کوپه شماره ٧

Thursday, February 22, 2007

دو رویه دینی که ما شناختیم



داشتم این متن سئوالات آزمون ضمن خدمت فرهنگیان را می خوندم که همش به این فکر می کردم که ما هایی که در دوره ای درس خوندیم که هنوز این خرافات وارد ذهن معلمانمان وارد نشده بود و معلم های دینی مون از میون دختر و پسرهایی که در دوره انقلاب فعال بودند و توی بسیج معارف اسلامی و عقیدتی گذروندند این وضعیت اعتقادیمونه. وای به حال این بچه ها که معلم هایی دارند که توی آزمون ضمن خدمتشون به این سئوالات جواب می دهند. همه در حال پیشرفتند و ما رفتیم سراغ اعتقادات خاله خانباجی های دویست سال پیش. این ها رو که خوندم یک بار دیگه پل زدم به هفده هجده سال پیش و به درس تعلیمات دینی. یادم می آد سال دوم دبستان بودم حدود سال 1360 که درسی به نام تعلیمات دینی به درس های تمام مقاطع تحصیلی اضافه شد. یک کتاب سفید با طرح های اسلیمی روی جلد. درسی که توی ده سال تحصیل هیچ نمره خوبی نگرفتم. بیشتر از همه هم با بخش مربوط به معاد ومرگ مشکل داشتم. تا پیش از زمانی که دینی بخونم نگاهم به مرگ این بود که یک شب یک دست بزرگ می آد و آدم رو با خودش یک جایی می بره که هیچ کس دیگه نمی بینش. این رو قبل از این هم نوشته بودم. یادم می آد چهار یا پنج سالم بود توی روزهای داغ انقلاب یک روز توی خیابان کارگر ( خونه ما اون زمان اون جا توی کوچه خرداد بود) با بابام رفته بودم تظاهرات. مردم شعار می دادند یک دفعه نیروهای نظامی ریختند توی خیابان. دود و آتش بود و شعار و ... بعد تیر یادمه نزدیک ما یکی افتاد توی جوب و خون ....
اما سال سوم دبستان چهره دیگه از مرگ جلوی چشم من روشن کرد. مرگ یعنی درد یعنی فشار قبر یعنی آتیش جهنم؛ یعنی آب جوش، .... این چهره رو با کمک تعلیمات دینی شناختم. همیشه عزا داشتم از خوندن این مبحث. نزدیک بحث معاد که می شدیم مریض می شدم. گاهی واقعی گاهی هم مصلحتی. پنجم دبستان بودم که به خودم جرات دادم سر این بخش از درس بشینم سر کلاس و گوش بدم. یادمه این قدر از ترس مردن و آتیش جهنم گریه کردم که معلم از کلاس بیرونم کرد. بعد از اون تا سال چهارم دبیرستان سر این بخش از درس نرفتم. راهشو پیدا کرده بودم. به همین خاطرم توی تمام سال های مدرسه نمره تعلیمات دینی من از 15 بالاتر نرفت. بچه بودم از مراسمی که چراغ ها را خاموش می کردند می ترسیدم. یک بار یادم نیست چه مناسبتی بود که رفته بودیم مسجد. همون زمانی بود که یک مسجد رو توی یکی از شهرها بمب زده بودند. مردم زیر آوار مرده بودند. چراغ ها را که خاموش کردند تمام مدت چشمم به سقف بود و دست مامانم رو فشار می دادم و می گفتم الان ما این جا خفه می شیم. یک بخش کتاب رو نمی خوندم. زمانی که دیپلم گرفتم تعبیر من از دین تعبیر خشنی بود. مسلمون بودم اما به خاطر ترسی که از روز قیامت داشتم. نماز می خوندم از وحشت فشار قبر. اما زمانی که وارد دانشگاه شدم لابه لای کتاب هایی که به خاطر رشته ام می خوندم با صورت دیگه ای از دین آشنا شدم. اولین کتابی که نگاه تازه ای به من داد « پدر مادر ما متهم هستیم» دکتر شریعتی بود. روی مهربان دین که توی قرآن هم آمده است. فهمیدم همه اسلام فشار قبر نیست. آتش جهنم نیست. به قول سهراب فهمیدم که نباید از مرگ بترسیم. مرگ در ذهن اقاقی جاریست. فهمیدم اصل اول دین ما این آیه ای است که سال هاست حفظ کردم:» لااکراه فی الدین..» هرکسی اجازه دارد خودش با تفکر دین خودش را انتخاب کند.
سال هاست که از درس و مدرسه دورم نمی دونم کتاب دینی چقدر تغییر کرده اما با دیدن این سئوالات برای اولین بار به نسل خودمون غبطه خوردم و دلم برای آن درس ها تنگ شد.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:05 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home