کوپه شماره ٧
Wednesday, March 18, 2009
دلشوره

دلشوره
گفتن یک قصه تازه است
شهریار من
پ.ن: این روزها پره از شلوغی و ترافیک و هیاهوی آخر سال. کمتر زمانی میشه که دوستان برای هم وقت میگذارند. اما گذراندن یک عصر آخر اسفند با یک دوست همیشه حوب است.
Labels: شهزاد
Sunday, March 15, 2009
خداحافظ
Labels: داستان نوشتخدا
Thursday, March 12, 2009
پ.ن: حال و حوصله ندارم. شاید برای این که خانه ام ابریست
پس.پ.ن: نمی تونم و نمی خوام باور کنم که وقتی جوابی از تو نیست رو بذارم روی این که دیگه قراری بینمون نیست. با معرفت تر از این ها بودی. راز بزرگ من دلم هنوز هم برات تنگه. خانه ام ابریست اما من در خیال روزهای روشنم کز دست رفتند.
Labels: دل نوشت
Monday, March 09, 2009
بعد از هشت مارس
پ.ن: اين رو نوشتم براي اين كه بگم روز جهاني زن يادم نرفته بود. در ضمن يه داستان جديد در راهه كه همين الان همه ذهنمو پر كرده اگه به ثمر برسه به زودي ميذارمش اين جا.
Labels: زن نوشت
Saturday, March 07, 2009
سيزده!

نميدونم از كي و کجا شروع شد. اين جريان خصومت، جنگ، ترس يا هر چيز ديگهاي كه شما اسمشو ميذارين با عدد سيزده را ميگم. يادم نيست اولين بار كي نخواستم اين عدد اول را استفاده كنم. همين قدر يادمه كه مربوط به وقتيه كه خيلي كوچيك بودم، حتي فكر ميكنم كه مربوط به زمانيه كه هنوز بلد نبودم تا ده بشمارم از سيزده ميترسيدم. بعد ترس با بزرگ شدنم جاي خودشو داد به يك نفرت همراه با هراس از اسير شدن در يك نفرين ابدي. اين قدر كه با خودم عهد كردم تا جايي كه ميتونم نه به عدد نه به حروف بنويسمش و نه باهاش رو به رو بشم. تو شمارش اعداد از روي عدد سيزده ميپريدم و جمع و تفريق و تقسيمهايي كه حاصلشون سيزده بود را عمدا حل نميكردم. شايد هم به اين دليل بود كه حسرت نمره بيست از رياضي به دلم موند. يادمه يكي از معلمهام ( فكر كنم معلم كلاس سومم) يك بار فهميد و مجبورم كرد كه سيزده بار بنويسم سيزده. اما من براي اين كه سيزده بار ننويسم چهارده بار نوشتم و يكيشو خط زدم. واي به اون روزي كه توي يك درس سيزده ميگرفتم. انگار صفر گرفته بودم به معلم التماس ميكردم كه يا ازم يك نمره كم كنه يا يه نمره اضافي كنه. خنده داره نه اما باور كنيد واقعيه. دفتر ديكته نو كه بر ميداشتم سيزده صفحه ميشمردم و صفحه سيزدهاشو پاره ميكردم. ميترسيدم اگه ديكته توي اون صفحه بنويسم حتما صفر ميگيرم هيچ وقتم به اين توجه نميكردم كه بالاخره توي صفحه سيزده ديكته مينويسم. كوچيكتر كه بودم فكر ميكردم توي سيزده سالگي خواهم مرد. اما وقتي سيزده سالگيم با وجود تموم بيماريهايي كه توي اون سال گرفتم و سيلي كه همون سال توي شهر اومد و بعد تصادف با ماشين جون سالم به در بردم مطمئن شدم تا يك سيزده ماه توي يك سالي كه نميدونم كيه مرگ به سراغم ميآد.
ميدونم به ا ين حرفها خواهيد خنديد. براي خودمم هم خيلي عجيبه كه چطور ميشه يك عمر با يك عدد دشمن بود. راستش سيزده به خودي خودش مشكلي نداره. منم با خودش مشكلي ندارم مشكل بايد از مهر نحوستي باشه كه روي پيشانيش زدند. خيلي آدم خرافاتي نبوده و نيستم اما فكر ميكنم مورد سيزده با همه خرافات فرق ميكنه. شايدم ميراثيه كه از مادربزرگهام به ارث بردم. كدوم يكي هر دوشون. خيلي كوچيك بودم كه مادربزرگ پدريم با آن لهجه مشهديش كه انگار نه نه انگار سي ساله تهران ساكن بوده هروقت كه موهاي سفيد و بلندش را شانه ميكرد و برام داستان تعريف ميكرد ميگفت:« از قديم ايام سيزده نحس و شوم بوده. مگه نه اي كه سيزده هر سال بايد بريم سيزده بدر بيرون چون بلايي نازل ميشه. همين زندگي ما چرا اين قدر بده چون داريم توي سالهاي 13 زندگي ميكنيم.» بعد هم داستان پادشاهي رو تعريف ميكرد كه دوازده تا پسر داشت و سيزدهمي كه به دنيا اومد به دست همون پسر كشته شد. داستاني كه هيچ وقت نفهميدم از كجا اومده. اون يكي مادربزرگم مادر مامانمو ميگم كه اصليت و هفت پشتش تهروني و شمروني بود هميشه ميگفت:« اين نحسي سيزده بود كه توي سيزدهم ذيقعده سنه 1313 بود كه ميرزا رضاي كرماني شاه شهيد (ناصرالدين شاه) كشت.» و من حتي زماني كه فهميدم ناصرالدين شاه 14 ذيالحجه كشته شده به دنبال علت رابطه اين موضوع نرفتم و به جاش خدا رو شکر میکردم که سال فقط 12 ماه داره و سیزده ماهه نیست. هیچ وقت به دنبال ريشهيابي به اين كه چرا اگر in box موبايلم سيزده تا پيغام داره يكيشو حذف كنم و از خيابون سيزدهم رد نشم، نرفتم. اما همه اينها مال زماني بود كه يك اتفاقي كه زندگيمو تغيير داد با عدد سيزده همراه شد. اتفاقي كه باعث شد بفهمم كه از هيچ چيزي گريزي نيست حتي از رو به رو شدن با سرنوشتي كه با سيزده رقم خورده. اين رو از همون روز سيزدهم ماه ( شايدم سيزده روز مانده به آخر يك سال 13 و نميدونم چند كه مهم هم نيست) كه همه زندگيم توي طبقه سيزدهم برج سيزده طبقه شماره سيزده ساعت درست سيزده دقيقه از يك بعد از ظهر گذشته تغيير كرد فهميدم. اتفاقی که سالها منتظرش بودم برسه و بالاخره رسید اما همراه با عدد سیزده. میدونید همه اش توی همون یک دقیقه مثل برق اومد و مثل باد گذشت، توي همون لحظهاي كه ساعت ديجيتالي ساعت 13 و 13 را نشان ميداد من دنياي تازهاي را كشف كردم و زندگي تازه خودم را شروع كردم فهميدم كه عدد سيزده هميشه بد و تلخ نيست شايد اين ماييم كه تلخي و نحسي يك عدد و رو كم و زياد ميكنيم.
حالا چند وقتيه كه دیگه با سیزده کمتر مشکل دارم نمونه اش ام اینه که دارم توي يه اتاق شيشهاي با شماره سيزده كار ميكنم. اتاقي كه دوستش دارم و از دريچه پنجره اون با همه دنيا حرف ميزنم.
پ.ن: این یک داستانه. اما دلیل نمیشه که همه داستانها واقعی نباشه هرچند که دلیلی هم نداره واقعی باشه. با این همه بیشتر شباهتهایی که میبنیند اتفاقی نیست.
پس.پ.ن: یک سال شد؛ باورت میشه؟ یک سال ...............
Labels: داستان نوشت
Tuesday, March 03, 2009
دلم می خواددددددددد
دلم می خواست تو بودی و سرمو روی شونه ات می ذاشتم و هیچ نمی گفتم و نمی ذاشتم تو حرف بزنی. به این فکر می کردم که عاشقت بشم و بعد از تو بخوام که تو هم عاشقم بشی. اصلا دوست داشتم یک ساعت با تلفن باهات حرف بزنم و هی یک اتفاق را برات تعریف کنم و الکی بخندم. بعد آخرش بپرسم دیگه چه خبرا؟؟ می دونم حتما توی دلت می گی خیلی کارش خرابه. اما بذار تا بهت بگم دلم می خواست وسط خیابون بلند بلند حرف بزنم، بدوم، بخندم و ادای آدم های خیلی خوشبخت را در بیارم. بعدش همه این خوشبختی ها را بالا بیارم روی خودم و باز ...
خیالت راحت همه این ها را دلم می خواست اما مثل همه عصرها خیلی آروم توی ترافیک موندم و تا جایی که نور بود سرمو با کافکا در کرانه گرم کردم. توی تاکسی تلفن حرف نزدم و توی میدون هفت تیر سوار یک تاکسی دیگه شدم و اومدم میدون ولی عصر. هرچند که امروز برخلاف همه عصرها که همش موبایلم رو چک می کردم فرستادمش ته کیفم و تا خونه به صفحه اش نگاه نکردم....
پ.ن: همه نوشته ها که نباید معقول باشه. این یکی خل خلیه.
پس.پ.ن: دیشب بعد از سه سال که با لب تاب قدیمی کار می کردم یک لب تاب جدید خریدم. خیلی وقت بود که زده بود به سرم عوضش کنم. هرچند که خیلی خوب کار می کرد و مشکلی نداشت. اما بیماری به روز کردن وسایل دیجیتالی درد تازه ای نیست. توی این چند روز که مدل های مختلف رو زیر و رو می کردم خیلی با اون قبلیه کاری نداشتم. اما امروز فکر کردم برای اون لب تاب توسی Vio Sony و صفحه اش تنگ شده. بعد از ظهر که از سر کار اومدم اول رفتم سراغ اون. برای همه خاطره های خوب و بدی که باهاش داشتم و نوشته هایی که توی اون ثبت شد و درد و دلهایی که باهاش کردم و اون صبور گوش داد. چه اونایی که اومد توی این صفحه چه اونایی که جایی دیگری ثبت کردمشون.
Labels: داستان نوشت
Sunday, March 01, 2009
بي خانماني
هوشنگ گلشيري
پ.ن: بعضي وقتها يك جمله يك كلمه چقدر ميتواند زندگي هر كسي را عوض كند. سال 76 بود شايد هم يك سال ديگر كه من اين نوشته گلشيري را خواندم و خواندش برام چقدر عجيب بود. يادمه اين جمله را نوشتم و روي ديوار اتاقم كه اون روزها مشترك بود با خواهرام چسبوندم. با خودم فكر ميكردم ميشه خانه آدم نوشتههايش باشد. حالا نزديك به يازده سال ميگذرد و كاغذ كهنهاي كه اين را نوشته بودم را لاي يكي از كارنامههاي قديمي پيدا كردم. حالا من آدمهايي را ميشتاسم كه همه زندگيشان كلماتي است كه در ذهن دارند، حالا كه نوشتن جزيي از زندگي روزمرهام شده و حالا كه همه جاي اتاقم پر از كاغذ و نوشته است ميفهمم كه منظور گلشيري از اين بيخانماني چه بوده.
Labels: دل نوشت