کوپه شماره ٧

Monday, July 10, 2006

به یاد لحظه ای که تو آمدی

سلام عزیز دلم
خوبی حال حوالی احوال ما بد نیست ملالی نیست جز تکرار یکنواخت هر روزه . این روزها گرمتر می شود. می خواهم به یادت بیاورم. یادت هست کنارم نشستی . شروع کردم به حرف زدن. کنارم نشستی و من برایت حرف زدم. داشتم می گفتم از آسمان و زمین کنارم نشستی و به حرف هایم گوش کردی و من حرف زدم. یک لحظه گرمای دستانت را در میان دست هایم حس کردم. نفهمیدم کی دست هایم را گرفتی تنها گرمای دست هایت تنم را لرزاند. انگار اولین باری بود که تو را احساس می کردم. کنارم نشسته بودی و گوش می دادی اما دست هایم را گرفتی و به چشمانم خیره شدی حس کردم ذوب شدم. حس کردم زیر بار سنگین نگاهت مانده ام. گفتی که بگویم اما چیزی برای گفتن نبود. حرف ها مانده بود که زیر نگاه تبدار تو بمانم. کنارم نشستی و به حرف هایم گوش دادی. دست هایم را گرفتی و زیر نگاهت ماندم. یک لحظه حس عجیبی در میان رگ هایم پیچید من بود و لحظه ای که مدت ها بود که حسرتش را می کشیدم. غرق نگاهت شدم این بار دریغ نکردی نگاهت را. یک لحظه چشمانم را بسته ام و یله دادم در میان بازوهایت.چقدر دلم می خواست این لحظه ابدی باشد. یک لحظه حس کردم رها شدم تو رفته بودی و من تنها مانده بودم در آن لحظه ابدی. نگاه کردم و دیدم تو نیستی و من خواب دیده بودم. خواب دیدم که تو من را در نگاه گرم خود غرق کردی. آمده بودی و سرزده به خواب من. کاش هیچ وقت از این خواب بیدار نشده بودم. بوی تو گرمای وجودت بود اما تو نبودی. کاش باز به خواب بروم و باز تو سرزده بیایی.

posted by farzane Ebrahimzade at 7:31 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home