کوپه شماره ٧

Tuesday, March 03, 2009

دلم می خواددددددددد

امروز از اون روزا بود. آخه مثل همه عصرها باز تنهایی گذشت. برای همین همش فکرایی عجیب و غریب بود که می اومد و می رفت. مثل همه عصرهایی که نیستی. دلم خیلی چیزا می خواست. خیلی چیزا نمی خواست. دلم نمی خواست کار کنم. این که البته این روزها خیلی اتفاق می افته. هی دلم می خواد کار نکنم. اما به جاش ویار کرده بودم. ویار خیلی چیزا. بدم نمی اومد دوربینمو در بیارم و از ماشین هایی که وایستاده بودند توی ترافیک عکس بگیرم . بعد موبایلمو در بیارم و با تلفن بلند بلند حرف بزنم تا صدای راننده در بیاد. ویار کرده بودم که وسط بزرگراه از ماشین پیاده بشم و بین اون همه ماشینی که وایستاده بود توی ترافیک قدم بزنم تا برسم به آخرش و بخندم به هزار هزار ماشینی که با اون هزار هزار آدمی که سوارشونه و بی قرار فقط روی فرمونشون می زنن یا بی حوصله به شیشه جلوی ماشین نگاه می کنند. دلم می خواست همون جور پیاده بیام و همه پول هایی که تو جیبم بود و پول هایی که نبود رو کیت کت بخرم و بخورم. هوس کرده بودم از دو تا دسته شالم رو رها کنم و دکمه پالتومو باز بذارم و از جلوی گشت های ارشاد رد بشم و اگه شالم لیز خورد با عجله دستم نره طرفش. هوس کرده بودم که برم پشت سر دختر و پسری که توی پارک سر قائم مقام نشسته بودند و دست توی دست هم انداخته بودند بشینم ببینم چی با هم پچ پچ می کنن. وای نمی دونی چقدر دلم می خواست برم یک لیوان ذرت مکزیکی بخرم و وسط خیابون بخورمش و بی توجه به صدای راننده تاکسی ها که داد می زنن ولی عصر، انقلاب و مسافرایی که فقط می رن آریا شهر و آزادی پیاده بیام تا سر خردمند. چقدر هوس کرده بودم به جای رد شدن از پل از روی گاردهای وسط خیابون بپرم اون طرف. قبلش بدم نمی اومد برم توی مغازه های شلوغ مفتح و چند تا از اون لباس های زرد و طلایی رو هی پرو کنم و بعد بگم یکی دیگه برام بیاره. این بار نقره ای آبیشو. بعد برم سراغ کفاشی ها و هی بگم سایزم 38 و بعد بگم چرا قالب این کفش ها بده. بعد یادم بیافته ا پای من اصلا 36 بوده....می خندی؟ می گی دیونه شدم؛ تازه این جاشو نشنیدی.
دلم می خواست تو بودی و سرمو روی شونه ات می ذاشتم و هیچ نمی گفتم و نمی ذاشتم تو حرف بزنی. به این فکر می کردم که عاشقت بشم و بعد از تو بخوام که تو هم عاشقم بشی. اصلا دوست داشتم یک ساعت با تلفن باهات حرف بزنم و هی یک اتفاق را برات تعریف کنم و الکی بخندم. بعد آخرش بپرسم دیگه چه خبرا؟؟ می دونم حتما توی دلت می گی خیلی کارش خرابه. اما بذار تا بهت بگم دلم می خواست وسط خیابون بلند بلند حرف بزنم، بدوم، بخندم و ادای آدم های خیلی خوشبخت را در بیارم. بعدش همه این خوشبختی ها را بالا بیارم روی خودم و باز ...
خیالت راحت همه این ها را دلم می خواست اما مثل همه عصرها خیلی آروم توی ترافیک موندم و تا جایی که نور بود سرمو با کافکا در کرانه گرم کردم. توی تاکسی تلفن حرف نزدم و توی میدون هفت تیر سوار یک تاکسی دیگه شدم و اومدم میدون ولی عصر. هرچند که امروز برخلاف همه عصرها که همش موبایلم رو چک می کردم فرستادمش ته کیفم و تا خونه به صفحه اش نگاه نکردم....
پ.ن: همه نوشته ها که نباید معقول باشه. این یکی خل خلیه.
پس.پ.ن: دیشب بعد از سه سال که با لب تاب قدیمی کار می کردم یک لب تاب جدید خریدم. خیلی وقت بود که زده بود به سرم عوضش کنم. هرچند که خیلی خوب کار می کرد و مشکلی نداشت. اما بیماری به روز کردن وسایل دیجیتالی درد تازه ای نیست. توی این چند روز که مدل های مختلف رو زیر و رو می کردم خیلی با اون قبلیه کاری نداشتم. اما امروز فکر کردم برای اون لب تاب توسی Vio Sony و صفحه اش تنگ شده. بعد از ظهر که از سر کار اومدم اول رفتم سراغ اون. برای همه خاطره های خوب و بدی که باهاش داشتم و نوشته هایی که توی اون ثبت شد و درد و دلهایی که باهاش کردم و اون صبور گوش داد. چه اونایی که اومد توی این صفحه چه اونایی که جایی دیگری ثبت کردمشون.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:37 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home