کوپه شماره ٧
Thursday, September 29, 2005
شكل تازه
Saturday, September 24, 2005
چه خبر
اول مهر
امروز دوباره اول مهره و پرم از خاطره پر بوي كتاب و دفتر و مداد نو و پر از لحظههاي كودكي پر از خاطره مدرسه ايثار در خيابان اذربايجان چهارراه حشمت الدوله پر از ياد معلمهام و همكلاسهاي كلاس اولم ياد اون كلاس كنار راهرو ياد پاكنهاي آدامسي امروز دوباره اول مهره
Friday, September 23, 2005
هفته خوب
امشب حس خوبی دارم. حس رهایی؛ شاید حس لحظه تولد. شاید برای این که دارم دوباره متحول می شوم. پر پر و بال می شوم این هفته هفته خوبی بود و پر از لحظه خوب. هفته ای که هر لحظه اش یک غزل شیشه ای بود. غزل هایی که باید می گفتم و شنیده می شد. امشب تجربه خوبی داشتم. تجربه رهایی
Thursday, September 22, 2005
آرش باز خواهد گشت
خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد، و در سپیده دمان زیباست. ابرها باران به نرمی می بارند. دشت ها سبزند. گزندی نیست. شادی هست؛ دیگران راست. آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می ساید و ما در پای البرز به پای ایستادیم؛ و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ بالبخند زشت و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند؛ آرش باز خواهد گشت.
Tuesday, September 20, 2005
درخت آرزو
این جشنواره کودک و انتظار و صحن جلوی تئاتر شهر هم برای من ماجرایی شده. پریشب که داشتم از جلوی تئاتر شهر می آمدم باز برنامه اشون شروع شده بود. همون برنامه شب گذشته تعداد زیادی بچه با پدر و مادرهایشان آمده بودند تا در این برنامه که محوطه تئاتر سرباز تئاتر شهر را تسخیر کرده شرکت کنند. همین طور که رد می شدم چشمم به درخت تکی که درست میانه میدان حلوی ساختمان تئاتر شهر سر برافراشته افتاد. این درخت سال گذشته جزئی از دکوری بود که دهه اول محرم برای برپایی تعزیه ساخته بودند. همان خیمه ای که شبیه تکیه دولت بود. پارسال زیر خیمه درست کنار این درخت سکوی تعزیه برپا بود. پارچه های سبز و سرخ و سفید را مثل دخیل به شاخه های خشک درخت گره زده بودند. بگذریم پریشب دور تا دور درخت که حالا پر از برگه پارچه ای سفید بسته بوودند و نوشته بودند درخت آرزو. جلوتر که رفتم دیدم مردم بهش دخیل بستند! نمی دونم چرا یک دفعه یاد چنار عباسعلی ناصرالدین شاه افتادم. کاش کمی در برخورد با اعتقادات مردم و با دقت بیشتری رفتار می کردند.
کاش
کاش کسی بود که من را به باد می سپرد
کسی که نگاهش خیس و داغم می کرد
کسی که مثل هیچ کس نبود
اما کسی این جا نمانده
کسی که برای لحظه نگاهش
همه دنیا
را نثارش کنم
کاش زمان رفتن
چیزی را برای بازگشت باقی می گذاشت
بهانه ای تا به دیدار دوباره اش دلم خوش باشد
Sunday, September 18, 2005
روز ملی شعر ؟
توي سه چهار سال گذشته هر بار كه تقويم را باز مي كنم و به صفحه 27 شهريور مي رسم فكر مي كنم اين يك شوخي است كه وارد تقويم ما شده و اين نميتواند باور كردني باشد كه روز ملي شعر و گرامي داشت هنر ديرينه پارسي بايد 27 شهريور و به مناسبت بزرگداشت شهريار باشد. سه چهار سال پيش رئيس كمسيون فرهنگي مجلس طرحي را براي اطلاق يك روز در تقويم به عنوان روز ملی شعر ارائه كرد و چون خود اين نماينده از بد روزگار آذري زبان بود شهريار را به عنوان شاعر ملي و روز تولدش را به عنوان روز ملي شعر ثبت كرد. اول اين نوشته بگم كه قصد ندارم بگم شهريار شاعر خوب و منحصر به فردي نيست در نوع خودش قطعا شاعري بي جانشين است و چند تا از اشعاري كه در حافظه دارم و خواندنشان برايم لذت بخش است سروده شهريار است اما آن چه مي خواهم بگويم نكته اي است به اطلاق و انتساب نام شاعر ملي در ادبيات يك كشور. شاعري كه روز تولد يا مرگش به عنوان روز بزرگداشت شعر انتخاب ميشود ويژگي خاصي دارد. هر شاعري نميتواند و نبايد اين لقب را بگيرد. شاعر ملي يك شاعر براي تمام تاريخ ادبيات يك كشور است. پس خودش و شعرش ويژگي خاصي دارد ، اين هم بر كسي پوشيده نيست. شاعر ملي بايد شاعري از دل يك سرزمين باشد كه در راه اعتلاي زبان سرزمين خود در اشعارش كاري كرده باشد و به آن چيزي اضافه كرده باشد. پارسال به مناسبت سالروز گراميداشت فردوسي با بيشتر از 30 نفر از اهالي ادبيات درباره اين واژه و درباره شاعر ملي صحبت كردم همه بي هيچ تاملي اين را تاييد ميكردند كه شاعر ملي را بايد مردم تعيين كنند نه دستگاههاي رسمي. در اين چهار سال كماكمان شاعر ملي ايران شهريار است و روز شعر روز تولد او ديگر هيچ كس حتي اعتراض هم نميكند كه شاعر ملی را مردم بايد انتخاب كنند . تازه به كوشش همان نماينده سابق شايد از سال ديگر شايد جايزه انتخاب شاعر سال هم برگزار شود. بايد حسرت خورد كه در سرزميني كه شعر هنر نخستش است شاعر ملي به انتخاب مردم انتخاب نشود و شاعری باشد که در زنده کردن زبان آن کشور کاری نکرده است. به قول یکی از ادبا این ظلم در حق شهریار هم هست و قطعا اگر در بین ما بود نمی گذاشت این جفا را در حقش روا دارند.
پشیمانی
تا به حال پیش آمده تا کاری که نکرده ای پشیمانت کند؟ مثلا یک روز خواست باشی سوار مادیانی بشوی، توانسته باشی هم ، اما رو گردانده باشی و رفته باشی. ...
کلیدر محمود دولت آبادی
جشن
امشب جشن انتخاب بهترین نمایشنامه سال توی تالار وحدت بود. برنامه بدی نبود. هرچند که از تعداد زیادی که دعوت شده بودند جمع محدودی آمده بودند اما بزرگانی زیادی مانند سیمین بهبهانی و محمود دولت آبادی در میان این جمع بودند. قرار بود خاتمی هم شرکت کند اما نیامده بود و پیام داده بود. وزیر ارشاد هم پیام داده بود. مجری برنامه بهروز رضوی پیش از آمدن هر کسی که برای اهدای جایزه می آمد یک غزل می خوند. جوایز بد نبود اما یک جورایی بعضی ها حقشون اولی بود. البته این رو واقعا بدون هیچ تعصب می گم. به نظر من بعضی از کارها که تو رتبه دوم سوم بودن ارزش اول شدنو داشتن. یک کلیپ ها از نمایش نویسان تاریخ تئاتر نشان داده شد که با میرزا آقا تبریزی شروع می شد و به فاصله چند عکس به حمید امجد و محمد رحمانیان و استاد بیضایی رسید و بعد اکبر رادی، غلام حسین ساعدی با آن نگاه عجیب و بیژن مفید در کنار علی نصیریان و نادر برهانی مرند و محمد یعقوبی و بهزاد فراهانی داوود فتحعلی بیگی و ... توی تصاویرش جای چند نفر از نمایش نویسان عجیب خالی بود میرزا فتحعلی آخوند زاده، سید علی خان نصر، حسن مقدم و محمد چرمشیر !!! اما در هر حال برای سال اول دست بهزاد فراهانی و همکاراش درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودند. امشب که برای من شب خوبی بود. اصلا شنبه خوبی بود. هفته ای که با این شنبه خوب شروع بشه خیلی خوبه. بعضی چیزهاست که آدم دوست داره باشه و خوب ... این خیلی خوبه. یک فیلم از یک نمایش نامه نویس نشان دادند که توی کهریزک بود. بعدا بیشتر راجب به این فیلم می نویسم. از تالار وحدت که خارج شدم تا به خونه برسم از جلوی تئاتر شهر رد شدم. من نمی فهمم این شهرداری منطقه 11 چرا همه برنامه هایی که داره ( البته برنامه های فرهنگیش ) حول و حوش فضای باز تئاتر شهر می ذاره. نمونه اش ساخت مجتمع فرهنگی و مذهبی مسجد ولی عصر یا غرفه هایی که هر چند گاه برای برنامه ای مذهبی می زنه. ظاهرا یک جشنواره این هر شب برگزار می کنه به نام کودکان انتظار به بچه ها جایزه می ده. داشتم رد می شدم شنیدم مجری برنامه می گفت اگه می خواهید بچه ها تون موسیقی رو خوب بشنون بذاریدشون کلاس موسیقی بچه ای که موسیقی را خوب یاد بگیرد به سراغ موسیقی مبتذل نمی رود. » جالب بود بعدش یک آهنگی سرسام آور با ارگ شروع به زدن کردن. ....!!!!!!!!!
Saturday, September 17, 2005
هنوز
انگار همین دیروز بود. همین دیروز که گیسو بهم گفت با بعضی از چند نفر از اعضای تحریریه وقایع اتفاقیه یک صفحه اینترنتی را راه اندازی کردند. صفحه ای به جای خالی روزنامه. تازه روزنامه وقایع به جرم با هم بودنشون تعطیل شده بود. به جرم این که جمعی که آن را در می آوردند در روزنامه هایی که تعطیل شده بود کار می کردند خاطره نخستین روزنامه ایرانی تعطیل شد. دیگه کم کم عادت کرده بودیم که رونامه ها عمرشان به یکسال نمی رسد. اما هنوز با سر فصل وبلاگ چند روزنامه نگار معمولی به یکسالگی رسید. توی این یکساله حسابی به این صفحه عادت کردیم. به نوشته های دائمی آقای سید آبادی و نوشته های گاه به گاه بقیه هنوزی ها. به همه هنوزی ها تبریک می گم
Tuesday, September 13, 2005
رهگذر
آهن تفته ات را
در دریاچه ساکن من فرو مبر!
**
با مشعل های آتشینت
در جنگل آرام من
به تک مایست!
**
با سیل دیوانه ات
بر ستون های نمکین من متاز!
**
بر روزهای راکد من
قطرات روشن و گرمت را مبار!
**
همچون رهگذری بر من بگذر
بی آنکه بارویم را در هم شکنی!
زیرا، ای دوست بیگانه !
من نیک می دانم
که مردی چون تو، آن توان دارد
که مرا پشت سر بگذارد
پراکنده و از هم گسسته
بسان مشتی ابر شفاف
در پهنه آسمان آبی تابستان
* *
بزودی از تو بیزار خواهم شد
زیرا تو آن مردی
که شاید براستی
دوستت بدارم
غاده السمان شاعر سوری تبار
اگر باد بیاید
اگر باد بیاید
بر افرا خواهد وزید
اگر تو بیایی
به سوی من خواهی آمد
از عاشقانه های مصر باستان / گردآوری و برگردان : علی عبداللهی
روزانه
فرمان مشروطه
راستی اگه می خواهید بدونین مهمترین سند آزادی خواهی ایرانیان یعنی فرمان مشروطه کجاست می تونید این جا رو ببینید. در ضمن قراره یک مسابقه داستان نویسی 88 کلمه ای برگزار بشه. مینی مالیست ها این جا رو ببینن. من که تا حالا خبر 88 کلمه این ننوشتم چه برسه داستان ؟
برای تو
برای تو که هیچ وقت این نامه رو نمی خونی
اين نامه رو براي براي تو مينويسم كه تو دلت سهم كوچكي براي من نيست. براي تو كه هيچ وقت اين نامه رو نمي خوني
عیبی هم نداره هزاران نامه برای کسایی نوشته می شه که اون رو نمی خونن منم نامه هام رو برای باد می نویسم و به دست جاریش رها می کنم . شاید یک روز بالاخره این نامه ها را خوندی نمی دونم. این نامه را برای انتظارم می نویسم که هیچ گاه به ثمر نمی رسه برای این که صبوری کنم .
جهان بی مرز و محدوده
چند روزه که آهنگ های جدید سیاوش قمیشی درگیرم کرده. برام مهم نیست چی درباره ام فکر می شه اما من صدای قمیشی رو دوست دارم. بخصوص به خاطر انتخاب شعرش. این آخری چیز دیگه ایه. بخصوص « تصور کن » که تصور کردن یک اتوپیا در پس زمینه صدای انفجار و تفنگه. واقعا کاش می شد جهان را این طوری تصور کرد.
تصور کن اگر حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره
همه آزاد آزادند هم بی در دردند
تو روزنامه نمی خونی نهنگ ها خودکشی کردن
جهانی را تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن اگر حتی تصور کردنش جرمه
اگر با بردن اسمش گلو پر می شه از سرمه
تصور کن جهانی رو توش زندان یک افسانه است
تمام جنگ های دنیا شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همند مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رويا
Monday, September 12, 2005
خیلی دور
روز پنج شنبه بعد از مدت ها بالاخره طلسم سینما رفتن خودمو شکستم. آدم خبرنگار هنری باشه و سالی دو بار بره سینما واقعا که مایه خجالته خودم می دونم. اما چیکار کنم که تئاتر را بیشتر از سینما بیشتر دوست دارم. به هر حال بعد از مدت ها فیلمی رو دیدم که خیلی تاثیر گذار بود:« خیلی دور، خیلی نزدیک» مثل وقتی که فنز یا آخرین نمایش بیضایی رو دیدم روی صندلی خشکم زد. فیلم عجیبی بود. تا فرداش هی صحنه هاش از جلوی چشمم رژه می رفت. بخصوص صحنه ای که پسر دکتر داشت برای خانم دکتر راجع به تولد ستاره ها می گفت. تولد سحابی ها و مرگشان . درباره دنیایی که خیلی دوره اما خیلی هم نزدیکه. هیچ وقت به آسمان این طوری نگاه کردید؟ از سالن سینما که بیرون آمدم دوباره نگاهش کردم. می خواستم ببینم آن آسمانی که توی فیلم ازش صحبت می شد چه شکلیه؟ دیشب وقتی داشتن جایزه ها را می دادند هربار یک جایزه را اعلام می کردند که این فیلم کاندیدش بود با خودم می گفتم اینم حق خیلی دور خیلی نزدیکه. تقریبا در هر رشته جایزه گرفت بخصوص در بهترین فیلم و بهترین کارگردانی انتخاب درستی بود. بازی های خوبی داشت بخصوص الهام حمیدی و البته افشین هاشمی. من شب قبلش هاشمی رو توی پنجره ها دیده بودم. بقدری نقش یک روحانی روستایی رو خوب بازی می کرد که نقش پسر دردونه اکرم. فکر می کنم در آینده نزدیک خیلی بیشتر از این بازیگر خلاق خواهیم شنید. راستی گفتم پنجره ها یادم افتاد حسین سلمان زاده همکار خوب عکاسم گزارش تصویری خیلی قشنگی از این نمایش روی آژانس گذاشته که می تونین این جا ببینید.
جایزه گلستان
امروز اسامی عکس های راه یافته به بخش نمایشگاه جایزه عکس کاوه گلستان را اعلام کردند. این نمایشگاه از 14 آبان تو خانه هنرمندان برپا می شه توخبرش اومده بود که بعضی از عکس های برگزیده در نمایشگاه به نمایش در نمی آیند. توی کاتالوگ هم منتشر نمی شوند. این خیلی بده که باید عکس های خبری را سانسور کنیم. هر عکس گویای یک حادثه یک خبر است. اگر چه که ما بعضی از خبرهامونم سانسور می کنیم اما ندیدن و نشنیدن دلیل نبودن و رخ ندادن یک اتفاق نیست.
در ضمن امروز یک خبر خیلی خوب هم شنیدم. بالاخره کتاب نبض زمان مجوز پخش گرفت. باید به استاد «سربخشیان » تبریک گفت. کسانی که از نزدیک شاهد انتشار این کتاب بودند می دونن که این کتاب حداقل یک ماه پیش باید پخش می شد اما ... بگذریم. در هر صورت کتاب نبض زمان را باید دید و باید خوند. چون نه تنها مجموعه عکس هایی است که سربخشیان در هشت سال گذشته از اتفاقات مهم گرفته ، کتابی درباره عکاسی خبری است. حيف كه از ديدن سه تا از عكس هاش محروم شديم. سه تا از عكس هاي تاثير گذارش اما در هر حال نبض زمان پخش شد.
Sunday, September 11, 2005
2000 سال تحریف
امروز توی گاردین خبری منتشر شده بود مبنی بر این که هخامنشیان امپراطوری شیطان بوده است. ایسنا و ایرنا هم گزارش نمایشگاه را به نقل قول ار همین خبر زده بودند و از آن جایی که روزنامه ها اصولا به کیفیت خبر فکر نمی کنن و بیشتر به آماده بودن خبرها توجه دارن این خبر را از روی این دو خبر گزاری نقل کرده بودند بدون این که بدونن این مطلب نظر یک نویسنده و در نهایت یک روزنامه است نه نظر یک آدم. در نهایتم این دو خبرگزاری از چند نکته غافل شدند. نویسنده در این مقاله گفته بود :عنوان نمايشگاه موزه بريتانيا اندكي گمراهكننده است. موزه بريتانيا رستاخيز تماشايي ايران باستان را «امپراتوري فراموششده» ناميده است. با اين حال، ايرانيهاي باستان سوءشهرت دارند وادر جنگ ستارگان، داروغه ناتينگهام، ژنرال كاستر يا هر تجسد ديگري از امپراتوري شر را كه به ذهن آدم ميرسد دارند. ايرانيهاي باستان نخستين تبهكاران تاريخ هستند.
به گزارش گاردين، امپراتوري ايران باستان كه از اواسط سده 500 پيش از ميلاد تا زمان شكست داريوش سوم از اسكندر كبير در 331 پيش از ميلاد طول كشيد، بر قسمت پهناوري از جهان شناخته شده آن زمان حكم ميراندند، بر سرزميني كه از رود نيل تا رود سند گسترده شده بود. اين سرزمين سواحل مديترانه را به افغانستان امروزي پيوند ميداد. ثروتي كه به خواب و خيال هم نميآيد، قدرتي كه جاي بحث نميگذاشت، پادشاهان قدرقدرت كه از كاخهاي شكوهمندشان در شوش و پرسپوليس فرمان ميراندند، و در عين حال مذاهب و فرهنگهاي مردم تحت انقيادشان را تحمل ميكردند و از پيامدهاي خلاقيتِ تمدن شرقي همسايه كه پيشتر خط و زندگي شهري را اختراع كرده بودند بهرهمند ميشدند. همين براي جاودانگي تاريخي آنها كافي است. » اگر کمی تاریخ بدانیم می فهممیم این نوشته نه تنها واقعیت ندارد بلکه این نشان از نکته ای است که تو حرف های جک استراو بود و یک واقعیت مسلم تاریخی است. دو هزار سال تحریف تاریخ توسط یونانی ها. در واقع این نمایشگاه برای اولین بار خط بطلان کشیده بر این نظر ایرانی ها به دلیل مخالفتشان با یونانی ها حکومت منفی دوران خودشان بودند. 2 هزار سال است که تاریخ اروپا به خاطر دشمنی که از زمان خشایارشا شدت گرفت بر ضد ایرانیان است بی آن که بدانند دشمنی خشایار شا و تمام فرزندانش در برابر آتش زدن تخت جمشید توسط اسکندر هیچه .( البته خودمم این افسانه رو باور ندارم همونطور مخالفت 2000 ساله یونان رو نمی فهمم .» در هر صورت امروز اروپایی ها با واقعیت تاریخ ایران آشنا شدند و سر تعظیم در مقابل شکوه تمدن ایران خم کرد. این هم یکی از نشانه های این موضوع است. بگذریم بعد از ظهر که چه عرض کنم شب هم جشن خانه سینما بود تو عمرم جشن به این به این مزخرفی ندیده بودم. یک ساعت که با تاخیر بود بعدم به لباس گیر می دادن می گفتند یک تار مو هم نباید بیرون باشه . البته حق داشتند با حالی برخی از مطبوعاتی ها پارسال گرفتند این موضوع طبیعی بود. بلاخره کسانی که به این جشن می آن باید بین بودن و نبودن جشن یکی رو انتخاب می کردن. خیلی از هنرمندا بودن شجریان تو ردیف اول نشسته بود. مجری برنامه فرزاد حسنی بود اول برنامه حمید فرخ نژاد یک شوخی کرد و گفت: یکی رفت تو دیونه خونه دید یکی نشسته و گریه می کنه. پرسید : چشه گفتند پری رو می خواسته بهش ندادن . اون طرف تر یک دیونه خطرناک تر بود پرسید این چشه؟ گفتن این پری رو گرفته. » حسنی این رو دست گرفت زضا کیانیان هم جواب باحالی بهش داد. گفت: ما پری رو می خوایم پری ما رو نمی خواد. . در هر صورت خیلی از انتخاب ها به جا بود. دوئل بیشتر از همه سهم داشت. بعدش خیلی دور خیلی نزدیک به نطر من میر کریمی حقش بود. برای بهترین بازیگرای زن و مرد انتخاب خیلی مشکل بود. به نظرم همشون قدر بودن رضا کیانیان، پرویز پرستویی، مسعود رایگان ، حسین محجوب و حمید فرخ نژاد اخرشم رایگان برد. بهترین زن هم از بین معتمد آریا و فرشته صدر عرفایی مریلا زارعی هم ساده نبود اما کافه ترانزیت یک چیز دیگه بود.
Saturday, September 10, 2005
خیلی خبر هست
امروز خیلی خبرها بود. دیشب یکی از بزرگترین نمایشگاه های ایرانی در موزه بریتانیا افتتاح شد. در این نمایشگاه جک استروا وزیر امور خارجه انگلیس هم شرکت کرده بود. سارا همکارم که برای تهیه خبر به لندن رفته باهاش مصاحبه کرده. جالبه گفته تا به حال فکر می کرده تمدن ایران شبیه تمدن یونان است. اسفندیار رحیم مشاعی رئیس سازمان میراث فرهنگی که هفته گذشته به جای مرعشی به این سمت منصوب شده برای افتتاح این نمایشگاه رفته انگلیس با وزیر فرهنگ انگلیس هم ملاقات کرده.
راستی چند وقت پیش یک مطلبی راجع به دو تا شیر مجلس که 99 سال پیش دو طرف عدل مظفر تو سر در مجلس نصب شده بودند و بعد انقلاب پایین آوردنشون نوشتم. دیروز خبری گرفتم که کتابخانه مجلس طی تحقیقی ثابت کرده که شیر و خورشید ایرانی اسلامی است و ربطی به پهلوی ها نداره و از هیات رئیسه مجلس خواسته که دو تا شیر و رو به جای اولش برگردانه یک خبرم داشتم از شاهکار شهرداری شیراز. این خبر چند وقت پیش از یکی از همکارای عکاسم شنیدم که شهرداری شیراز امده یک سری عکس تاریخی را تو کتاب «پیدایش عکاسی در شیراز » را روی کاشی چاپ کرده و توی گورستان قدیمی شیراز نصب کرده . اون از خونه عکاسباشی اینم از عکس های قدیمی تو پایتخت فرهنگی. راستی 7 مهر شب شیرازه تو پاریس و ظاهرا 21 مهر هم قراره روز حافظ تو ورسای مراسم باشه .
مسجد فیروز آبادی
هوا گرفته است اما ابری نیست. باد سردي صورت را نوازش ميدهد. وارد حياط مسجد ميشوم كف حياط زير پايم با برگ فرش شده است. حياط مسجد خالي است تنها صداي نجواي قرآن ميآيد. ناگهان باد شديد ميشود و برگهاي گسترده در سطح حياط را جمع ميكند و سنگ قبرهاي خاكستري را نمايان. آرام قدم برميدارم تا خلوت سي چهل ساله خفتگان اين خاك را بر هم نزنم. صدايي از پشت سرم ميشنوم: «دنبال گور خاصي هستي؟» پيرمرد شصت هفتاد سالهاي است، ميگويم: «قبر جلال». لبخند كمرنگي ميزند و ميگويد: «مثل همه. دنبالم بيا.» لحظهاي درنگ ميكنم و بعد به دنبالش ميروم. ميگويد: «بيشتر كساني كه اينجا ميآيند به هواي قبر جلال ميآيند» و در شيشهاي تالاري كه در انتهاي حيات است را ميگشايد. داخل سالن پر از سنگ قبرهاي منظم و به هم پيوسته است در ميانه سالن جلوتر از يك منبر چوبي قبري بلندتر از ساير قبرها قرار دارد كه اطرافش پر از صندليهاي فلزي است. پير مرد كه حالا ميدانم متولي اينجاست و نامش مصطفي محمدي، ميگويد: «اين قبر حاج آقا رضا فيروزآبادي باني مسجد و بيمارستان است.» اطراف اين قبر پر از قبرهايي كه نام خانوادگي فيروزآبادي به دنبال اسامي ساكنان ابديش است. آقا مصطفي ميگويد: «ببين دختر جان اون رديف آخر رو ميبيني، ته سالن يك سنگ قبر سفيده كه روش يك امضاست، يك تاريخ مرگ و يك تاريخ تولد، اون جا زير اون عكس، قبر جلال همان جاست.» به سمت جايي كه نشان داده ميروم. سنگ قبري سفيد با امضاي آشناي جلال آل احمد 1302 _ 1346 .بياختيار اين جمله در ذهنم ميگردد: «هر آدمي سنگي است بر گور پدر و مادرش.» سنگ گور جلال ساده است. شايد تمثيلي از اين حرف خودش كه كسي را ندارد كه سنگ گورش باشد
Friday, September 09, 2005
سنگی بر گوری
به یاد تکه سنگ سفیدی که تنها با یک امضا در مسجد فیروزآبادی از 35 سال پیش تا امروز مانده است
قدیمی ها راست گفته اند كه اگر دلتان گرفت بروید سراغ اموات .ولی این فقط سراغ اموات رفتن بوده است یا گذری به سنت ملموس؟ و به گذشتهء موجود؟ و به اجداد و ابدیت در خاك؟ و خود را با همهء غمهای گذرا و حقیر در قبال آنهمه هیچی كوچك دیدن؟ و فراموش كردن؟...من نمی دانم پس ژاپنی ها چه میكنند یا هندوها یا همهء آنهایی كه بگذشته از راه گورستان نمی روند
وامروز من آن آدم ابترم كه پس از مرگم هیچ تنابنده ای را به جا نخواهم گذاشت تا دربند اجداد و سنت و گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده ی شما پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت در هیچ و این سنت در خاك كه تویی و پدرم و همه اجداد و همه تاریخ . من اگر بدانی چقدر خوشحالم كه آخرین سنگ مزاردرگذشتگان خویشم. نفس نفی آینده ای هستم كه باید در بند این گذشته می ماند. می فهمی ؟ اینها را دلم می خواست به پدرم بگویم. ولی تو بدان. راستی می دانی چرا؟ تا دست كم این دلخوشی برایم بماند كه اگر شده به اندازه یك تن تنها در این دنیا اختیاری هست و آزادی ای این زنجیر ظاهرا بهم پیوسته كه بر گرده بردباری خلایق ازبدو خلق تا انتهای نشور هیچی را به هیچی می پیوندند اگر شده به اندازه یك حلقه تنها، گسسته است. این همه چه واقعیت باشد چه دلخوشی، من این صفحات را همچون سنگی بر گورم خواهم نهاد كه آرامگاه هیچ جسدی نیست. و خواهم بست به این طریق در هرمفری را به این گذشته در هیچ و این سنت در خاك.
سنگی بر گوری
Tuesday, September 06, 2005
جلال آل احمد
جمعه این هفته سالمرگ جلال آل احمد است یکی از کسانی که زود به دنیا آمده بود و نتوانست چنان که می خواست کاری بکند. پارسال درباره سبک ادبی جلال نوشتم و این که این سبک چه تاثیری در ادبیات معاصر داشت امسال تصمیم گرفتم به یک جنبه دیگه ای از زندگی آل احمد بپردازم. روشنفکری ادبی برای همین با دکتر رامین جهانبگلو مصاحبه کردم. نظرات جالب و متفاوتی در باره آل احمد داشت. این مصاحبه برای خود من که خیلی تازگی داشت.
باخت
من یک بازنده ام
همیشه خدا توبازی آخرم
دست برده رو خیلی زود می بازم
وای به دست بد و باخته
برنده شدن برام مفهوم خاصی نداره
مهم نیست آس یکه یا بی بی دل
مهم این که آخر این بازی هم من باختم.
خواهم رفت
عاقبت روزي از همين روزها از اين جا ميروم
انگيزه اي براي ماندن نمانده
دستاويزي حتی كه بشود به آن تكيه كرد و براي آن جنگيد
چرا بايد در جايي ماند
كه
هر لحظهاش تكرار تلخ يك انتظاره. انتظار هيچ
عاقبت روزي از اين جا مي روم به كجا
نمي دانم
خودم را به دست باد ميسپارم
به دست باران
و شايد به دست خاك.
از همه چيز خستهام خسته
يك عكس جالب
ديروز كه داشتم توي وبلاگ ها سير ميكردم چشمم به يك وبلاگ جالب افتاد كه عكسي را چاپ كرده بود كه علي رغم زيبايياش بشود در جايي آن را جز در محيط وب منتشر كرد اسم وبلاگ forbidencamera است كه به نظرم معنيش همين باشه عكسهاي زيبايي كه جايي براي انتشارشان نيست. فكر ميكنم يك عكاس هنرمند دست به يك همچين ابتكار جالب زده بايد در انتظار ساير عكسهاش باشيم .
Sunday, September 04, 2005
چشمانت را از من نگیر
دستهایم را بگیر و به یاد بیاور که آسمان دلم را روشن کردی
دستهایم را بگیر
و به یاد بیاور که روزی از کنارم گذر کردی بدون این که
بدانی
که برای تنهایی و بي تكيهگاهي
هنوز ریشههايم محكم سينه زمين را در آغوش نگرفته
نگاهت را از
من
دریغ نکن
که چشمانت
سرنوشت تازه من بود
دوستت دارم
اما تو را اسیر خودم نمی کنم که برای
هم پروازی با تو فرصتی تازه بیابم.
انکار
جهان پیشینم را انکار می کنم
جهان تازه ام را دوست نمی دارم
پس گریزگاه کجاست ؟
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد ؟
غاده السمان
Friday, September 02, 2005
روز تازه
دیشب برای اولین بار با همکاری آرمان عزیز تونستم این وبلاگ رو سر سامونی بدم . باید ازش یک تشکر ویژه بکنم . در ضمن از دوستای عزیزم پرستو و گیسو و البته آقای سید آبادی که توی زن نوشت و هنوز از این صفحه نوشته بودند خیلی ممنونم. خیلی خوبه آدم دوست خوب زیاد داره. این هم یک حسنه. امروز باید یک 3 تا مصاحبه پیاده کنم.برای همین خیلی فرصت ندارم بنویسم یک بغل کتاب هم هست که باید توی قفسه های خودشون برن چند وقته به کتابخونه نرسیدم کتاب های شعرم لابلای کتاب های علوم سیاسی و احتماعی است و نمایشنامه های عزیزم قاتی چهار هزار سال سال تاریخی که تو کتابخونه است گم شده . راستی تا یادم نرفته بگم کتاب فنز منتشر شد.
Thursday, September 01, 2005
فرصتی نمانده
بیا همدیگر را بغل کنیم.
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به این که انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاد بهتر است.
این شعر از مجموعه " رنگ های رفته دنیا از گروس عبدالملکیان است. باورم تمی شد یک روز شعری این طور وصف حال امروزم باشه
برای تو که هیچ وقت این نامه را نمی خوانی
خونه عكاسباشي
دوست دارم گريه كنم
خستهام خيلي خسته دلم ميخواد آغوش امني باشه كه سرمو روي شونههاي گرمش بذارم و سير گريه كنم. گريه براي خودم براي دل خودم براي كسي كه دوستش دارم. كسي كه هيچ وقت منو نشناخت و دوستم نداره.