کوپه شماره ٧
Saturday, December 29, 2007
حس یک آدامس دارم
گاهی وقت ها فکر می کنم آدامسم. یک آدامس با هر طعمی که تو دلت می خواد. آره عزیز برای تو آدامسم؛ آدامسی که هر وقت دلت بخواد می جویش و وقتی دلت نخواست و چونه ات ازم خسته شد از دهنت در می آری، شاید هم تف می کنی توی سطل زباله یا خیابان. البته گاهی هم لای یک کاغذ می پیچی شاید باز به دردت خوردم.
برات مثل یک آدامسم. آدامسی با طعم نعناع که برای هضم غذا و بوی دهانت می جویی. توت فرنگی که بدی به دست یک بچه، یا دارچینی که اعصابتو آروم کنه، یا اکالیپتوس برای باز کردن راه تنفست. گاهی هم از سر عادت با حرف هات بادم می کنی و تا در زمان ترکوندنم فکر کنم خیلی برات مهمم و بهم عادت داری.
وقتی با تو هستم همه چیز هستم جز خودم.
برات شبیه ورق سفید هستم. مثل یک ورق سفید که هر وقت که می خواهی چیزی بنویسی روم می نویسی. دست هاتو روی تن سفیدم می کشی با قلم رنگیت خط خطیم می کنی. یک وقت خوشحال می شی قلمت آبی یا سبز می شه. آن وقت لمس تنت با قشتگترین کلمات دنیا همراهه. وقتی غمگینی سیاهی تلخ که تلخ ترین ها روی وجودم می کشی. وای به روزی که عصبانی می شی، سرخ می شی. شایدم بنفش پررنگ آن قدر خط می کشی و بد می گی که فکر می کنم از تمام رگ هام خون می آد. یک وقت هام که بهم احتیاج نداری یک جایی می ذاریم. وقتی هم که زیادی دستمالی و خط خطی شدم پاکم می کنی. گاهی هم مچاله و لهم می کنی و روی یک ورق تازه می نویسی.
آره عزیزم من برات همه چیز هستم الا خودم. هرچند این روزها حس می کنم بیشتر شبیه آدامسی هستم که ازم خسته شدی. انداختیم دور اما چسبیدم کف کفشت تو این جوری فکر نمی کنی؟!
Labels: داستان نوشت
Thursday, December 27, 2007
دو قدم مانده به صبح
برنامه دیشب «دو قدم مانده به صبح» علی رغم فضای غم آلودی که داشت؛ یکی از بهترین برنامه های تلویزیونی بود که در این چند ساله شاهدش بودم. دیشب چهارشنبه 5 دی ماه 1386 برنامه دو قدم مانده به صبح با حضور سه نفر از نمایشنامه نویسان برجسته ایران درباره دو نمایشنامه نویس بزرگ دیگر بود: استاد اکبر رادی و بهرام بیضایی. محمد چرمشیر، نمایشنامه نویسی که خودش در نمایش نویسی یک پدیده است، از بعض و خشم و حسرت هایش در سوگ استادی که دیگر نیست و استادانی که قدرشان را دیده نمی شوند گفت. چقدر به دلم نشست آن جایی که گفت: خشم من نسبت به روزهایی است که در کنار رادی از دست دادیم و در روزهایی که از دست دادیم اکبر رادی و ما با هم افسرده شدیم. حمید امجد که از استادانش و از 100 سال درام نویسی که با رادی و بیضایی در ایران گذشت گفت و این که: وجود اکبر رادی یک حادثه برای تئاتر کشور بود. یک شمایل ماندگار برای هنر ایران است. یا آن جایی که گفت: ما می کوشیم ادای کسی را در بیاوریم که ادای کسی را در نمی آورد. یا لرزش صدای محمد رحمانیان وقتی آخرین یادداشت استاد را وصف استاد دیگرش می خواند. اما شاید بهترین بخش این برنامه آن جایی بود که محمد چرمشیر گله کرد از تلویزیون که نامی در هیچ برنامه خبری از رادی و مرگ ناباورانه او نیاورده است و محمد رحمانیان در جواب محمد صالح اعلا که از تلویزیون دفاع کرد چه خوب گفت که تلویزیون نامی از رادی نیاورد چون رادی تنها نمایشنامه نویس باقی ماند و نخواست چیز دیگری باشد. رحمانیان چقدر درست گفت که رادی بر قله هنر ایران بود و باقی ماند. همانطوری که بهرام بیضایی بر این قله قرار دارد.
Labels: رادی
Wednesday, December 26, 2007
رادي بزرگ هم رفت
%5B1%5D.jpg)
به اش بگو اين قلم نيست؛ تاريخچه همه ي رنج هاي من است كه به اش مي سپرم. براي حفظ حرمت اين قلم بايد مثل من ، مثل شمع آب بشه و قطره قطره بنويسه . فقط طوري بنويسه كه زندگي كنه ؛ وگرنه امانت من را لكه دار كرده ...
از صبح اين جملهها را همراه با نامهايي آشنا تكرار ميكنم و چيزي مثل يك بغض فروخورده گلويم را مي فشارد. امروز پنجم دي 1386 صبح ميخواستم همزمان با روز تولد بهرام بيضايي استاد بزرگ نمايشنامه نويسي و خواندن آخرين اثرش يعني سهراب كشي چيزي بنويسم. صبح زود بود و داشتم صفحات روزنامهها را ورق ميزدم و عكس بهرام بيضايي و اكبر رادي دو بزرگ نمايشنامه نويسي كشور و بازماندگان نسل ساعدي، مفيد را در كنار محمود دولت آبادي را در روزنامه اعتماد در كنار يادداشت رادي در مورد تولد بيضايي ميديدم كه خبري بد شنيدم. خبر فوت استاد اكبر رادي. روي سطوري كه رادي براي بيضايي نوشته بود خيره شدم و سعي كردم فكر كنم كه اشتباه شنيدم. مدتها بود كه ميدانستيم رادي بزرگ بيماري صعب العلاجي دارد اما باور نميكرديم اين قدر زود از دست بدهيمش. اما خبر واقعيت داشت. صدايي در گوشم پيچيد:« انسانی نشانم بده، انسانی گرم، زنده، معاصر، که من صدای جر جر استخوانم را در او بشنوم؛ انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر، که تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست. بی او بدان که صحنه سیاه است؛ یک غار مدرن، بی نور، که اشباح سرگردانی در سجاف آن بیهوده راه می روند. آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟ .... خوب من! همیشه یکی هست که عاشقانه بخواند.»
مال ارثيه ايراني است. كه تازه تمامش كرده بودم.چقدر نوشتن خبر امروز سخت بود. همان قدر كه رفتن به بيمارستان پارس.
توي بيمارستان پارس هر كسي مي آمد گريه كرده بود يا بغض داشت.خبرنگاران هم دستشان به نوشتن نميرفت مريم رضا زاده از ايسنا ، فريبرز داريي مهر، فهيمه پناه آذر از فارس. غمي بزرگ در خبرها بود. آخه رادي نه تنها هنرمند بزرگي بود كه انساني ارجمند و قابل احترام بود. نمي شد دوستش نداشت. خودشو و قلمشو با اين كه مصاحبه كردن را دوست نداشت اما دوست داشتني بود و با همه با احترام رفتار ميكرد. خانم رادي حميده خانم از تنهايي خود ميگفت. از رفتن مردي كه تمام زندگيش بود و من به مردي ميانديشيدم كه يكي از دو كفه بار سنگين نمايشنامه نويسي ايران را با خود برد تئاتر را يتيم كرد. رادي كه به حرف شاملو گوش داد و فقط تئاتر نوشت و نوشت و معتقد بود:«خوب نوشتن ذره ذره مردن در جوع خلقت است با کلمه و آهنگ و ترکیب...»
رادی یکی از مهمترین نمایشنامه نویسان تاریخ درام نویسی ایران بود. کسی که در تمام سال های فعالیت هنریش تنها نوشته نه کارگردانی کرده، نه بازی فقط نوشته. امروز باز به ياد رادي و شاهين سركيسيان افتادم. شاهین سرکیسیان ارمنی عاشق تئاتری که خیلی از تئاتری های ما شاگرداش بودند در حالی مرد که حسرت اجرای روزنه آبی رادی یکی از اولین نمایش نامه های استاد نمایشنامه نویسی ایران را به همراه نسخه ای چاپی از آن به گور برد.
ياد دكتر مجلسي افتادم در شب روي سنگفرش خيس خيابان :«تو بدون ذره ای احساس، بدون این که ترس یا دلشوره ای داشته باشی، خودت را مثل گوسفند قربانی به این جراحی تسلیم می کنی. درست است. چون حالا که در این مه غلیظ شبانه و باران، در دامنه سفال های این خانه قوز کرده ای، قطره قطره خون چکان روی سنگفرش خیس..»
سايتها را ورق زدم. يادداشت اصغر همت را ديدم:« امروز روز تولد بهرام بيضايي است، حتما سالگرد تولد سختي است، براي تنها بازماندهي ابرمردان نمايشنامهنويسي كه در دههي 40 رخ نمودند. يكي از رئوس اين مثلث دكتر غلامحسينساعدي قبلا دارفاني را وداع گفته است و حالا – امروز – يكي ديگر هم رفت.»
با بيضايي تماس گرفتم تا درباره رادي از او بپرسم اما غم رفتن رادي آن قدر سنگين بود كه بيضايي بتواند از رادي بگويد. يك بار ديگر روزنامه اعتماد نگاه كردم. دو نمايشنامه نويس بزرگ كشور در كنار هم:« بهرام، امروز مي خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره ماندگار» هر چند ترکيب مهتابي قشنگي است، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فله اي به سينه بندگان خدا نصب مي کنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليً ما ستاره رنگ پريده اي است که فله اي به دوش اهل هنر مي زنند. (و اين ناسپاسي به يک بار عام رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب هاي اين مراسم رسمي است.) به اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهد عادلً مرجع ملي دستي به فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به نام او (که تويي)، و نامت حجت است بر تآتر ايران، و تويي در آستانه اين سالگرد خجسته قلمدار صحنه هاي ما که از برجستگان درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.....
بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است. »
باز يادداشتها را ورق ميزنم نميدانم چرا از ميان اين همه يادداشت حرفهاي غريب پور عليرغم واقع گرايي مخصوص او دردآور تر است:« مرگ رادي قابل پيشبيني بود. ناقوسها براي رفتن او به صدا درآمده بودند و تلخي مرگ "رادي" اين است كه ما انتظار رفتنش را ميكشيديم: هر بار كه بستري ميشد، هر بار كه خبري از كسالت او ميشنيديم، مرگ رادي را بچشم ميديديم... شبي كه در شوراي بررسي آثار اجرايي تئاتر شهر قرار شد كه "لبخند با شكوه آقاي گيل" به روي صحنه برود، همهي ما نگران بوديم كه استاد پيش از اجرا، يا در روزهاي اجرا تسليم مرگ بشود. اما مرگ به ما و به او اجازه داد كه آخرين لبخند را بر لبان اكبر رادي نظاره كنيم. لبخندي تلخ كه بيش از همهي ما خود رادي بدان واقف بود كه ماندني نيست و چنين نيز شد. با اين حال مرگ نويسنده زماني است كه كسي اثرش را نخواند و يا اثرش را به روي صحنه نبرند و اينجاست كه مرگ به زانو در ميايد: هنگامي كه آثار يك نويسنده بيش از زمان زنده بودنش مطرح ميشود و در هر قرائت و بازخواني واجرا، ندايي شنيده ميشود كه مرگ را ميرنجاند: آه او زنده است؟!! آري، مرگ، آري اكبر رادي را تو از ما گرفتهيي. اما صحنهي تئاتر ايران، منزلگاه ابدي يك نويسندهي زنده، شجاع و پر توان است كه دغدغهي نجات از حقارت و بيگانگي انسانهاي پيرامونش را داشت و مادامي كه آثارش بر روي صحنه بروند: او زنده است. آري مرگ، آري. ايمان دارم كه تو جان يكايك ما را ميگيري اما جوهر جانمان زنده است. چنان كه مرگ رادي گواهي خواهد داد و تو آن را بهچشم خواهي ديد هر چند كه در هر اجرا تو در گوشهيي حاضري كه جان تازهيي را به خاك بسپاري.»
رادي بزرگ رفت و يادمان افتاد كه او هم در اين حوالي بوده است. فردا صبح تيتر همه روزنامهها رادي است . اما فاجعه عميقتر از اين هاست يكي از يادگاران دوران طلايي نمايشنامه نويسي رفت.هرچند رادي كه ما ميشناخيتم در لابه لاي آثار نمايشاش زنده خواهد بود.
Labels: رادي
Monday, December 24, 2007
سحر با باد می گفتم
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
به این راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می پرسی درد همت چه می بندی
همانی چون تو حالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نا اهل افکندی
در این بازار گر سودیست با درویش خرسندست
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
Labels: فال
Saturday, December 22, 2007
دونده و رسانه ملی
هرچند ساز دهنی یکی از فیلم هایی که همیشه توی ذهنم مونده اما دونده و مقاومت امیرو را خیلی دوست دارم. بعد از این همه سال دیدنش کلی کیف داره بخصوص با تدوین خیلی خوب بهرام بیضایی. فيلمنامه دونده را امير نادري با همكاري بهروز غريب پور نوشته درباره نوجوان تنهايي به نام «اميرو» که سوداي مهاجرت به آنسوي آبهاي درياي جنوب را در سرمي پرورد. او با جست و جوي آشغالها و جمع آوري و فروش بطريهاي خالي، فروش آب يخ، واکس زدن کفش فرنگي ها و کارهايي از اين دست، گذران ميکند. به تدريج درمي يابد که راه آگاهي، آموختن است، به اين منظور به کلاس شبانه ميرود و در فراگرفتن حروف الفبا تلاش ميکند. در پايان در مسابقهاي سخت و دشوار که در کنار شعلههاي فروزان لولههاي گاز برگزار ميشود بر رفقاي همسن و سال خودپيروز ميشود.
راستی شب یلدای همه دوستان مبارک
Labels: وب نوشت
Thursday, December 20, 2007
برف می خوام
پاییز به همان سرعتی که آمده بود فردا شب نفس آخرش را می کشد و به خاطره می رسه. امشب حال گریه دارم. نه از این گریه ها که بعضه و اشک می لغزه روی گونه. نه این حال گریه از اون گریه هاست که دل می لرزه و قطره می شه و قطره ها کلمه می شه و می ریزه روی صفحه. مثل تمام روزهایی که برف می آد و اسمون قرمز قرمزه. از اون حال گریه ای که وقتی غریب همیشه آشنایم با خداحافظیش روی گونه ام گذاشت، شاید هم مثل داغ اون یکی که از شدت تحقیر روحم جسمم را تحقیر کردم. دلم برف می خواد و آسمان سرخ و بارش سنگین و گرم دانه های سفید برف و یک دل سیر قدم زدن در گرمای یک حس تازه. کاش می شد در بارش مداوم برف و گوش دادن به صدایی فرهاد مهراد آن جایی که از هفته خاکستری می خواند از نیاوران تا تجریش رفت بی آن که بدانی دور و برت چه می گذرد. دلم داغ شدن کنار بخاری بعد از یک سرمای شدید می خواد و یا سر کشیدن فنجانی داغ با همصحبتی اویی که دلت را می لرزاند. کاش زمستان امسال یک زمستان پر برف باشه و این روزهای تلخ خشکسالی به پایان برسد.
Labels: دل نوشت
Tuesday, December 18, 2007
شهزاد 1

شهزادت می شوم اگر
شهزادم بخواهی
شهزادت می شوم
حتی اگر تا سحرگاه
جانم را با تو قمار کنم
شهریار من
پ .ن: حناق گرفته ام. چیزی مثل بختک روی گلویم نشسته و راه نوشتنم را گرفته است. اما این روزها خیلی شادم چون یکبار دیگر حس می کنم مفیدم و در بخشی که دوست دارم کار می کنم.
Labels: شعر نوشت
Thursday, December 13, 2007
حجاب یا امنیت مسئله این است
داستان از این جا شروع شده که چند ماهیه که یک آدم بیمار هر روز صبح به نوعی مزاحم من می شه . الان چند ماهیه که هر جا می خوام برم عین سایه همراهیم می کنه جوری که از خونه بیرون آمدن را برایم مشکل کرده. این بیمار روانی سرایدار پاساژیه که کنار خونه ما قرار گرفته و تنها مزاحم من نمی شه بارها مزاحم خواهر کوچکترم هم شده. یک آدم چرک و کثافتی که فکر می کنم پنجاه سالی داشته باشه و از دور هر کی ببینش می فهمه که به انواع اقسام دودها اعتیاد داره و سالی یک بار می ره حموم.
چند ماه اول گفتم اشتباه می کنم. از ماه خرداد که یک بار دیگه سر طالقانی جلوی راهم را گرفت و به یک بهانه واهی خواست حرف بزنه فهمیدم که نه آن قدر تعقیبم کرده که می دونه صبح ساعت چند از خونه بیرون می آم و مسیرم کجاست. بدبختی از آن جایی بود که یک آدم به ظاهر مومن و مسلمون باعث تعطیلی مغازه پدرم شد و این بیمار روانی را پر رو تر کرد. چند بار تذکر به مسئولین پاساژ، دعوا و حتی شکایت به جایی نرسید. یک بار هم که آمده بود سر کوچه خبرگزاری به یکی از همکارام زنگ زدم و تا همکارم را دید فرار کرد. البته در مورد شکایت علتش این بود که دادگاه حرف من را برای شکایت از یک بیمار روانی معتاد به راحتی قبول نکرد و ازم خواست تا استشهاد محلی و نمی دونم مدرک ارائه بدم. راستش حالم بهم می خوره از دادگاهی که شکایت من را به عنوان یک زن قبول نداره ازم مدرک قاضی پسند می خواد. بگذریم آخرش تصمیم گرفتیم از این خونه بریم و تصمیم بزرگ خودم هم این بود که اصلا از خونه بیرون نیام.
این هفته از روز جمعه که برای کاری از خونه رفتم بیرون این سایه کثافت همراهم بود تا امروز صبح. کارم هر روز شده این که یک راه جدید پیدا کنم تا برسم سر کار باور می کنید دیروز از جلوی دانشگاه تهران رفتم سر ویلا، پریروز از چهارراه امیراکرم تازه بیشتر روزها هم توی این دوره بی پولی مجبور شدم با دربست برم سرکار. امروز صبح هم از خیابان صبا که پشت خونه امون هست رفتم تا هم یک سر به کیش بزنم و برای ثبت نام جدیدش سئوال کنم از کیش که بیرون آمدم دیدم سر صبا وایستاده و با خونسردی داره نگاه می کنه دیگه طاقتم سر اومد و نفهمیدم قرار چی کار کنم. از همون جا به سرعت دنبالش راه افتادم و سر چهارراه ولی عصر توی سه کنج یک مغازه گیرش انداختم و برای اولین بار توی خیابون داد کشیدم. توی چشم من نگاه می کرد و هی اشاره می کرد هیچی نگو و من با قدرتی که تا به حال نداشتم داد می زدم که مرتیکه چی می خوای از جون من چرا هر روز می افتی دنبالم هان . نکته جالب این جاست که ساعت نه صبح چهارراه ولی عصر خیلی شلوغه و پر از کاسب هاییه که می خواهند برن سر کار. امروز هم توی سی چهل نفری ایستاده بودند و من را نگاه می کردند. اما هیچ کدام جلو نیامدند بگیرنش یا بزنن توی گوشش من بودم که داد می زدم و اون ها عین یک فیلم جالب نگاه می کردن. سر و وضع من معلوم بود که مرض ندارم توی اون موقع صبح الکی داد بزنم و قیافه اون هم آن قدر محترم نیست که کسی فکر نکنه که اذیتم نکرده باشه. اون بیمار عوضی یک دفعه شروع کرد به دویدن و این خودش نشون می داد که اشتباه نکردم. اما بازهم جمع تماشاچیانی که توی چهارراه ولی عصر ایستاده بودند و به من نگاه می کردند. باورم نمی شد از این جماعت یکیشون جلو نیومد تا زمانی که سوار ماشین بشم به من نگاه می کردند. این شامل پلیس هایی که سر چهارراه ولی عصر بودند هم می شد. نکته جالب این که زمانی که به 110 زنگ زدم خانمی که پیشت خط بود به لرزش صدای من بی توجه بود و دائما با کسی آن طرف خوش و بش می کرد بعد بهش گفتم برای مزاحمت خیابانی چه باید بکنم بعد از چند شوخی که با همکارش کرد و تکرار مجدد حرفم بهم گفت زنگ بزنید به 110 ؟! گفتم خانم آخه وقتی یارو اذیت می کنه 110 چه طوری می خواد برسه. با خونسردی گفت خوب اگه محل زندگیش رو می شناسی برو شکایت کن. بعد هم تلفن را گذاشت. خیلی این حرف به دلم موند که از این خانم و مقام های بالاترش بپرسم این چه جور نیروی انتظامیه که فقط امنیت اجتماعی را توی کوتاهی اندازه مانتو یا روسری سرم می دونه و به امنیت من کاری نداره. یادم افتاد هفته پیش که به دلیلی به 110 زنگ زدم هیچ نیرویی اعزام نشد. حتی بعد از چهاربار تماس؟! موی من از بیمار روانی که اعصابم را خورد می کنه برای نیروی انتظامی مهمتره واقعا باید گفت دست شما درد نکنه سردار رادان از این امنیتی که توی پایتخت به وجود آوردید که من یک زن 33 ساله توی شلوغ ترین نقطه شهر امنیت جانی، روحی و روانی نداشته باشم. از کجا معلوم که این بیمار روانی از جیبش چاقو و یا اسید در نیاره؟ از تمام تماشاگرانی که صبح وایستادند و با غیرتشان نمایش خیابانی من را دیدند هم ممنونم که بهم ثابت کردند که تموم این حرف چهار کلمه ای کشکه منظورم غ ی ر ت است .
پ.ن: یک بار دیگه از این که توی این نوشته خیلی از حد ادب فراتر رفتم. خیلی عصبی بودم و هستم. سرم درد می کنه چند روزیه که عصبی می شم صدام می گیره امروز از اون اتفاق ظهر هنوز صدام در نمی آد.
پس پ.ن: در فکر کوچم کوچ ناگریزی که بزودی درباره اش خواهم گفت.
Labels: وب نوشت
Tuesday, December 11, 2007
ارثیه ایرانی
انسانی نشانم بده، انسانی گرم، زنده، معاصر، که من صدای جر جر استخوانم را در او بشنوم؛ انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر، که تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست. بی او بدان که صحنه سیاه است؛ یک غار مدرن، بی نور، که اشباح سرگردانی در سجاف آن بیهوده راه می روند. آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟ .... خوب من! همیشه یکی هست که عاشقانه بخواند.
ارثیه ایرانی ، اکبر رادی
پ . ن: از آخرین باری که نمایشنامه تازه ای ـ یعنی جدا از نمایشنامه هایی که قبلا چندین بار خونده بودم و بعضی از دیالوگ هاشون رو حفظم ـ یک مدتی می گذره. نمی دونم چقدر اما زیاده اما چند روزه که هوای نمایشنامه خوانی داشتم و به همین دلیل رفتم و یک بغل نمایشنامه تازه خریدم. ارثیه ایرانی اکبر رادی، درد مختصر و آسایشگاه از هارولد پینتر و مهمان سرای دو دنیا از اریک ایمانوئل اشمیت. تا الان تونستم یک بخشی از ارثیه ایرانی رادی را بخوانم. یکی از نمایشنامه های قدیمی رادی که سال 46 نوشته . مثل بیشتر کارهای دهه چهل رادی پر از مناسبات انسانی. نکته جالب این جا این که از صحنه اول تاکید می شه که شما دارید نمایشنامه می بینید. با توضیح صحنه ای که یکی از بازیگران می دهد. یک جورایی من را یاد روزنه آبی می اندازه. شبیه اونه تا اثری مثل شب روی سنگفرش خیس خیابان یا منجی در صبح نمناک و یا حتی لبخند باشکوه آقای گیل. یادمه اون اوایلی که توی خبرگزاری میراث فرهنگی وارد سرویس هنر که اون موقع از فرهنگ جدا بود شدم مهر 83 رو می گم که هنوز توی نیاوران بودیم قرار شد تا به مناسبت رادی زندگی نامه اش رو بنویسم. یک نکته جالب بود آن هم توصیه ای بود که در همون دهه چهل شاملو به رادی کرده بود و او به آن عمل کرده بودـ درست یادم نیست از کی یا کجا خوندم فرقی هم نمی کنه ـ شاملو بعد از خواندن نمایشنامه ای از رادی بهش گفته بود تو فقط نمایشنامه بنویس و کار دیگری نکن. پیشگویی درستی بود. رادی یکی از مهمترین نمایشنامه نویسان تاریخ درام نویسی ایران است. کسی که در تمام سال های فعالیت هنریش تنها نوشته نه کارگردانی کرده، نه بازی فقط نوشته. اسم رادی که می آد یاد این موضوع می افتم که شاهین سرکیسیان ارمنی عاشق تئاتری که خیلی از تئاتری های ما شاگرداش بودند در حالی مرد که حسرت اجرای روزنه آبی رادی یکی از اولین نمایش نامه های استاد نمایشنامه نویسی ایران را به همراه نسخه ای چاپی از آن به گور برد.
Labels: کتاب نوشت
Monday, December 10, 2007
عاشقانه 5

رو به روی آیینه
خطوط نقش گرفته
روزهایی که بی تو گذشت را می شمارم
پ . ن: می دونم آن قدر دلم گرفته و عصبی هستم که هیچ چیزی کاری از پیش نمی برند. در آستانه عملی کردن یک فکر چند ماهه هستم. کاش تو بودی و در این دم تصمیم گیری تنها نبودم.
Labels: عاشقانه
Wednesday, December 05, 2007
خليج هميشه فارس مانده ما

پ.ن : اين عكس را كه ديدم باز شعر سيمين بهبهاني در گوشم پيچيد:
دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گُل،
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون،
به سيل اشك روان خويش
دوباره ، يك روز آشنا،
سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ مي زنم،
ز آبي آسمان خويش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ايستاد
كه بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ي آنچنان خويش
كسي كه « عظم رميم» را
دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مي بخشدم شكوه ،
به عرصه ي امتحان خويش
اگر چه پيرم ولي هنوز،
مجال تعليم اگر بُوَد،
جواني آغاز مي كنم
كنار نوباوگان خويش
حديث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز مي كنم
كه جان شود هر كلام دل،
چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه آتشي،
بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشي،
ز گرمي دمان خويش
دوباره مي بخشي ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره مي سازمت به جان،
اگر چه بيش از توان خويش
Labels: وب نوشت
Tuesday, December 04, 2007
تا زنده هستم زنده هستم

تا زنده هستم زنده هستم
تا زنده بر انصار بیداد
با اسبی از توفان و تندر
با نیزه یی از شعر و فریاد
هر چند در میدان نبودم
با دیو و دد جنگ آزمودم
بس قصه کز میدان سرودم
زانجا که باروت است و پولاد
پیرم ولی از دل جوانم
خوش می رود با کودکانم
من مامک پر مهرشانم
گیرم که دیگر مامشان زاد
ای عمر احمدزاده پربار
ای بخت روشن با جهاندار
وان خیل دلبندان هشیار
پیروز مندی یارشان باد
جمعی که این سان مهربان بود
یک روزه ما را میزبان بود
فصل نشاط اصفهان بود
در اعتدال ماه خرداد
رفتیم و مأمن بی امان شد
پر شور و شر نیم جهان شد
از فتنه ی انصار بیداد
ای اصفهان ، ای اصفهان ، داد
در گیر و دار ترکتازی
آموخت ما را سرفرازی
سروی که در آشوب توفان
سر خم نکرد از پا نیفتاد
من کاج پیر استوارم
از روزگاران یادگارم
حیران نظر دارد به کارم
بیدی که می لرزد ز هر بار
بنیان کن کوان دیوم
در شعر می توفد غریوم
از هفتخوان خواهم گذشتن
با کوله ی هفتاد و هشتاد
سيمين بهبهاني
امروز داشتيم كار مي كرديم كه اس ام اسي آمد كه در آن آمده بود سيمين بهبهاني شاعر نام آشناي ايران درگذشته است. اين خبر آن قدر تلخ بود كه يادمان رفت ديروز در مراسم اهداي جايزه مهرگان خانم بهبهاني سالم بود. سيمين بهبهاني براي هر كدام از ما خاطره شعري است بخصوص اين شعر : دوباره مي سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم
اگر چه با استخوان خويش
دست به تلفن برديم تا از صحت و سقم آن خبردار شويم. سيد علي صالحي كه اصلا نگذاشت تا بپرسم گفت:« من هم مثل شما شنيده ام و دنبال تكذيب آن هستم. اگر خبري شنيديد به من هم خبر بدهيد.» صدايش مي لرزيد . خبر بدي بود چون خانم بهبهاني شاعر بزرگي است. منزلشان را بعد از كلي اشغالي گرفتيم و خوشبختانه متوجه شديم كه ايشان در عين سلامت هستند. خانم بهبهاني البته ناراحت بودند از اين كه چرا اين شايعات مي پيچد. خانواده اشان از صبح كه اين شايعه را شنيده بودند كلي اذيت شده بودند. گفت:« كساني كه با من مشكل دارند آرزوي مرگ من را دارند. مرگ مگه چيست؟ من ترسي از مرگ ندارم. »
در هر حال مي خواستم بگويم سيمين بهبهاني عزيز سالم است و اين خبر را كساني ساخته اند كه بيمارند. اين شعر را سيمين خانم چند سال پيش سروده است و چقدر براي امروز و در پاسخ به اين شايعه مناسب است.
Labels: وب نوشت
Monday, December 03, 2007
تئاتر شهر، تئاتر شهر و باز هم تئاتر شهر

این ساختمان مدور انگار طلسم شده است. تئاتر شهر را می گم. شاید هم نفرین یکی از کسانی است که در سال های نه چندان دور گذشته همه وقتشون را توی کافه شهرداری می گذروندند. هر چی هست که این شاهکار علی سردار افخمی چند سالیه دغدغه تئاتری ها و ما خبرنگارای تئاتر شده است. یک روز یکی تصمیم می گیره توش سالن اضافه کنه و راه های فرار را کور می کنه. یکی دیگه توی پارکینگش یک گودال می کنه با پی هم قد ساختمان چهار متری تئاتر شهر و می گه دستور از بالاست که مسجد ساخته بشه. اون هم توی منطقه ای که کمتر از 1000 متر آن طرفترش مسجد جامع است. تازه کاش به همین مسجد اکتفا می شد و خیابان چسیبیده به تئاتر شهر را نمی بلعیدند. هنوز از آن فارغ نشده ایم که خبر می آید تئاتر شهر آتش گرفته و بعد ریزش تالار قشقایی. بعد بازسازیش به جای یک ماه در چهارمین ماهش هنوز معلوم نیست چه وضعیتی دارد. این هم از آخرین شاهکار که مربوط به متروی تهران است و مردی از تبار هاشمی ها بعنی محسن هاشمی که قصد می کنه به اهالي تئاتر لطف كنه و ايستگاه خطوط چهار و سه مترو را زير چهارراه ولي عصر بسازه و بعد هم ورودي و خروجي ( روي ورودي خروجي به دليل تاكيدي كه خود جناب هاشمي خطاب به خبرنگاران بيسواد داشتند تاكيد ميكنم ) را مقابل تئاتر شهر بسازد و در جواب اعتراض اين همه هنرمند و خبرنگار قيافه حق به جانبي به خودش بگيره و بگه در خواست شما براي نساختن ورودي در مقابل تئاتر شهر يك جور عقب افتادگي است.
تئاتر شهر صرف نظر از اين كه تنها و مهمترين ساختمان تئاتر كشور است كه نبض تئاتر در آن مي طپد و صرف نظر هر موضوع احساسي به نوعي بخشي از گذشته بسياري از خود ماست. يك بار ديگه همين جا گفتم كه تئاتر شهر براي من يعني روزهاي خوش كودكي و لوبياي سحرآميز، يعني حس شيرين ديدن حسن و خانم حنا، ترس كودكانه ديدار حسن و با ديو و صداي چنگ يعني خاله برومند ها زماني كه زير اون چادرهاي برزنتي به ما بچه هاي فضول و شيطون عروسك سازي ياد مي دادند، يعني لذت زنده شدن عروسك هاي انگشتي و دستكشي توي دست ها كوچك، يعني كفش هاي زهرا، يعني ايستادن در سرما و گرما براي ديدن چند باره كارنامه بندار بيدخش با آن بازي درخشان مهدي هاشمي توي سالن مورد علاقه من سالن قشقايي يا بازي استريندبرگ و رضا كيانيان يعني جشنواره ها و حسرت اجراهايي كه نشد ببينيم. يعني دلهره نخستين مصاحبه تئاتري بعد از ديدن نمايش زائر با حميد امجد،يعني شب ساعت 11 شب و اجراي نمايش خروس يعني يعني .... و همه اين ها يعني بخشي از بهترين خاطرات جواني و نوجواني با اين ساختمان منحصر به فرد. مي دونم خيلي از آدم هايي كه اين چند روز اخبار تئاتر شهر را دنبال مي كنند بيشتر از من اين حس نوستالژيك را دارند و دلشان ميخواهد تا تئاتر شهر را سرپا ببيند.
Labels: وب نوشت
این روزها چقدر زود عاشقانه هایم را از یاد می برم

دوباره شعرام بوي غم گرفته
كسي نفهميد غمم چي بوده
دليل يك عمر ماتمم چي بوده
پ.ن: چند روزی می شود که خودم سری به این جا نزده ام تقصیر هیچ کس نیست با چند تا از دوستان خوب و دوست داشتنی رفته بودم سفر رامسر و دیار همیشه سبز شمال. اگر چه هوا کمی سرد بود و باران می آمد اما قدم زدن در کنار دریایی موج دار و گوش دادن به آهنگ هایی که همش یادآور خاطرات روزهای نه چندان دور و دیر گذشته بود می ارزید به سرما خوردن و لرزیدن از سرما.
پس پ.ن: هرچند از شمال (به کسر ش به قول استادم دکتر بیات) که آمدیم قضیه تئاتر شهر از دماغمان در آورد.
Labels: دل نوشت