قبول نميكرد و پاي حرفش، اعتبارش و شخصيتش ميايستاد. نميخوام سكوت كنم تا هر نورسيدهاي زور بگه و هر كسي خيال كنه ميتونه با دونستن نقطه ضعفهاي من آزارم بده. نه توان من هم محدوده/ نه از نسل دايناسورها هستم و نه سخت پوست.....
Tuesday, July 25, 2006
دلم گرفته اما این بار از تو نه
هزار بار شنیده بودم بزرگی و مهربان، شنیده بودم تو هیچ کس را از در خانه ات نمی رانی. اما باورش سخت است. تک تک این حرف ها را باور نمی کنم چون بزرگی ندیدم، چون راندی چون تو را در جاهایی که گفتند ندیدم. باورم نمی شود مگر این که با چشمان خودم ببینم. می گویند تو بد کسی را نمی خواهی اما من خوبی ندیدم.مثل پروانه ای درمشت......... .
یکی یک روایت معتبر می گه

تو یکی از خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم نیگا کنین می بینین که از که از توی پنجره ی یکی از همین
یکی می خواد نیگات کنه. نه، می خواد بشنفتت. می خواد ب÷ره تو صدات. یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا بذارتت روی کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشات شنا کنه.
یکی این جا سردشه. یکی همه ش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به محض گوش می داد. یکی محو شده بود توی صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک بشه.
Monday, July 24, 2006
سرود بامداد

من برگ را سرودي كردهام / سرسبزتر ز بيشه/ من موج را سرودي كردم پر نبضتر زانسان/ من
عشق را سرودي كردهام/ پر طبلتر زمرگ/ سرسبزتر ز جنگل / من برگ را سرودي كردم / پر تپشتر از دل دريا/ من موج را سرودي كردم/ پر طبلتر از حيات/ من مرگ را/ سرودي كردم
امامزاده طاهر كرج بعد از ظهر گرم دوم مرداد. اين ميعاد هفت سالهاي است كه همه از بر كردهايم. ميعادي با بامداد هميشه. هفت سال پيش بود كه در راديو و ميان اخبار شنيديم كه احمد شاملو شاعر ايراني درگذشت. به همين سادگي نبود. دم بيمارستان ايرانمهر چه غوغايي بود آن هم در آن سالها كه تازه مزه كمي تساهل را چشيده بوديم. هزاران نفر با كتابهايي كه سالها بود چاپ نشده بود آمده بودند تا به عزاي مردي از تبار شعر بنشينند. عزاي مردي كه مرگ را سروده بود در آوازي بلند.
امروز يك بار ديگر بامداد است و ياد بزرگمردي از تبار شاعري. امروز بار ديگر سرود بامداد بر لب همه جوانهايي كه هفت سال پيش كودكي بيش نبودهاند جاري مي شود و امروز بار ديگر شاملو و بامداد سلام مي كنند بر غروب امام زاده طاهر كرج. هرچند كه سنگ قبرش را شكسته باشند هزار بار امروز باز امامزاده عبدالله و است و غروب و بامداد
از مرگ ‚ من سخن گفتم
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خويشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي كه در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود.
با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم
براي رعايت امانت داري نمي دونم اين عكس را چه كسي گرفته. قبلا حفظش كرده بودم. از عكاسش معذرت مي خوام.
بوي دم كرده و شور نسيم دريا

Sunday, July 16, 2006
مناظره
فقط لینک های خبرها را می گذارم.
گزارش تصویری
رجبي: تلاش ايران شناسان،اطلاعات تاريخ و فرهنگ ايران را تکميل کرده است
ويژه مناظره / سليمي نمين: دوره هخامنشي مبداء تاريخ ايران نيست
سليمي نمين: مستشرقان دلسوز تاريخ و تمدن ايران نبودند
مناظره دکتر رجبي و سليمي نمين درباره معماري بناي تخت جمشيد آغاز شد
ويژه مناظره/ دکتر ارفعي: 35 هزار لوح تخت جمشيد سال 1327 تحويل ايران شد
نامه هایی برای تمام زنان جهان
سلام بانو....
چیزی نمانده !
نه گلی برای یک باغبان ؛
نه کتابی برای ورق زدن در تنهایی
بر چشم ها و برگ ها می باری
.... بر دهان ها و کلمات
.... بر سر و بالش
بر سیگار و انگشتانم
وقتی شبانه با من می رقصیدی ؛
اتفاق غریبی افتاد
احساس کردم ستارهء سوزانی
از مدارش در آمد و به قلب من پناهنده شد !
احساس کردم جنگلی انبوه
.... زیر لباس هایم قد کشید
احساس کردم یک کودک سه ساله
می تواند بخواند و مدرسه برود
.... و مشق هایش را بر پیراهن من بنویسد
هرگز نمی رقصیدم ؛
.... ولی آن شب
خود ِ رقص بودم ؛
..... نه رقصنده
«نزار قبانی»
نه برای خودم برای تمام زنان جهان زنانی که در هفت تیر کتک می خورند، زنانی که کودکان و شوهران خود را در فلسطین، لبنان عراق و افغانستان از دست می دهند. به تمام مادران دنیا
ديروز و امروز و فردا
مثل هميشه خوبي ؟ مي دانم . اما من خوب نيستم نشانهاش اين است كه دارم براي تو مينويسم.
امروز خوب نيستم. مثل ديروز ، پريروز مثل همه روزهايي كه با تو و بي تو ميگذرد. حالم خوب نيست انگار چيزي ميان گلويم را ميفشرد. اما ديگر گريه كردن را از ياد بردهام. مدتهاست ديگر گريه نميكنم. اين روزها دلم براي خودم تنگ است. مدتهاست ديگر خودم نيستم. امروز خيلي دلم ميخواست كسي باشد تا برايش حرف بزنم. شايد آرامم ميكرد. اما كسي نبود. وقتي تو همراه نيستي هيچ كس نيست. دلتنگم. آره اين بار دروغ نمي گويم دلم تنگ شده. خسته شدم از اين شهر بيحصار از اين آسمان بي ابر و صاف. از آفتاب و مرداد متنفرم. كاش دستم را مي گرفتي و من را از مرداد رد ميكردي. كاش همراه بودي و لحظه اي در كنار من. كاش ...
دوباره از اول مينويسم. سلام خوبي؟ من خوب نيستم مثل ديروز و پريروز و مرداد
براي روزي به نام من
آسمان بدون لك و صاف است
اما من ....
هيچ كس كلامي نميگويد
نه از دوستي و نه كينه
هيچ نامي من را به نام خودم نميخواند
نامم را سالهاست
از ياد بردهام
نام من در گستره كوچك زندگيم گم شده
Thursday, July 13, 2006
صداي داريوش در بيستون جهاني شد
داريوش شاه گويد : شاهان پيشين را مادامي که بودند چنان کرده هايي نيست که به وسيله من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کرده شد . اکنون آنچه به وسيله من کرده شد آن را باور آيد . همچنين به مردم بگو ، پنهان مدار . اگر اين گفته را پنهان نداري به مردم بگويي اهورا مزدا دوست تو باد و دودمان تو بسيار و زندگيت دراز باد .
داريوش شاه گويد : از آن جهت اهورا مزدا مرا ياري کرد و خدايان ديگري که هستند که پليد نبودم . دروغگو نبودم . تبهکار نبودم . نه من نه دودمانم . به راستي رفتار کردم . نه به ضعيف نه به توانا زور نورزيدم . مردي که دودمان من همراهي کرد او را نيک نواختم . آن که زيان رسانيد اورا سخت کيفر دادم . داريوش شاه گويد : تو که از اين پس شاه خواهي بود . مردي که دروغگو باشد يا آن که تبهکار باشد دوست آنها مباش . به سختي آنها را کيفر ده . داريوش شاه گويد : تو که از اين پس اين نپشته را که من نوشتم يا اين پيکرها را ببيني مبادا [ آنها را ] تباه سازي . تا هنگامي که توانا هستي آنها را نگاه دار. داريوش شاه گويد : اگر اين نپشته يا اين پيکرها را ببيني [ و ] تباهشان نسازي و تا هنگامي که ترا توانايي است نگاهشان داري ، اهورا مزدا ترا دوست باد و دودمان بسيار و زندگيت دراز باد و آنچه کني آن را به تو اهورا مزدا خوب کناد . داريوش شاه گويد : اگر اين نپشته يا اين پيکرها را ببيني [ و ] تباهشان سازي و تا هنگامي که ترا توانايي است نگاهشان نداري اهورا مزدا ترا زننده باد و ترا دودمان مباد و آنچه کني اهورا مزدا آن را براندازد .
امروز صبح پس از مدتها انتظار سرانجام اجلاس جهاني يونسكو در ليتواني سرانجام حكم جهاني شدن محوطه تاريخي بيستون را تصويب كرد. براساس اين راي سنگ نبشته داريوش در كوه بيستون به عنوان هشتمين اثر ايراني در فهرست آثار جهاني ثبت شد و داريوش از پس هزارهها آرام گرفت. كتيبه بيستون يكي از مهمترين سنگ نبشتههاي ايراني است كه سند هويتي ايران در دوره ابتدايي دوره هخامنشي به شمار ميآيد.
بيستون در 30 كيلومتري شرق شهر كرمانشاه بر سر راه همدان كرمانشاه در 47 درجه و 27 دقيقه طول جغرافيايي و 34 درجه و24 دقيقه عرض جغرافيايي نسبت به نصف النهار گرينويچ قرار دارد. اين دشت داراي 1320 متر ارتفاع از سطح دريا است طوريكه وضعيت استثنايي كوه موجب شده تا عده اي آن را دروازه زاگرس نامند.محوطه بيستون در محدوده اي به طول 5 كيلومتر عرض 3 كيلومتر قرار دارد.
ايرانيان باستان بيستون را به خاطر جايگاه ويژه اش بغستان ( جايگاه خدايان ) مي ناميدند. در متون تاريخي هم بيستون در دوره هاي مختلف به نامهاي بغستان – بگستان – بهستون – بهستان – بيستون آمده است.
اينها نكات فني بيستون است اما آن چه مهم است توجه به متن و نكاتي است كه در سنگ نبشته داريوش بر دل كوه حك شده است. داريوش در جاي جاي اين متن به اهورا مزدا پناه برده است. او بيش از همه از دروغ و دروغ زن هراس داشته است. اما شايد مهمترين بخش آن تكهاي است كه داريوش به كساني كه آن را حفاظت ميكنند اشاره ميكند كه در پناه اهورا مزدا بماند.
اين هم يك سري لينك درباره بيستون
Tuesday, July 11, 2006
چه خبر از كجا
اندر افاضات خبرهاي تلويزيوني
Monday, July 10, 2006
به یاد لحظه ای که تو آمدی
خوبی حال حوالی احوال ما بد نیست ملالی نیست جز تکرار یکنواخت هر روزه . این روزها گرمتر می شود. می خواهم به یادت بیاورم. یادت هست کنارم نشستی . شروع کردم به حرف زدن. کنارم نشستی و من برایت حرف زدم. داشتم می گفتم از آسمان و زمین کنارم نشستی و به حرف هایم گوش کردی و من حرف زدم. یک لحظه گرمای دستانت را در میان دست هایم حس کردم. نفهمیدم کی دست هایم را گرفتی تنها گرمای دست هایت تنم را لرزاند. انگار اولین باری بود که تو را احساس می کردم. کنارم نشسته بودی و گوش می دادی اما دست هایم را گرفتی و به چشمانم خیره شدی حس کردم ذوب شدم. حس کردم زیر بار سنگین نگاهت مانده ام. گفتی که بگویم اما چیزی برای گفتن نبود. حرف ها مانده بود که زیر نگاه تبدار تو بمانم. کنارم نشستی و به حرف هایم گوش دادی. دست هایم را گرفتی و زیر نگاهت ماندم. یک لحظه حس عجیبی در میان رگ هایم پیچید من بود و لحظه ای که مدت ها بود که حسرتش را می کشیدم. غرق نگاهت شدم این بار دریغ نکردی نگاهت را. یک لحظه چشمانم را بسته ام و یله دادم در میان بازوهایت.چقدر دلم می خواست این لحظه ابدی باشد. یک لحظه حس کردم رها شدم تو رفته بودی و من تنها مانده بودم در آن لحظه ابدی. نگاه کردم و دیدم تو نیستی و من خواب دیده بودم. خواب دیدم که تو من را در نگاه گرم خود غرق کردی. آمده بودی و سرزده به خواب من. کاش هیچ وقت از این خواب بیدار نشده بودم. بوی تو گرمای وجودت بود اما تو نبودی. کاش باز به خواب بروم و باز تو سرزده بیایی.
ماراتنی که به پایان رسید
تخت جمشید را ایرانیان ساختند
براین اساس که تنها یک نظریه پرداز تاریخی آن را تایید می کند آثار عيلامي با تمدن ايران همگوني دارد و ثابت ميكند كه تخت جمشيد با آثار ايراني سازگاري ندارد.
در این که تمدن عیلامی که از ساخته اقوام سامی است که از بیش از هفت هزار سال پیش در مناطق جنوبی ایران به ویژه در منطقه جنوبی ایران خوزستان، ایلام کنونی، بخشی از کرمانشاه و در در دوران اوج خود حتی تا سیستان و کرمان پیشرفته بودند_ به استناد کاووش های باستان شناسی در شهر سوخته و جیرفت_ تمدن گسترده ای را ساخته بودند. این تمدن نخستین حاکمیت ثبت شده _ تاکنون _ در چهارچوبه فلات ایران است. عیلامی ها که دوران حکومت آن ها تا دوره آشور بانی پال تداوم داشت سه دوره مشخص تقسیم و تمدن هایی چون سومر و بابل را از میان بردند. این جا قصد ندارم تمدن عیلامی را با همه عظمتش توضیح بدم تنها به استناد منابعی چون تاریخ تمدن ویل دورانت جلد 1، ایران از آغاز تا اسلام گیرشمن و دنیای گمشده عیلام نوشته پرفسور والتربرونو هینز و چند منبع دیگری که از منابع معتبر تاریخی هستند نوشتم. از طرف بیشتر منابعی که به تاریخ عیلام نوشته شده اند و اتفاقا توسط نویسندگان غیر ایرانی نوشته شده و آثاری که از لابه لای خاک پر از تاریخ ایران به دست آمده هم این مسئله را تایید می کند. بهترین باستان شناسانی که تمدن عیلام را به جهان معرفی کردند چون ژاک دمورگان و گیرشمن فرانسوی تا استادان ایرانی چون دکتر یوسف مجید زاده نیز در عظمت تمدن عیلام تاکید داشته اند. این که چرا باید آمریکایی ها بخواهند این تمدن را مخفی کنند باید توضیحش را از آقای سلیمی پرسید؟!
ایشان البته در بخشی از این گفتگوی خود با روزنامه سرمایه با اشاره به این که تخت جمشید را ایرانیان نساخته اند افزوده :« تخت جمشيد با سنگ ساخته شده اما سازههاي كشف شده عيلامي خشت و گل بودهاند. معماري باستان ايران خشت و گلي است در حاليكه تخت جمشيد يك بناي نيمه تمام است كه مربوط به تمدن اقوام روسيه بوده است. اين الواح گلي هم متعلق به دوران عيلامي است و به همين دليل هم تا به حال به ايران بازگردانده نشده است. چون اين بقايا نشان ميدهد تاريخ ايران هشت هزار ساله است، نه دو هزار و 500 ساله و تاريخ سازي آنها مشخص ميشود.»
به استناد همه منابع و مدارک تاریخی و شهادت تمام مورخان ایرانی و خارجی تخت جمشید یک بنای کاملا ایرانی است که بر گرفته از معماری ایرانی با برداشتی از معماری اقوامی که زیر سلطه حکومت پادشاهان این سلسله بودند ساخته شده است. طی سال های اخیر علاوه بر الواحی که در این بنای عظیم تاریخی که به استناد بسیاری از متون به دست آمده تا دوران اسلامی سالم بوده است و به استناد نقش برجسته هایی که در آن کشف شده است از آن به عنوان کاخ رسمی بارعام استفاده می شده است. کافی است با نگاهی منصف یک نصف روز گشتی در این بنای عظیم سنگ و خشتی که مصالح ساخت آن را از کوه های اطرافش یعنی کوه رحمت تهیه شده است زد تا متوجه شد که پادشاهی چون داریوش که مهمترین سند بودن خود را در کوه بیستون حک کرده است و سرزمین های زیادی را زیر سلطه خود داشته است نمی توانسته در میان سازه ای نیمه تمام بارعام دهد. جدا از این که کتیبه ایوان شرقی را که در آن داریوش پس از ستایش اهورا مزدا اشاره می کند که این بنا را ساخته است که کسانی که در آینده از آن گذر می کنند با دیدن آن تفکر کنند. »
بگذریم از بخشی که ایشان به مسئله تاریخ نویسی صهیونیست ها اشاره می کنند که خودشان باید مستنداتش را ارائه دهند. این مسئله که تحریف تاریخ ایران تنها از طریق همین چندین هزار کتیبه صورت خواهد گرفت و آن در گوشه کنار ایران است و هر کدام شاهدی از این که تمدن ایرانی با سقوط دولت عیلام با یک دوره فطرت به اقوام آریایی منتقل شود که اگرچه از اقوام مهاجری بودند که در هزاره چهاره پیش از میلاد در سرزمین که به یاد سرزمین اولیه خود ایران ویج نام نهادند مستقر شدند تاریخ اصلی ایران را ساخته اند. این ها بخشی از تاربخ است که براساس شواهد تاریخی می توان آن را ثابت کرد و هیچ ده هزار سال سکوتی نمی تواند آن را نقض کند.
البته آقای سلیمی نمین بحث دیگری درباره استر و مردخای و هولوکاست مطرح کرده اند که فکر می کنم باید در با استناد به منابع در فرصتی بهتر پاسخ داد.
خیلی این چند روز تلاش کردم تا با دوباره بازگشت به برخی از منابع تاریخی بتوانم به عنوان کسی که به صورت حرفه ای و رسمی بیش از 12 سال و به طور غیررسمی 20 سال را صرف خواندن تاریخ کردم و به این رشته تنها به عنوان بازگشت به گذشته برای تامل در حال گذشتگان نگاه نمی کنم نکته ای از روی احساس و به اشتباه نگویم. به عنوان کسی که قسم خورده ام تاریخ را به عنوان ناظری بی طرف ببینم و خودم را در تحلیل ها شرکت ندهم حتی اگر از بخشی از آن متنفرم آن را تحریف نکنم این روزها خیلی تلاش کردم درست بنویسم.
Tuesday, July 04, 2006
همه ملال ها از فراموشی است
حال دیروزهای تو خوب است.
چند روزیست که ننوشتم. حوصله ندارم ذهنم خسته است. انگار شارژم تمام شده و دارم خالی می شم. اندازه همه دنیا خسته ام از همه چیز بدم می آید. حالم بهم می خوره از نگاه سرد و بی تفاوتی که توی صورتم پاشیده می شود. از صورت خودم. از کودکی ها و خودم را که پشت یک نقاب رنگی پنهان کردم. باور کن نقاب رنگی خونسردی که به صورتم دارم تنها نقاب است. وقتی به خانه می رسم اولین کارم پاک کردن این نقابه.از همه چی بدم.
از فکر این که آدم ها می روند و می آیند و پشت نگاه بی تفاوت ما گم می شوند. عین خود ما. حس غریبی نیست اما کاش می فهمیدی. پریروز که داشتم از خبرگزاری بیرون می آمدم. وقتی کارتم را کشیدم طبق معمول نگاهی به آن دریچه شیشه ای کردم. باورم نمی شد این آخرین کلام هایی باشد که با پیرمرد مهربان و جدی که یک روز در میان آن جا می نشست داشته ام. پریروز که کارتم را کشیدم باورم نمی شد که آقای نادری هم مثل آقای جلیلوند برود و دیگر نبینمش. چقدر زود فراموش کردیم که آقای جلیلوند هم برای آخرین بار پشت آن دریچه شیشه ای دیدیم.پریروز که کارتم را کشیدم باورم نمی شد که مرگ انقدر نزدیک باشد ... بگذریم دلم گرفته بود. گفتم از خودم، از تو، از نقابم، از فراموشی و از گذشتن. بیا تا از اول آغاز کنیم. سلام عزیزم گلم حال تو خوب است. حال ماهم کم کم خوب می شود. ملالی نیست جز فراموشی و مرگ و ........
جان خود در تیر کرد آرش
امروز تیر روز تیر روزی است که آرش ستوربان مردی از تبار آریایی به البرز کوه شتافت. پسر زمین به ستایش یزدان شتافت و خواست تا تیر او را که سپندار مذ مادر زمین آن را از دنیایی فروری آورده بود به زه کند و شیواتیر
آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»
آرش آن آخرین آرزو بود.
منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
او کمان به زه کرد و آسمان را نشانه گرفت. آرش ستوربانی مرد یا ایرانی مرد پای بر البرز قدم راست کرد و تیر را کشید و کشید و رها کرد تیر رفت تا آنسوی جیحون اما
شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
هزاران تیرگان است که آرش برپای البرز مانده بی حضور او ایران ایران نبود اما :
آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می ساید و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخندی زشت. من مردمانی را می شناسم که هنوز می گویند؛ آرش باز می گردد.
تیرگان و روز تعیین مرز ایران شاد.
Saturday, July 01, 2006
اموال تاريخي ايران در دانشگاه شيكاگو به حكم دادگاهي در آمريكا حراج ميشود
قابل توجه دوستاني كه در خارج از كشور بخصوص در آمريكا و در شيكاگو زندگي ميكنند. اين حكم سه ماه پيش تصويب شده است. دادگاه فدرآل آمريكا در پي دادخواهي ديويد استارچمن، يك وكيل آمريكايي كلكسيون با ارزش الواح باستاني ايراني متعلق به دوران هخامنشي كه از سال 1933 به طور اماني در اختيار دانشگاه شيكاگو است را توقيف كند، و آنها را به نفع خانوادههاي اسرائيلي كه يك يا چند تن از اعضاي آنها توسط فلسطيني ها كشته شدهاند به حراج بگذارند. جالب اين جاست كه دانشگاه شيكاگو نسبت به اين حكم اعتراض كرده و دادخواستي امضا كرده است كه اين اموال امانت هستند و نميتوان آنها را به حراج گذاشت . اما دادگاه اين دادخواست را رد كرده است. بايد بگويم كه صحبت يك يا دو شي تاريخي نيست. صحبت بيش از دهها هزار كتيبه گلي به خط ميخي است كه در سال 1933 توسط هرتسفلد از حفاريهاي باروي تخت جمشيد و بخش خزانه به دست آمده است. 300 قطعه از اين الواح سال 83 برگردانده شد و قرار بود باقياش هم برگردانده شود اما اين حكم...؟ دادگاه آخر ماه ديگر مسيحي حكم نهايي را ميدهد و بعد هم دانشگاه شيكاگو موظفه آنها را در اختيار دادگاه قرار بدهد. بايد كاري كرد. اطلاعات بيشترش را ميتونيد ببيند.
يك قاضي آمريكايي حكم حراج لوح هاي ايراني دانشگاه شيكاگو را صادر كردواكنش به حكم دادگاه آمريكايي منتظر پاسخ دفتر رياستجمهوري است
دانشگاه شيکاگو خواستار لغو حکم حراج گنجينه اماني ايران شد
گزارش تصويري بخشي ا ز الواح بازگشتي دانشگاه شيكاگو