کوپه شماره ٧
Sunday, September 23, 2007
سي و يكم شهريور
تا سه چهار سال پيش هر بار كه 31 شهريور ميآمد و ياد هشت سال دفاع مقدس و آن روز و شب هاي پر از ترس و هراس زنده ميشد، به بچههايي كه در اين نوزده سال از سال 67 تا امروز به دنيا آمدند غبطه ميخوردم كه نميدانند جنگ و زندگي در سايه مرگ يعني چه؟ خوشحال بودم كه كيان و كيميا خواهرزادههايم از صداي بوق ممتدي كه به همراه «توجه، توجه؛ علامتي كه هم اكنون ميشنويد... » نميترسند. از اين كه نميدانند جنگ يعني خوابيدن در پناهگاه يعني دربه دري ، يعني صفهاي طولاني نفت در سرماي زمستان، يعني تب و ذات الريه، يعني .. خوشحال بودم كه يك نسل از نسلهاي اين سرزمين سايه شوم جنگ را نديدهاست. اما اين روزها مگر ميشود روزنامهها و خبرگزاريها را نديد و به ياد جنگ نيافتاد. مگر ميشود زماني كه نيروهاي مسلح پشت سر هم بيانيه آمادگي ميدهد و آن سوي دنيا نشستهگان تهديد ميكنند به اين فكر نكرد كه اين سرزمين را نفرين جنگ كردهاند. تمام نسلهاي اين سرزمين جنگ را به خود ديدهاند. به ياد ميآورم كه نخستين روزي كه به مدرسه رفتم صداي هواپيماهاي بيگانه را بالاي سر شهرم شنيدم. همانطوري كه پدرم دوسال بعد از ورود متفقين به ايران به دنيا آمده بود و پدربرزگم كه از ورود نيروهاي روس و انگليس در اولين جنگ بينالملل به شهر مشهد خاطره داشت و پدر پدربزرگم كه خاطرهاي تيره از جنگ هرات را به ياد ميآورد و پدر پدر پدر بزرگم كه خاطره جنگهاي ايران و روس و پدر پدر پدر پدر ...... نه اين سرزمين هيچ گاه از حمله دشمنان در امان نبوده است . كاش حداقل يك نسل از اين مردم سايه شوم جنگ را نبينند و زير سايه مرگ نباشند. كاش فردايي كه ترس سايه اش را بر اين خاك نياندازد بياييد.
پ. ن: اين مطلب را ديشب نوشته بودم و مي خواستم بذارم اين جا اما همان طور كه ميبينيد اين جا داره پوست مياندازه و يك خورده در دست تعميره. احتمالا امشب به كمك آرمان دوست عزيزم كوپه شماره هفت با شكل و شمايل جديد مي آيد. يكي دو تا مطلب ديگه هم هست كه بعد از تغيير قالب ميذارم. فعلا
Labels: دل نوشت
Thursday, September 20, 2007
دارلفنون 2

يك ماه پيش از افتتاح مدرسه نيز در روزنامه وقايع اتفاقيه مطرح نشده بود. اما از اين تاريخ به بعد، اين نام عنوان شد و بر سنگ در مدرسه نيز نقش بست. اما اين نام باچه فلسفه اي براي اين مركز علمي انتخاب شد؟
در ذيل نام دارالفنون در فرهنگ معين چنين آمده است: مدرسه اي كه در آن فن هاي مختلف بياموزند ـ دانشگاه ـ دارالعلم. اگر به منابع پيش و پس از تأسيس اين مدرسه نگاهي بيندازيم، به خصوص در خاطرات دانش آموختگان اروپا به اين نام برمي خوريم. اينان زماني كه از دانشگاههاي اروپايي نام مي برند آنها را دارالفنون مي نامند؛ مانند دارالفنون پاريس، دارالفنون لندن و…
كلمه دارالفنون ترجمه Polytechniqu فرانسوي يا Polytechnic انگليسي است كه عثماني ها آن را به عربي ترجمه كردند و با همين لفظ وارد زبان فارسي شد و دارالفنون نام عمومي دانشگاه هاي اروپايي شد. بامطالعه درس هاي مدرسه و نوع تحصيلات معلمان و سن شاگردان پذيرفته شده اين نكته روشن مي شود كه قصد اميركبير از تأسيس اين مركز، ايجاد يك مدرسه پلي تكنيك يا مركز آموزش علوم مختلف بود، نه مدرسه يا دبيرستان و استفاده از لفظ مدرسه شايد كمي از بار معنايي دارالفنون بكاهد.
در سالهاي نخستين تأسيس مدرسه تركيب دارالفنون به معناي دقيق كلمه استفاده مي شد. اما اين كلمه كم كم معناي خود را از دست داد و تغيير ماهيت يافت.
علومي كه در بدو تأسيس در دارالفنون تدريس مي شد. عبارت بود از: شيمي، داروسازي، هندسه، رياضي، پزشكي وكالبدشناسي، توپخانه، مشق نظام، پياده نظام، تدريس زبان هاي خارجي مانند فرانسه، عربي، ادبيات فارسي ومعدن و كان شناسي علومي كه به آن اشاره شد و رشته هايي كه بعدها به برنامه آموزشي مدرسه اضافه شد، مطابق روش هاي نوين و تازه دنياي آن روز به دانش آموزان ارائه مي شد.
طب يكي از علومي بود كه در دارالفنون تدريس مي شد. مدرسان شاخه طب دارالفنون با تلفيق طب سنتي ايراني و طب جديدي كه در اروپا روبه پيشرفت بود، باب تازه اي را در طب گشودند. دانشجويان اين رشته، علاوه بر آموزش اصول طب و تجويز دارو، با علم تشريح و جراحي نيز آشنا مي شدند. روزنامه وقايع اتفاقيه كه به دستور ناصرالدين شاه بايد حوادث و اتفاقات دارالفنون را به اطلاع عموم مي رساند، به شرح اعمال جراحي كه در مدرسه انجام مي شد، مي پرداخت و آنها را به تفصيل بيان مي كرد بعدها يك مريض خانه در كنار مدرسه براي مداواي بيماران و تدريس عملي اين علم تأسيس شد. از ديگر فعاليت هايي كه شاخه طب دارالفنون انجام داد، به عهده گرفتن كار تلقيح واكسن بود. در سال ۱۲۸۹ ق انجمني به نام «مجلس حافظ الصحه» متشكل از طبيبان خارجي و داخلي وابسته به دارالفنون تشكيل شد كه وظيفه آن پيشگيري از وبا، طاعون، آبله و ساير امراض واگيردار بود. شعبه طب دارالفنون تا مدتها تنها به تدريس علوم نظري اكتفا مي كرد و به جز يك اسكلت وسيله ديگري براي تدريس در اختيار نداشت براي نخستين بار در سال ۱۲۷۰ ق به دنبال مرگ مشكوك يكي از افراد بيگانه مقيم تهران، دكتر پولاك معلم طب اجازه كالبدشكافي گرفت. بعدها پروفسور بارئونه معلم زبان دارالفنون پيش از مرگ جسد خود را به مدرسه فروخت و با بهاي آن كتابخانه اي تأسيس كرد. پس از مرگ جسدش به مدرسه تحويل داده شد.
علم هندسه و رياضي و جغرافيا نيز اگرچه با مقاصد نظامي در فهرست دروس دارالفنون گنجانيده شد، اما بعدها به سمت علمي شدن رفت. يكي از معلمان هندسه و فيزيك دارالفنون ميرزا ملكم خان معروف بود. او علاوه بر هندسه و فيزيك، شيمي و زبان خارجي هم تدريس مي كرد. افرادي چون اعتمادالسلطنه از اعمال محيرالعقول ملكم كه به مدد علوم شيمي و فيزيك انجام مي داد، در حضور شاه مطالب زيادي را نقل كردند و حتي علت بي علاقگي ناصرالدين شاه به دارالفنون و دلسردشدن او از آن مركز علمي را به ميرزاملكم و اقدامات او به نام دارالفنون منتسب مي كنند.
در سال ۱۳۰۴ ق بناي لابراتور شيمي مدرسه نيز به پايان رسيد و اين شاخه نيز كه از ابداعات شرقيان بود و مدتي مهجور مانده بود روبه رشد و پيشرفت گذارد.
دارالفنون علاوه بر اين كه در پايه گذاري آموزش علوم نوين پيشرو بود، در آموزش هنر نيز نقش مهمي را ايفا كرد. رشته موزيك و نقاشي جزو اولين رشته هاي هنري بود كه بعد از تأسيس به ساير دروس دارالفنون اضافه شد. مسيو لومر فرانسوي و مزين الدوله معلم موزيك و نقاشي مدرسه در ايجاد اين رشته ها نقش مهمي را ايفا كردند و شاگرداني چون نصرالله خان مين باشيان و علينقي خان وزيري در موسيقي و اسماعيل خان جلاير و كمال الملك در نقاشي تربيت يافته اين مكتب هستند. بعدها مزين الدوله در قسمتي از دارالفنون سالن آمفي تئاتر تأسيس كرد و براي نخستين بار تئاتري به سبك جديد اروپايي با كمك بازيگران خارجي و ايراني را به روي صحنه برد. ميرزا آقاتبريزي كه بي اغراق بايد او را پدر گمنام نمايشنامه نويسي جديد ايران و نخستين نمايشنامه نويس به زبان فارسي دانست، از معلمان دارالفنون بود؛ هرچند از اجراي نمايش هاي او در دارالفنون اطلاع دقيقي در دست نيست.
ناصرالدين شاه گاهي شبها براي ديدن نمايش به مدرسه مي آمد. ظاهراً از درون ارگ سلطنتي به دارالفنون راهي گشوده شده بود تا شاه مخفيانه و به دور از چشم كساني كه با اجراي تئاتر مخالف بودند، به ديدن تئاتر برود.
زورخانه درمدرسه نخستين تأسيسات بخش ورزشي مدرسه بوده است كه بعدها سالن ژيمناستيك و نيز وسايلي براي ورزشهايي مثل فوتبال و بسكتبال به مدرسه اضافه شد. گود زورخانه در دوره پهلوي پر شد و به عنوان سالن آپارات و نمايش فيلم مورد استفاده قرار گرفت.
مطلب دارلفنون به دليل حساسيت خود من در چندين شماره خواهد بود. اگه طولاني ميشود ببخشيد.
Labels: تاريخ مدرسه
Wednesday, September 19, 2007
دارالفنون (1)

فكر تأسيس يك دارالفنون در ايران پيش از اميركبير شايد در ذهن بسياري از افراد كه در آن دوره بودند وجود داشت، اما اين اقدام توسط او عملي شد. اميركبير انديشه تأسيس اين مركز علمي را از سالها پيش در ذهن پرورانده بود. پيش از سلطنت ناصرالدين شاه، در دربار تبريز و دستگاه قائم مقام خدمت مي كرد. در جريان قتل گريبايدوف وزيرمختار روسيه كه براي نظارت بر اجراي دقيق عهدنامه تركمانچاي به ايران آمده بود، هيأتي براي عذرخواهي به سن پترزبورگ اعزام شد و يكي از افراد اين گروه ميرزاتقي خان بود. مأموريت اين هيأت حسن نيت نه تنها از آغاز يك جنگ خانمانسوز ديگر جلوگيري كرد بلكه باعث بخشيده شدن غرامت سنگين ايران نيز شدند. در طي اين سفر اميركبير با گروه همراهانش در تفليس، باكو و سن پترزبورگ از مدارس جديد، كارخانجات و مؤسسات فني و علمي روسيه بازديد كرد. اميركبير در سال۱۲۵۹ بعد از رسيدن به مقام وزارت نظام آذربايجان، مأمور و نماينده تام الاختيار ايران در عهدنامه ارزنه الروم شد؛ مأموريتي كه با موفقيت به پايان رسيد. در مدت يك سالي كه در عثماني بود از بنيادهاي فرهنگي مانند دارالطيبه و مدرسه عسكريه بازديد كرد. همين بازديدها انديشه تأسيس دارالعلم را در ذهن او پررنگ ساخت.
آنچه از ميان نامه هاي اميركبير برمي آيد اينكه او مي دانست كه اگرچه اعزام دانشجو به خارج راه حل سريع و كوتاهي براي اخذ علوم جديد است اما در بلندمدت خالي از اشكال نيست. از اولين اعزام تا ،۱۲۶۴ تعداد كل دانش آموختگان اعزامي به زحمت به هفتاد نفر مي رسيد و بعضي از آنها در رشته هايي تحصيل كرده بودند كه با نياز روز جامعه ايران همخواني نداشت. مشكل بعدي مسأله اي بود كه هنوز هم جامعه ما مبتلا به آن است. يعني شيفتگي دانشجويان اعزامي نسبت به فرنگ و عدم بازگشت آنها به ايران. مشكل ديگر انتخاب اين افراد از بين فرزندان اشراف و افراد ذي نفوذ بود ولي با آمدن معلم به ايران و تأسيس دارالعلم، فرزندان طبقات متوسط و پايين نيز قادر به تحصيل مي شدند. به بيان ديگر، تحصيلات منحصر به طبقات بالاي جامعه نمي شد و دانشي كه به ايران مي آمد متناسب با نيازهاي داخلي بود. هرچند تلاشهاي اميركبير در زمان حياتش با بار ننشست و به نسلهاي بعدي ثمر داد.
امير پس از انجام مقدمات، براي بنا نهادن دارالفنون تهران اقدام كرد! و توانست شاه جوان راكه مريد و شيفته رفتارش بود، متقاعد كند كه قصد اصلاح جامعه را دارد و كارش مانند كاشتن درخت است كه نسلهاي بعدي ثمر آن رامي برند.
در فاصله ميدان توپخانه و دراندرون ارگ سلطنتي از يك سو و بين دو خيابان الماسيه و ناصريه زميني پهناور بود كه سربازان در آن مشق نظام مي كردند. امير آنجا را محلي مناسب براي بناي «تعليم خانه» دانست. سنگ بناي مدرسه در سال۱۲۶۶ در همان جا بنا نهاده شد. اميركبير به ميرزارضاي مهندس كه از اولين محصلان اعزامي به اروپا بود دستور داد تا نقشه مدرسه را طراحي كند. او از نخستين مهندسان ايراني بود كه پيش از اين در جريان لشگركشي محمدشاه به هرات به طراحي قلعه هاي مؤثر در روند جنگ پرداخته بود. پس از آماده شدن نقشه مدرسه محمدتقي ـ معمارباشي دولت ـ ساختمان آن را آغاز كرد و در نيمه اول سال۱۲۶۷ ساختن اتاقهاي جانب شرقي را به پايان برد.
اميركبير بهرام ميرزا معزالدوله عموي شاه و پسر عباس ميرزا راكه حاكم تهران بود، مأمور سركشي به مدرسه و اداره امور ساختمان آن كرد. او همچنين از مسيو جان داودخان مأمور دولت ايران در اروپا خواست تا معلماني را براي تدريس در مدرسه بيابد. در تمام مكتوباتي كه اميركبير با جان داود داشت، تأكيدش بر آن بود كه معلمان تابع روس و انگليس نباشند و از اين طريق مي خواست راه نفوذ اين دولتها را در تعليم خانه و به دنبال آن بر ذهن نسلهايي كه در اين مركز علمي تحصيل مي كردند ببندد.
جان داود خان به ممنسا (اطريش) و پروسا (آلمان) رفته و شش معلم را به استخدام درآورد. امير در نامه اي از وي خواست كه رشته هاي معلمان از اين قرار باشد: يك معلم پياده نظام، يك معلم توپخانه، يك معلم هندسه، يك معلم معادن، يك معلم حكمت و جراحي و تشريح و يك معلم سواره نظام. او درنامه ديگري حقوق معلمان را به قرار چهارهزار تومان در سال و چهارصد تومان اضافي براي هزينه رفت و آمد قرار داد.)
بخش نظامي مدرسه در سال۱۲۶۷ تأسيس شد. خود اميركبير شخصا ً بر آن نظارت داشت و با دقت اخبار مربوط به آن را پيگيري مي كرد. وي اخبار و نامه هايي راكه از طرف جان داود مي رسيد پيگيري مي كرد و مي ترسيد كه معلمها به افتتاحيه مدرسه نرسند. سعايت و دشمني مخالفان امير نهايتاً به گوش ناصرالدين شاه نشست و باعث عزل اين مرد بزرگ شد. جالب آنكه خبر ورود معلمان به ايران در همان شماره از روزنامه وقايع اتفاقيه چاپ شد كه خبر عزل اميركبير را منتشر كرد.
معلمان مدرسه در روزنامه وقايع اتفاقيه به شرح زير معرفي شدند. مسيوبارون كومواس معلم پياده، مسيو او كشت كي ژير معلم توپخانه، مسيو كولوسطي معلم مهندس، مهندس مرو معلم سواره نظام، دكتر پولاك معلم اطبا و جراحان، مسيو چارنوطا و كوكاتي معلمان معدن و داروساز. براي هر كدام از اين معلمان مترجمي از ميان محصلين فرنگ رفته انتخاب شد. يكي از اين مترجمان كه بعدها معلم هندسه و زبان خارجي مدرسه شد ميرزاملكم بود.
مدرسه در تاريخ پنجم ربيع الاول ۱۲۶۸ ق برابر با هفتم دي ماه 1220 شمسي با حضور شاه، معلمان، مترجمان، صاحب منصبان با يكصد يا يكصد و پنجاه دانش آموز افتتاح شد و رسماً كار خود را آغاز كرد. سرپرستي مدرسه در دو ماه اول پس از تأسيس زيرنظر وزارت امورخارجه و محمدعلي شيرازي وزير امورخارجه بود. نام نويسي نيز زيرنظر مستقيم وزير اداره مي شد. در ابتدا قرار بود چهل نفر محصل انتخاب شوند اما استقبال خانواده ها باعث شد كه جمعيت مدرسه به يكصد تا يكصد و پنجاه نفر برسد. همانطور كه از رشته درسي معلمان مشخص است، در دوره اول افتتاح دارالفنون دروس عبارت بودند از: مشق نظام، علم حساب، هندسه، طب و جراحي، علم دواسازي و علم معدن. هر دسته از دانش آموزان لباس مخصوص داشتند و از روي رنگ لباس رشته تحصيلي دانش آموزان مشخص مي شد.
ادامه دارد
پ.ن: آمنه براي بازي وطن دعوتم كرده توي روزهاي آينده حتما مينويسم. پروانه عزيزم هم در مورد بهترين پستم پرسيده آن هم جواب مي دهم اين روزها خيلي سرم شلوغه.
Labels: تاريخ مدرسه
پيشينه آموزش در ايران

ريشه تفكري را كه موجب بناي دارالفنون شد، بايد در جنگهاي ايران و روس يافت. اين جنگها كه در دوران فتحعليشاه به وقوع پيوست؛ نه تنها به شكست سخت ايرانيان و جدا شدن سرزمينهاي وسيعي از ايران انجاميد، تقابلي بود ميان اروپايي كه پس از انقلاب صنعتي رو به پيشرفت بود و ايراني كه در آن حتي نام علوم جديد بيگانه و ناآشنا مي نمود.
در اروپا مدارس و دانشگاههاي بزرگ مركز بسط علوم و دستيابي به فن آوريهاي جديد بود. در حالي كه در ايران نظاميه ها و مراكز علمي رو به انحطاط نهاده بودند و در آستانه ظهور قاجاريه مراكز علمي منحصربه مكتبخانه ها و مدارس علميه مي شد.
مكتبخانه معمولاً درخانه ملا يا ملاباجي تشكيل مي شد و مواد درسي آن عبارت بود از آموزش الفبا، عم جزء، خوشنويسي و در سالهاي بعد جامع المقدمات كه شامل شرح سيوطي، شرح نظام، شرح حامي در صرف و نحو، حاشيه ملاعبدالله، شرح شمسيه، گلستان و بوستان، ناسخ التواريخ، قابوسنامه و خمسه نظامي. علاوه بر اين مكتبدار موظف بود تا كودكان را با معارف ديني و اصول و فروع دين آشنا سازد، به همين جهت همه روزه مسائل ديني و شرعي از قبيل نماز، وضو، روزه و... تدريس مي شد. هر كودك با خودش تكه اي زيرانداز به همراه مي آورد. كودكان حلقه مي زدند و مكتبدار بالاي مجلس مي نشست. او هميشه با خود تكه اي چوب داشت زيرا تنبيه جزو لاينفك تدريس بود.
بعد از مرحله مكتب نوبت به مدارس علميه مي رسيد كه ساختمانهاي يك يا دو طبقه بودند. مدرسه علميه اكثراً ضميمه مساجد بود. چند ايوان داشت كه محل برگزاري جلسات درس محسوب مي شد و حجره هايي كه طلاب در آن سكونت داشتند. صرف و نحو عربي و فارسي فقه و اصول، بيان، معاني، حكمت و شرعيات جزو مطالبي بود كه تدريس مي شد. بقيه علوم و فنون بطور تجربه آموخته مي شد. در بسياري از خانواده مشاغل و حرف مانند پزشكي موروثي بود. كتابهاي علمي يادگار سالهاي دور بودند. بطور مثال قانون ابن سينا در طب، التنجيم ابوريحان در نجوم، حاوي رازي در شيمي و پزشكي و... در چنين شرايطي تنها راه دستيابي به علوم جديد ايجاد رابطه علمي با مراكز پيشرفته دنياي آن روز يعني اروپا بود.
نخستين تلاشها براي اصلاح اين وضعيت از تبريز آغاز شد. عباس ميرزا (وليعهد و نايب السلطنه فتحعلي شاه) و وزير معروفش ميرزاعيسي خان (قائم مقام اول) با تجربه تلخي كه از جنگهاي ايران و روس داشتند به فكر اصلاح آموزش و پرورش افتادند. اين پرسش هميشه در ذهن آنها غليان داشت كه چرا با وجود آن همه دلاوري و فداكاري سپاه ايران، روسها پيروز ميدان گرديدند؟ زماني عباس ميرزا به «مسيو ژوبر» رئيس هيأت فرانسوي كه براي تعليم به ايران آمده بود، گفت: «نمي دانم اين قدرتي كه شما اروپاييها را بر ما مسلط كرد چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در قشون و جنگيدن و فتح كردن و به كار بردن قواي تحصيله متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتيه را در نظر مي گيريم. مگر حاصلخيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است؟ يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما بر ما مي تابد، تأثيرات مفيدش بر سر ما كمتر از سر شماست؟... گمان نمي كنم. اجنبي ! حرف بزن من بايد چه كنم كه ايرانيان را هوشيار نمايم؟»(۱) او چاره اين درد را در اعزام دانشجو به فرنگ جست وجو كرد.
نخستين گروه محصلان كه شامل دو نفر بود در سال۱۲۲۵ به فرنگ اعزام شدند. حاجي باباي اصفهاني كه به قصد تحصيل پزشكي راهي سفر شد يكي از اين دو نفر بود. گروه دوم كه پنج نفر بودند اندك زماني پس از گروه اول اعزام شدند. ميرزاجعفر مهندس باشي مشيرالدوله، ميرزارضاي مهندس، طراح مدرسه دارالفنون ـ و ميرزاصالح شيرازي منتشركننده اولين روزنامه فارسي در ايران جزو گروه دوم بودند. مشكل اين دو گروه و گروههاي بعدي نداشتن تحصيلات آكادميك ابتدايي و نداشتن آمادگي براي ورود به دانشگاههاي معتبر بود.
عباس ميرزا در سال۱۲۴۹ بعد از يك دوره بيماري مرد. فتحلي شاه نيز سال بعد پس از آنكه محمدميرزا پسر عباس ميرزا و نوه خود را به وليعهدي انتخاب كرد مرد. روند اعزام محصل در دوره محمدشاه به همت وزير معروفش قائم مقام دوم ميرزاابوالقاسم فراهاني پيگيري شد.
در سال۱۲۵۲ هجري قمري نخستين مدرسه مسيونري آمريكايي در ايران توسط هيأت فرانكو پرسان تأسيس شد. دو سال بعد همين هيأت مدرسه دخترانه اي را در اروميه تأسيس كرد. مشكل اين مدارس تا نيمه دوم سلطنت ناصرالدين شاه اين بود كه اجازه نداشتند دانش آموزان مسلمان را بپذيرند.سال ۱۲۶۴ ق پس از درگذشت محمدشاه فرزند شانزده ساله او ناصرالدين ميرزا با همت و ياري اتابك اعظم ميرزاتقي خان اميرنظام ـ اميركبير ـ به سلطنت رسيد. در مورد اميركبير و اقدامات او سخن فراوان گفته شده اما به شهادت بسياري از مورخان و محققان، بزرگترين و ماندگارترين حركت او اقدام به تأسيس دارالفنون و انتشار روزنامه بود.
Labels: تاريخ مدرسه
Monday, September 17, 2007
دارلفنون تهران

توي همون دوران بود كه كلاسهاي نمايشنامه نويسي و نمايش ايراني را ميگذراندم و با تاريخ تئاتر به طور جدي مواجه شدم و باز يك نام آشنا را ميشنيدم دارلفنون. به عنوان جايي كه براي اولين با تئاتر اجرا شده و اولين آمفي تئاتر كشور.
اسمي كه در آثار بهرام بيضايي و حميد امجد خيلي پررنگ بود. به خصوص در همان سالها نمايش شب سيزدهم امجد روي صحنه رفت و آن ديالوگ فراموش نشدني كه كامران ميرزا ميگفت:« تجدد، هيچ نباشه يعني همين كه هر آدمي چيزي به گردن دارد كه دارلفنون بهش ميگن مسئوليت...»
سال 77 يا 78 بود كه توي باشگاه خبرنگاران جوان بودم كه قرار شد يك گزارش تحويل بدم و من پيشنهاد كردم درباره دارلفنون كار كنم. اين شد كه علي رغم همه حرفهايي كه شنيدم بالاخره راه خيابان ناصرخسرو را پيش گرفتم و رسيدم همون اول خيابان كنار ساختمان بلند مخابرات كشور چشمم خورد به تابلوي موزاييكي قديمي كه نوشته شده بود دارالفنون 1269 قمري.
بخوام بگم آن موقع چند روز طول كشيد تا مجوز ورود به دارلفنون و ديدن آن جا را به دست آوردم مثنوي هفتاد من كاغذ است. اما همين قدر بگم كه آن روزها دارلفنون خيلي غريب بود. بعداز ظهر پنج شنبه اي كه براي اولين بار رفتم دارلفنون. ساختماني غريب كه اما آشنا به نفسهايي صدها هزار دانش آموزي كه در آن تدريس كرده بودند و امروز نام خيلي از آن ها را ميشناسيم. سال 81 درست 26 ارديبهشت 81 بود كه براي اولين بار نخستين مطلب من در روزنامهاي سراسري آن هم روزنامه ايران كه آن روزها اعتباري داشت منتشر شد. مطلبي درباره دارلفنون در سه قسمت كه تيتر اولين قسمت آن اين بود :« مدرسه اي به وسعت فرهنگ» مطالبي كه در زمان خودش خيلي تاثير گذار بود. نه براي اين كه من نوشته بودم براي اين كه نامي را تكرار كرده بودم كه دغدغه خيلي ها بود. مدرسه اشان بود. بعد موضوع بازسازي و تبديلش به موزه مطرح شد. توي اين سالها چندين بار ديگه رفتم دارلفنون آخرينش همين ماه پيش بود. هربار هم كه ميرم دلم بيشتر ميگيره. مدرسه پير شهرم را ميبينم كه داره از بين ميره.
اين همه مقدمه براي اين بود كه بگم چند وقت پيش به درخواست يك دوست عزيز قرار شد برم يك گزارش از دارلفنون براي روزنامه شرق تهيه كنم. همون موقع يك بار ديگه رفتم مدرسه را ديدم. دلم بيشتر گرفت. البته آن مطلب نه به خاطر تعطيلي روزنامه شرق كه به دلايلي شخصي آن زمان منتشر نشد. چند روز پيش يك دوست ديگري ازم خواست براي مجله شهروند مطلبي درباره دارلفنون بنويسم . آن مطلب با تغييرات زيادي اين هفته توي شهروند منتشر شده. البته اين بخشي از اداي دين من نسبت به مدرسه كهن سال و 157 ساله تهران است. به بهانه ي اين مطلب و آغاز سال تحصيلي تصميم گرفتم توي روزهاي آينده چندين مطلب درباره تاريخ مدرسه در تهران بنويسم و اين جا بذارم. البته يكي دو تا مطلب قبلا جاهاي ديگهاي منتشر شده اما اميدوارم دو سه تا مطلب تازههم به اين مجموعه اضافه بكنم.
پ . ن: اين عكسها عكسهايي است كه توي آخرين ديدارم از دارلفنون.
پس پ . ن: مطلب فحشاي مقدس من در سايت كانون زنان منتشر شده است. اين جا مي تونيد ببيند.
Labels: تاريخ مدرسه
Saturday, September 15, 2007
يك تكه از تمام سهم من براي آينده


برعكس هياهوي كه اون بيرون بود اون جا خالي بود و ساكت. همون روز اولي كه ديدمش. انگار توي اين همه سال هيچ تغييري نكرده بود. شايد هم من نمي فهميدم. تنها فرقش خاكي بود كه روي صندلي هاي قهوه ايش نشسته بود. طبيعي بود آخه بيرون خيلي بهم ريخته بود يك طرف بساط بنايي و يك طرف ديگه هم بساط نقاشي برپا بود. جز اين فرقي نكرده بود. همون هفت ديف صندلي به هم پيوسته و اون تخته سبزي و كلام مقدس كه با رنگ قرمز شره شده نوشته شده بود، حتي صندلي پشت اون ميز بلند و اون چشم انداز قشنگ شهر پر از غبار و خاكستري كه از پشت دو رديف پنجره رو به ايوان معلوم بود. نشستم روي همون صندلي كه سال ها پيش براي اولين بار كه آمدم اين جا رويش نشسته بودم. سومين صندلي رديف دوم طرف پنجره يعني سمت چپ. دستام رو روي ميز كوچكي كه خاطره تمام درسهايي كه خوانده بودم و يادداشت هايي كه برداشتم را داشت و چشمام و بستم يك بار ديگه خيال كردم هجده سالمه و براي اولين بار به اندازه يك سفره شهري يك ساعته از خونه دور شدم تا سهم خودم رو از آينده بگيرم. چشمام رو بستم و يك بار ديگه رفتم به سال 72 و اتاق 311 گروه تاريخ دانشگده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي. ياد خاطرات شيرين روزهاي دانشگاه و دانشجويي. ياد آرزوهايي دور و ديري كه توي اون كلاس ها و روي اون ايوون رو به شهر بهشون فكر كرده بود و اين كه به چندتاش رسيده بودم. ياد همه دوستايي كه زير اون سقف پيدا كرده بودم. عزيزترين عزيز، مريم، مهين، فريبا، اعظم، معصوم، نوشين، اون يكي مريم، نسيبه، ياد پسراي كلاس حميد رضا حسيني ، اكبر ورزدار، مهرداد نوري ، مرتضي سالمي و ....باورم نمي شد تمام تلخي هايي كه توي هفته گذشته همراهم بود توي اون اتاق كه همه سهم خيلي از همه ما براي آينده است از يادم بره و چيزهاي خوب به يادم بياد.
توي كلاس 311 گروه تاريخ دانشكده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي بهم ثابت شد توي تمام اين روزهاي بيخاطره مي شه بار ديگه رفت به سال هاي خوبي كه ديگه تكرار نميشن اما ردشون هست. ياد اين كي هستيم و هر جا بريم اين يك تكه زمين همه سهم من از آينده بود. جايي كه من با خيلي از كساني كه ميشناسم و نميشناسم شريكم.
Labels: دل نوشت
Wednesday, September 12, 2007
اشك من قطره بارون بهار
هوا سرد شده يا من يخ كردم. نمي فهمم چرا اين طوري ميلرزم . شهريور تازه از نيمه گذشته و فصل خرما پزان تمام نشده پس چي شده كه امشب من سردم شده. بايد بنويسم اما نمي تونم قول دادم چيزي را به جايي بدهم؛ اما نمي تونم. همه مطالب جلوم بازه و نوشتن اين ها برام كاري نداره. موضوع آن قدر آشناست كه ميتونم بدون اين كه به رفرنسهام نگاه كنم رفرنس بدم و پاورقيهاشو درست كنم اما چرا نمي تونم بنويسم. كلمات را گم كرده ام و اين سرماي زمهريري كه به جانم افتاده رهايم نميكنه. پتو به خودم ميپيچم اما فايده نداره. اين سرما تنها آتش ميخواهد.كبريتي كه به خودم بكشم و بعد داغ بشم. حالم به هم ميخوره از همه چي. از كار كردن دائمي و از اين كه نه گفتن بلد نيستم، از اين كه ميذارم هركسي هرچي دلش ميخواد بهم بگه. زندگيم شده كار و كار و كار بي هيچ دلخوشي. كاش به اندازه يك كوله بار سفري براي خودم از اين همه كار كردن سهمي مي بردم. اونوقت راه غروب رو مي گرفتم و تا تهش مي رفتم. تا جايي كه خودم و تحقيرهايي كه به روحم مي شه رو فراموش كنم. تا جايي كه كسي رو نشناسم. آره حالم از خودم به هم مي خوره. با خودم هم رو راست نيستم جايي كه بايد از خودم دفاع كنم ساكت ميشم و اجازه ميدهم هركسي شعورم را به تمسخر بگيره. جايي كه بايد به فكر خودم باشم به فكر ديگران ميافتم. نه فكر ميكنم اين همه دكترم تلاش كرد براي اين كه اين والد قوي و سر سخت وجود من را ضعيف كنه نشد. اه لعنت به اين سرما كه وجودم را پر كرده و نميذاره دستم روي صفحه كليد حركت كنه. دلم خواب ميخواد يك خواب آرام و بي دغدغه. خوابي كه بيداري نداره. چقدر درونم خاليه. از خودم متنفرم از تكرار چهره ام درون آيينه. كنار آيينه يك تيغ است كاش جراتش را داشتم ميخوام ...........نه ميرم كنار پنجره . كسي در گوشم ميخواند:« من چرا غمگينم، اين چيه كه مثل درد توي دلم ميجوشه؟ اين چيه كه مثل يك بغض تو دلم مي شكنه؟ اين همه غم به چه كارم ميآد؟ تن من ميلرزه، دل من ميلرزه تن من دل من دل پاك دشت ......... »دل من سرد شده تن من سرد شده. نه من ماهم نه پلنگ پس چرا دل من ميلرزه، اين چيه كه مثل بغض توي سينهام ميپيچه؟ من دارم ميلرزم من دارم ميسوزم. اين چيه مياد پايين.
هوا سرد شده يا من يخ كردم. نمي فهمم چرا اين طوري ميلرزم . اما وجود خاليه. چقدر حس تحقير دارم.
پ.ن: خسته ام اما تا ته شب مي خوام صداي ماه پلنگ را بشنوم. چقدر دلم براي كسي تنگ شده كسي كه سالهاست درون آيينه ام گم كردم.
Labels: دل نوشت
Friday, September 07, 2007
مرا به نامي كه صدا نمي زني
مرا به نامي كه صدا نمي زني
صدا بزن
حتي اگر ستاره اي نباشد
در آسمان
حتي اگر خورشيد اول دي ماه
كه بر شب پيروز شد
ديگر نباشد
مرا به نامي كه صدا نمي زني
صدا بزن
صدا بزن كه مي خواهم يك شب
بي دغدغه به دقيقه هايم دخيل ببندم
به نام تو
دلم كمي از هواي نفس كشيدن
مي خواهد
به باغ بهارانه خود بكشانم
تا خودم را تازه كنم
روي شاخه اي كه اولين بارنگاهم جوانه زد
مرا به نامي كه صدا نمي زني
صدا بزن
صدا بزن
كه صدايت پژواك نام من است
طنين نامي كه تا كنون
به زبان تو نيامده
صدا بزن
مرا به نامي كه صدا نمي زني
صدا بزن
پ . ن: دوست شاعري دارم كه پروانه وار زماني كه بهش احتياج دارم با يك بيت شعر به رويا مي برد. دوستي هميشه عاشق كه جنس عاشقي هايش با من كه وجودم اين جايي و زميني است تفاوت دارد. دوستي كه برخلاف من بلده عاشقانه ها و نفرت ها را در قاب كلمات بريزد و غزلي بسازد. هميشه وقتي دلتنگم شعري كه برايم مي فرستند و من و پاسخي كه در جواب شعر اون مي دهم گاهي ابن بازي دوستانه ساعت ها طول مي كشد و من دوستم بدون اين كه بدونيم يك شعر را با هم تكرار مي كنيم.
اون بعد از ظهر شهريوري دلتنگ به كسي كه ديگر هيچ وقت نخواهد بود گفتم مرا به نامي كه صدا نمي زني صدا بزن........ همراه با پروانه اين شعر شكل گرفت
Labels: شعر نوشت
Thursday, September 06, 2007
وقتي فرمانده به خليج هميشه فارس يك چيز ديگه ميگه
داشتم اخبار سراسري ساعت 9 را مي ديدم كه خبر از كشف باند قاچاق دختران آسياي ميانه را داد. دختراني كه از اين كشورها به بهانه سفر به كشورهاي عربي مي بردند و مي فروختند. تجارت كثيفيه. اين را همه مي دانند و احتياج به توضيح مكررات نيست. اما در ميان صحبت هاي فرمانده دايره عفاف ناجا يك نكته خيلي قابل تامل بود. در يك نقل قول مستقيم ايشان در جمع خبرنگاران گفت:« اين دختران از كشورهاي آسياي ميانه به كشورهاي خليج عربي برده مي شدند. » در اين كه اين اشتباه آقاي فرمانده بود هيچ شكي وجود ندارد. احتمالا ايشان قصد داشتند بگويند كشورهاي عربي خليج فارس. اما نكته مهم پخش اين اشتباه در مهمترين و رسمي ترين بخش خبري است. اين مصاحبه مربوط به صبح بود و زنده نبود كه بشود از رخ دادن چنين اشتباهي پرهيز كرد. از سوي ديگر حواس سردبيران خبري تلويزيون جمع هست كه اگه يك موي خانمي كه مصاحبه مي شود بيرون باشد و يا يك كلمه ناجور از دهان كسي در بيايد سريع سانسور مي كنند آن وقت اين سوتي بزرگ را نشان مي دهند؟! فقط مي شه گفت دست رسانه ملي و اخبار سراسري درد نكنه.
Labels: وب نوشت
Tuesday, September 04, 2007
تاريخ را پيروزشدگان مينويسند
ما همه شكار مرگ بوديم و خود نميدانستيم. داوري پايان نيافته است. بنگريد كه داوران اصلي از راه ميرسند. آنها يك دريا سپاهند. نه درود ميگويند و نه بدرود؛ نه ميپرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشير سخن ميگويند!
....
جمله بيهوده! به مرگ نماز بريد كه اينك بر در ايستاده است. بيشماره؛ چون ريگهاي بيابان كه در توفان ميپراكند و چشم گيتي را تيره ميكند!
زن: آري، اينك داوران اصلي از راه ميرسند. شما را كه درفش سپيد بود اين بود داوري؛ تا راي درفش سياه آنان چه باشد!
آخرين پاره مرگ يزدگرد بهرام بيضايي
پ .ن : براي من كه عاشق تاريخ و تئاترم خواندن نمايشنامه هاي بهرام بيضايي مانند تكرار درس هايي است كه بايد زمزمه كنم. يك عادت هميشگي كه اگر چند روزي تركش كنم انگار چيزي گم كرده ام. دلم مي خواهد بارها بنشينم و آرش يا طومار شيخ شرزين را يك نفس بخوانم يا همراه بشم با زينب و سر از توپخانه در هنگامه ندبه خواني در آورم. اما امروز دلم مي خواهد چندين بار و پشت سر هم مرگ يزدگرد را بخوانم به ويژه پاره آخر.
پس . پ: اين خطاب به اون فرد ناشناسيه كه پيام هاي شخصي اش را در اين وبلاگ مي گذارد. دوست عزيز كه شما را نمي شناسم من خودم مي دانم كه چه چيزي را براي چه كسي بنويسم احتياج به يادآوري شما نيست. اگر شما پيامي براي كسي داريد چرا از راه هاي ديگري براي ابلاغ اين پيام استفاده نمي كنيد. شرمنده ام كه بگويم كامنت هايي را كه خطاب به ديگراني است كه دسترسي به آن ها ندارم و مربوط به نوشته من نيست را تاييد نمي كنم.
Labels: وب نوشت
Sunday, September 02, 2007
آسوده باشيد آثار تاريخي و هويت شما در آرامش است
اين براي مزيد اطلاع همه دوستان است كه اگر مي خواهيد از حصارهاي مشخص و نامشخصي كه در موزه ها و مراكز تاريخي وجود دارد رد شويد كافيست ايراني نباشيد. اگر شاهزاده خانم هاي عرب باشيد بهتره اين طوري مي تونيد با كفش روي فرش هايي كه قدمت آن ها نزديك به 100 ساله راه بريد و روي مخدههايي كه به دستور آخرين همسر شاه معدوم ايران در اتاق چاي خانه كاخ نياوران گذاشته شده است و بخشي از تاريخ اين كشور را به چشم خود ديده است بنشينيد و حظ كنيد. بذاريد قضيه رو از اول تعريف كنم ديروز توي كاخ نياوران نمايشگاه گرافيك دو شاهزاده خانم عرب افتتاح شد. ظاهرا چون مراسم با تاخير برگزار مي شد اين شاهزاده خانم ها و همراهانشان اجازه پيدا كردند از مجموعه كاخ هاي نياوران بازديد كنند. در طي اين مراسم به گفته دوستان اين گروه به راحتي از هر جايي كه مي خواستند گذشتند و وارد حريم هاي به ظاهر ممنوعه اي بشويد كه حتي عكاسي هم از آن ها ممنوع است. باور نمي كنيد كافي يك نگاه به اين عكس هاي محمد خيرخواه دوست عزيزم بندازيد. اين جايي كه اين دو شاهزاده خانم عرب نشسته اند چاي خانه كاخ صاحبقرانيه است. تا آن جايي كه يادم هست اين جا زماني حصاري داشت كه عبور از آن ممكن نبود. اين زماني كه مي گم خيلي دور و دير نيست چند سال پيش كه هنوز معاون كنوني رئيس جمهور تعداد حكم هايي كه در انتصاب و جابه جايي مديرانش مثل امروز به عدد 1000 نرسيده بود و همچنان مسئول كاخ نياوران مسعود صالحي بود يكي از فرهنگي ترين آدم هايي كه مي شناسم . آن موقع نمي شد اين طوري رفت روي اين مخده هاي تاريخي يله داد . اما حالا ظاهر قواعد و قوانين از آن زمان تا به حال عوض شده شايد هم قوانين استثنا ما چه مي دانيم به هر حال معاون سازمان ميراث فرهنگي كه مسئول امور موزه ها هست و خيلي هم نسبت به اين موضوع حساسيت دارند حضور داشنتند. اين شاهزاده خانم ها هم با آقاي معاون ديدن كردند و از ايشان هديه گرفتند. اين براي تحكيم روابط با همسايه هاي عرب ما است كه حاضر نيستند يك فارس ناقابل را در انتهاي نام خليج هميشه فارس تحمل كنند و دائما در شبكه هاي تلويزيوني خودشان تاكيد مي كنند كه الخليج آن ها همان درياي عرب است نه خليج هميشه فارس. خودما هم گاهي يادمان مي رود همين هفته قبل قائم مقام محترم سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري چند بار سهوا يادشان رفت فارسش را بگه مثل اين كه يادش رفت گنبد سلطانيه جزو آثار جهاني هم متعلق به دوره بعد اسلام است. فداي سر گردشگري كه اين عرب ها همان هايي كه پول خرج مي كنند تا نام هويت هشت هزار ساله ايران را از حافظه لوور پاك كنند. نه گوش هايمان را مي گيريم و اين گونه اجازه مي دهيم ميهماناني كه ما را شيعيان را پس از هزار سال رافضي مي دانند و كافر بيايند و از تاريخ ما لذت ببرند. به هر حال همسايه هاي عرب ما نبايد ناراحت بشوند. ما ايراني ها خيلي مهمان نواز تر از اين حرف ها هستيم شاهزاده خانم جايش توي قصر است و بايد جايي بنشيند كه شاه مي نشسته بنشينند. بايد به فكر گردشگري هم بود. آخه اين كاخ هايي كه از دوره ستم شاهي مانده به درد اين كارها مي خورد كه مهمانان عزيز پذيرايي شوند. بابا وقتي علماي ديني اون ها فتوا مي دهند كه خون ما شعييان حلال چرا بايد عصباني شد چرا اين قدر تكرار مي كنيد. تفو چرخ گردون تفو. مگه نه اين كه برخي از زعماي دين آرزو مي كنند كه روزي عيد غدير جاي عيد نوروز را بگيرد چرا بايد از اين كه آقاي معاون به قول بالا بردن روابط ميان ايران و كشورهاي عرب را به دو شاهزاده خانم عرب مي دهد عصباني شد. چرا راه دوري مي رويد تازه زماني كه تخت جمشيد معماري اسلامي دارد بايد آسوده باشيد آقاي معاون و يارانشان از ميراث فرهنگي شما به نام گردشگري حفاظت مي كنند.
پ. ن : مي دونيد آقاي سربخشيان شما راست مي گوييد عكاسي از موزهها ممنوع است اما براي شما و من كه ايراني هستيم. براي آن ده دوازده بچه اي معصومي كه شما هر هفته قاب هاي تازه اي برايشان باز مي كنيد. براي همه آخه مي دانيد كه مرغ همسايه غاز است. نمي دانم مي دانيد يا نه كه موزه ملي ايران چهار سال است كه در حسرت يك بودجه يك ميلياردي است براي گسترش. چهار سال است كه حتي نقشه اش هم آماده شد و كافيه پول را ابلاغ بشه تا از بخشي از 60000 هزار شي تاريخي كه در مخزن موزه ملي نگهداري مي شود به جاي اين دو هزار شيي كه هيچ چيزي از تمدن ايراني نشان نمي دهد به نمايش در آيد.
Labels: ميراث نوشت