کوپه شماره ٧

Tuesday, July 04, 2006

همه ملال ها از فراموشی است

سلام عزیزم
حال دیروزهای تو خوب است.
چند روزیست که ننوشتم. حوصله ندارم ذهنم خسته است. انگار شارژم تمام شده و دارم خالی می شم. اندازه همه دنیا خسته ام از همه چیز بدم می آید. حالم بهم می خوره از نگاه سرد و بی تفاوتی که توی صورتم پاشیده می شود. از صورت خودم. از کودکی ها و خودم را که پشت یک نقاب رنگی پنهان کردم. باور کن نقاب رنگی خونسردی که به صورتم دارم تنها نقاب است. وقتی به خانه می رسم اولین کارم پاک کردن این نقابه.از همه چی بدم.
از فکر این که آدم ها می روند و می آیند و پشت نگاه بی تفاوت ما گم می شوند. عین خود ما. حس غریبی نیست اما کاش می فهمیدی. پریروز که داشتم از خبرگزاری بیرون می آمدم. وقتی کارتم را کشیدم طبق معمول نگاهی به آن دریچه شیشه ای کردم. باورم نمی شد این آخرین کلام هایی باشد که با پیرمرد مهربان و جدی که یک روز در میان آن جا می نشست داشته ام. پریروز که کارتم را کشیدم باورم نمی شد که آقای نادری هم مثل آقای جلیلوند برود و دیگر نبینمش. چقدر زود فراموش کردیم که آقای جلیلوند هم برای آخرین بار پشت آن دریچه شیشه ای دیدیم.پریروز که کارتم را کشیدم باورم نمی شد که مرگ انقدر نزدیک باشد ... بگذریم دلم گرفته بود. گفتم از خودم، از تو، از نقابم، از فراموشی و از گذشتن. بیا تا از اول آغاز کنیم. سلام عزیزم گلم حال تو خوب است. حال ماهم کم کم خوب می شود. ملالی نیست جز فراموشی و مرگ و ........

posted by farzane Ebrahimzade at 10:51 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home