کوپه شماره ٧

Monday, July 24, 2006

سرود بامداد



من برگ را سرودي كرده‌ام / سرسبزتر ز بيشه/ من موج را سرودي كردم پر نبض‌تر زانسان/ من
عشق را سرودي كرده‌ام/ پر طبل‌تر زمرگ/ سرسبزتر ز جنگل / من برگ را سرودي كردم / پر تپش‌تر از دل دريا/ من موج را سرودي كردم/ پر طبل‌تر از حيات/ من مرگ را/ سرودي كردم
امام‌زاده طاهر كرج بعد از ظهر گرم دوم مرداد. اين ميعاد هفت ساله‌اي است كه همه از بر كرده‌ايم. ميعادي با بامداد هميشه. هفت سال پيش بود كه در راديو و ميان اخبار شنيديم كه احمد شاملو شاعر ايراني درگذشت. به همين سادگي نبود. دم بيمارستان ايرانمهر چه غوغايي بود آن هم در آن سال‌ها كه تازه مزه كمي تساهل را چشيده بوديم. هزاران نفر با كتاب‌هايي كه سال‌ها بود چاپ نشده بود آمده بودند تا به عزاي مردي از تبار شعر بنشينند. عزاي مردي كه مرگ را سروده بود در آوازي بلند.
امروز يك بار ديگر بامداد است و ياد بزرگمردي از تبار شاعري. امروز بار ديگر سرود بامداد بر لب همه جوان‌هايي كه هفت سال پيش كودكي بيش نبوده‌اند جاري مي شود و امروز بار ديگر شاملو و بامداد سلام مي كنند بر غروب امام زاده طاهر كرج. هرچند كه سنگ قبرش را شكسته باشند هزار بار امروز باز امامزاده عبدالله و است و غروب و بامداد

از مرگ ‚ من سخن گفتم
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،

و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.

و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خويشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي كه در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود.

با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم
براي رعايت امانت داري نمي دونم اين عكس را چه كسي گرفته. قبلا حفظش كرده بودم. از عكاسش معذرت مي خوام.

posted by farzane Ebrahimzade at 6:47 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home