کوپه شماره ٧
Monday, October 31, 2005
خستگي
اينروزها حالم هيچ خوب نيست اصلا حوصله خودم را هم ندارم. دلم ميخواد با عالم آدم بجنگم.
Saturday, October 29, 2005
پایان
دیگه انگیزه ای ندارم
شاید دیگر ننویسم. همه چیز به پایان رسید.
Thursday, October 27, 2005
زبان فارسي
اين شبها اگر براي سحري خوردن بيدار شديد و از سر اجبار شبكه يك سيما انتخاب كرديد قطعا از فيض شنيدن انشاهاي دوره دبيرستان بهره برديد. فكر كنيد هر شب مجبور باشيد به يك سري واژه كه بي هيچ منطقي كنار هم قرار نگرفته گوش كنيد. آنوقت مي فهميد چه عذابي را بايد تحمل كنيد. البته امتحانش ضرري نداره برنامه سحر شبكه 1 را گوش كنيد تا به مفهوم حرفهاي اين غرغر برسيد. مجري اين برنامه كه خيلي ادعاي نازيش ميشه هر سحر يك مشت كلمه را مثل انشاهاي دوره راهنمايي كنار هم ميگذاره و ... واقعا نويسنده اين برنامه چي فكر كرده شايدم اين متنها را داده بچهاش نوشته.
سهم من
هزار قاب خالي
از نقش است
سهم تو از من
هزار عكس نگرفته
سهم من از زندگي
تكهي گمشدهاي از خوشبختي است
كاش آن تكه را به من با نگاهي داده بودي
دروغ
Wednesday, October 26, 2005
بايد جشم ببندم
كاش مي شد رفت و نموند.
كاش معني رفاقتهاي واقعي رو يك روز مي فهميدم و نگاه هايي كه ازسر صداقت باشه. كاش همه اين قدر دو رو نبودند.
Tuesday, October 25, 2005
شهادت خوانی
امروز نشستم و باز یک کله چند تا کتاب کنار دستم گذاشتم و خوندم. کتاب هایی که چند وقت بود می خواستم بخونمشون اما یکی دو ساعت وقت اضافه نبود که بک نفس بخونم. میون این کتاب ها بار دیگه «شهادت خوانی قدمشاد مطرب در طهران »نوشته محمد رحمانیان باز ذهنمو مشغول کرد. دوباره افسوس خوردم که چرا این کار را روی صحنه ندیدم. شنیدم یکی از تئاترهای خوبی بوده که در چند سال گذشته روی صحنه رفته البته معلومه دیگه متن و کارگردانی که از محمد رحمانیان بوده و بازی های همیشه درخشان احمد آقالو و مهتاب نصیر پور و علی عمرانی بد نمی شه. در هر صورت متن تاثیر گذاری داره. مانند سایر نمایش های رحمانیان زبان خاص خودش را داره و بخشی از تاریخ را در خودش به تصویر می کشه مثل مجلس نامه، اسب ها و حتی مثل خروس یک تعزیه با نگاهی جدید و خاص یادمه در مصاحبه ای که با رحمانیان داشتم درباره این نمایش خیلی حرف زد این جا می تونین بخونین اما حرف قدمشاد یه چیز دیگه است:« بازی این مردم تمامی نداره؛ گاه در تکیه دولت شمشیر می کشند و گاه در مجلس طپانچه » یکی دو تا صحنه اشه که هر وقت می خونم بغض می کنم یکی صحنه پیش پرده خونی مه لقا:«یک مجلسی می خوام از پدری که رفت و دختری که موند_ یک مجلسی می خوام از چشمی که به در خشکید، از خونی که به جگر خشکید، نه خان دایی نترس، قصه قصه ننه من غریبم نیست_ حوصله کن حاج آقا، حاج خانوم، کبلایی، مشدی_ واسه حوصلت یه یا علی می خوام_ ... بازی این مردا تمومی نداره _ بابا ها پی مشروطه و مشروعه بودن و دخترا زیر لحاف کرباسی اشکاشونو می مشمردند.» یا صحنه شبیه وهب که هاسمیک می گه:«گفت این جنگ جنگ دین نیست، جنگ حریته _ کلمه مقدسه آزادی گفتم آزادی کدوم سوراخ لباس منو وصله می کنه، کدوم تیکه ا شیکم ما را سیر دویم از این این همه آزادی داریم بس نیست آزادیم که زجر بکشیم، آزادیم که خون گریه کنیم، آزادیم که گرسنه باشیم آزادیم که جون بکنیم آزادیم که بمیریم.» انگار خیلی از تاریخ ما در این دیالوگ ها مستتر است. تاریخی که محکوم به تکرار است. امروز باز تو لحظه شهادت خوانی قدمشاد مطرب بغض ام ترکید:« پشت این در خبرای خوشی نیست. پشت این در مردا کمر به قتل ما بستن_ پشت این در نه جشنه نه ساقی، نه بزم و نه می باقی .... ای جماعت واسه نجابتتون یه یا زهرا، واسه غمتون یه یا زینب، واسه دل تون یه یا حسین، واسه صبرتون یه یا علی می خوام.»
دلم گرفته
دلم خیلی گرفته برای چی بماند. اما دلم گرفته باز دردی که مدتی بود خوب شده بود سرباز کرده و می خواد امانم رو بگیره. من آدم صبوریم اما یک وقت ها صبوری هم حدی دارد. آخه تا کی ... کاش این همه صبوری ثمری داشت. کاش می دونستم تا کی باید تحمل کنم. کاش این نامه را می خواند.
شب 21 رمضان
من خیلی آدم مذهبی نیستم اما از کودکی برای یک نام ارادت خاصی قائل بودم. نامی که نخستین بار در گوشم خوانده شد تا بدانم شیعه هستم. نامی که نخستین قدم را به مددش برداشتم. علی نامی بزرگ است که در تمام وجوه زندگی من و خیلی دیگر حضور دارد. این شب ها باز نام علی همه جا هست. هر چند تصویر این علی(ع) با علی بزرگی که من لابلایی خطوط تاریخ شناختم تفاوت می کند اما هرچه هست نام بلند اوست. مردی که جدا با افسانه ها یک انسان واقعی و متفاوت بود. همیشه روایت لیله المبیت را می خوانم با خودم فکر می کنم یک آدم چقدر می تونه عاشق باشه چقدر می تونه فدایی باشه. علی (ع) برای من یک نام بزرگ است یک انسان کامل که اگر چه معصوم است اما اگر خطایی هم می کند به جبران آن تلاش می کند.
Sunday, October 23, 2005
اول آبان
امروز روز منه روزیه که به خودم تعلق داره هرچند هیچ سندی ندارم که ثابت کنه اما همین که خودم می دونم کافیه.
از بچگی روز اول دومین ماه پاییز یک روز دیگه بود. روزی بود که برام همه چی تازگی داشت. همیشه تلاش می کردم این روز یک روز دیگه باشه. مامانم می گه اون روز 31 سال پیش یک روز نسبتا خنک پاییزی بود. هوا هم کمی ابری. فردای عید فطر بود و نزدیک غروب. یادشون بخیر هر دو تا مادر بزرگام از بچگی تو گوشم خوندند که چون دم اذان مغرب اومدی خوش قدم بودی. بچه که بودم چقدر از این بابت حال می کردم. بگذریم. توی این سال ها هر بار که اول آبان آمد من بودم و یک روز تازه یک آغاز. فقط یک اول آبان بود که از اومدنش می ترسیدم اونم پارسال بود. این رو نوشتم این که چقدر ترس داشتم که بیاد. فکر می کردم از اون روز به بعد باید یک اتفاق مهم بیافتاه باید یک روز تازه باشه شایدم باید همه ی زندگیم تغییر کنه. شنیده بودم که باید از آسمون بیام روی زمین نمی فهمیدم یعنی چه از بچگی پاهام روی زمین بود و سرم همیشه توی آسمونا هنوزم هست. من عاشق پروازم عاشق رهاییم نمی تونم احساساتم رو تعطیل کنم. من عاشق عاشق شدم. منطقی بودن رو اصلا دوست ندارم . دلم می خواد می تونستم همه زندگیمو بریزم توی یک کوله پشتی و راه بیافتم برای کشف تازه ها برای از سایه در آوردن خیلی چیزها. اما شنیدم که گفتند باید بزرگ شم. بزرگی رو نمی خواستم روز دوم آبان پارسال فهمیدم همه دلشورهام الکی بود. من خودمم و باید خودم باشم. فردا هم باز یک روز دیگه است یک آبان دیگه شروع شد ماه مقدس آب ها اورمزد روز آبان است و روز تازه ای برای من برای اول آبان می نویسم. چقدر این روز را دوست دارم. حتی اگه کنار سومین دهه زندگیم شماره یک اضافه بشه.
Thursday, October 20, 2005
چقدر به آغاز تو نزديكم و از تو دور
براي با تو بودن هر لحظه دير است و لحظه ديگر زود.
با تو همه چيز هستم و تو با من هيچ
امروز يك سال از روزي كه براي اولين بار تو را ديدم و اين احساس شروع شد ميگذرد. امروز درست يكسال است كه تو را ديدم و خواستم تنهاييهايم را با تو قسمت كنم. يكسالي كه متفاوت است ازتمام زندگي 30 سالهام بود. اين بار نمي دانم چرا اين طوري شد. هيچ وقت اين قدر مثل حالا نميخواستم با تو حرف بزنم و از خودم و احساسي كه با تو دارم بگويم. چقدر اين روزها سخت ميگذرد. هرچند ميدانم تو اين نامه هايي كه براي تو مينويسم را هيچوقت نميخواني. اما كاش يكبار در كنارت روبرويت مي نشستم و به جاي اين كه در كاغذ سفيد بنويسم با تو حرف ميزدم. اين روزها باز حس خوبي ندارم. هرچند خودم را در باد رها كردم اما اين احساس را نميتوان تعطيل كرد. اما انگار به قول سياوش سهم من از بوسه باد چي بگم اي داد و بي داد
سپاه جاويدان 2
Wednesday, October 19, 2005
سربازان جاویدان
داریوش در نخستین سال سلطنت خود با همراهی مگابیزوس یا بغابوش یکی از یاران شش گانه اش اساس ارتش منظمی را گذاشت که متشکل از چند گروه خاص بودند. سربازان عادی، سربازان مادی، نگهبانان و مرزداران و سربازان جاویدان یا جان اوسپاران. این مردان جنگی از میان هفت خاندان حکومتگر ایرانی و به ویژه طایفه مارافی ماراسپیان پازارگادی( پارسیان شامل اقوام لروبختیاری و سیستانی کرمانشاهی هم میشدن مثل سورن و خلج) از پارسیان نوذریان و تیز خودان از اذربایجان ایران و خاندان قارن و تپور از گیلان و مازنداران انتخاب می شدند. تعداد افراد این گارد که توانایی های زیادی داشتند و مهمترین وظیفه اشان حفاظت از شاهنشاه ایران بود و همیشه 1000 نفر بود. اگر سربازی ازاین گروه کشته می شد سرباز تازه ای جایگزین می شد. لباس این هنگ که به بخشی از آن ها جاویدان امرتکا بودند یعنی هنگ می گفتند کلاه نمدی نرم ردای گلدوزی شده استین دار زرهی با زنجیرهای شبیه فلس ماهی که روی لباس مانند کت میپوشیدندو شلوار زرهی اسلحه نیز یک سپر حصیر بافت و یا سپر اهنی تیردان و ترکش دان زوبین کوتاه کمانی محکم و سخت با تیری از جنس نی و خنجرهایی اویخته از اهن به کمر داشتند. در مراسم سلطنتی افراد این گارد در ابتدای صف و پشت سر شاه و شاهزادگان قرار می گرفتند. نقش برجسته های تخت جمشید این گارد را بیشتر از همه به تصویر کشیده است. آن ها هزاران سال است که از گنج های پیشینان پارسی ما در مرودشت حفاظت شده اند. هرچند که حمله اسکندری و اعراب و سایر اقوام و این اواخر باستانشناسان خارجی و اروپایی ها خراش هایی بر چهره و جانشان زده و به عنوان نگهبانان گنجینه های بزرگ دنیا ایستاده اند اما همچنان هستند تا شاهد روزهای تاره ای از تاریخ باشند.
این مطلب جای بیشتری برای نوشتن دارد. در روزهای آینده مطالب و اطلاعات بیشتری در باره سپاه امرگان می نویسم . بهانه این نوشتار این عکس ها بود.
شعري عاشقانه
دو سه بيتي شعر عاشقانه گفتم
ترسيدم برات بخونم از چشمت بيافتم
خيلي وقت بود عشق تو توي دلم بود
صد هزار بار اومدم بگم نگفتم.
واسه دل سوغاتي دل خوشحالي آوردي
روزاي آبي آفتابي آوردي
مي دونم دل توي دلم نبود اون روز
كه بگم دوست دارم نه مثل ديروز
بيشتر از ديروز كمتر از فردا
حيف نگفتم من موند همه حرفها
شب مهتاب و دل من بي تاب
يادمه يك دسته گل دادم به آب
آمدم بگم عزيز من تورو دوست دارم
اما رفتم به خواب
توي اون نامه كه هيچوقت نرسيد
نه كسي خوند و نه كسي ازش نشنيد
گفته بودم كه آروم ندارم
گفته بودم كه دوست دارم
بسكه دلگير شدي از نگفتنام
رفتي يك روز و نگفتي هيچ حرف و كلام
اي دريغ نخوندي هيچ وقت از نگام
تورو دوست دارم تو رو ميخوام خيلي زياد
اين روزها اين آهنگ زيبا شيرازي خيلي به حال و احوالم مي خوره.
Tuesday, October 18, 2005
بوي پيراهن
با آمدنش كه خداحافظي كند،
در پاسخ درنگ كردم
و هنوز
در نرماي تاريكي، بوي پيرهناش را ميشنوم.
يوسانو آكي كو
عاشقانههاي ژاپني
پاسارگاد
پاسارگاد خيلي خوش شانسه كه به خاطر وجود آرامگاه كوروش و اهميتي كه مردم به اين منطقه دارند توانست با اعتراضات سراسري تا حدي نجات داد. اتفاقي كه در كارون 3 و ايذه رخ نداد و آثار زيادي به زير آب رفتند. ظاهرا دعواي ميان وزارت نيرو و سازمان ميراث فرهنگي بر سر سد سازي و زير آب رفتن محوطههاي تاريخي ناگزير است. نياكان ما تمدنهاي خود را كنار آب ساختند و به همين علت چاره اي از اين جنگ دائمي نخواهد بود. البته اميدواريم كه چنانچه كارشناسان ميگويند مشكلي براي پاسارگاد و حتي تنگه بلاغي به وجود نياد. ظاهرا براساس توافقنامه بين ميراث و وزارت نيرو قراره اگر بنايي در اين منطقه يا شي قابل تاملي پيدا بشه عمليات آبگيري سد را به تعويق بياندازند. نكته مهم اين كه يك سد با اين عظمت خلق الساعه به وجود نيامده و سالها طول كشيده تا برنامه ريزي و ساخته بشه اين كه حالا به فكرش رسيدند و خيليهايي كه حتي نميدونن تنگه بلاغي كجاست يادشون افتاده آرامگاه كوروش داره زير آب ميره بايد فكر بيشتري كرد. اگه اطلاعات بيشتري درباره اين تنگه و وضعيتش ميخواهيد اين خبرها رو ببينيد+ + + + ++. اين گزارش تصويري هم از منطقه سد است.
Saturday, October 15, 2005
حافظ و شيراز
Tuesday, October 11, 2005
مطلبي درباره حافظ
اين مطلب هم يكي از مطالبيه كه پارسال به مناسبت روز حافظ براي سايت نوشتم.
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفتست
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
كافيه ايراني باشي يا فارسي بداني. هر وقت دلت مي گيرد يا خيلي خوشحالي، يا شب هايي كه با خانواده و دوستانت دور هم جمع هستيد شب يلدا يا سر سفره سال تحويل بي اختيار به سراغ كتاب هايمان مي رويم.
حتي اگر اهل كتاب خواني هم نباشيم بالاخره چند كتاب هست كه هميشه به آنها مراجعه كنيم. يكي از آنها حتما ديوان خواجه شمس الدين محمد است آن را برمي داريم و حمد و فاتحه اي به روان او مي فرستيم و چشم ها را مي بنديم و مي خوانيم:
اي حافظ شيرازي
تو محرم هر رازي
من طالب يك رازم
تو صاحب آن فالي
بر سر شاخ نبات
بر پير مراد
بگو
و او پاسخ تو را از ششصد سال پيش مي دهد. حافظ شش صد سال است كه در دل همه مردم ايران زنده است.
خواجه شمس الدين محمد شيرازي در سال 726 قمري در شيراز به دنيا آمده در دوره اي كه حكومت ايلخاني در ايران به پايانش نزديك مي شد. نام پدرش بهاالدين بود. از كودكي خواجه شيراز اطلاع چنداني در دست نيست. اما آنچه مسلم است او در مدارس ديني تحصيل كرده بود و حافظ كل قرآن بود و تفسير مي دانست.
عشقت رسد به فرياد در خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخواني با چهارده روايت
با بررسي شعر حافظ مشخص مي شود كه او به زبان فارسي مسلط بود و از زبان عربي نكات فراواني مي دانست و ادبيات عرب را مي شناخت. او پيرو خط فكري خاص نبود. از همه انديشه هايي كه در اطرافش بود بهره مي گرفت و شعر مي گفت. از اين كه حافظ سرودن اشعار خود را از كجا و با كدام بيت آغاز كرده هيچ اطلاعي در دست نيست. شغل واقعي او را نيز نمي دانيم. آنچه مسلم است حافظ بايد داراي يك شغل اداري درباري بوده باشد كه لقب خواجه را به او داده اند. البته او در اشعارش شيخ ابواسحاق و شاه شجاع را ستايش مي كند.
آنچه از شعر حافظ بر مي آيد شيراز در دوران حيات او فضاي نسبتا آرامي داشته است، آل مظفر بر آن حاكم بودند. بر زندگي حافظ سه نفر نقش زيادي داشتند يكي شيخ اسحاق اينجو كه 12 سال بر فارس حكومت كرد و حكومتش همزمان با جواني حافظ بود و با او دوستي زيادي داشت. دوم امير محمد مبارزالدين كه پايه گذار حكومت آل مظفر بر فارس بود كه به تزوير به تخت نشست. او در شيراز قتل عام زيادي كرد و شهر را به يك محتسب خانه تبديل كرد حافظ از او نفرت داشت و در اشعارش همواره از او به عنوان محتسب نام مي برد.
نفر سوم شاه شجاع بود كه بيست و هفت سال از زندگي حافظ در زمان او گذشت. او آرامش نسبي به شيراز آورد و به اقتدار خاندان آل مظفر كمك كرد. حافظ چنانچه از اشعارش هم مشخص است با او رابطه نزديكي داشت.
حافظ اگرچه استاد غزل عارفانه است، اما ديوان حافظ كتاب عشق و كامل كننده انديشه هاي سنائي، مولوي، سعدي و عارفان ديگر است. او راه حل زندگي بشر را در عشق مي شناسد. حافظ از سرزميني برخاسته بود كه ديار ادب پرور و شاعرخيزي است. در واقع خلاصه كننده انديشه هاي پيش از خودش است. اكثر كتاب هاي پيش از خودش را به خصوص در زمينه اشعار عارفانه و زندگي عرفا خوانده و از آنها بهره گرفته بود. ديوان اشعار حافظ مهم ترين كتاب غزل فارسي است. يكي از كساني كه حافظ از او تاثير گرفت عطار نيشابوري بود. عطار از بنيانگذاران جريان عرفاني در شعر و ادب فارسي است و حافظ از او بهره فراوان جست. لسان الغيب كه 50 سال پس از سعدي به دنيا آمد از همشهري خود سعدي نيز تاثير فراواني گرفت. اما از نظر دنياي دروني بيش از همه به عطار نزديك مي شد و به شيوه عطار از تاريكي به سمت روشني مي رود.
حافظ از مولوي هم تاثير پذيرفته اما با آن كه به لحاظ تفكر با مولوي اشتراك هايي داشت اما بيان شعرش با او تفاوت داشت. حافظ بيشتر طالب عرفان زميني بود. مولوي عشق را الهي مي ديد.
اشعار حافظ پر راز و رمز هستند كه خيلي از مفسران نتوانستند به راز برخي از ابيات او پي ببرند. از نظر حافظ عشق در نهايت يعني دست يافتن به سرچشمه و گوهر زندگي. او همچنين در اشعارش از قرآن تاثير فراواني گرفته است.
در مورد جزييات زندگي خواجه حافظ شيرازي اطلاعات چنداني در دست نيست اما مي دانيم كه او به شهر خود شيراز عشق مي ورزيد.
خوشا شيراز و طرف بي مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
نكته مهم در اشعار حافظ ايهامي است كه تا امروز باعث ماندگاري آنها شده است. اشعار حافظ را هر كسي به ديد خود تفسير مي كند و همين است كه مردم براي تفال دست به حافظ مي كشند و از او مدد مي گيرند.
اين مرد بزرگ در سال 791 قمري در شيراز دار فاني را وداع گفت. اما شعرش تا امروز زنده و پايدار مانده است.
نيستم
Sunday, October 09, 2005
بی عنوان
منم امروز می خواستم از سایت خانم کار بنویسم. می خواستم به زنی که برای من مفهوم آشنایی با با عدالت و نخل های بی سر جنوب بود مفهومی از حق زن بود. اما حادثه زلزله ای که در همسایگی ما رخ داد خیلی ناراحتم کرد الان اخبار می گفت بیشتر از 20 هزار نفر در پاکستان کشته شدند واقعا حادثه بدی بوده است. سه کشور هند و پاکستان و افغانستان لرزیدند.
نوستالژی
قاب خالی
امروز را می خواستم با تو آغاز کنم با تویی که همه چیزی و همه از توست
اما تو نبودی باز
قاب نگاه من از
حضورت خالی است.
قاب نگاهی که بی حضور توست
امروز هم بی حضور تو بود شاید
فردا روز تو باشد.
Saturday, October 08, 2005
آغازي بر پايان دوباره
عكسهايي از آژانس عكس
به ياد شاعري كه حضور تجربههاي گمشده بود
سهراب از زبان سهراب؛ صداي شاعري مرا به حضور تجربه گمشده مي برد
اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گمشده است
من با تاب، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من در اين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم
سهراب سپهري شاعر روشني آب به روايتي پانزدهم و به روايت خودش در چهاردهم مهر سال 1307 در شهرستان قم به دنيا آمد. او بارها در اشعار و نوشته هاي خود شرحي از زندگي خود را آورده است نوشته ذيل يك اتوبيوگرافي از سهراب سپهري است كه در كتاب «هنوز در سفرم» به چاپ رسيده است.
من كاشي ام. اما در قم متولد شده ام. شناسنامه ام درست نيست. مادرم مي داند كه من روز چهاردهم مهر (16 اكتبر) به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را مي شنيده است. در قم زياد نمانده ايم. به گلپايگان و خوانسار رفته ايم. بعد به سرزمين پدري. من كودكي رنگيني داشته ام. دوران خردسالي من در محاصره ترس و شيفتگي بود. ميان جهش هاي پاك و قصه هاي ترسناك نوسان داشت. با عموها و اجداد پدري در يك خانه زندگي مي كرديم. و خانه بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي ياد گرفتن، وسعت خوبي بود. زمين را بيل مي زديم. چيز مي كاشتيم. پيوند مي زديم. هرس مي كرديم. در اين خانه، پدر و عموها خشت مي زدند. بنايي مي كردند. به ريخته گري و لحيم كاري مي پرداختند. چرخ خياطي و دوچرخه تعمير مي كردند. تار مي ساختند. به كفاشي دست مي زدند. در عكاسي ذوق خود را مي آزمودند. قاب منبت درست مي كردند. نجاري و خراطي پيش مي گرفتند. كلاه مي دوختند. با صدف دكمه و گوشواره مي ساختند.
كوچك بودم كه پدرم بيمار شد. و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه اي خيلي چيزها مي شد ياد گرفت.
من قالي بافي را ياد گرفتم و چند قاليچه كوچك از روي نقش هاي خودم بافتم. چه عشقي به بنايي داشتم. ديوار را خوب مي چيدم. طاق ضربي را درست مي زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حيف دنبال معماري نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا مي رفتم. از پشت بام مي پريدم پايين. من شر بودم. مادرم پيش بيني مي كرد كه من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچه هاي يك خانه نقشه هاي شيطاني مي كشيديم.
خانه ما همسايه صحرا بود. تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و عموهايم شكارچي بودند. همراه آنها به شكار مي رفتم.
بزرگتر كه شدم، عموي كوچك تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده اي كه زدم يك سبز قبا بود. هرگز شكار خشنودم نكرد. اما شكار بود كه مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي كشيد. و هواي صبح را ميان فكرهايم مي نشاند. در شكار بود كه ارگانيسم طبيعت را بي پرده ديدم. به پوست درخت دست كشيدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم.
اگر يك روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهكار بودم. هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.
من از خيلي چيزها مي ترسيدم. از ماديان سپيد پدربزرگ، از مدير مدرسه، از قيافه عبوس شنبه، چقدر از شنبه ها بيزار بودم. خوشبختي من از صبح پنج شنبه آغاز مي شد. عصر پنج شنبه تكه اي از بهشت بود. شب كه مي شد در دورترين خوابهايم طعم صبح جمعه را مي چشيدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دل درد مي زدم تا به مدرسه نروم. بادبادك را بيش از كتاب درس دوست داشتم. صداي زنجره را به اندرز آقاي معلم ترجيح مي دادم. وقتي كه در كلاس اول دبستان بودم، يادم هست يك روز داشتم نقاشي مي كردم، معلم تركه انار را برداشت و مرا زد و گفت: «همه درسهايت خوب است، تنها عيب تو اين است كه نقاشي مي كني» اين نخستين پاداشي بود كه براي نقاشي گرفتم. با اين همه، ديوارهاي گچي و كاهگلي خانه را سياه كرده بودم.
دهساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
و جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان
اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم. تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم.
در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي نقطه روشني در تاريكي هفته بود. ميان هم شاگردي هاي من چند نفري خوب بودند.
نقاشي مي كردند. شعر مي گفتند. و خط را خوش مي نوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسيار بوده اند. با هم شاگردي ها به دشت ها مي رفتيم. و ستايش هر انعكاس را تمرين مي كرديم. سال هاي دبيرستان پر از اتفاقات طلايي بود.
من هنوز غريزي بودم و نقاشي من كار غريزه بود. شهر من رنگ نداشت. قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالري نبود. استاد نبود. منتقد نبود. كتاب نبود. باسمه نبود. فيلم نبود. اما خويشاوندي انسان و محيط بود. تجانس دست و ديوار كاهگلي بود.
فضا بود. طراوت تجربه بود. مي شد پاي برهنه راه رفت و زبري زمين را تجربه كرد.
مي شد انار دزديد و Moral تازه اي را طرح ريخت. مي شد با خشت ديوار خو گرفت.
معماري شهر من آدم را قبول داشت. ديوار كوچه همراه آدم راه مي رفت. و خانه، همپاي آدم شكسته و فرتوت مي شد. همدردي Organic داشت. شهر من الفبا را از ياد برده بود، اماحرف مي زد. جولانگاه قريحه بود. نه جاي قدم زدن تكنيك.
در چنين شهري ما به آگاهي نمي رسيديم. اهل سنجش نمي شديم. شكل نمي داديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل مي باختيم. شيفته مي شديم. و آنچه مي اندوختيم، پيروزي تجربه بود.
من شوريده بودم و شوريدگي ام تكنيك نداشت. روي بام كاهگلي مي نشستم و آميختگي غروب را با Sensuality بام هاي گنبدي شهر تماشا مي كردم. به سادگي مجذوب مي شدم. و در اين شيفتگي ها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندام هاي انسان نبود. نقاشي من فساد ميوه را از خود مي راند. ثقل سنگ را مي گرفت. شاخه نقاشي من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشي من عطسه نمي كرد. راستي چه دير به ارزش نقصان پي بردم. و اعتبار فساد را دريافتم.
زندگي من آرام مي گذشت. اتفاقي نمي افتاد. دگرگوني هاي من پنهاني بود. و دير آفتابي مي شد. با دوستان قديم - ياران دبيرستاني - به شكار مي رفتيم. آنقدر زود از خواب پا مي شديم كه سپيده دم را در آبادي هاي دور تجربه مي كرديم. ما فرزندان وسعت ها بوديم. سطوح بزرگ را مي ستوديم. در نفس فصل روان مي شديم.
شنزارها فروتني مي آموختند. جايي كه افق بود، نمي شد فروتن نبود. زير آفتاب سوزان مي رفتيم.
و حرمت خاك از كفش هاي ما جدايي نداشت.
من فن شاعري مي آموختم. اما هواي شاعرانه اي كه به من مي خورد، نشئه اي غريب داشت. مرا به حضور تجربه هاي گمشده مي برد.
خيالاتيم مي كرد. با زندگي گيرودار خوشي داشتم. و قدم هاي عاشقانه برمي داشتم. كمتر كتاب مي خواندم. بيشتر نگاه مي كردم. ميان خطوط تنهايي در جذبه فرو مي رفتم.
خانه ما به خلوت يك خيابان مشرف بود. از ايوان صحرا پيدا بود. و برج و باروهاي قديمي، شب ها كاروان شتر از كنار خانه ما مي گذشت. در جاده اي كه به اصفهان مي رفت دور مي شد. و سحرگاه با بار هيمه به شهر باز مي گشت. صداي زنگ شتر زير دندان همه خوابهايم بود. طعم تجرد مي داد. به پريشاني مي كشاند. غمگين مي كرد. روزگار مستي مقياس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشي را به ترك دوچرخه مي بستم. و روانه دشت مي شدم. مي نشستم. و نبض آفتاب را روي كوه هاي دور مي گرفتم. به ستايش Nuance عادت مي كردم. تعادل را مي آموختم
Wednesday, October 05, 2005
سرمايه هم تعطيل شد، همين عادت ميكنيم
سرمايه هم تعطيل شد. اين خبري بود كه ديشب يك ربع بعد از اين كه از گيسو جدا شدم برام اساماس كرد. باورم نمي شد اگرچه ديگر اين چيزها عادي شده. يادم افتاد ساعتي پيش با گيسو راجع به روزنامه حرف مي زديم راجع به گزارشها و برنامهها. البته هميشه اتفاق ميافتد. عادت كرديم به تعطيلي روزنامهها. از هشت سال پيش چندبار روزنامههايمان را تشييع كرديم. براي گيسوي عزيزم ناراحتم صفحه فرهنگي سرمايه خيلي خوب بود. دلم ميخواست ديشب باهاش صحبت كنم اما ترجيح دادم چيزي نگم. بازم يك سري از دوستانمان بيكار شدند. اين عادي است. ديشب به فهيمه خواهرم كه توي سرمايه كار ميكرد گفتم چيزي نگفت اما ميدونم كه ناراحت شد اما اونم بيشتر براي گيسو فغفوري عزيزم.
نوشته آقاي سيد آبادي و پرستو و ساير دوستان را درباره تعطيلي سرمايه ببيند.
Monday, October 03, 2005
آقاي ابراهيمي لطفا دايي من باشيد
خاطره کودکی
چند روزیه که می خوام بنویسم اما برنامه های متعدد و نوشتن ها نمی گذارد. روز مولانا که پنج شنبه بود. امروزم که روز نادر ابراهیمی بود. مردی که کودکی ما را با داستان هلی سنجاب ها، قصه های گل های قالی و به قول بنفشه آن ماشین دودی قدیمی و چادرهای کانون کنار تئاتر شهر ( فردا حتما یک چیزی ازش می نویسم.)هزار رنگ کرد و بزرگتر که شدیم خاطره ای از سفرهای هامی و کامی و روزی با خاطره های عشق سولماز اوچی و گلن اوجا و خاطره آتش بدون دود و بار دیگر شهری که دوستش دارم . امروز این نادر ابراهیمی که دیدم مردی نبود که خاطره کودکی و تلاش هایش در مهدکودک ها می دیدیم این نادر ابراهیمی که این قدر دیر به یادش افتادیم دیگر نمی نویسد دیگر نامه های عاشقانه به همسرش نمی نویسد. لعنت به فراموشی که بیشتر فراموشی ما است نه فراموشی نادر ابراهیمی.
راستی اینم گزارش تصویری حضور نادر ابراهیمی از همکار خوبم حسن غفاری
اداره تئاتر
یاران قدیمی اداره تئاتر گرد آمده بودند تا دوباره دیداری با خانه قدیمی داشته باشند. یاران قدیمی دوباره گرد هم آمده بودند تا خاطرات تلخ و شیرین روزهای گذشته را در پس دیوارهای آن زنده کنند. آمده بودند تا بگویند هنوز این جا اداره و خانه آن ها است. تا بگویند تک تک آجرهای این بنای 40 و چند ساله از همت تک تک آن ها بر روی هم گذاشته شده است.
بعد از ظهر یک روز معتدل پاییزی نهمين روز مهر، وعده دیدار مکانی آشنا خیابان پارس اداره تئاتر همان جایی که سال ها پیش در کنار هم ساخته بودندش وعده دیدار ته آن خیابان کنار کوچه تمدن ساختمان قدیمی اداره تئاتر. ساختمانی که تا دو سه ماه پیش هراس از دست دادنش خیلی ها را نگران کرده بود. اداره ای در آنسوی خاطرات قدیمی
دیشب اداره تئاتر پر از خاطره بود. این نوشته را در یاد اون نوشتم. دیشب ده ها چهره آشنا دیدیم . خیلی ها که آمده بودند. خیلی ها هم ادای دین کرده بودند. سال های نه چندان دور در حق برخی از این میهمانان عزیز جفا کرده بودند. کاش می شد حرف هایی دل خیلی ها را نوشت اما ...
سنگینی
کاش با شبی بودم، نرم، برای لحظه ی سنگین خستگی هایت.
نادر ابراهیمی