کوپه شماره ٧

Thursday, December 13, 2007

حجاب یا امنیت مسئله این است

امروز صبح یک اتفاقی افتاد که بهم ثابت شد مردهای ایرانی بخصوص پایتخت نشین ها چقدر آدم های با غیرتی هستند بخصوص نیروی انتظامی کشور که یک لاخ موی من به عنوان زن براش مهمتر از امنیت روحی و روانیمه. از این که لحنم توی این نوشته این قدر بی ادبانه است ببخشید چون خیلی حالم بده.
داستان از این جا شروع شده که چند ماهیه که یک آدم بیمار هر روز صبح به نوعی مزاحم من می شه . الان چند ماهیه که هر جا می خوام برم عین سایه همراهیم می کنه جوری که از خونه بیرون آمدن را برایم مشکل کرده. این بیمار روانی سرایدار پاساژیه که کنار خونه ما قرار گرفته و تنها مزاحم من نمی شه بارها مزاحم خواهر کوچکترم هم شده. یک آدم چرک و کثافتی که فکر می کنم پنجاه سالی داشته باشه و از دور هر کی ببینش می فهمه که به انواع اقسام دودها اعتیاد داره و سالی یک بار می ره حموم.
چند ماه اول گفتم اشتباه می کنم. از ماه خرداد که یک بار دیگه سر طالقانی جلوی راهم را گرفت و به یک بهانه واهی خواست حرف بزنه فهمیدم که نه آن قدر تعقیبم کرده که می دونه صبح ساعت چند از خونه بیرون می آم و مسیرم کجاست. بدبختی از آن جایی بود که یک آدم به ظاهر مومن و مسلمون باعث تعطیلی مغازه پدرم شد و این بیمار روانی را پر رو تر کرد. چند بار تذکر به مسئولین پاساژ، دعوا و حتی شکایت به جایی نرسید. یک بار هم که آمده بود سر کوچه خبرگزاری به یکی از همکارام زنگ زدم و تا همکارم را دید فرار کرد. البته در مورد شکایت علتش این بود که دادگاه حرف من را برای شکایت از یک بیمار روانی معتاد به راحتی قبول نکرد و ازم خواست تا استشهاد محلی و نمی دونم مدرک ارائه بدم. راستش حالم بهم می خوره از دادگاهی که شکایت من را به عنوان یک زن قبول نداره ازم مدرک قاضی پسند می خواد. بگذریم آخرش تصمیم گرفتیم از این خونه بریم و تصمیم بزرگ خودم هم این بود که اصلا از خونه بیرون نیام.
این هفته از روز جمعه که برای کاری از خونه رفتم بیرون این سایه کثافت همراهم بود تا امروز صبح. کارم هر روز شده این که یک راه جدید پیدا کنم تا برسم سر کار باور می کنید دیروز از جلوی دانشگاه تهران رفتم سر ویلا، پریروز از چهارراه امیراکرم تازه بیشتر روزها هم توی این دوره بی پولی مجبور شدم با دربست برم سرکار. امروز صبح هم از خیابان صبا که پشت خونه امون هست رفتم تا هم یک سر به کیش بزنم و برای ثبت نام جدیدش سئوال کنم از کیش که بیرون آمدم دیدم سر صبا وایستاده و با خونسردی داره نگاه می کنه دیگه طاقتم سر اومد و نفهمیدم قرار چی کار کنم. از همون جا به سرعت دنبالش راه افتادم و سر چهارراه ولی عصر توی سه کنج یک مغازه گیرش انداختم و برای اولین بار توی خیابون داد کشیدم. توی چشم من نگاه می کرد و هی اشاره می کرد هیچی نگو و من با قدرتی که تا به حال نداشتم داد می زدم که مرتیکه چی می خوای از جون من چرا هر روز می افتی دنبالم هان . نکته جالب این جاست که ساعت نه صبح چهارراه ولی عصر خیلی شلوغه و پر از کاسب هاییه که می خواهند برن سر کار. امروز هم توی سی چهل نفری ایستاده بودند و من را نگاه می کردند. اما هیچ کدام جلو نیامدند بگیرنش یا بزنن توی گوشش من بودم که داد می زدم و اون ها عین یک فیلم جالب نگاه می کردن. سر و وضع من معلوم بود که مرض ندارم توی اون موقع صبح الکی داد بزنم و قیافه اون هم آن قدر محترم نیست که کسی فکر نکنه که اذیتم نکرده باشه. اون بیمار عوضی یک دفعه شروع کرد به دویدن و این خودش نشون می داد که اشتباه نکردم. اما بازهم جمع تماشاچیانی که توی چهارراه ولی عصر ایستاده بودند و به من نگاه می کردند. باورم نمی شد از این جماعت یکیشون جلو نیومد تا زمانی که سوار ماشین بشم به من نگاه می کردند. این شامل پلیس هایی که سر چهارراه ولی عصر بودند هم می شد. نکته جالب این که زمانی که به 110 زنگ زدم خانمی که پیشت خط بود به لرزش صدای من بی توجه بود و دائما با کسی آن طرف خوش و بش می کرد بعد بهش گفتم برای مزاحمت خیابانی چه باید بکنم بعد از چند شوخی که با همکارش کرد و تکرار مجدد حرفم بهم گفت زنگ بزنید به 110 ؟! گفتم خانم آخه وقتی یارو اذیت می کنه 110 چه طوری می خواد برسه. با خونسردی گفت خوب اگه محل زندگیش رو می شناسی برو شکایت کن. بعد هم تلفن را گذاشت. خیلی این حرف به دلم موند که از این خانم و مقام های بالاترش بپرسم این چه جور نیروی انتظامیه که فقط امنیت اجتماعی را توی کوتاهی اندازه مانتو یا روسری سرم می دونه و به امنیت من کاری نداره. یادم افتاد هفته پیش که به دلیلی به 110 زنگ زدم هیچ نیرویی اعزام نشد. حتی بعد از چهاربار تماس؟! موی من از بیمار روانی که اعصابم را خورد می کنه برای نیروی انتظامی مهمتره واقعا باید گفت دست شما درد نکنه سردار رادان از این امنیتی که توی پایتخت به وجود آوردید که من یک زن 33 ساله توی شلوغ ترین نقطه شهر امنیت جانی، روحی و روانی نداشته باشم. از کجا معلوم که این بیمار روانی از جیبش چاقو و یا اسید در نیاره؟ از تمام تماشاگرانی که صبح وایستادند و با غیرتشان نمایش خیابانی من را دیدند هم ممنونم که بهم ثابت کردند که تموم این حرف چهار کلمه ای کشکه منظورم غ ی ر ت است .
پ.ن: یک بار دیگه از این که توی این نوشته خیلی از حد ادب فراتر رفتم. خیلی عصبی بودم و هستم. سرم درد می کنه چند روزیه که عصبی می شم صدام می گیره امروز از اون اتفاق ظهر هنوز صدام در نمی آد.
پس پ.ن: در فکر کوچم کوچ ناگریزی که بزودی درباره اش خواهم گفت.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:14 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home