کوپه شماره ٧

Tuesday, July 25, 2006

یکی یک روایت معتبر می گه



تو یکی از خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم نیگا کنین می بینین که از که از توی پنجره ی یکی از همین
خونه ها آتیش می ریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر. از ته خیابون دراز. مث یک سایه نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره. دل یکی این جا داره خاکستر می شه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دل ش رو در آوردی و بیرون انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی ش سرجاش. واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه. یکی داره تو چشمات غرق می شه. یکی لای شیارای انگشتات داره گم می شه. یکی داره گر می گیره. دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفتن، یه خونه هست که دل یکی توش خاکستر می شه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودشو غرق کنه.
یکی می خواد نیگات کنه. نه، می خواد بشنفتت. می خواد ب÷ره تو صدات. یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا بذارتت روی کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشات شنا کنه.
یکی این جا سردشه. یکی همه ش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به محض گوش می داد. یکی محو شده بود توی صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک بشه
.
این چند روز که توی مرخصی بودم فرصت خوبی بود که فارغ از هر چی خبر و گزارش و ترس از خبر خوردن بشینم توی سکوتی بدون اینترنت و روزنامه و تلفن با چشم اندازی از کوه های مه گرفته و سر سبز و صدای دریا و یک موزیک آرام و گاهی هم صدای یک نواخت جیرجیرک ها کمی کتاب بخونم. یکی از این کتاب ها «چند روایت معتبر» نوشته مصطفی مستور بود. می دونم نشر چشمه این کتاب را سال 82 منتشر کرده است ولی برای من که تازه با کتاب های مستور از طریق استخوان خوک دست های جذامی آشنا شدم تازگی داشت. مجموعه ای از چند داستان کوتاه با نگاه خاص مستور. چند روایت معتبر درباره عشق، چند روایت معتبر درباره زندگی، چند روایت معتبر درباره مرگ، مصائب چند چاه عمیق، در چشمانت شنا می کنم اما در دست هایت می میرم، در کیفیت تکوین خداوند و کشتار. مجموعه چند داستان کوتاه بخصوص چند روایت معتبر درباره مرگ و عشق که به دلم نشست. هر داستان با یک تکه مخصوص که بالا بخشی را آوردم شروع می شد که شاید در نگاه اول با اصل داستان تناسبی نداشت. اما ارتباط درستی می شد برقرار کرد. تکه ای که بالا آوردم از چند روایت معتبر درباره زندگی بود. می بینی چقدر شبیه توست این حرف ها:« تو یکی از خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم نیگا کنین می بینین که از که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر. از ته خیابون دراز. مث یک سایه نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره. دل یکی این جا داره خاکستر می شه.»

posted by farzane Ebrahimzade at 8:45 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home