کوپه شماره ٧
Thursday, March 29, 2007
صدم های ثانیه
گاهی وقت ها یک حادثه کوچولو و به ظاهر بی اهمیت، شایدم خیلی با اهمیت باعث می شه مسیر زندگی آدم تغییر کنه. همیشه هم توی صدم های ثانیه اتفاق می افته.
این روزها به این مسئله خیلی فکر می کنم. این نه یک اصل کلی است نه یک مسئله بغرنج فلسفی یک حقیقته که هر کدوم از ما تا با آن رو به رو نشیم باورمون نمی شه.من با این اصل کلی رو به رو شدم. نمی تونم تصور کنم که یک لحظه شاید صدم های ثانیه صدها روز و ساعت از زندگی را از بین ببرد. هر چند همین دیروز پریروز بود روز دوم سال که داشتیم می رفتیم جایی توی چند صدم ثانیه یک موتور زد به ماشینمون و بعد خود راننده اش افتاد روی جلوی ماشین ... البته تصادفی که می تونست خیلی جدی باشه به خیر گذشت اما همش چند صدم ثانیه بود. مثل اتفاقی که چند ماه پیش برای خاله ام افتاد. من یک خاله دارم که خاله واقعی ام نیست اما اگه به اندازه 4 تا خاله اصلی ام دوستش نداشته باشم کمتر از اون ها دوستش ندارم. این خاله خانم صمیمی ترین دوست بابام است که رابطه ما از حد فامیل نزدیک بیشتره. آنقدر که بعضی وقت ها یادمون می ره که خاله منیر و عمو حبیب که نسبت خونی میان ما نیست. من و مرجان خواهرم و سمیرا دختر همین عموم پشت سرهم هستیم. من و سمیرا همیشه همکلاس بودیم. البته اون همیشه شاگرد اول بود. همزمان با هم دانشگاه قبول شدیم. اون پزشکی خوند و من تاریخ. بگذریم این ها همه حاشیه است. نیمه های آذر بود که یک روز که از سر کار آمدم دیدم مامانم کلافه است. گفت خاله منیر تصادف کرده. مامان همون روز یا فردا با کلی دردسر بلیت گرفت آمد مشهد. بعدا فهمیدیم که ماشین خاله ام چپ کرده و ستون فقراتش آسیب جدی دیده. وقتی با سمیرا صحبت می کردم خیلی از قطع نخاع می ترسید. حق هم داشت ظاهرا ضربه خیلی جدی به ستون فقراتش وارد شده بود. دیروز بعد از چند روز که از خانه بیرون آمدم رفتم دیدن خاله منیر. توی این چند ماه نشده بیام مشهد تا ببینمش. باورم نمی شد که یک لحظه می تونه آدمی که ستون یک خانه بود و آن قدر فرز و سریع بود را این طور تو رختخواب بیاندازه. بیشتر از سه ماهه و معلوم نیست کی بتونه دوباره راه بیافته. سمیرا هم که یکسال بود برای تخصص درس می خوند درست چند هفته مونده به امتحان نتونست به خاطر این موضوع کنکور بده. خود من با یک پیچ خوردگی ساده نزدیک دو هفته است خونه نشین شدم و دائم دارم غر می زنم حوصله ام سر رفته ....
نمی خواستم اول سالی از تلخی بنویسم اما با خودم خیلی کلنجار رفتم . دعا می کنم خاله ام هر چه زودتر بتونه از رختخواب بلند بشه و روی پاهاش راه بره.
Labels: دل نوشت
Wednesday, March 28, 2007
آه باران باران

شیشه پنجره را باران شست.
از دل من
اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست.
امشب باز بارون داره می آد و من دوباره با این شعر حمید مصدق دارم حال می کنم. حیف که نمی تونم برم زیر بارون و تا خود سحر خیس بشم. چشمامو بگیرم تا از بارون خیس بشه. این عکس مال امشب و بارون و مشهد است.
Labels: دل نوشت
Tuesday, March 27, 2007
عادت کردم به هیچ چیز عادت نکنم
عادت کردم به هیچ چیز عادت نکنم حتی به تو این را تو به من یاد دادی. یادته اون روز بارونی که چترتو گرفتی بالای سر من. من که سرم را گرفته بودم زیر شر شر بارون و داشتم خیس می شدم. یادته گفتی حیف موهات نیست که خیس بشه. من گفتم عادت دارم به خیس شدن زیر بارون تو گفتی عادت خوبی نیست. بیا زیر چتر من. بهت نگفتم حتی یک ذره هم راضی نبودم اما گفتم تو حتما راست می گی. آمدم زیر چتر تو. یادته روز بعد تو به من گفتی نباید بلند بخندی. من گفتم عادت دارم. گفتی عادت خوبی نیست. بازم گفتم حق با تو ئه. همون روز گفتی عادت آرایش کردن خوب نیست، ترکش کن. به حرف زدن با دیگران، با فکر کردن، نباید عادت کنی. اوایل همش می گفتم تو راست می گی. تو می گفتی عادت بده. اما نفهمیدی من به تصدیق کردن تو عادت کرده بودم. هر چی می گفتی می گفتم تو راست می گی. تو هم عادت کرده بودی به این جمله که عادت خوب نیست. یک روز به خودم آمدم دیدم یک آدم دیگه شدم با عادت هایی که تو می خواستی. به خودم گفتم تو راست می گی عادت اصلا خوب نیست. باید ترک کنم حالا دیگه به هیچی عادت ندارم حتی به تو. چه بخوای چه نخوای به تصدیق تو هم عادت ندارم. عادت کردم به هیچی عادت نکنم حتی به تو. حالا راضی هستی؟
پ . ن : این نخستین پست من در سال 86 و نخستین داستانم در این سال است. اگه خیلی پرت و پلا است باید ببخشید آخه از بد روزگار پیچ خورده گی پا و خانه نشینی در مشهد آن هم بعد از یکسال که برای استراحت آمده ام است. سال نو همه دوستام مبارک. فردا شاید از ماجراهای این سال جدید و بدبیاری های پشت سر هم خودم می نویسم.
Labels: داستان نوشت
Tuesday, March 20, 2007
سال 85 هم گذشت

این سلامی است بعد از مدت ها. سلام خوبی. حتما خوبی که خبری از ما نمی گیری چند ماهی می شود که عادت نامه نوشتن برای باد را از سرم به در کرده ام. درست پنج ماه شانزده روز و از آن روزی که آخرین نامه را برای کسی نوشتم که هیچ وقت این نامه ها را نمی خواند. آن روزها از دست تو و باد و خودم عصبانی بودم برای همین همه نفرت هایم را در کلمات ریختم. اما حالا درست در ساعت های آخر سال 85 زمانی که می خواهم از سال طولانی پاییزی که پشت سر گذاشتم دلم می خواد باز از تو بنویسم. نمی دانم چرا؟ شاید برای این که مدت هاست دیگر از دست کسی عصبانی نیستم. دروغ چرا شاید برای این که خیلی وقت است که دیگر به تو فکر نمی کنم. مثل خودت اسمت رو جایی جا گذاشتم. بگذریم. اما این لحظات آخر سال 85 دلم می خواد لحظات سال را با تو مرور کنم. تمام 365 روز و 6 ساعت و چهل و پنج دقیقه و نه ثانیه ای را که طی کردم.
می دونی من سال 85 رو با آرزوی سالی پر بار و موفق شروع کردم. اما در این یکسال انگار کسانی بودند که نگذاشتند این سال سال خوبی باشد. سالی که می توانست از نظر کاری یکی از بهترین سال های ما باشد. درست در دورانی که ما داشتیم خوب کار می کردیم نتوانستیم ، نه نگذاشتند کار کنیم. هر روز یک بازی تازه، یک مشکل یک دردسر. هر روز از جمع بزرگ ما یکی از کم شد. یکی از دوستان رفت بی خداحافظی و سر از جای دیگری در آورد. اما حالا که فکر می کنم می بینم علی رغم تمام مشکلاتی که طی یکساله داشتیم خیلی از ما آب دیده تر شدیم. یاد گرفتیم که چطور در لحظاتی که شرایط مناسب کار نیست، راهی برای کار کردن پیدا کرد. بعد از این همه سختی حداقل شرافت کاری و حرفه ای بودن خودمان را حفظ کردیم. اما این ها تجربیات سختی بود که درست در لحظات بریدن به دست آمد.
سال 85 را با عشق شروع کردم اما همیشه همه چیز آن طور که فکر می کنی نمی شود. همه انتخاب ها که درست نیست. این هم تجربه راحتی نبود. اصلا خوب نبود. الان خوشحالم که همه کابوس ها به پایان رسیده اند. ....
سال 85 با تمام سختی ها، مشکلات، ترس ها، امیدها، آرزوها، ناکامی هایش گذشت. سالی که با رفتش این نتیجه ساده را داشت که جلوی رفتن زمان را نمی شود گرفت. زمین بدون خواست من و تو دور خورشید و دور خودش می گردد و حاصلش بزرگ شدن و اضافه شدن روزها و سالهای زندگی است و افتادن رد پای زمین روی صورت است. عیدها بدون این که ما بفهمیم می آیند و می روند و تنها چیزی که عوض می شود خود ما هستیم. بگذریم. امیدوارم سال 86 را خیلی بهتر از سال 85 باشد. در این لحظات پایان سال تمام روزهای بد سال 85 را از ذهن پاک می کنم و برای تو خودم و همه دوستانم روزهای خوبی را آرزو می کنم. سال خوبی داشته باشید
Labels: دل نوشت
شادی جانم سلام
Labels: دل نوشت
Sunday, March 18, 2007
امید برای بازگشت شادی
روان شد، ممکن است سنگ و صخره جلویش را بگیرد اما آب راه خود پیدا می کند. این بار دلم روشن است که این نامه را حتما زود می خوانی.
پس از اول می نویسم دوست خوبم سلام این چندمین نامه است که در این دو هفته ای که در شهر هم بودیم. چهار روز به عید مانده و امیدوارم خبر خوبی در راه باشد.
Labels: دل نوشت
من و قوزک در رفته

این شاهکار هنری عکسی از من است با پای گچ گرفته دردناکم. دارم فکر می کنم اگه یک پیچ خوردگی این همه مصیبت و درد داره وای به شکستگی.
Labels: وب نوشت
Saturday, March 17, 2007
آخرین روزهای سال 85
البته این روزهای آخر سال 85 برای من دو تا معنی دیگه هم داره. یکیش امید داشتن به آمدن شادی و محبوبه است و دیگری خانه نشینی دو هفته ای. خنده داره روز پنج شنبه داشتم توی خیابان راه می رفتم که نفهیمدم چی شد که یا دفعه پام پیچید و همه سنگینیم افتاد روی پای چپم. در عرض چند ثانیه قوزک پام ورم کرد و بالا آمد. بعد از عکسبرداری معلوم شد که استخون مچ پام جابه جا شده رباط هاش کش آمده و باید تا 20 روز دیگه توی گچ باشه. حالا منم بیست روز خانه نشینی با پای گچ
گرفته. به قول دوستام باید به عنوان بد شانس ترین آدم سال معرفی شوم. بگذریم. توی پست بعدیم درباره سال 85 این پام می نویسم.
Labels: وب نوشت
Monday, March 12, 2007
Labels: دل نوشت
شادي صدر و محبوعه عباسقلي زاده را آزاد كنيد
حال همه ما اين جا خوب نيست. تو باور مي كني

شادي جان سلام اين نامه خطاب به توست. اميدوارم زماني كه نامه را مينويسم تو از بندي كه به دست و پايت زدند رها شده باشي. امروز درست يك هفته است از روزي كه تو و محبوبه را به همراه بقيه از جلوي دادگاه انقلاب تااوين بردهاند. يك هفته است كه اگر چه در يك شهريم اما خبري از تو نداريم. درست يك هفته است كه دريا صبح منتظر است تا صداي آرام تو از خواب بيدارش كند و راهي مدرسه اش كند. امروز درست يك هفته است كه تو آن جا توي بند 209 اوين ماندي. از جمع 33 نفره شما تنها تو ماندي و محبوبه.
دوباره از اول آغاز ميكنم شادي عزيزم دوستم، سلام خوبي؟ نميدانم ميشود آدم در سلولهاي سرد بند 209 اوين در حالي كه دلش نگران دريا ست خوب باشد يا نه؟ حال ما كه بي تو خوب نيست و دل نگرانيم. دلمان شور تو را ميزند. شور محبوبه را كه بيخبر در نزديكي تو در يكي ديگر از درهاي بسته 209 است، دل نگران دريا كه همه غصه هايش را پشت چشمان مضطرب و دل كوچكش پنهان كرده و نميدانيم كي طوفاني ميشود، نگران حسين كه در نبود تو آرام و قرار ندارد، نگران مريم كه يك هفته است صداي محبوبه را نشنيده، دلواپس محيا هستيم كه از كنار تلفن تكان نميخورد.
شادي جان دلم گرفته. دلم ميخواهد با يك دوست حرف بزنم. دلم ميخواهد تلفن بزنم به تو و ميان مشغلههاي زيادي كه داري وقتت را بگيرم و دردل كنم همين طور كه اين چهار پنج ساله اين كار را كردم. ميخوام از روزهاي اول آشناييمان بگويم. از دريچه هايي كه دوستي تو براي من باز كرد. از آن روز ارديبهشتي نزديك نمايشگاه كتاب كه قرار بود كارگاه دفاع از مولف براي بچههاي زير سي سالي كه كتاب منتشر كرده بودند برگزار كنيم. آقاي سيدآبادي به من شماره تلفني داد و گفت زنگ بزن به شادي صدر. اسم شادي صدر را شنيده بودم در روزنامه سروش نوجوان، در روزنامه صبح امروز و... زنگ زدم و تو با من قرار گذاشتي. از تو چه پنهون با تعريفي كه از تو شنيده بودم توقع داشتم با يك خانم وكيل جا افتاده رو به رو شم. تو آمدي با حسين و دريا كه آن روزها هنوز يكسالش نشده بود و همه تصورات من را به هم زدي. يادت هست كتاب عدالت از نگاه سوم شخص مفرد تازه تمام شده بود. برايم امضا كردي. چقدر دلم ميخواست بيشتر با تو آشنا شوم. مرداد تلخ 80 از راه رسيد و من روزهاي بدي داشتم. همان روزهايي كه با دلتنگي درگير پايان نامهاي بودم كه هيچ وقت تمام نشد. در همين روزها بود كه يك روز گيسو به من پيشنهاد كرد يك روز باهم به دفتر تو بياييم. همان دفتر خيابان سعدي. تو چقدر صميمي و راحت با من برخورد كردي. صفحه نوپاي زنان ايران را به من نشان دادي و گفتي دوست داري با ما كار كني؟ آره چرا كه نه اما چه كنم. تو به عهده خودم گذاشتي و من از سرگذشت فراموش شده زنان شروع كردم. يادم هست آن روزها هر مطلبي به جايي مي دادم قلع و قمع ميشد. اولين مطلب درباره توبي خانم آزموده بود. ميدانستم روزنامه نگاري با دقت تو حتما مطلب را رد ميكند. اما تو حتي يك و جابه جا نكردي. باورم نميشد. وقتي ازت پرسيدم چرا گفتي براي چي؟ مطلبت خوب بود. از همين جا يك سال و نيم سرگذشت زنان و بعد هم يك دوره تجربه زنانه. این آغازی برای باز شدن هزاران دریچه به روی من بود. هزاران راهی که می ترسیدم بروم و جراتش را به من دادید. بايد اعتراف كنم كه در اين پنج ساله عليرغم اين كه من و تو همسن بوديم اما هميشه از تو ياد گرفتم. من و تو و شادي قديريان و گيسو همسن بوديم. من و تو شادي هر سه چند روز تفاوت سني داريم اما من هميشه عقب تر از شما بودم. تلاش كردم به شما ها برسم خیلی هم تلاش کردم اما شما ها همیشه چند قدم جلوتر بودید و من شاگردی در این راه. توی دو سال گذشته از روزی که تو ترجیح دادی به جای این که در روزنامه بنویسی رفتی به دنبال عشقی که از سال ها پیش به تغییر رشته دادی انسانی خواندی و بعد دانشکده حقوق دانشگاه تهران. یادم هست گفتی می خواهم جایی باشم بیشتر مفید باشم. رفتی و شدی وکیل زنانی که در راه مانده بودند. زنانی که در انتظار مرگ مانده بودند. چقدر خوب توانستی در رشته خودت خوب بدرخشی. شنیدم زنان زندانی وقتی شنیدند تو توی اوین هستی خوشحال شدند خانم وکیلی که توانسته چندین حکم اعدام قطعی را نقض کند را از نزدیک ببننند. حتما خوشحال می شوند تو وکالتشان را قبول کنی. وکالت خانم وکیلی که برای اثبات بی گناهی زنان دربند حقی دریافت نمی کند و تنها خوب دفاع می کند. نمی دونی چقدر وقتی شنیدم توی وکالت حاجیه و لیلا تونستی حکم سنگسار و اعدام را لغو کنی به داشتن دوستی مثل تو افتخار کردم. یکی از دوستام که توی دادگاه لیلا آمده بود از دفاعیه خوب تو گفت. دورغ چرا من کلی پز دادم که دوست خودمه. می دونم این روزها سر می آد و بالاخره تو را در کنار خودمان می بینیم. باور ندارم بتونن وکیل خوبی مثل تو را زیاد نگه دارند. این نقض عدالت است. مگه شما غیر از برابر سازی حق زنان خواسته دیگری داشتید. جرم بزرگ تو مگه غیر از آن بوده که دنباله راهی را که صد سال پیش بی بی خانم استرآبادی و دیگران برای احقاق نیمه دوم این سرزمین گرفتی. شادی جانم می دانم که می دانی این روزهای بد می گذرد و باز دور هم جمع می شویم و از روزهای خوب فردا خواهیم گفت. از زنان بی پناهی که انتظار تو را می کشند. باور ندارم که این قرار بازداشت ها دوام زیادی بیاورد. به امید فردا صبح که خبر آمدن تو و محبوبه به خانه می نویسم. به امید دوباره شنیدن خنده هایت، به امید تمام شدن انتظار دریا و حسین. بااین امید بازهم می نویسم از تو و کسانی که مانند تو برای واژه ای ممنوع به نام زن تلاش کردند. از اول تاریخ نانوشته زن ایرانی می نویسم. شاید توانستم دوباره همانطور که تو و بقیه دوستانم به من توصیه کردید برای دلم بنویسم و بشم تاریخ نویس این زن ایرانی باشم. این بار داستان تو را در کنار دیگر زنان می گذارم.
شادی عزیزم برای تو از اول می نویسم حال همه ما اين جا خوب نيست. تو باور مي كني
دوستت دارم فرزانه
Labels: دل نوشت
Sunday, March 11, 2007
عيد دريا
كمتر از ده روز مانده به عيد، قرار بازداشت براي شادي صدر و محبوبه عباسقليزاده صادر شد. نميدانيم ميتوانيم اميدوار باشيم دريا عيد امسال رو در كنار مامان شادي جشن ميگيره يا نه؟ ؟؟؟؟
Labels: دل نوشت
Friday, March 09, 2007
نه خواهرم داستان ساده ای است
هزاره هزاره پیش از به هم پیچیدن دو نام، دو گیاه یکی نرینه و دیگری مادینه موجودی خلق شد، موجودی دو گانه نیمی زن و نیمی مرد. نه رفیق نه نمی خواهم هزاره هزاره داستان بگویم. این داستان را بارها باهم خوانده ایم. حکایت ساده ای است. می خواهم حکایت زنانی را بگویم که تاریخ ها تاریخ تلاش کردند و سهمشان گوشه ای تاریک خانه ماند و نامشان را از داستان این سرزمین خط زدند. هرچند که تو این داستان را بهتر از من می دانی. آسمان آسمان حرف های ناگفته مادرانی که پسرانی برای تحقیر خود به دنیا می آوردند. از زنانی که سکوت ها سکوت را تاب نیاورند و فریاد کشیدند. حکایت ساده ای است. حکایت مادرها مادر؛ مادر مادر من، مادرم و خودم و دخترکم که روزی به دنیا می آید و او هم همراه با نسل خود برابری را فریاد می کند. حکایت من سخت نیست داستان تکراری بی بی خانم استرآبادی است، حکایت نورالهدی منگنه، محترم اسکندری، صدیقه دولت آبادی، حکایت طوبی خانم آزموده.... نه چرا این قدر دور بروم حکایت ساده ای از دوستانم است 32 ستاره ای که در زندان کردند، حکایت یک رفیق، داستان ها داستان است از بست نشینی در سفارت روسیه و قران خواندن؛ حکایت پناه بردن به زاویه مقدسه عبدالعظیم، نه حکایتی تازه از لقانطه است. لقانطه ای که امروز نشانی از آن نیست اما مجلس هنوز همان جاست....
همه این ها خواهرم حکایت دلتنگی است در شهری که دهانت را می بویند.
پ. ن
توی این چند سال نزدیک 17 اسفند حال و هوای دیگه ای داشتم. آماده شدن برای برگزاری برنامه های این روز، فرستادن ایمیل و اس ام اس برای دوستان و یادآوری این که امروز روز جهانی زن است. یک روز برای همه زنان جهان و یا یادآوری خاطرات کهنه و دوری از هشت مارس های ایران و جهان. اما هشت مارس 1385 برای من یک معنای دیگه ای دارد. هشت مارسی که بدون حضور بعضی از دوستانم بود. بدون حضور شادی صدر، محبوبه عباسقلی زاده، ژیلا بنی یعقوب و .... برای همین برعکس هر سال برای کسی تبریک نفرستادم. دیدم وقتی توی جایی زندگی می کنم که صد ساله آره امروز درست یک صد ساله زنان دارند تلاش می کنند تا حقوق برابر داشته باشند؛ اما هنوز هزینه پرداخت می کنند، در جایی که هنوز وضعیت دوستانم نامعلوم است چرا باید به زن بودن افتخار کنم. چرا باید خوشحال باشم که روز زن در این جا وجود دارد. برای همین تصمیم گرفتم به جای نوشتن های معمول از زنان سرزمینی بنویسم که نام زن ممنوع است. از خواهران مادری که تنها برای فریاد زدن حق برابری به زندان می افتند. این نوشته رو برای شادی صدر می نویسم که آشنایی با او باعث شد بفهمم فمنیسم واقعی یعنی برابری حق من ، یعنی زندگی مساوی. امیدوارم هر چه زودتر از زندان بیاید.
Labels: دل نوشت
Thursday, March 08, 2007
همبستگي براي آزادي ، برابري، عدالت جنسيتي
فعالان جنبش زنان سالهاست كه با چشم انداز همبستگي زنان ايران و جهان و طرح مطالبات مدني ، خواهان برگزاري روز جهاني زن بوده اند . متاسفانه به رغم تلاش هاي مستمر گروههاي مختلف زنان در مسير احقاق حقوق انساني و شهروندي ، همواره با محدوديت ها و موانع بي شماري روبرو بوده ايم.
امسال نيز بر آن شديم تا با طرح مطالبات زنان، در تجمعي مسالمت آميز( طبق ماده 27 قانون اساسي) در مقابل نهادي كه به باور ما بايد برآمده از آراي ملت باشد، با تاكيد بر خواسته هاي دمكراتيك و برحق خود روز جهاني زن را گرامي بداريم .
اينك اعلام مي كنيم كه به علت برخورد خشونت آميز نيروهاي انتظامي با فعالان جنبش زنان در 13 اسفند كه منجر به بازداشت 33 نفر از آنان - از جمله گروه هماهنگ كننده- شد و با ادامه بازداشت سه نفر از فعالان جنبش زنان در زندان اوين، كه دو تن از ايشان عضو گروه هماهنگ كننده هستند، و همچنين به علت آزادي تعدادي از گروه هماهنگ كننده مراسم در اولين ساعات روز 17 اسفند، امكان مديريت و سازماندهي مراسم روز جهاني زن از گروه هماهنگ كننده سلب شده است .
در همين راستا با تبريك مجدد روز جهاني زن كه امسال به نام "همبستگي براي آزادي ، برابري ، عدالت جنسيتي" نام گذاري شده است ، دست كليه حمايت كنندگان را مي فشاريم و تقاضا داريم به منظور جلوگيري از بروز هرگونه خشونت و يا سو استفاده ، با اخلاق مدني و صلح جويانه، گروه هماهنگ كننده را در مقابل مجلس، ياري كنيد .
گروه هماهنگ كننده : شهلا انتصاري ، فاطمه گوارايي ،مرضيه مرتاضي لنگرودي ، رضوان مقدم
Labels: وب نوشت
Tuesday, March 06, 2007
خبر های بد و خوب
پ.ن : لابه لای خبرهای بد از خبرگزاری که امدم بیرون گیسو بهم اس ام اس زد که پرستو و چندتا دیگه از دوستانی که زندان اوین بودند را آزاد کردند. یگ جس دو گانه داشتم. هم خوشحال بودم برای پرستو و خانواده اش، ساقی و دوقلوهاش هم نگران بقیه دوستام که هنوز توی اوین هستند. امیدوارم که همه اشون هر چی زودتر آزاد بشن.
فاصله میان خبرهای خوب و بد یک لحظه است
Labels: وب نوشت
پس از پنجاه و دو ساعت همچنان بيخبريم
ثانيهها همچنان پشت هم مي دوند و باز دست ما از هر كاري كوتاه. چسبيده ام به مانيتور و هي سايتها را چك مي كنم شايد خبر تازهاي بشنوم. پنجاه ساعت، درست پنجاه ساعت گذشته و هنوز خبري از آزادي هيچ كدام از دوستانم نيست. ديشب خبر خوبي از آزاد شدن تعدادي از بچهها آمد. قرار بود صبح امروز شش نفر آزاد شوند. آخرين خبر اين است كه هنوز تا اين لحظه خبري نيست و خانوادههاي نگران دم در زندان منتظرند تا در باز شود. از خودم بدم ميآد چسبيدم به زمين. شايد هم به قول پرستو سيبزميني شدم. بايد كاري كرد اما چه كار. تنها كاري كه مي كنم اين است كه نشسته ام و گوش به زنگ تلفن يا اس ام اس بستم و به صفحه كامپيوتر چشم دوختم.
تينا هم براي دوستانمان نوشته با عكس همه
Labels: دل نوشت
Monday, March 05, 2007
برای همه دوستانم
سی و دو ساعت است. درست سی و دو ساعت است که می خواهم حرفی ، کلامی بنویسم اما .... این دقایق لحظه عجیب ضرب آهنگی دارد گاهی تند و گاه کند است. اما حالا به احتضار افتاده، مثل لحظات بد پشت اتاق عمل. از دیروز که خبر دستگیری 32 نفر از فعالان زن را شنیده ام سرم درد می کند. اسم ها را دائما چک می کنم همه اسم ها آشناست و بعضی اسم ها آشناتر. دلم شور می زند. روی موبایل به دنبال شماره ها می گردم اما موبایل همه خاموش است. شادی صدر، ساقی، آسیه، نسرین، پرستو، سارا و... سرم درد می کند. وبلاگ هایی که آپ دیت نشده را زبر و رو می کنم. اورمزدان ، وارش، زن نوشت .... چرا کسی چیزی نمی گوید چرا کاری از دست من بر نمی آید. خبر می پیچد : همه را گرفتند. با خودم می پرسم چرا؟ چه سئوال احمقانه ای چرا ؟؟؟؟ صدای تلویزیون می آید کسی فریاد می زند : انرژی هسته ای حق مسلم ما. می خندم حق ... حق مسلم دوستان من، من چیست؟ حق ما نیمی از آزادی؛ نیمی از سهم عدالت، نیمی از زندگی، نیمی از بودن نیست؟ مگه همه حرف همه این نبود این جرم است؟ کسی توی اخبار با انتقاد از سیستم قضایی آمریکا ازاقدام غیر حرفه ای برای ندادن ویزا به نمایندگان جنبش زنان در ایران برای شرکت در کنفرانس زن شکایت می کند. به نام ها نگاه می کنم نمایندگان جنبش زنان ایران که میهمان اوین هستند. کسی پیدا نمی شود که از سیستم قضایی کشور خودمان برای زندانی کردن 32 نفر از جنبش زنان ایران انتقاد کند. 32 ساعت است و هیچ خبری نیست. کسی می گوید این هزینه هایی است که باید پرداخت. اما تا کی صد سال کافی نیست برای دادن هزینه. مگه هشتاد سال پیش توی میدان توپخانه خانم اسکندری و بقیه را به جرم اعتراض به انتشار مکر زنان گرفتند و ..... . این هزینه ها تمام نمی شود. این عکس را که می بینیم بیشتر دلم می گیرد. یادم می افتد دریا، آوا، آرتا و اروند 32 ساعت است مادرانشان را ندیده اند. باید کاری کرد اما ........کاش کاری از دست ما جز نوشتن بر می آمد.بغضم را فرو می خورم و می نویسم. برای همه دوستانم می نویسم برای شادی صدر، آسیه امینی، نسرین افضلی، برای سارا و ساقی لقایی، برای پرستو دو کوهکی و همه کسانی که می شناسمشان. برای دریا، آوا، آرتا و اروند.