کوپه شماره ٧

Monday, December 03, 2007

تئاتر شهر، تئاتر شهر و باز هم تئاتر شهر




این ساختمان مدور انگار طلسم شده است. تئاتر شهر را می گم. شاید هم نفرین یکی از کسانی است که در سال های نه چندان دور گذشته همه وقتشون را توی کافه شهرداری می گذروندند. هر چی هست که این شاهکار علی سردار افخمی چند سالیه دغدغه تئاتری ها و ما خبرنگارای تئاتر شده است. یک روز یکی تصمیم می گیره توش سالن اضافه کنه و راه های فرار را کور می کنه. یکی دیگه توی پارکینگش یک گودال می کنه با پی هم قد ساختمان چهار متری تئاتر شهر و می گه دستور از بالاست که مسجد ساخته بشه. اون هم توی منطقه ای که کمتر از 1000 متر آن طرفترش مسجد جامع است. تازه کاش به همین مسجد اکتفا می شد و خیابان چسیبیده به تئاتر شهر را نمی بلعیدند. هنوز از آن فارغ نشده ایم که خبر می آید تئاتر شهر آتش گرفته و بعد ریزش تالار قشقایی. بعد بازسازیش به جای یک ماه در چهارمین ماهش هنوز معلوم نیست چه وضعیتی دارد. این هم از آخرین شاهکار که مربوط به متروی تهران است و مردی از تبار هاشمی ها بعنی محسن هاشمی که قصد می کنه به اهالي تئاتر لطف كنه و ايستگاه خطوط چهار و سه مترو را زير چهارراه ولي عصر بسازه و بعد هم ورودي و خروجي ( روي ورودي خروجي به دليل تاكيدي كه خود جناب هاشمي خطاب به خبرنگاران بيسواد داشتند تاكيد مي‌كنم ) را مقابل تئاتر شهر بسازد و در جواب اعتراض اين همه هنرمند و خبرنگار قيافه حق به جانبي به خودش بگيره و بگه در خواست شما براي نساختن ورودي در مقابل تئاتر شهر يك جور عقب افتادگي است.
تئاتر شهر صرف نظر از اين كه تنها و مهمترين ساختمان تئاتر كشور است كه نبض تئاتر در آن مي طپد و صرف نظر هر موضوع احساسي به نوعي بخشي از گذشته بسياري از خود ماست. يك بار ديگه همين جا گفتم كه تئاتر شهر براي من يعني روزهاي خوش كودكي و لوبياي سحرآميز، يعني حس شيرين ديدن حسن و خانم حنا، ترس كودكانه ديدار حسن و با ديو و صداي چنگ يعني خاله برومند ها زماني كه زير اون چادرهاي برزنتي به ما بچه هاي فضول و شيطون عروسك سازي ياد مي دادند، يعني لذت زنده شدن عروسك هاي انگشتي و دستكشي توي دست ها كوچك، يعني كفش هاي زهرا، يعني ايستادن در سرما و گرما براي ديدن چند باره كارنامه بندار بيدخش با آن بازي درخشان مهدي هاشمي توي سالن مورد علاقه من سالن قشقايي يا بازي استريندبرگ و رضا كيانيان يعني جشنواره ها و حسرت اجراهايي كه نشد ببينيم. يعني دلهره نخستين مصاحبه تئاتري بعد از ديدن نمايش زائر با حميد امجد،‌يعني شب ساعت 11 شب و اجراي نمايش خروس يعني يعني .... و همه اين ها يعني بخشي از بهترين خاطرات جواني و نوجواني با اين ساختمان منحصر به فرد. مي دونم خيلي از آدم هايي كه اين چند روز اخبار تئاتر شهر را دنبال مي كنند بيشتر از من اين حس نوستالژيك را دارند و دلشان مي‌خواهد تا تئاتر شهر را سرپا ببيند.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:57 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home