کوپه شماره ٧
Wednesday, February 28, 2007
خوشا شیراز
من برای چند روز آمدم شیراز برای اجلاس منطقه ای آسیا اقیانوسیه. الان هم در شیراز هستم و باید توی یک جلسه شرکت کنم. فقط می تونم بگم آسمان ابری و هوا خیلی خوبه. تا بعد که بیشتر بنویسم. احتمالا بعد از این که سری به حضرت حافظ زدم.
Sunday, February 25, 2007
بي عنوان
Labels: وب نوشت
Thursday, February 22, 2007
دو رویه دینی که ما شناختیم
داشتم این متن سئوالات آزمون ضمن خدمت فرهنگیان را می خوندم که همش به این فکر می کردم که ما هایی که در دوره ای درس خوندیم که هنوز این خرافات وارد ذهن معلمانمان وارد نشده بود و معلم های دینی مون از میون دختر و پسرهایی که در دوره انقلاب فعال بودند و توی بسیج معارف اسلامی و عقیدتی گذروندند این وضعیت اعتقادیمونه. وای به حال این بچه ها که معلم هایی دارند که توی آزمون ضمن خدمتشون به این سئوالات جواب می دهند. همه در حال پیشرفتند و ما رفتیم سراغ اعتقادات خاله خانباجی های دویست سال پیش. این ها رو که خوندم یک بار دیگه پل زدم به هفده هجده سال پیش و به درس تعلیمات دینی. یادم می آد سال دوم دبستان بودم حدود سال 1360 که درسی به نام تعلیمات دینی به درس های تمام مقاطع تحصیلی اضافه شد. یک کتاب سفید با طرح های اسلیمی روی جلد. درسی که توی ده سال تحصیل هیچ نمره خوبی نگرفتم. بیشتر از همه هم با بخش مربوط به معاد ومرگ مشکل داشتم. تا پیش از زمانی که دینی بخونم نگاهم به مرگ این بود که یک شب یک دست بزرگ می آد و آدم رو با خودش یک جایی می بره که هیچ کس دیگه نمی بینش. این رو قبل از این هم نوشته بودم. یادم می آد چهار یا پنج سالم بود توی روزهای داغ انقلاب یک روز توی خیابان کارگر ( خونه ما اون زمان اون جا توی کوچه خرداد بود) با بابام رفته بودم تظاهرات. مردم شعار می دادند یک دفعه نیروهای نظامی ریختند توی خیابان. دود و آتش بود و شعار و ... بعد تیر یادمه نزدیک ما یکی افتاد توی جوب و خون ....
اما سال سوم دبستان چهره دیگه از مرگ جلوی چشم من روشن کرد. مرگ یعنی درد یعنی فشار قبر یعنی آتیش جهنم؛ یعنی آب جوش، .... این چهره رو با کمک تعلیمات دینی شناختم. همیشه عزا داشتم از خوندن این مبحث. نزدیک بحث معاد که می شدیم مریض می شدم. گاهی واقعی گاهی هم مصلحتی. پنجم دبستان بودم که به خودم جرات دادم سر این بخش از درس بشینم سر کلاس و گوش بدم. یادمه این قدر از ترس مردن و آتیش جهنم گریه کردم که معلم از کلاس بیرونم کرد. بعد از اون تا سال چهارم دبیرستان سر این بخش از درس نرفتم. راهشو پیدا کرده بودم. به همین خاطرم توی تمام سال های مدرسه نمره تعلیمات دینی من از 15 بالاتر نرفت. بچه بودم از مراسمی که چراغ ها را خاموش می کردند می ترسیدم. یک بار یادم نیست چه مناسبتی بود که رفته بودیم مسجد. همون زمانی بود که یک مسجد رو توی یکی از شهرها بمب زده بودند. مردم زیر آوار مرده بودند. چراغ ها را که خاموش کردند تمام مدت چشمم به سقف بود و دست مامانم رو فشار می دادم و می گفتم الان ما این جا خفه می شیم. یک بخش کتاب رو نمی خوندم. زمانی که دیپلم گرفتم تعبیر من از دین تعبیر خشنی بود. مسلمون بودم اما به خاطر ترسی که از روز قیامت داشتم. نماز می خوندم از وحشت فشار قبر. اما زمانی که وارد دانشگاه شدم لابه لای کتاب هایی که به خاطر رشته ام می خوندم با صورت دیگه ای از دین آشنا شدم. اولین کتابی که نگاه تازه ای به من داد « پدر مادر ما متهم هستیم» دکتر شریعتی بود. روی مهربان دین که توی قرآن هم آمده است. فهمیدم همه اسلام فشار قبر نیست. آتش جهنم نیست. به قول سهراب فهمیدم که نباید از مرگ بترسیم. مرگ در ذهن اقاقی جاریست. فهمیدم اصل اول دین ما این آیه ای است که سال هاست حفظ کردم:» لااکراه فی الدین..» هرکسی اجازه دارد خودش با تفکر دین خودش را انتخاب کند.
سال هاست که از درس و مدرسه دورم نمی دونم کتاب دینی چقدر تغییر کرده اما با دیدن این سئوالات برای اولین بار به نسل خودمون غبطه خوردم و دلم برای آن درس ها تنگ شد.
Labels: وب نوشت
Tuesday, February 20, 2007
يكي بود من گم شده
ده سال پيش از ده سال قبلي بود يا بيشتر كه آمدم يك روز سرد زمستاني بدون اين كه باي بسم الله وجودم همراه با نبودن شكل گرفته باشه. مثل اول همه قصه ها خواستم با بود و باشم و نبود را پشت سرم بذارم. اما هر سالي كه گذشت اين نبود كه بود كه زندگي ام را رنگ داده بود. سال ها يكي يكي گذشت بدون تحرك، بدون نشاط در نبود. تا يك صبح زمستاني ديگه كه تو آمدي. صبحي كه تو را ديدم اما تو هم بود نبودي و ديدن تو تو نبود تو خلاصه شد. تو بود نبودن بودي و قصه من تو سطر اولش موند. ما نفهميديم اون يكي كه قرار بود باشه، چرا نبود، چرا اين همه نيومد و زندگي تكرار اين سئوال شد. اما تو نموندي و رفتي شايد به دنبال يكي بود و يكي نبود هميشگي وباقي قصه موند ...
حالا سالهاست كه ما يعني من همچنان ماندم توي يكي بود و نبود و هنوز پيدايش نكردم. اما شنيدم تو پيداش كردي
Labels: داستان نوشت
Sunday, February 18, 2007
سپندارمذ پاسبان تو باد
در باورهاي ايران قديم، پنجمين روز از آخرين ماه سال با نام امشاسپند سپندارمذ يا سپنتا آرميتي، فريشتة موكل زن و زمين سپندارمذ پيوند دارد. ؛ فرشتهاي كه آبادي و خرمي و پاكي و باروري را در زمين مستقر ميكند. بدين دليل ميگويند هركس به كشت و كار و آباداني بپردازد امشاسپند سپندارمذ را خشنود ساخته است. از گذشتة دور، در اين روز زنان از كارهاي خانه معاف ميشوند و آيينهاي اين روز را برپا ميكنند و از ديگران هديه ميگيرند.در ايران قديم، هر روزي اسم خاصي داشت. برخي از اسامي اين روزها با نام ماههاي دوازدهگانه يكي بود و نام روز در نام ماه تكرار ميشد. وقتي كه اسم ماه با اسم روز يكي بود آن روز را جشن ميگرفتند. در نتيجه، اسفندروز كه پنجمين روز از اسفندماه است به نام جشن اسفندگان نامگذاري شده است. ماه اسفند و روزِ سپندارمذ متعلق و به نام امشاسپند و فرشتة موكل زن و زمين، سپنتا آرميتي، بوده است. اين روز در گاهشماري جديد تاريخ ايران به به 29 اسفند منتقل شده است. بخش نخستِ نام سپنتا آرميتي شكل مؤنث كلمة سپنت يا سپنته است به معني مقدس است. در باورهاي ايرانيـ زرتشتي متأخر، سه امشاسپند مذكر و سه امشاسپند مؤنث وجود دارد؛ يكي انديشة نيك يا بهمن، ديگري راستي يا بهترين راستي كه همان ارديبهشت است و سومين هم شهريور است كه معناي آن «شهرياري ارادهشده» و برابر با ملكوت امروزي است. هر كه با اين سه به سر برد، يعني از انديشة نيك به راستي در انديشه و منش برسد، ميتواند به ارادة درست و خدايي دربيايد، كه منش يا كردار نيك و متعلق به امشاسپند سپندارمذ است. درستمنشي متعلق به امشاسپند سپندارمذ و همراه با خرد كامل است. همة جهان فرزندان سپندارمذ هستند، اما خصوصيتهاي اين امشاسپند بيشتر جنبة معنوي و روحاني زنان را دربرميگيرد. در برابر اين امشاسپند ارديسور اناهيد يا آناهيتاي امروزي را داريم كه حالت ماديتر و اساطيري دارد. فرشتهاي كه در تيراندازي آرش نقش دارد فرشتة زمين يا سپنتا آرميتي است، زيرا پاسباني از زمين و در نتيجه نگهداري از حدود مرز كشورها هم تكليف و بهاصطلاح خويشكاري اوست. به همين علت است كه او تير را ميآورد و تيراندازي آرش را راهنمايي ميكند و سپس تير را تا مرز ايران و توران همراهي ميكند تا مرز تعيين شود و تجاوز به پايان برسند.
اين روز به همه زنان شاد باد
پي نوشت: مدتها بود كه كمتر اين جا مطلب علمي نوشته بودم. ظاهرا خيلي هم زياد نوشته ام.
Labels: تاريخ نوشت
Saturday, February 17, 2007
سلطان مار
داروغه : واقعا چقدر حکومت کردن به ما برازنده است. کاش می شد نسخه هایی از خودمان را تکثیر کنیم و به سراسر جهان بفرستیم. تا همه جا حکومت کنند. دیروز خودمان را در آینه می دیدیم، از جبروت خودمان خودمان خوشمان آمد. کاش اینجا آیینه ای بود....
امروز حس خودن نمایشنامه رو داشتم دست بردم توی کتاب خانه و سلطان مار را برداشتم. نوشته بهرام بیضایی در سال 1344 که برای اولین بار در سال 1348 با بازی فهیمه رحیم نیا در نقش خانم نگار، فیروز بهجت محمدی در نقش سلطان مار، بهمن مفید در نقش داروغه، حسین کسبیبان در نقش سیاه و هنرمندان دیگری مانند رقیه چهرآزاد، حسین محجوب، جمشید لایق، فردوس کاویانی و ... با کارگردانی بهرام بیضایی در تالار سنگلج به صحنه رفته بود. یک جور مجلس تقلید و بازی تخته حوضی جدید است. با گوشه کنایه های سیاسی اجتماعی که هیچ وقت کهنه نمی شه. حکایت اصلی داستان به دنیا آمدن سلطان مار و حکومتش و عاشق شدن به خانم نگار است. یک جای نمایش سلطان مار شهر و دیار خودش رو ترک می کنه و داروغه به جاش می شینه و حکومت می کنه. پر از دیالوگ های ناب مثل اون دیالوگ بالاست. از این دیالوگ و اولین تک گویی شاه خیلی خوشم اومد. اون جایی که خودشو معرفی می کنه و می گه: چاکرتان شاه سرزمین وسیعی هستم. یک سرش جابلصا و جابلقا و سر دیگرش چین و ماچین...
و ادامه می ده: من بنده شاه خیلی عادلی بودم، و خیلی زیاد با مردم مهربان بودم. در عصر من چنان آرامشی حکمفرما بود که دیگر داشت کفر همه در می آمد. من مجبور شدم برای آن که حوصله رعیت سر نرود چند بار عیله خودم توطئه هایی ترتیب دهم. حتی یک بار هم لازم شد علیه خودم انقلاب کنم. من به افتخارات باستانی علاقه مندم. همه جا روی کتیبه ها یادگاری نوشتم. من حامی هنرمندان هم هستم. دستور دادم که شعرا در مدحم شعر بگویند....
سلطان مار در کتاب نمایش جلد دو هم منتشر شده است.
Labels: وب نوشت
Friday, February 16, 2007
فقط بچه ها می دونن که چی می خوان
چند وقت پیش توی همین صفحه نوشتم اولین بار که در زندگیم عاشق شدم ده سالم بود. اما این همه حقیقت نیست. اولین باری که عاشق شدم شش ساله بودم. اون جا نه این که نخواستم بگم فکر کردم شاید باور کسی نشه که یک بچه شش ساله اونم یک دختر بچه شیطون با موهای لخت و چشمان سیاه پر از آتیش عاشق بشه. اما من واقعا کسی رو دوست داشتم. اون روزها یه فامیلی داشتیم سه چهار سالی از من بزرگتر بود. شش ساله بودم که فهمیدم که برام با دیگران فرق داره. اون مثل علی پسر عموم نبود که در زمانی که به من و خواهر بزرگتر کاری نداشته باشه زور بگه و زمانی که جلوی پسرای دیگه کم بیاره پشت ما قایم شه. مثل پسرای همسایه امون هم نبود که بتونم بهشون زور بگم و با جیغ و داد مجبورشون کنم تو بازی اشون منم بازی بدن. شاید برای این بود که اون از من چند سالی بزرگتر بود. نمی دونم به هر حال هر چی بود وقتی می رفتیم خونه اشون می نشوندم و برام کتاب می خوند. کیهان بچه ها داستان های تن تن رو اولین بار بهروز برای من خوند. اون موقع ها من هنوز مدرسه نمی رفتم. یادم هست همیشه با مامان بزرگم که خاله اش بود می رفتم خونه اشون. با هام بازی می کرد و کتاب می خوندیم. تنها کسی بود که به حرف من گوش می داد. اما شاید من به حرف اون گوش می دادم هر چی بود با بهروز آروم بودم. چون اون خیلی آروم بود. درس خون و همیشه شاگرد اول.
کلاس اول بودم رفتم مشهد. آخه اونم مشهد زندگی می کرد. روز اول گیر دادم که من باید برم خونه بهروز اینا. مامان بزرگم گفت نمی شه. امروز نمی شه. فرداش رفتیم دم بیمارستان بهروز رو سوار ماشین کردیم. من می خواستم برم جلو پیش اون بشینم یادمه مامانش گفت نمی شه آخه بهروز بیمارستان بوده و دلشو عمل کرده. گفتم منم بیمارستان بودم. آخه چند ماه قبلش به خاطر یرقان یکی دو هفته ای بیمارستان بودم. مادر بزرگم گفت فرق می کرد. این آخرین باری بود که دیدمش. چند وقت بعد یک روز دیدم مامانم با تلفن حرف می زد و گریه می کرد. پرسیدم چی شده گفت چیزی نیست. فضولی کردم. شنیدم به یکی گفت بهروز مرده. خیلی از مرگ چیزی نمی فهمیدم. فقط می دانستم که کسی که می میره دیگه نمی بینیمش و همه گریه می کنند. فکر می کردم مردن یعنی یک شب یک دست بزرگ بیاد و ما را از اتاقمون ببره یک جایی که جلوی چشم هیچکی نباشیم. این رو از روزی یاد گرفتم که بیمارستان بودم. یک پسر توی اتاق رو به رویی من بود که تقریبا همسن هم بودیم. اونم مثل من زردی داشت. اما بیماری اون پیشرفته بود. چند روز اول خوب با هم دوست شدیم و زمانی که سرمم تموم می شد می رفتم توی اتاقش. یک روز صبح که بیدار شدم محمد دیگه تو اتاقش نبود. صدای گریه مامانش می آمد. از مامانم پرسیدم محمد کجاست با بغض گفت خوب شد رفت خونه اشون اما من می دونستم همون دست بزرگ اومده و اونو با خودش برده. مثل بهروز. بعدا فهمیدم بهروز سرطان معده داشت. مثل پدرش و برادرش که چند سال بعد مرد. وقتی مرد فقط 12 سالش بود. اون دوازده ساله بود و من هشت سالم بود. من دوازده ساله شدم و همسن او. حالا من سی و دو سالمه و بیست و پنج سال گذشته تنها خاطره اون که یک عکس رنگ و رو رفته توی آلبوم مادربزرگم هنوز دوازده ساله. حالا دیگه شاید مادرش که هم که بعد از اون پسر بزرگش رو هم از دست داد شاید کمتر یادش بیافته آخه زندگی ها خیلی سخت شده. بیست و پنج سال یک عمره. شاید حالا اگه زنده بود دکتر یا مهندس شده بود. یادمه می گفت دوست داره دکتر بشه. نه نمی دونم چرا این روزها این قدر به یاد اون می افتم. یاد کتاب خوندن و گوش دادن. توی این بیست و پنج سال بازم عاشق شدم و عاشق بودم اما اون یک فرق دیگه داشت. شاید باورش برای خودمم سخت باشه که بچه ها هم می تونن عاشق بشن. اما اونا هم عاشق می شن عشق اونا برخلاف عشق آدم بزرگ ها ساده و بی غشه. شاید به قول شازده کوچولو چون فقط بچه های کوچولو می دانند که چی می خوان.
پی نوشت: این چیزی بود که والنتین می خواستم بنویسم. اما حس کردم شاید کمی تلخ باشه. برای همین حالا نوشتم.
Labels: دل نوشت
Wednesday, February 14, 2007
یک روز مثل روزهای دیگه
نشستم جلوی صفحه لرزون مانیتور و می خوام یک چیزی بنویسم. اما چی؟ نمی دونم. شاید یک پیام، یا یک خاطره . پارسال حس و حالی بود از تاریخچه ولنتاین نوشتم. از این که چرا این روز به نام عشاق نام گذاری شده. اما امسال نوشتنم نمی آد. چراشو؟؟ می دونم. چند روزیه که مغازه ها پر شده از عروسک ها و کادوهای قرمز. گل فروشی ها هم شاخه های سرخ آوردند. بازار رز سرخ مخملی از همه گرم تره. از قنادی ها و شکلات فروشی ها نمی گم. که پر از شکلات های قلبی شکل هستند. باز سنت ولنتاین آمد و عاشق ها به یاد هم افتادند.از جوون های تازه بالغ شده تا پیر مردها و پیره زن ها کادو می گیرن. آخه امروز روز عاشق ها ست. اما برای من این 25 بهمن یک روزه مثل همه روزهای دیگر. سال ها ست که تفاوتی نمی کنه. شاید برای این که نخواستنم یا نتونستم. چند ماهی است که از عشق و عاشقی حرف نزدم. نامه های بی بی مخاطبم را هم ترک کردم. شاید برای این که می خواستم این موضوع را تمام شده بدونم. قصه ای که نیمه تمام موند. امروز دوباره مرض نوستالژیکم عود کرده و منو برد به شش سالگی. می خواستم بنویسم. اما ترجیح می دهم توی یک پست دیگه که خیلی زود می نویسم بنویسم. هرچند آنش امروز بوده اما فردا هم روز خداست. نمی خوام درباره این موضوع امروز که روز خوبی حرف بزنم.
امروز 25 بهمن برابر با چهارده فوریه یک روزه مثل همه روزها.
با این همه روز ولنتایتون مبارک
Labels: دل نوشت
Monday, February 12, 2007
سیمرغ بیست و پنجم
بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر هم امشب بالاخره با اعلام برترین های سال 85 سینمای ایران به کار خود پایان داد. با دیدن جشنواره امسال باید گفت سال به سال دریغ از پارسال. پارسال به اندازه انگشت های دست می شد فیلم خوب دید اما تو جشنواره امسال تنها به اندازه انگشت های یک دست فیلم خوب بود. بگذریم از دو فیلم خون بازی ساخته رخشان بنی اعتماد و سنتوری مهرجویی که با اسم های بزرگی که روی پیشونیشون بود قابل تامل بودند. هرچند بهترین ساخته کارگردانشون نباشند. اما بین این همه فیلم پابرهنه در بهشت بهرام توکلی و پاداش سکوت مازیار میری فیلم های خوبی بودند. از فیلم فرش هم خیلی خوشم آمد. البته اونم پانزده تا اسم بزرگ داشت. باید هم فیلم خوبی بود بخصوص فیلم جعفر پناهی، رخشان بنی اعتماد، فیلم فرمان آرا و فیلم هنرمند. فیلم بیضایی و کیارستمی رو هم دوست داشتم. ایده سیف الله داد و رضا میرکریمی هم خوب بود. فیلم مهرجویی هم جالب بود.
امشب مراسم اختتامیه جشنواره توی تالار وحدت بود. بعد از گذشتن از هفت خوان مقابل تالار وحدت که هر سال بدتر از سال قبل می شه بالاخره تونستیم با کمک یکی از دوستانمان تونستیم در طبقه اول درست کنار جایگاه عکاسان و فیلمبرداران جایی برای نشستن پیدا کنیم. چهار طبقه تالار وحدت پر پر بود. توی سالن پایین ملت تقریبا جای نفس کشیدن نداشتند. جالب بود میان کسانی که شرکت کرده بودند بچه چند ماهه تا پیرمرد و پیره زن نود ساله پیدا کرد. باور کنید. ظاهرا کارتها بدست خانواده های اهالی ارشاد رسیده بود. کنار دست ما که یک آقای محترم سیبل کلفت بود که بوی پاش تمام مدت داشت حال منو بهم می زد. جالب این جا بود که با گفتن اسم کاندیداهای بازیگری تازه معلوم شد ملتی که برای اختتامیه آمدند هیچکدام از اهالی سینما نبودند.جالب این آقایی که کنار ما ایستاده بود با تمام قوا برای نام کاندیداها نعره می زد. من ندیده بودم کسی خودشو این طوری برای بهرام رادان تکه تکه کند. بگذریم که با آوردن برخی کارگردانان معتبر که در تلویزیون هم هستند مردم تشویق بیشتری می کردند تا کارگردان صاحب نام دیگر. نکته جالب تر زمانی بود که قرار بود سیمرغ بهترین فیلم از نگاه مردم را بدهند این ملت چه برای اسم مسعود ده نمکی و فیلم اخراجی ها کردند. هرچند این فیلم به طور مشترک با سنتوری سیمرغ دریافت کرد. اما رفتار کارگردان فیلم جالب بود. ظاهرا آقای ده نمکی یادش رفته بود که این جا سینما است و روزنامه یا لثارات و میدان های شهر نیست آن چنان از میان سالن تا روی سن و از روی سن تا صندلیش فریاد زد و ملت دست زدند ای ول مسعود راه انداختند که قابل وصف نیست. شاید بهترین حرف را پرویز پرستویی زد که گفت خدا به همه ما صبر اعطا کنه. البته حسین پاکدل مجری برنامه هم آمد حرفی بزنه که ده نمکی حرفشو قطع کرد. اون حرفشو زد اما ما نشنیدیم چون لابه لای فریادهای ده نمکی و مردم گم شد. بگذریم پرونده جشنواره بیست و پنجم بسته شد با همه خوبی و بدیش. هرچند بازی پرویز پرستویی تو فیلم مازیار میری خیلی درخشان بود و طبق معمول نفس گیر اما بازی بهرام رادان توی فیلم سنتوری خیلی خوب بود. باران کوثری هم حقش بود. بازی افشین هاشمی و پانته آ بهرام را ندیدم اما ندیده معلومه بخصوص درباره افشین هاشمی حقش بود که جایزه را ببرد.
ولی با همه این ها دریغ از پارسال
Labels: وب نوشت
Thursday, February 08, 2007
سنتوري
ديشب رفته بوديم رئيس مسعود كيميايي را توي سينماي مطبوعات ببينيم كه طي يك اقدام غير قابل پيشبيني سنتوري داريوش مهرجويي را نشان دادند و به تمام حرف و حديـثهايي كه پشت اين فيلم بود و شايعاتي كه از نيومدن اين فيلم در جشنواره شنيده ميشد، پايان داد. درباره اتفاقاتي كه پشت اين فيلم بود و واكنشهاي مختلف همه نوشتند. گفتنش تكرار مكرراته. اما همين مسائل اشتياق براي ديدن فيلم را بيشتر ميكرد. داستان سنتوري داستان علي بلور فروش از يك خانواده پولدار و مشهور به سنتوري بود خواننده و نوازنده مشهوري بود كه به دليل اعتياد همه چيز خود را از دست ميدهد و در نهايت به خيابان خوابي ميرسد.
برخلاف نظر خيلي از كساني كه ديشب در سالن بودند اولين فيلمي بود كه ازش خوشم اومد. اونم بعد از ديدن فيلم دور از انتظار عسگرپور كه نه تنها در حد فيلم قدمگاه كه در حد فيلمهاي درجه چندم بود. البته منهم قبول دارم اين فيلم در حد نام بزرگي مثل مهرجويي نبود. هر كارگردان ديگري هم ميتوانست اين فيلم را بسازد. اين فيلم در حد فيلمساز گاو؛ هالو، هامون و دايره مينا و پري نبود چه برسه در حد كسي كه فيلمهاي درخشاني مثل مهمان مامان و اجاره نشينها را ساخته. اما فيلم بدي نبود. شايد يكي از دلايلي كه اين فيلم را نسبت به ساير فيلمهاي مهرجويي بيرنگ ميكرد استفاده از موضوعي در جشنواره اي بود كه حداقل دو فيلمساز مطرح و تقريبا همطراز اون به اين موضوع پرداخته بودند. يعني دو فيلم رئيس و خون بازي كيميايي و بني اعتماد با مضمون اعتياد و بخصوص تزريق ساخته شدهاست.
شايد هم به اين دليل بود كه سنتوري با ساير فيلمهاي مهرجويي يك تفاوت عمده داشت آن هم محوريت موسيقي در آن بود. بيشتر فيلمهاي مهرجويي به ويژه چند فيلم آخرش موسيقي نقش كمرنگي دارد. در مهمان مامان تنها چند صحنه موسيقي دارد. سارا و ليلا كه تقريبا استفاده از موسيقي صفر بود. اما در اين فيلم نه تنها موسيقي نقش اصلي را دارد كه تقريبا چند كليپ در ميان آن پخش ميشود. فارغ از مسائل فني كه من اصلا در طرح آنها تخصصي ندارم نميشه از بازي خوب بهرام رادان گذشت. اون نقش علي سنتوري را خيلي خوب بازي كرد. نقشي كه كامل شده و بسط يافته نقش پارسا پيروزفر در مهمان مامان بود. رادان آن چنان در نقش علي سنتوري معتاد فرو رفته بود كه در بخشهايي از فيلم اين شك به وجود ميآمد كه اصلا معتاد هست يا بازي ميكند. هر چند گريم در بازي مهم است اما حالت چهره و بازي را نميشد ناديده گرفت. اون آن قدر خوب سنتور را ميزد كه انگار از بچگي سنتور ميزده . اما خودش در مصاحبه مطبوعاتي فيلم گفت تا زمان اين فيلم حتي مضراب به دست نگرفته بوده و نت نمي داند چيست. فقط نقش سنتور زدن را بازي كرده است. سينك صداش هم خوب بود. انگار خودش ميخواند. با همان حالتهاي طبيعي خواندن. نقشش سادگي نقش علي مصفا را در پري و ليلا نداشت، انعطاف هامون را نداشت. شبيه هيچ كدام يك از كاركترهاي فيلمهاي مهرجويي را نداشت. رادان سنتوري يك بار ديگه ثابت كرد كه با بازي در كنار يك كارگردان بزرگ چقدر با بازي در فيلم كارگردان هاي ديگر متفاوت است. البته يكبار ديگه توي گيلانه با راهنمايي بنياعتماد ثابت كرده بود. همونطور كه مهمان مامان هم اين رو ثابت كرده بود كه مهرجويي خوب ميدونه از بازيگر چي ميخواد. بازي مسعود رايگان هم علي رغم حذف لحظات زيادي از بازي خوب بود. حسن پورشيرازي هم در آن بازي كوتاه خوب بود. موسيقي هم اگر از جنبههاي بازاريش بگذريم با آهنگسازي اردوان كامكار كه يكي از بهترين نوازندگان سنتور است روي محور سنتور خوب بود. (شايد هم يك دليلش علاقه مندي من به سنتور به خصوص نوازندگي اردوان كامكار است.)
در هر حال سنتوري فيلم خوبي در يك جشنواره متوسط بود. البته ديشب چند روز بعد نيكي كريمي را هم ديدم. خيلي دربارهاش حرف ندارم.
راستي اين يكي از مطالب درباره سنتوري قبل از اكران است.
اين هم نظر پرستو درباره فيلم
Labels: وب نوشت
Tuesday, February 06, 2007
فرصتي براي ديدن هم
يك شب كه نه يك لحظه به من فرصت مي دادي بهت مي گفتم كه چقدر دنياي منو و تو از هم دور بود. يك شب ديگه مهلت ميدادي بهت خيلي حرف ها داشتم كه بگم.... حيف كه نفهميدي و حالا بايد تمام عمر حسرت بخوري كه فرصت يك لحظه را از من و خودت دريغ كردي. ديشب بعد از اون ماجرا خيلي عصباني بودم. همراه دردي كه ميكشيدم به تو و زمين و زمان فحش مي دادم. اما بعد كه دردهام تموم شد فكر كردم هيچ كس تقصير نداشت حتي تو. باور كن الان حتي ديگه از دستت ناراحت هم نيستم. اما كاري از دستم بر نميآد نه براي تو و نه براي خودم جز افسوس خوردن و آه كشيدن.
كاش ميذاشتي بهت بگم برداشت من و تو از دوست داشتن و عشق فرق مي كنه. اين مهمترين مشكل بود. اين رو بارها هم قبل از اين تلاش كردم بهت بگم اما نذاشتي . نفهميدي. تو فكر مي كردي آدمي كه دوستش داري يعني اين كه مالكش هستي. يعني اگه تو كسي رو ميخواي يعني تا آخر عمر عروسك بازيات خواهد شد. اما من عروسك تو و هيچ كس نبودم. وسيله شخصي هيچ كس نبودم. منم مثل تو گوشت و پوست و استخوان بودم. حس داشتم دلم ميخواست عاشق باشم حتي عاشق تو اما نذاشتي. تو خودتو ميديدي و عاشقي تو. يك چهارديواري آيينهاي دور خودت كشيده بودي و هر طرف ميچرخيدي خودتو ميديدي. من مثل آب بودم و تو آتش. من خاموشت ميكردم و تو منو مي سوزوندي و بخار ميكردي. منميخواستم براي خودم زندگي كنم. بدوم فرياد بزنم.هر وقت دلم ميخواهد بخندم يا گريه كنم. لباسي را بپوشم كه خودم انتخاب ميكنم. مي خواستم موهايم را روي شانهام بريزم. براي همين به دنبال كسي بودم كه مثل خودم باشه. تو منو براي خودت دوست داشتي و من به دنبال كسي بودم كه خودم رو دوست داشته باشه. اما بيشتر مردا مثل تو فكر ميكردن. يعني شانس من شناختن آدمهايي بود كه شبيه تو بودند. شايدم بايد عاشق تو ميشدم آخه ديگه جزيي از وجودم را با تو قسمت كرده بودم.راستش رو بخواي ديروز بعد از شنيدن اون خبر به اين نتيجه ساده رسيده بودم كه بيام و زنداني تو باشم. ميخواستم همين را بگم اما تو نشنيدي. حتي زماني كه زير دست و پاي تو جان ميكندم. توي ضجههايم ميان حرفهاي نشنيدني تو همان موقع كه شرافتم را لابهلاي ضربات دستهاي تو ثابت ميكردم گفتم. همان موقع كه آن قسمت وجودم را كه با تو شريك بودم را حفظ ميكردم گفتم اما نشنيدي. درد بدي بود. اما كاش كنار همه اين درد كشيدنها قبل از آن كه وجودم چند پاره شود و تو تازه بفهمي كه من چه ميخواستم بگم كمي فرصت داده بودي.
هر چه بود گذشته. حالا منو اون تكه وجودم كه قبل از اين كه درد كشيدنم تموم بشه ازم جدا شد، يك جا هستيم . هر دو با سر روي خونين. اما تو رو ميبرند يك جاي ديگه. كاش به جاي اون كه بعد از اون حادثه كبريت رو بخودت بكشي و تو آتيش شرمندگي خودت ذوب بشي ديوارهاي زندان آيينهاي ات رو ميشكستي. حالا هر چه بوده گذشته اما كاري از دست من و تو بر نميآد.ديگه همديگر را نميبنييم. ديگه فاصله ما يعني جسم درهم شكسته و چند پاره من و آن تكه جدا شده روحم با بدن سوخته تو يك ديوار است از خاك سرد و خرواري از گلي كه روي سرمان ريختند.
پي نوشت: نميدونم چرا جديدا داستانام رنگ مرگ گرفته. سعي ميكنم كمي از اين جدا بشم اما نميشه.
Labels: داستان نوشت
Monday, February 05, 2007
حس قدیمی
امشب دوباره یک حس قدیمی توی وجودم پیچیده. حسی که چند بار تجربه اش کردم. تا به حال شده توی موقعیتی قرار بگیری که آرزو کنی هیچ وقت برات تکرار نشه. هیچ وقت شده مجبور بشی به یک دوست تبریک بگی در حالی که جای تو قرار گرفته. بهش کادو بدی و توی دلت گریه کنی و بخندی و بگی خیلی خوشحالی که می بینی اون به حقش رسیده در حالی که توی وجودت یکی بگه نه این حق تو بوده اون به ناحق به جای تو قرار گرفته. حس غریبیه. خیلی حس بدیه. بخصوص که بعدش بارون بیاد و تو تا ته خیس شدن بری بدون این که بفهمی داره بارون می باره. امشب بازم این حس اومده. حس تلخ از دست دادن خاطرات؛ حسی که کمتر از حس مرگ نیست. درد که دوا نداره.
پی نوشت: اتفاق تازه ای نیافتاده یک حس کهنه یک زخم خیلی قدیمی که با خوندن یک مطلب یک کم تیر کشید.
Labels: دل نوشت
Sunday, February 04, 2007
چهل سال حضور بر پرده نقره ای
گفت آره، مگه خودت چل سال پيش معركه نگرفتي؟! نمايش افعي طلايي، توي تالار بيست و پنج شهريور، تو سنگلج. يادت رفته. يادت رفته اون بالاخونهء كوچيك نزديك يوسفآباد، سر كوچهء رشت. تو بودي وچند تا همسن و سال خودت. با اون ارمني ساده دل. سركيسيان رو ميگم. همون كه متد استانسيلاوسكي رو به شما ياد داد با اون سادگيش. از اون جا شروع شد يا قبلترش. هر چي بود ادامه داشت مگه نه. گشتي و گشتي تا رسيدي به گروه هنر ملي. يادته چقدر با رفيقات بحث ميكردي. بيژن ميگفت: «بايد تئاتر را به شكل غربي آموخت. و تو چه اصراري داشتي براي نمايشهاي ايراني. آخه از بچگي با سياه بازي و تعزيه زندگي كرده بودي. توي خيابون شاپور. هدايت بود، يا آل احمد، اما نه جهانبگلو بود كه بهتون گفت: «پايههاي تئاتر ملي بايد از دل ادبيات خود ما شكل بگيره.» تو نوشتي، عباس نوشت و بيژن تو افعي طلايي رو آوردي روي صحنه، بيژن شهر قصه و عباس محلل هدايت رو و بعد تالار سنگلج و ادارهء تئاتر. از اين جا شروع شد. بعدش ساعدي اومد. دكتر آذري كه توي قهوهخانهها مدام مينوشت و اين نوشتنها شد گاو،هالو و... مهرجويي. از آن جا شد پرده نقرهاي و حالا سالهاست و تو همچنان روي صحنه و پرده ماندهاي.
این مطلب بخشی از مطلب بلندیه که برای بزرگداشت علی نصیریان توی روزنامه سرمایه نوشتم. یک مصاحبه ام با نصیریان دارم که قرار بود امروز روی سایت بره اما به دلایلی فردا که مراسم بزرگداشت برگزار می شود منتشر می شه.
Labels: وب نوشت
Saturday, February 03, 2007
جنگ جهان نما و نقش جهان مسئله این است
مهلت میدان نقش جهان اصفهان دیروز12 بهمن تموم شد و کارشناسان یونسکو آخرین گزارش خودشون رو از تخریب برج جهان نما به کمیسیون فهرست آثار جهانی فرستادند و تا چند ماه دیگه بالاخره تصمیم می گیرن که این میدان تاریخی قراره توی فهرست آثار جهانی باقی بمونه یا از اون خارج بشه. قصه برج جهان نما چند سالی است که شروع شده و کم کم داره تبدیل به یک زخم ناسور می شه. زخمی که روی صورت اصفهان قدیمی قرار گرفته. نمی خوام این داستان تکراری رو که چهار پنج ساله گفته شده رو تکرار کنم. همه ما می دونیم که داستان از این جا شروع شد که شهرداری اصفهان مجوز یک ساختمان حدود شانزده طبقه رو در مقابل خودش داد و این ساختمان ساخته شد. براساس طرحی که ساختمان بالا رفت اتفاقا خیلی هم از نظر بصری قشنگ بود. اما یک اشکال بزرگ چند سالی بعد که اسکلت ساختمان بالا رفت معلوم شد. این ساختمان که شبیه یک زیگورات ساخته شده بود نمای بالاتر از عالی قاپو بود و این باعث می شد توازون در میدان نقش جهان به هم بخوره. از طرف دیگر با توجه به ثبت این بنا در فهرست یونسکو حریمی داشت که باید آن حریم رعایت می شد و این حریم با بلندی این بنا شکسته شده بود. این صدای مطبوعات را در آورد و جنگ جهان نما و نقش جهان از این جا شروع شد. از طرفی فشار مطبوعات و یونسکو اصرار شهرداری اصفهان بر ماندن این برج و بالاخره در آخرین اجلاس یونسکو مهلت چند ماه ای به این ساختمان داده شد تا با تعدیل چند طبقه این ساختمان خطر حذف میدان نقش جهان از میان برود. سازمان میراث فرهنگی نیز به این تعدیل نظارت می کرد. خوب کار با سر و صدای زیاد شروع شد. اما همه اخبار از اصفهان مبنی بر این بود که هیاهو برای هیچ است. تا دیروز تنها بخشی تعدیل یک طبقه آغاز شد. نکته جالب این جا بود که آقای مشایی رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و صنایع دستی کشور در گفتگویی که در برنامه نگاه یک داشتند با اطمینانی کامل ( و خیلی عجیب) اعلام کرد که تعدیل جهان نما با موفقیت کامل انجام شده است و هیچ مشکلی برای میدان جهان نما نخواهد بود. این در حالی بود که دو سه روز بعد که ایشان به اصفهان رفتند در صحبت هایی نه تنها به کامل شدن تعدیل اشاره نکردند بلکه صحبت از تعامل و گفتگو با مسئولان یونسکو را ارائه کرده بودند. ایشان در صحبت های خود علاوه بر دادن این اطمینان به مردم که از میدان نقش جهان دفاع می کنند اول این بحث را مطرح کرده بودند که تاکید دولت بر حراست از این مجموعه تاریخی و خدشه دار نشدن آن است. به طوری که از قول رئیس جمهور اعلام کرده بود که لازم باشد ساختمان برج جهان نما را می خریم و کامل تخریب می کنیم و در جای دیگری از همین مطلب فرموده بودند که نباید بگذاریم بیت المال حرام شود. برج جهان نما هم از بیت المال ساخته شده است. تلاش سازمان میراث فرهنگی در چند ماه احیر قابل تقدیر بود که بخصوص سایقه درخشان آقایانی که در حال حاضر در سازمان حضئر دارند نشان می دهد که چه نظر مثبتی نسبت به حراست از بناهای تاریخی دارند. نمونه خوبش در خیابان ولی عصر سر چهارراه ولی عصر است که در زمان ریاست آقای مشایی در سازمان فرهنگی هنری شهرداری ساخت ساختمان مرکز فرهنگی مذهبی ولی عصر درست در کنار تئاتر شهر آغاز شد. حالا باید منتظر ماند تا دید آینده خیلی نزدیک تکلیف میدان نقش جهان چه می شود. آیا چند ماه آینده سازمان میراث فرهنگی این را هم افتخار خود می داند که باعث خروج میدان نقش جهان از فهرست آثار جهانی شده است؟ بالاخره در جنگ میان جهان نما و میدان نقش جهان کدام یک برنده اصلی هستند
Labels: وب نوشت
Thursday, February 01, 2007
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
امشب با آسمون هزارتا حرف داشتم اما یه قفل سنگین گذاشته بودند روی لبم. انگار آسمونم دلش گرفته بود. هزار تا ابر سیاه صورتشو پوشونده بودند. دستم رو کشیدم روی بخار شیشه ای قفسم براش نوشتم دلم برات خیلی تنگ شده.
Labels: داستان نوشت