کوپه شماره ٧

Tuesday, March 27, 2007

عادت کردم به هیچ چیز عادت نکنم


عادت کردم به هیچ چیز عادت نکنم حتی به تو این را تو به من یاد دادی. یادته اون روز بارونی که چترتو گرفتی بالای سر من. من که سرم را گرفته بودم زیر شر شر بارون و داشتم خیس می شدم. یادته گفتی حیف موهات نیست که خیس بشه. من گفتم عادت دارم به خیس شدن زیر بارون تو گفتی عادت خوبی نیست. بیا زیر چتر من. بهت نگفتم حتی یک ذره هم راضی نبودم اما گفتم تو حتما راست می گی. آمدم زیر چتر تو. یادته روز بعد تو به من گفتی نباید بلند بخندی. من گفتم عادت دارم. گفتی عادت خوبی نیست. بازم گفتم حق با تو ئه. همون روز گفتی عادت آرایش کردن خوب نیست، ترکش کن. به حرف زدن با دیگران، با فکر کردن، نباید عادت کنی. اوایل همش می گفتم تو راست می گی. تو می گفتی عادت بده. اما نفهمیدی من به تصدیق کردن تو عادت کرده بودم. هر چی می گفتی می گفتم تو راست می گی. تو هم عادت کرده بودی به این جمله که عادت خوب نیست. یک روز به خودم آمدم دیدم یک آدم دیگه شدم با عادت هایی که تو می خواستی. به خودم گفتم تو راست می گی عادت اصلا خوب نیست. باید ترک کنم حالا دیگه به هیچی عادت ندارم حتی به تو. چه بخوای چه نخوای به تصدیق تو هم عادت ندارم. عادت کردم به هیچی عادت نکنم حتی به تو. حالا راضی هستی؟
پ . ن : این نخستین پست من در سال 86 و نخستین داستانم در این سال است. اگه خیلی پرت و پلا است باید ببخشید آخه از بد روزگار پیچ خورده گی پا و خانه نشینی در مشهد آن هم بعد از یکسال که برای استراحت آمده ام است. سال نو همه دوستام مبارک. فردا شاید از ماجراهای این سال جدید و بدبیاری های پشت سر هم خودم می نویسم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 3:00 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home