کوپه شماره ٧
Sunday, July 16, 2006
ديروز و امروز و فردا
مثل هميشه خوبي ؟ مي دانم . اما من خوب نيستم نشانهاش اين است كه دارم براي تو مينويسم.
امروز خوب نيستم. مثل ديروز ، پريروز مثل همه روزهايي كه با تو و بي تو ميگذرد. حالم خوب نيست انگار چيزي ميان گلويم را ميفشرد. اما ديگر گريه كردن را از ياد بردهام. مدتهاست ديگر گريه نميكنم. اين روزها دلم براي خودم تنگ است. مدتهاست ديگر خودم نيستم. امروز خيلي دلم ميخواست كسي باشد تا برايش حرف بزنم. شايد آرامم ميكرد. اما كسي نبود. وقتي تو همراه نيستي هيچ كس نيست. دلتنگم. آره اين بار دروغ نمي گويم دلم تنگ شده. خسته شدم از اين شهر بيحصار از اين آسمان بي ابر و صاف. از آفتاب و مرداد متنفرم. كاش دستم را مي گرفتي و من را از مرداد رد ميكردي. كاش همراه بودي و لحظه اي در كنار من. كاش ...
دوباره از اول مينويسم. سلام خوبي؟ من خوب نيستم مثل ديروز و پريروز و مرداد
<< Home