کوپه شماره ٧
Saturday, December 31, 2005
رازي يا ابن سينا
از زكرياي رازي كه بگذريم امروز ميخوام لينك چند تا مطلب را اين جا بگذارم تا دوستان ببينند. يكي مصاحبه با غلامحسين نامي نقاش نام آور است و يكي ديگه هم يك مطلب درباره منوچهر آتشي مضمونش نامههايي است كه بين آتشي و يكي از دوستاش كه يكي از مجموعه داران مشهوره رد و بدل شده خيلي جالب است. آتشي سال ها عاشق دختري بوده اما دختر را به اون ندادند.اين دو مطلب را سارا امت علي همكارم نوشته . اين هم يك مطلب درباره نمايشگاه قاليهاي نفيس ايراني در سعد اباد تا تمام نشده بريد ببينيد واقعا فرشهاش شاهكاره
قاب خيال تو
بهت گفته بودم از دريچه نگاهت
كمي به من نگاه كن.
بذار تا در قاب خيال تو باشم.
ازت خواستم تا تو باشم.
تا همه دنيا خودم را به تو بدهم
هميشه در آسمانم بماني
اما تو دريغ بودي و دريغم كردي
از من گريختي
تو خواستي نباشي
حتي خواهرت، دوستت و رفيقت نخواستيم
رقيب و دشمنم خواستي
خواستي نباشم
خواستي، هيچ باشم
سيبم را پس دادي
خودت را به هزار اسم دادي كه اسم من ميان آنها نبود.
Wednesday, December 28, 2005
شعري از سيمين بهبهاني براي ايران
اي ديار روشنم، شد تيره چون شب روزگارت
کوچراغي جزتنم کاتش زنم در شام تارت:
ماه کو،خورشيد کو؟ ناهيد چنگي نيست پيدا!
چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟!
آبرويت را چه پيش آمد که اين بي آبرويان
مي گشايند آب در گنجينه هاي افتخارت؟
شيرزن شيرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نيست ايمن گور مردان ديارت
مي فروشند آنچه داري: کوه ساکن،رود جاري
مي ربايند آهوان خانگي را از کنارت
گنج هاي سر به مهرت رهزنان را شد غنيمت
درج عصمت مانده بي دردانگان ماهوارت
شب که بر بالين نهم سر، آتش انگيزم ز بستر
با گداز سوز وساز مادران داغدارت
در غم ياران بندي، آهوي سر در کمندم
بند بگشا- اي خد!- تا شکر بگذارد شکارت
مدعي را گو چه سازي مهر از گل درنمازت
سجده بر مسکوک زر پر سودتر آيد به کارت!
اين زن – اي من- برکمر دستي بزن، برخيز ازجا:
جان به کف داري همين بس بهره از دار وندارت!
Tuesday, December 27, 2005
تو
نمي دونم اين بركت بارون بود يا تو بودي هر چه هست
هر چه
هست حس تازهاي ست از تو
تويي كه بودي
كسي كه در وجودم بود و من نمي ديدم
جزيي از وجود كه با من همراه بود
تويي كه در من متولد شدي
اگر چه ميترسم اما مي خوام با تو
دوباره از تو
اين بار براي تو
آغاز كنم.
حس مي كنم اين يعني تولد يعني دوباره يعني تو
پي نوشت اين نوشته براي حسيه كه بعد از اون شب باروني متولد شد. شايدم بود من نمي ديدمش
Monday, December 26, 2005
حكايت فرو ريخته شهري كه بود
حکايت 2000 ساله ای که در ۱۸ ثانيه فرو ريخت
گاهی اوقات نوشتن تاریخ چقدر سخت و ناممکن می شود. گفتن از شهری که تا چند روز پیش در همین حوالی بود و حالا جز مشتی خشت از آن چیزی نمانده است. نوشتن تاریخ و انسان هایی که رفتند، زمانی که هنوز مردمانی زنده در زیر خاک در انتظار بین مرگ و زندگی لحظات سختی را می گذارنند، تلخ است.
شهر بم یکی از قدیمی ترین شهرهای ایران است. مورخان با در نظر گرفتن تاریخ تقریبی بنای ارگ، بنای شهر را به دوره ساسانی و اشکانی و قدیمی تر از آن می رسانند. در کتاب بم نامه آمده است: «چاه قلعه بم را حضرت سلیمان بن داود حفر کرده بود.»
با اين حال اطلاع زيادي از گذشته بم در دست نیست و تاريخ مدوني نيز تاکنون در اين مورد شناخته نشده است. اما به استناد منابع تاریخی مستدل، بم در طول تاریخ از رونق خاصی برخوداربوده است. منابع تاریخی علت اصلی رونق بم را قرار گرفتن آن در مسير يکي از مهم ترين شاهراه هاي بين المللي عهد باستان به نام «راه ادويه» می دانند. این راه یکی از شعب اصلي و مهم راه ابريشم و يکي از راه هاي تجارت بين شرق و غرب محسوب مي شده و داراي اهميت استراتژيک مهمي بوده است.
آب و هواي مساعد و سرزمين حاصلخيز که باعث رونق کشاورزي و دامداري در بم بوده نیز از دیگر عوامل رونق این شهر بوده است. دراين شهر تربيت کرم ابريشم، توليد ابريشم، ابريشم بافي و پارچه بافي رونق زيادي داشته و پارچه هاي ابريشمي و کتاني بم در تمام دنياي قديم معروف و پراهميت بوده است. اما آنچه مسلم است، منابع تاریخی قدمت شهر را از ارگ آن کمتر نمی دانند. بنابر روایت های تاریخی به نظر می رسد این بنا در دوره اشکانی ساخته شده باشد.
سابقه تاريخي ارگ بم که یکی از قدیمی ترین و زیباترین بناهای خشتی دنیا به شمار می آمد بنا به گزارش منابع تاريخي، از جمله حدودالعالم و تاريخ وزيري به دو هزار سال پيش مي رسید. ساختن بنای ارگ بم را به بهمن پسر گشتاسپ نسبت مي دهند. همچنین نوشته هاي دوران اسلامي و مطالعات معماري و باستان شناسي بر اين مطلب دلالت دارند كه اين ارگ به دوره قبل از ساسانيان و احتمالا دوره اشكانيان تعلق داشته است. ارگ بم در طي تاريخ مورد توجه بسيار بوده، زیرا نخستين نقطه تلاقي معماري و شهرنشيني در ايران بوده است.
شهر بم و ارگ آن در دوره ساسانيان از اهميت نظامي و بازرگاني زياد وخاصی برخوردار بود. کتاب بم نامه از حضور اردشیر بابکان در این شهر خبر می دهد: «ابتدا، زمانی که شاه دست نشانده اشکانی کرمان سر به شورش برداشته بود. سپس هنگامی که هفتواد حاکم کرمان با حکومت ساسانی مخالفت کرد و از استقلال دم زد که این جنگ نیز با پیروزی اردشیر به پایان رسید.»
در سال 24 هجری بعد از فتح تیسفون، عمر بن خطاب سپاهیانی به مناطق مختلف داخل فلات ایران فرستاد. وی سهیل بن عدی و عبدالله بن عتبان رابرای فتح منطقه کرمان فرستاد. اما این سپاه تنها توانست شهر کرمان را به تصرف مسلمانان در آورد. در سال 31 هجری خلیفه سوم در ادامه فتوحات، عمر عبیدالله بن عامر را به منطقه فرستاد و شهر بم در همین سال به تصرف سپاه اسلام در آمد و اهالی شهر مسلمان شدند و مسجدی بنام حضرت رسول ساختند. این شهر در دوره میانه تاریخ ایران از ايالات فارس بود.
ابن خردادبه در کتاب مسالک الممالک در قرن سوم هجری آن را از بخش های کرمان می دانست. بنا به گفته ابن حوقل در قرن چهارم هجری بم دارای هوای خوب و نخلستان های زیادی بود. وی در صوره الارض از سه مسجد خوارج، هزاران و مسجد ارگ نام برده است. مقدسی صاحب احسن التقاسیم از چهار باروی شهر نام برده است، بنام های دروازه نرمانشیر، کوسکان، آسیبکان و دروازه کورجین. در هنگام گذر او از شهر یعنی قرن چهارم و پنجم هجری بازارهای این شهر در خارج از شهر قرار داشت. بم در مسير جادههايي كه جنوب شرقي ايران را با سيستان، افغانستان و بلوچستان مرتبط ميكند، قرار دارد. به همین دلیل یکی از شهرهایی که بارها دستخوش ترکتازی اقوام مهاجمی که از طرف شرق وارد فلات مرکزی می شدند، قرار گرفت. اما تنها راز ماندگاری آن ارگ و قلعه مستحکم دور آن بود. در دوره حکومت سلسله آل مظفر در فارس حدود سال 730 هجری، شهر از دست حکومت مغولی اینجو خارج شد. این شهر در طول تاریخ بارها دچار بلایای طبیعی شد، اما باز هم سر از خاک گرم برداشت و آباد شد. در دوره تیموری به سبب اختلاف میان امیرزادگان تیموری، قحطی بزرگی در شهر به وجود آمد. در کتاب «مقامات عرفای بم» آمده است: «آنچنان تنگی عظیم در شهر بم بوجود آمد که مردم در دولتخانه جمع می شدند و نان می گفتند و جان می سپردند. بواسطه این حادثه چندین سال در بم زراعت نشد، چنان که در شهر یک مرد نماند. در بم نان نبود و نانخوار نیز نبود.»
با قدرت گرفتن دولت صفوی این شهر نیز به تصرف دولت مرکزی در آمد. در آخرین روزهای حاکمیت این سلسله یکی از آخرین شاهزادگان صفوی بنام «احمد» به دستور «شاه طهماسب» حکومت منطقه را به دست گرفت.
اين شهر در سال 1131 هجري قمري به تصرف «محمود افغان» در آمد، ولي به علت شورشي كه در قندهار روي داد آنجا را رها كرده و عازم قندهار شد. ولي بار ديگر در سال 1134 هجري قمري بر بم استيلا يافت و اين وضع تا سال 1143 كه «نادر»، «اشرف افغان» را شكست داد، ادامه داشت. در همين شهر بود كه «لطفعلي خان زند» در سال 1209 هجري قمري توسط آقا محمد خان قاجار دستگير شد. خان قاجار به يادگار اين موفقيت كله منارهاي از سرهاي 600 تن از مخالفين خود در بم بر افراشت.
دستگيري لطفعلي خان زند بوسيله محمدعلي خان زابلي، حاکم قلعه بم است. آخرين حادثه تاريخي که در ارگ بم قدیم تا سال 1254 هـجري قمري و غائله «آقاخان محلاتي» در منطقه کرمان، مسکوني بوده و تا هشتادسال قبل، از بخش حاکم نشين آن به عنوان ژندارمري و مرکز قشون نظامي استفاده شده است. به عبارتي زندگي در ارگ از تاريخ ايجاد قلعه تا اواسط دوره قاجار به طور مدوام در آن جريان داشته است.
مرمت ارگ بم بيشتر جنبه حفاظتي و نگهداري دارد و سعي بر آن است تا فرم و شکل و نماي مجموعه هاي ارگ همچنان حفظ و تغييرات کلي در آنها به وجود نيايد، تنها چند اثر مهم به عنوان نمونه مانند مسجد، مجموعه ميرزانعيم، خانه مشهور به خانه احمدي يا زابلي و خانه حاکم و چند اثر ديگر تعمير و احيا شده اند. این ارگ و شهر تاریخی به دلیل جذابیت های فراوان در چندین سال اخیر مورد توجه قرار گرفته است.
حاکم نشين قلعه درحدود سال هاي 1337 هجري شمسي به بعد توسط اداره باستان شناسي و آموزش و پرورش بم تعمير شده است. تعميرات اساسي ارگ از سال 1352 هجري شمسي شروع شد و هر سال به طور متوسط شش ماه در ارگ کار شده است.
تعميرات انجام شده عبارتست از تعمير و مرمت باروها، مشخص کردن آبروها، زيربندي و مرمت بخشي از ستون ها، اندود پشت بام، اصطبل، سربازخانه، خانه حاکم و غيره.
این شهر و ارگ معروف آن از امتحان چند هزار ساله گذشته بود. اما سحرگاه 5 دی 1382 لرزش زمین، آن را همراه با ارگ قدیمی و مردمان مهربان و خونگرمش در خود فرو کشید. حالا از این شکوه چند هزار ساله جز تلی خاک و انسان های پاک باخته هیچ نمانده است. گفته می شود وسعت حادثه آنقدر عظیم است که باید بم تازه ای ساخت. باید اشک هایمان را نثار بازسازی شهر کنیم و امیدوار باشیم مانند سراسر تاریخ بم و ارگ هزار ساله اش، این شهر ققنوس وار سر از خاک بردارد.
مردي با هزار افسانه
پي نوشت
Sunday, December 25, 2005
بارون رو دوست دارم
بارون .... بارون
راه رفتن زير بارون اونم توي باروني كه به شدت به سر رو صورتت مي خوره و همه وجودتو خيس مي كنه خيلي خوبه . فقط نبايد هراسيد و بي هراس از خيس شدن و بي چتر قدم بزني امشب من دو ساعت توي اون بارون قدم زدم. هم دوست داشتم هم مجبور بودم از سر ميرعماد تا سر ويلا رو تو شديدترين حالت بارون راه رفتم چون ماشين نبود. اما خيلي خوب بود. خيس خيس و بارون خورده اومدم. هرچي شعر باروني بود تو ذهنم خوندم. همه شعرهاي بارون كه بلد بود. هوا سرخ بود و دانههاي درشت بارون و هزار شعر نگفته اي كه در در دلم بود. هزار حرفي كه مي شد زد و نمي شد گفت.
پي نوشت:
از بيرون كه اومدم خيس آب يك راست رفتم حموم . الان كمي تنم درد مي كنه اما به خاطر يك حس نوستالژيك نشستم و براي بار سه هزارمين بار آواي برنادت رو مي بينم. بچه كه بودم هر سال تولد حضرت مسيح اين فيلم را مي گذاشت. اون موقع علي رغم اين كه هر سال مي ديدم هيچي نمي فهميدم اما حالا يك چيزهايي مي فهمم. امشب كه نه اما فردا حتما مي نويسم .
بشارت عيسي
تولد حضرت مسيح پيامبر آشتي و مهرباني و آغاز سال 2006 ميلادي به همه دوستان مسيحي مبارك
مسيح
مسيح به دنيا مي آيد. مريم امروز روزه سكوت مي گيرد تا كودكش سخن بگويد از پاكي مادر
Friday, December 23, 2005
يلداي چلچراغي
برنامه با صداي آرام و متين كوروش تهامي شروع شد. بازيگري كه يادآور يك قهوه تلخ است و اين روزها چقدر جاي او شبنم طلوعي در تالارها تئاتر خالي است. بعد مجري هاي اصلي منصور ظابطيان و پگاه آهنگراني آمدند. اين شوخيهاي اين دو با بچه هاي چلچراغ و خاتمي يا به قول چلچراغي ها مردي با عباي شكلاتي خاتمي از زندگي اين روزهايش از شبهاي كوير و از فرزندانش از اين كه قرار بوده از آقاي ابطحي اينترنت را ياد بگيرد، از علاقه به فوتبال و ... گفت. آخرش هم باران كوثري نيايشش را خواند و فالله خير الحافظين را به رئيس جمهور سابق فوت كرد.
بچهها در اين مراسم حرفهاي زيادي با او داشتند. نمايندگاني از جوانان ايران، از سراسر كشور و اقشار مختلف و جوانان اديان مختلف كه با زبور داوود، سرودههاي زردتشت و كلام مسيح آمده بودند، درباره او گفتند و هديهاي به او تقديم كردند. پرچم سه رنگ و پرافتخار ايران را كه پر از امضاهاي يادگاري بود، شش دختر و پسر با دسته گلي از نرگس شيراز در حالي كه سرود جاودانه «اي ايران » با صداي استاد غلامحسين بنان پخش ميشد با همصدايي جمع به خاتمي هديه كردند. خاتمي اين هديه را ارزشمندترين هديهاي كه دريافت كرده بود دانست. همچنين وبلاگ نويسان ايراني سايتي را با عنوان خاتمي آن لاين طراحي كرده بودند كه به وي تقديم كردند.
بعد از ظهر نه چندان سرد اولين روز زمستان 84 چند ساعت گذشته از طولانيترين شب يلدا فرهنگسراي بهمن به همت بچههاي چلچراغ و جوانان ايراني سيد محمد خاتمي شب خاطره يلدا ثبت شد.
Wednesday, December 21, 2005
يلدا
يلدا توي زبان سرياني به معناي زايدن است. اجداد آريايي ما اين شب را به عنوان شب تولد مهر ايزد كشاورزان جشن ميگرفتند. همين شب را بعدها روميها مهر پرست به عنوان شب تولد حضرت عيسي برگزيدند. شب سال نوي مسيحي.
امشب همه ما دور هم جمع ميشيم و در كنار هم ميهمان مهر و خورشيد ميشيم. شب يلداتون مبارك اين مطلب رو هم بخونين.
Monday, December 19, 2005
آواژيك آواي فرش
چند روز پيش براي ديدن نمايش آواژيك به كارگرداني پانتهآ بهرام رفته بودم تئاتر شهر شايد به جرات بگم كه يكي از كارهايي خيلي وقت بود دلم ميخواست ببينم. يك پرفورمنس عالي با موسيقي جادويي و حركات خيلي خوب درباره فرش بود. درباره اين كه فرش در همه جاي زندگي ما است درباره تولد تا مرگ با فرش. نمايش خيلي خوبي بود. حيف كه فردا آخرين اجراش رو توي سالن قشقايي ميره .زن در اين نمايش رل اصلي را بازي مي كرد بخصوص با آن چادر سفيد. همه چي پانتهآ بهرام نشون داد كه كار اجرائيشم مثل بازيگريش عاليه. اين مصاحبه رو هم باهاش درباره اين نمايش داشتم. اين جا ميتونيد بخونيد. اگه تونستيد اين اجراي آخر آواژيك رو از دست نديد. راستي آهنگ نمايش هم منتشر شده.
راستي اين رو بخونيد درباره تالار قشقايي يك مطلبي رو بعدا بنويسم
كارگاه عكس كسرائيان
خودمم رو گم كردم
ديشب كه داشتم كتاب ميخوندم مامانم اومد توي اتاقم و بهم گفت:« من ديگه تو رو نميشناسم » ازش نپرسيدم چرا اين حرف رو زد ميدونم اين روزها وقتي ميرم خونه ديگه حوصله ندارم با هيچ كس حرف بزنم. ديگه خونه رو صدام پر نمي كنه بودن و نبودنم فرقي نميكنه
الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم ديگه خودمم هم خودمو نميشناسم. نه من حتي خودم خودمو نميشناسم. تو ميدوني من چمه شايدم ندوني
Sunday, December 18, 2005
مرگ روزي ميايد
راستي اين براي كسايي كه براشون سئوال بود چرا اسم وبلاگ من كوپه شماره هفت است. اسم يكي از داستانهاي منه كه اگه همتي و عمري باشه به زودي ويراشش تموم ميشه و شايد چاپش كنم.
Thursday, December 15, 2005
?
Saturday, December 10, 2005
عروسك كوكي
بيش از اينها آه آري
بيش از اينها مي توان خامش ماند
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك ميگويد
مي توان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده ‚ اما كور ‚ اما كر
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب سخت بيگانه
دوست مي دارم
مي توان در بازوان چيره ي يك مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
با تني چون سفره ي چرمين
با دو پستان درشت سخت
مي توان دربستر يك مست ‚ يك ديوانه ‚ يك ولگرد
عصمت يك عشق را آلود
مي توان با زيركي تحقير كرد
هر معماي شگفتي را
مي توان به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف
مي توان يك عمر زانو زد
با سري افكنده در پاي ضريحي سرد
مي توان در گور مجهولي خدا را ديد
مي توان با سكه اي نا چيز ايمان يافت
مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت
مي توان چشم ترا در پيله قهرش
دكمه بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت
مي توان چون آب در گودال خود خشكيد
مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
مي توان در قاب خالي مانده يك روز
نقش يك محكوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت
مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت
مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه اي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت
مي توان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم
Wednesday, December 07, 2005
16 آذر
يك مرگ ديگر
يك بار نوشتم كه از خبر مرگ دادن متنفرم اما بازم بايد در اين گيرو دار از مرگ بنويسم منوچهر نوذري هم رفت. امروز صبح توي بيمارستان فوت كرد. من با صداي نوذري خاطره زيادي دارم. ده دوازده سال پيش مشتري پرو پا قرص صبح جمعه باشما و راه شب پنج شنبه شبها بودم. يادش بخير شبهاي جمعه تا ساعت 3 شب پابه به پاي راه شب مي نشستم. چند بارم توي مسابقه هفته شركت كردم اون موقع 16 _ 17 سالم بود نوذري ازم كلي تعريف كرد. دعوتم كرد براي ديدن ضبط صبح جمعه باشما. من و سعيده دوستم _ كه حالا اصفهان زندگي ميكنه _ از مدرسه زديم رفتيم ارگ براي البته به دعوت جاويدنيا اما ... اين هم يكي ديگه از ناگزيري هاي زندگي .............
لعنت به ....
Tuesday, December 06, 2005
سقوط هواپيما در تهران
Monday, December 05, 2005
بازم گلستان
عكسهاي برگزيده جايزه گلستان سفرشون را به دور ايران شروع كردند و قرار است كه با كمك جيهان عمار به خارج از ايران هم بروند. اين جا خبرش رو بخونيد.
عودلاجان
Saturday, December 03, 2005
لوبياي سحرآميز
راستي اين صدمين مطلبيه كه روي اين جا مي گذارم.