کوپه شماره ٧

Thursday, March 29, 2007

صدم های ثانیه


گاهی وقت ها یک حادثه کوچولو و به ظاهر بی اهمیت، شایدم خیلی با اهمیت باعث می شه مسیر زندگی آدم تغییر کنه. همیشه هم توی صدم های ثانیه اتفاق می افته.
این روزها به این مسئله خیلی فکر می کنم. این نه یک اصل کلی است نه یک مسئله بغرنج فلسفی یک حقیقته که هر کدوم از ما تا با آن رو به رو نشیم باورمون نمی شه.من با این اصل کلی رو به رو شدم. نمی تونم تصور کنم که یک لحظه شاید صدم های ثانیه صدها روز و ساعت از زندگی را از بین ببرد. هر چند همین دیروز پریروز بود روز دوم سال که داشتیم می رفتیم جایی توی چند صدم ثانیه یک موتور زد به ماشینمون و بعد خود راننده اش افتاد روی جلوی ماشین ... البته تصادفی که می تونست خیلی جدی باشه به خیر گذشت اما همش چند صدم ثانیه بود. مثل اتفاقی که چند ماه پیش برای خاله ام افتاد. من یک خاله دارم که خاله واقعی ام نیست اما اگه به اندازه 4 تا خاله اصلی ام دوستش نداشته باشم کمتر از اون ها دوستش ندارم. این خاله خانم صمیمی ترین دوست بابام است که رابطه ما از حد فامیل نزدیک بیشتره. آنقدر که بعضی وقت ها یادمون می ره که خاله منیر و عمو حبیب که نسبت خونی میان ما نیست. من و مرجان خواهرم و سمیرا دختر همین عموم پشت سرهم هستیم. من و سمیرا همیشه همکلاس بودیم. البته اون همیشه شاگرد اول بود. همزمان با هم دانشگاه قبول شدیم. اون پزشکی خوند و من تاریخ. بگذریم این ها همه حاشیه است. نیمه های آذر بود که یک روز که از سر کار آمدم دیدم مامانم کلافه است. گفت خاله منیر تصادف کرده. مامان همون روز یا فردا با کلی دردسر بلیت گرفت آمد مشهد. بعدا فهمیدیم که ماشین خاله ام چپ کرده و ستون فقراتش آسیب جدی دیده. وقتی با سمیرا صحبت می کردم خیلی از قطع نخاع می ترسید. حق هم داشت ظاهرا ضربه خیلی جدی به ستون فقراتش وارد شده بود. دیروز بعد از چند روز که از خانه بیرون آمدم رفتم دیدن خاله منیر. توی این چند ماه نشده بیام مشهد تا ببینمش. باورم نمی شد که یک لحظه می تونه آدمی که ستون یک خانه بود و آن قدر فرز و سریع بود را این طور تو رختخواب بیاندازه. بیشتر از سه ماهه و معلوم نیست کی بتونه دوباره راه بیافته. سمیرا هم که یکسال بود برای تخصص درس می خوند درست چند هفته مونده به امتحان نتونست به خاطر این موضوع کنکور بده. خود من با یک پیچ خوردگی ساده نزدیک دو هفته است خونه نشین شدم و دائم دارم غر می زنم حوصله ام سر رفته ....
نمی خواستم اول سالی از تلخی بنویسم اما با خودم خیلی کلنجار رفتم . دعا می کنم خاله ام هر چه زودتر بتونه از رختخواب بلند بشه و روی پاهاش راه بره.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 5:24 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home