کوپه شماره ٧

Wednesday, December 26, 2007

رادي بزرگ هم رفت



به اش بگو اين قلم نيست؛ تاريخچه همه ي رنج هاي من است كه به اش مي سپرم. براي حفظ حرمت اين قلم بايد مثل من ، مثل شمع آب بشه و قطره قطره بنويسه . فقط طوري بنويسه كه زندگي كنه ؛ وگرنه امانت من را لكه دار كرده ...
از صبح اين جمله‌ها را همراه با نام‌هايي آشنا تكرار مي‌كنم و چيزي مثل يك بغض فروخورده گلويم را مي فشارد. امروز پنجم دي 1386 صبح مي‌خواستم همزمان با روز تولد بهرام بيضايي استاد بزرگ نمايشنامه نويسي و خواندن آخرين اثرش يعني سهراب كشي چيزي بنويسم. صبح زود بود و داشتم صفحات روزنامه‌ها را ورق مي‌زدم و عكس بهرام بيضايي و اكبر رادي دو بزرگ نمايشنامه نويسي كشور و بازماندگان نسل ساعدي، مفيد را در كنار محمود دولت آبادي را در روزنامه اعتماد در كنار يادداشت رادي در مورد تولد بيضايي مي‌ديدم كه خبري بد شنيدم. خبر فوت استاد اكبر رادي. روي سطوري كه رادي براي بيضايي نوشته بود خيره شدم و سعي كردم فكر كنم كه اشتباه شنيدم. مدت‌ها بود كه مي‌دانستيم رادي بزرگ بيماري صعب العلاجي دارد اما باور نمي‌كرديم اين قدر زود از دست بدهيمش. اما خبر واقعيت داشت. صدايي در گوشم پيچيد:« انسانی نشانم بده، انسانی گرم، زنده، معاصر، که من صدای جر جر استخوانم را در او بشنوم؛ انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر، که تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست. بی او بدان که صحنه سیاه است؛ یک غار مدرن، بی نور، که اشباح سرگردانی در سجاف آن بیهوده راه می روند. آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟ .... خوب من! همیشه یکی هست که عاشقانه بخواند.»
مال ارثيه ايراني است. كه تازه تمامش كرده بودم.چقدر نوشتن خبر امروز سخت بود. همان قدر كه رفتن به بيمارستان پارس.
توي بيمارستان پارس هر كسي مي آمد گريه كرده بود يا بغض داشت.خبرنگاران هم دستشان به نوشتن نمي‌رفت مريم رضا زاده از ايسنا ، فريبرز داريي مهر، فهيمه پناه آذر از فارس. غمي بزرگ در خبرها بود. آخه رادي نه تنها هنرمند بزرگي بود كه انساني ارجمند و قابل احترام بود. نمي شد دوستش نداشت. خودشو و قلمشو با اين كه مصاحبه كردن را دوست نداشت اما دوست داشتني بود و با همه با احترام رفتار مي‌كرد. خانم رادي حميده خانم از تنهايي خود مي‌گفت. از رفتن مردي كه تمام زندگيش بود و من به مردي مي‌انديشيدم كه يكي از دو كفه بار سنگين نمايشنامه نويسي ايران را با خود برد تئاتر را يتيم كرد. رادي كه به حرف شاملو گوش داد و فقط تئاتر نوشت و نوشت و معتقد بود:«خوب نوشتن ذره ذره مردن در جوع خلقت است با کلمه و آهنگ و ترکیب...»
رادی یکی از مهمترین نمایشنامه نویسان تاریخ درام نویسی ایران بود. کسی که در تمام سال های فعالیت هنریش تنها نوشته نه کارگردانی کرده، نه بازی فقط نوشته. امروز باز به ياد رادي و شاهين سركيسيان افتادم. شاهین سرکیسیان ارمنی عاشق تئاتری که خیلی از تئاتری های ما شاگرداش بودند در حالی مرد که حسرت اجرای روزنه آبی رادی یکی از اولین نمایش نامه های استاد نمایشنامه نویسی ایران را به همراه نسخه ای چاپی از آن به گور برد.
ياد دكتر مجلسي افتادم در شب روي سنگفرش خيس خيابان :«تو بدون ذره ای احساس، بدون این که ترس یا دلشوره ای داشته باشی، خودت را مثل گوسفند قربانی به این جراحی تسلیم می کنی. درست است. چون حالا که در این مه غلیظ شبانه و باران، در دامنه سفال های این خانه قوز کرده ای، قطره قطره خون چکان روی سنگفرش خیس..»
سايت‌ها را ورق زدم. يادداشت اصغر همت را ديدم:« امروز روز تولد بهرام بيضايي است، حتما سالگرد تولد سختي است، براي تنها بازمانده‌ي ابرمردان نمايشنامه‌نويسي كه در دهه‌ي 40 رخ نمودند. يكي از رئوس اين مثلث دكتر غلامحسين‌ساعدي قبلا دارفاني را وداع گفته است و حالا – امروز – يكي ديگر هم رفت.»
با بيضايي تماس گرفتم تا درباره رادي از او بپرسم اما غم رفتن رادي آن قدر سنگين بود كه بيضايي بتواند از رادي بگويد. يك بار ديگر روزنامه اعتماد نگاه كردم. دو نمايشنامه نويس بزرگ كشور در كنار هم:« بهرام، امروز مي خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره ماندگار» هر چند ترکيب مهتابي قشنگي است، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فله اي به سينه بندگان خدا نصب مي کنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليً ما ستاره رنگ پريده اي است که فله اي به دوش اهل هنر مي زنند. (و اين ناسپاسي به يک بار عام رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب هاي اين مراسم رسمي است.) به اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهد عادلً مرجع ملي دستي به فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به نام او (که تويي)، و نامت حجت است بر تآتر ايران، و تويي در آستانه اين سالگرد خجسته قلمدار صحنه هاي ما که از برجستگان درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.....
بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است. »
باز يادداشت‌ها را ورق مي‌زنم نمي‌دانم چرا از ميان اين همه يادداشت حرف‌هاي غريب پور علي‌رغم واقع گرايي مخصوص او دردآور تر است:« مرگ رادي قابل پيش‌بيني بود. ناقوس‌ها براي رفتن او به صدا درآمده بودند و تلخي مرگ "رادي" اين است كه ما انتظار رفتنش را مي‌كشيديم: هر بار كه بستري مي‌شد، هر بار كه خبري از كسالت او مي‌شنيديم، مرگ رادي را بچشم مي‌ديديم... شبي كه در شوراي بررسي آثار اجرايي تئاتر شهر قرار شد كه "لبخند با شكوه آقاي گيل" به روي صحنه برود، همه‌ي ما نگران بوديم كه استاد پيش از اجرا، يا در روزهاي اجرا تسليم مرگ بشود. اما مرگ به ما و به او اجازه داد كه آخرين لبخند را بر لبان اكبر رادي نظاره كنيم. لبخندي تلخ كه بيش از همه‌ي ما خود رادي بدان واقف بود كه ماندني نيست و چنين نيز شد. با اين حال مرگ نويسنده زماني است كه كسي اثرش را نخواند و يا اثرش را به روي صحنه نبرند و اينجاست كه مرگ به زانو در ميايد: هنگامي كه آثار يك نويسنده بيش از زمان زنده بودنش مطرح مي‌شود و در هر قرائت و بازخواني واجرا، ندايي شنيده مي‌شود كه مرگ را مي‌رنجاند: آه او زنده است؟!! آري، مرگ، آري اكبر رادي را تو از ما گرفته‌يي. اما صحنه‌ي تئاتر ايران، منزلگاه ابدي يك نويسنده‌ي زنده، شجاع و پر توان است كه دغدغه‌ي نجات از حقارت و بيگانگي انسان‌هاي پيرامونش را داشت و مادامي كه آثارش بر روي صحنه بروند: او زنده است. آري مرگ، آري. ايمان دارم كه تو جان يكايك ما را مي‌گيري اما جوهر جانمان زنده است. چنان كه مرگ رادي گواهي خواهد داد و تو آن را به‌چشم خواهي ديد هر چند كه در هر اجرا تو در گوشه‌يي حاضري كه جان تازه‌يي را به خاك بسپاري.»
رادي بزرگ رفت و يادمان افتاد كه او هم در اين حوالي بوده است. فردا صبح تيتر همه روزنامه‌ها رادي است . اما فاجعه عميق‌تر از اين هاست يكي از يادگاران دوران طلايي نمايشنامه نويسي رفت.هرچند رادي كه ما مي‌شناخيتم در لابه لاي آثار نمايش‌اش زنده خواهد بود.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 4:13 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home