کوپه شماره ٧
Monday, October 27, 2008
هر كسي كو دور ماند
IDاش روشن بود و كنارش نوشته بود هر كسي كودور ماند از اصل خويش
براش نوشتم: باز چي شده كه دنبال روزگار وصل خودت دست به دامان جلالالدين محمد شدي؟
نوشت: اي بابا چي بگم. دلم براي ايران ميسوزه. اين روزها هر روزنامه خارجي و تلويزيون اون ور آبي رو كه ميبنيني كلي دري وري به ايران ميگه و رگ غيرت هيچكس هم نميجنبه.
نوشتم: همين باعث شده كه به يادت بيافته از اصل خودت دور ماندي؟
نوشت: جدي ميگم چرا ما اين جوري شديم. ديگه هيچكس به فكر ايران نيست.
نوشتم: سالهاست كه اين اتفاق نيافتاده و همه ما از كنارش راحت رد شديم. اين كه حرف تازهاي نيست. مال امروز و ديروز هم نيست؟ سالهاست كه ما چيزي به اسم مليت نداريم.
نوشت: چرا؟
نوشتم: كافيه نگاهي به اطرافت بندازي و ببيني منظورم چيه؟ از تيتر روزنامهها و خبرها و حرفهايي كه آدمهايي صاحب مملكت ميزنن و آخر همه حرفها يه ايران هم ميگن. دولت قبلي يك استثنا بود كه شعارهاش آبادي و سربلندي ايران ميگفت كه تازه اون توي بيشتر شعارهاش در كنار ايران واژه اسلامي را ميگذاشت. خيلي وقته كه يادمون رفته كه ايراني هستيم باور كن. اگر هم گاهگاهي اسم ايران ميآد يا انتخاباته يا يه چيزيه كه قراره حضور مردم را داشته باشيم .
نوشت: حالا كه گفتي ميگم چرا راه دوري بريم توي هر خيابون و كوچهاي كه بري اسم يك شهيد نقش بسته. اسم كسي كه قاعدتا براي دفاع از شهر و كشورش رفته جنگيده. بگذريم كه جنگ هشت ساله ما كه خانوادههاي زيادي را بيسرپرست كرد و تعداد زيادي از جوانان اين كشور را به سينه خاك برد دفاع مقدس نام گرفته. دفاعي كه براي حفظ خاك وطن بوده. اما به برنامههايي كه درمورد شهيدان هست نگاه كنيم و پاي حرفهاي خانوادههايشان و يا وصيتنامههايشان بنشينيد ميبينيد كه اين شهيدان براي حفظ حجاب ما زنان و دفاع از اسلام شهيد شدند. تازه كنار اسم اين شهيدان هم به جاي شهيد وطن خاليه.
نوشتم: گاهي كه ميرم قطعه شهداي بهشت زهرا و نوشتههاي روي قبرهايشان را ميخوندم كه نوشته شهيد راه اسلام بياختيار ياد اين شعر عارف قزويني ميافتم كه صد سال پيش سروده از خون شهيدان وطن لاله دميده است و دلم ميخواد داد بزنم كه بابا اين ها براي دفاع از موجوديتي به نام ايران رفتن جنگيدن. خودشون هم به اين ايمان داشتن اما شما داريد اسم و هدفشونو رو تحريف ميكنيد.
ايتنر زدم و نوشتم: نگاه به سرود مليبنداز ببين كجاي اين سرود اسم ايران آمده است جز آخرش كه ميگه جمهوري اسلامي ايران
نوشت: چيبگم.
نوشتم: سال هاست که فقط شعر فردوسی رو زمزمه می کنیم که چو ایران نباشد تن من مباد....اما وقت وقتش برسه هیچکدوم به خاطرش حاضر نیستیم جون بدیم. راستش چند وقتیه حتی به بعضی چیزها هم حساسیتمون کم شده. غیر از این بود وقتی رئیس جمهور ایران بدون که دعوتش کرده باشن رفت توی اجلاس سران کشورهای خلیج فارس و نشست اسم جعلی خلیج عربی رگ غیرتمون می جنبید. یا اون موقعی که 14 درصد آب خزر رو که فتحعلی شاه قاجار با همه بی کفایتش به روس ها نداد رو به روس ها دادیم به جای غر غر بلند اعتراض می کردیم این قرار داد از ترکمان چای ننگین تره.
يه اينتر ديگه زدم و نوشتم: اين يك سر قضيهاست اونايي كه ايران ايران ميكنن بنيني يا داره لاتاري ميزنه يا دنبال ويزاي آمريكا يا اروپا هستند. همين تلويزيون هاي اون طرف آب رو ببين اين قدر دم از ايراني بودن ميزنن اما تو هر ده تا حرفي كه ميزنن نهتا كلمه خارجي مياندازن.
نوشت: پارسال همین موقع ها بود که یکی از این بازی های اینترنتی راه افتاد به نام وطن که خیلی از ماها به دعوت دوستانمون توش شرکت کردیم و نظرات خودمونو در مورد وطن نوشتیم. نظراتی که به نظرمن بیشتر احساسات لحظهاي بود تا حس عمیقی که این روزها به وطنمون داریم. حس واقعیی که هر کدام از ماها نسبت به کلمه وطن و ایران به اون داریم. این ها رو می گم چون یه حرفیه که مدت هاست سر دلم گیر کرده و نمی دونم چه جوری بگم. این که این روزها برخلاف همه شعارهایی که ما می دیدیم برای هیچ کدوممون ایران یا همون وطنمون مهم نیست.
نوشتم: بگذريم راستي حال و هواي لندن چطوره شنيدم اين روزها بازم ابريه.
Labels: داستان نوشت
Saturday, October 25, 2008
به خاطر کوزه به سرها
به خاطر کوزه به سرها. عاشق همین تیکه های سالینجرم. چند وقتیه در اقدام هایی انتحاری وقت هایی که بین نوشتن ها به دست می آرم به قصد مرگ یا فیلم می بینیم یا کتاب می خونم. یه مدتی هم هست که افتادم به سری خوندن و سری فیلم دیدن. با این که ستون کتاب های نخوندم روز به روز داره بلندتر می شه اما بعد از تموم کردن کتاب های هانریش بل و اروهان پاموک رفتم سراغ سالینجر و یک بار دیگه از ناتور دشت تا فرنی و زویی را دوباره خوندم. تفریبا همه کتاب ها و داستان هایی که داشتم و البته در ایران چاپ شده. بین همه آثار سالینجر یکی داستان یک روز خوب برای موز ماهی و فرنی و زویی رو بیشتر از همه دوست دارم. بخصوص اون قسمت زویی فرنی و زویی رو که خواهر و برادر با هم بحث می کنن. مثل هر کتاب دیگه هر بار هم که می خونم چیزهای تازه ای کشف می کنم.
پ.ن: می خوام بین نوشتن آخرین بخش های کتابی که دارم می نویسم شروع کنم به خوندن کارای یوسا.
Labels: وب نوشت
Wednesday, October 22, 2008
اول عقرب

امروز مثل روزايي ديگه كنار نسيم و بيتا نشستم و يك عالمه نقاشي كشيديم. زنگ كه ميخوره مامان ميآد دنبالمون. دنبال من و مرجان. مامان مي گه تا چند ماه ديگه يه ني ني كوچولو قراره بياد خونمون. مثل اين ني ني كوچولوي زن عمو سوسن كه همش گريه مي كنه. هنوز نيومده اما اگه گريه كنه دوستش ندارم. توي راه باز دارم خودمو به در ديوار مي زنم و از روي جدول خيابون راه مي رم. مامان هي مي گه مي افتي و يواش دنبالم راه مي ره. اما من گوش نمي كنم. مامان يواشكي يه چيزي به مرجان مي گه و در خونه رو باز مي كنه و به من مي گه تو اول برو. خودمو مي اندازم توي خونه. در اتاق بزرگه بسته است و منم كه فضوليام گل كرده. مي رم طرفش. مامان مي گه تو اتاق خودتون. اما من نمي خوام. در بسته براي من معني نداره. مامان دستمو مي گيره و مي بره تو اتاقم و لباسمو عوض مي كنه. ديشب رفتيم حموم. مامان اون سارافن خوشگلمو با بلوز سفيد يقه اسكي گذاشته مي گه اين ها را تنت كن. مي گم مگه مي خوايم بريم مهموني اما جوابمو نمي ده. فقط موهامو باز مي كنه باز شونه مي كنه.
نهار و كه مي خوريم. اما من ديگه طاقت نمي آرم مي رم طرف در اتاق بزرگه و بازش مي كنم. كلي عروسك و اسباب بازي و بادكنك و كاغذهاي رنگي رنگي به در و ديواره و چند تا كادو. مي گم اين ها چيه. مامان مي گه اول آبانه. تازه بعد از ظهر كه سحر و سپيده دختراي همسايمون و لي لي و علي و اين ني ني كوچولوي زن عمو سوسن مي آن مي فهمم كه اول آبان تولده. اونم تولد من.
پ.ن: امروز يك بار ديگه خودمو توي آينه نگاه كردم. باز هيچ اتفاقي نيافتاده. مثل پارسال، مثل پيرارسال، مثل تمام 365 روزهايي رفت و حالا حسابشون از دستم در رفته. اما هنوز اتفاقي كه به دنبالش بودم در مسير تمام اين سالها حداقل از چهاردهسالگي تا امروز نيافتاده. هرچند كه مهمترين اتفاق همين گذشتنهاست و روزهايي كه بد و خوب رفته و تنها چيزي كه ازشون باقي مانده خاطراتشه و بيشتر از همه خاطرات تمام اول آبان هايي كه آمده و رفته و بي آن كه بفهمم چيزي از وجودم را برده و چيزي به من افزوده. امروز يك بار ديگه اول آبان بود و من خيلي به نوشتن و ننوشتن دل دل كردم. بيشتر از اضطراب الكي و بداخلاقيهايي كه توي اين چند سال از 25 مهر به بعد خودشو بهم آويزيون مي كنه و يادم مي اندازه كه يه سال، يه گردش زمين دور خورشيد و رسيدن به نقطه صفري كه من با هاش نفس كشيدنو شروع كردم و مدار اعتدال فرودين زندگيام تموم شده و يك سال به رقم كنار سنم اضافه شده بي هيچ تفاوتي نسبت به ديروز و شايد هم فردا. امروز يه بار ديگه اول آبان اومد و باز يكي يكي سالهايي كه گذروندم و رو توي وجودم مرور كردم و باز به روزهايي كه مونده فكر كردم به جبران همه ديروزهايي كه گذشت و به فرصتهايي كه معلوم نيست تا كي ادامه داره.
راستي از اون اول آباني كه نوشتم و هيچ وقت از يادم نمي ره بيست و هشت نه سالي گذشته.
Labels: كودكي ها
Tuesday, October 21, 2008
مرتضي، مرگ، جاي خوب
عصري با اين كه دارم روي كاغذي كه دكتر بهم داده عكس اون زرافه اي رو كه پشتشه مي كشم اما مي شنوم كه مي گه همين فردا بايد بخوابه بيمارستان. توي راه اول مي ريم مغازه بابا و بعد من و مرجان و مامان بابا مي ريم طرف خونه. توي راه دم مغازه اسباب بازي فروش بزرگه سرخيابون ابوريحان واي مي ايستيم. من يه دو چرخه كوچولو رو مي خوام. اما مرجان يه عروسك با موهاي زرد انتخاب مي كنه. از اين عروسك ها كه تازه اومده گريه و خنده مي كنه. من تا دم خونه با دوچرخه ام مي رم. شب هم مي خوام ببرمش تو تختم. اما مامان مي گه بذارش تو حياط. صبح هم كه مي خوام برم بيمارستان مي گه باشه خونه مرجان و مادرجان مواظبشن.
بيمارستان «باهر» رو رو دوست ندارم. با اين كه همه چي سفيده و پرستاراش خيلي مهربونن و هر كي مي آيد يه كادوي خوب برام مي آره. اما همش توي دستم سرم وصل مي كنن. هر بار كه مي خواد سوزنشو بزنه توي دستم دردم مي آد. اما گريه نمي كنم. تازه وقتي اين سرمه هست كه نمي تونم بدوم. منم به جاش بهونه مي گيرم و كيهان بچه هايي كه مامان برام خونده رو با اين كه داستان عكس عكسي شو دوست دارم پاره مي كنم. همش دلم براي دوچرخه ام تنگ شده. براي مرجان. آخه اون و علي نمي تونن بيان اين جا. از اين سوپ هاي بيمارستان بدم مي آد.
اون پرستار مهربونه اومده باز سرممو عوض كنه. همراش يه پسره اومده. ديدمش اتاق رو به رويه همسن و سال خودم. خانم پرستار مي گه اسمش مرتضي است. اومده با من دوست بشه. به مرتضي مي گه فرزانه اينقدر دختر خوبيه اصلا مجله هاشو پاره نمي كنه. تازه يك عالم قصه بلده. من با عصبانيت دستمو تكون مي دم و مي گم اصلانم خوب نيستم. اصلانم قصه بلد نيستم. و بعد جيغ مي زنم دردم اومد. باز سف زدي. دستم كبود شده. مرتضي مي گه: مامانم گفته اين درد و بايد تحمل كنيم تا خوب بشيم. مو نداره. سرش سفيد سفيده. دستشو نشونم مي ده و مي گه ببين منم دستم كبوده. اما عوضش اين جا همش براي آدم كتاب ها و اسباب بازيهاي خوب مي آرن.
مرتضي يه عالمه قصه بلده. تازه اون مدرسه رفته و سواد بلد شده. مثل من نيست كه تازه تابستون تموم شه مي خوام برم آمادگي. كلاس دومه. مي گه چون مريضم نمي تونم برم مدرسه تو امتحانام شركت كنم. برام قصه هاي مارتين رو مي خونه. تازه بعضي جاهاشو اشتباه مي خونه. اما من چون حفظم بهش ميگم اين جا رو غلط خوندي.
دكتر هاشميان اجازه داده يكي دو ساعت توي روز ما سرم نزنيم و باهم بازي كنيم. تازه پرستار مهربونه بعضي وقتا كه هر دومون سرم داريم ميله سرمو بر مي داره مي بره تو اتاق اون يكي. من هنوز زردم. دكتر مي گه تا تنت دوباره سفيد نشه بايد سرم بزني و دوا بخوري. حالا كه مي بينم مرتضي هم مثل منه فكر مي كنم ديگه از سوزن نمي ترسم. تازه اون بيشتر از من دوا مي خوره و آمپول ميزنه. مرتضي مي گه اسم مرضش سرطانه. مي گم چه اسم سختي. من زردي دارم. دكتر گفته مثل هويج زرد شدم. منم بهش خنديدم و گفتم آخه هويج زرده هويج نارنجيه. بعد از ظهر وقتي خاله اين ها مي آن من عروسكي رو كه معصوم جون برام آورده مي برم بهش نشون مي دم و مي گم ببين چه عروسك خوشكلي از عروسك مرجان هم خوشگل تره. مي خنده اما حوصله نداره.
عصري مي خوام برم با مرتضي بازي كنم اما مرتضي خوابيده. تازه سرمو به جاي دستش زدن به سرش. مامانش مي گه مرتضي حالش خوب نيست. همش از دماغش خون مي آد. مامانم مي گه بازي رو بذار براي فردا كه حالش بهتر مي شه. بعدم در اتاق مرتضي رو مي بندند و من نمي تونم ببينمش. شب هي به مامان مي گم برم مرتضي برام كتاب گربه چكمه پوش رو بخونه. از اين كتاب طلايي يه عالم برام كادو آوردن. مامان كتاب رو ور مي داره و مي گه: اين خيلي سخته مرتضي نمي تونه بخونه. مي گم چرا سواد داره. مي گه آره اما اون كلاس دومه. خودم برات مي خونم. بعد هم به پرستاره كه شبا مي آد مي گه بياد سرممو بزنه. دكتر هاشميان مي آد مي گه داري سفيد مي شه ها. همين طور سرم بزني اين سرما زردي ها رو مي شوره. اون شب خوابم نمي بره. از بيرون اتاق صدا مي آد. مامان در اتاقو بسته. اما صدا از اتاق مرتضي است. صداي گريه مامانشو مي شنوم. مامان از اتاق مي ره بيرون و در اتاقو مي بنده. اما لاي در بازه. مي بينم كه مامان مرتضي نشسته روي زمين و گريه مي كنه. مامانم كنارش مي شينه. يه تخت از اتاق مي آد بيرون روش يكي خوابيده. مي خوام ببينم كي روشه اما اين سرم لعنتي نمي ذاره. دردم مي آد. صداي گريه مامان مرتضي بيشتر مي شه و بعد مامان و اون با هم مي رن.
صبح چشماي مامان قرمز قرمزه. تا سرممو مي كشن مي پرم از تخت مي رم تو اتاق مرتضي. اما مرتضي تو اتاقش نيست. تختش خاليه. از خاله پرستار مي پرسم مرتضي كو؟ مي گه بردنش يه بخش ديگه. مامان منو مي آره تو اتاق . من دوست دارم مرتضي رو ببينم. مامان مي گه اون حالش خوب نبود دكتر گفته بايد بره يه بخش ديگه. مرتضي كه نيست من دوباره بهانه گير ميشم. خاله پرستار كه مي آد سرم بزنه دستمو مي كشم. مي گم بزن به اين يكي دستم. اما بازم دستمو مي كشم. مي گم بزن به پام. اصلا مثل مرتضي بزن به سرم. دستمو مي گيره و مي گه نمي شه بذار بزنم. شروع مي كنم به جيغ زدن. دستمو مي كشم و جيغ مي زنم كه دردم مي آد اصلا نمي خوام سفيد بشم. مي خوام زرد بمونم. دكتر هاشميان مي آد و از استادش دكتر قريب مي گه كه خيلي دكتر خوبي بود و اين جوري سرم مي زد. بعد سرممو مي زنه. لابه لاي حرفاش مي گم:« مرتضي رو كجا برديد؟ دكتر آه مي كشه و مي گه رفته يه جاي خوب كه كمتر درد بكشه. مي پرسم يعني مثل باباي مهناز و مريم ديگه نمي بينيمش. هيچي نمي گه.
از اين سرم بدم مي آد. مامان سبد اسباب بازيهامو مي ذاره كنارم عروسك خوشكلمو كه معصوم جون آورده بر مي دارم. ازش بدم مي آد. خيلي بدم ميآد از همه بدم مي آد. عروسكه رو بر مي دارم و مي زنم روي تخت. موهاشو مي گيرم مي كشم. باز مي زنم روي تخت.
وقتي سرمم تموم مي شه روي تختم كلي كتاب پاره است و اسباب بازي هاي شكسته و عروسك خوشكلم كه موهاش كنده شده........
پ.ن: من اون روزها پنج ساله بودم و دركي از مرگ نداشتم. مامانم چند سال بعد گفت كه مرتضي سرطان خون داشت و همون شب توي بيمارستان مرد. شايد نبايد اين خاطره رو اين جا و شايد امروز مي نوشتم. اما ديشب كه دكتر قريب را ديدم و مرگ اون دختر كوچولو منو برد به پنج سالگي به سال 58 و مرگ مرتضي.
پس. پ.ن: اين روزها باز رفتم توي لاك سكوت. حناق نگرفتم. با اين كه حالم خوب نيست اما براي نوشتن انگيزههاي زيادي دارم و حرف هايي كه مانده و بايد نوشت. اما اين روزها چرا نمي نويسم خودمم هم نمي دونم؟ روزها مي گذره شب مي شه باز مي بينم هيچ اتفاق تازهاي نيافتاده. اين رو گفتم كه بدونيد سكوتم به خاطر گم كردن واژه هام نيست.
Labels: كودكي ها
Friday, October 10, 2008
اصفهان دوباره

توي اين يكي دو ساله اين قدر اصفهان رفتهام كه بيشتر خيابون ها و محلههاشو بلدم. از اون بيشتر پيچ و خم بازار و ميدان نقش جهان را. اصفهان چند سالي كه براي من معناي ديگهاي داره. از دو سال پيش هر بار كه مي رم اصفهان سعي مي كنم يك بار ديگر برم روي سي و سه پل و منتظر بشم تا يكي بياد و پاشو بذاره روي دامن سايهام و من با اين زبان الكن انگليسي بگم مي شه پاتونو و از روي سايه من برداريد؟ بعد برم توي مسجد جامع و توي 14 قرن تاريخ ناب گم بشم و توي يكي از هشتيهاي بازار قيصريه پيدا بشم و ببينم آدمي كه از صبح اين همه تعريفشو شنيدم همونيه كه سايهامو لقد كرد. بعدش توي اون ميدون اصيل و زير كاشيهاي آبي رنگ مسجد شاه چرخي بزنم، از پلههاي مدور و كوتاه عاليقاپو بالا برم. او بالاي بالا و از اون جا خيره شم به رنگ بژ گنبد شيخ لطفالله و به همراهم بگم مهمترين ويژگي اين جا اصالت بناست چون مصالحش رو از پاي همين ميدون برداشتن و اون بگه اصيل مثل تو و من سرخ بشم از خجالت و بعد بريم آتشگاه و من حافظ و باز كنم و بخونم : به تيغم گر كشد دستش نگيرم/ و گر تيرم زند منت پذيرم/ كمان ابروي ما را گو بزن تير/ كه پيش دست و بازوي تو گيرم.....
اما اين بار اصفهان شبيه دفعه هاي قبل نبود. نمي شد رفت و توي بازار ميدان نقش جهان قدم زد. چهارباغ هم سوت و كور كه نه اما يك شكل خاصي بود. آخه از روزي كه ما رفتيم بازار اصفهان در اعتراض به طرح جديد مالياتي تعطيل بود. بازار ميدان نقش جهان كه انگار خاك مرده پاشيدند تنها رفت آمد آن بازار هميشه شلوغ با صداي چكشهاي يكنواخت قلمزنها رفت و آمد توريست هايي است كه اين روزها كم نيستند و با تعجب به بازار خالي نگاه مي كردند....
حرفهام از اصفهان كم نيست. اين يه دست گرمي بود. باشه براي بعدي كه نمي دونم كيه؟ راستي اين عكس هم ديروز از يكي از مغازههاي نقش جهان گرفتم.
Labels: دل نوشت
Saturday, October 04, 2008
فرصت

می گی: از چی؟
می گم: از هر چه دوست داری. از هر چی من دوست دارم.
می گی: من که نمی دونم تو چی دوست داری؟
می گم: اما چرا؟
می گی: آخه زیاد نمی شناسمت
می گم: چرا؟ این همه روز است که هم را می شناسیم چرا من را نمی شناسی
می گی: نشد.
می گم: نشد یا نخواستی؟ این همه روز چرا نشناختیم؟ من نه پیچیده بودم و نه سخت. تو نخواستی گلم.
می گی: نه فرصت نبوده
می گم: نه فرصت زیاد بود. اما تو نخواستی. همین طور که نذاشتی من تو را بشناسم. اما حالا دیگر فرصتی نمانده. تو راست می گی. فرصتی نمانده و من به زودی از همین راهی که آمدم بر می گردم. بر می گردم به سمتی که تو توی ته آن نیستی.
Labels: داستان نوشت
Wednesday, October 01, 2008
جهاندیده........
ظاهرا تلویزیون از روایت های تاریخی که آقای معتضد تعریف می کنه خیلی راضی است که هر شب یکی دو ربع آنتن را در اختیارش قرار می دهد. شاید هم آقای معتضد از کتاب سازی خسته شده و قصد کرده یک مدت مدیدی بجای کتاب برنامه تلویزیونی پر کنه. اصلا فکر نکنید قصد دارم این قصه گویی های شیرین آقای معتضد که منکر اطلاعات تاریخی که به مدد صرف زمان زیادی وقت توی موسسه تاریخ معاصر و لابه لای اسناد گذرونده به دست آورده نیستم. اطلاعاتی که با زبان شیرین و قریحه داستان سرایی که داره آن ها را بازگو و می کنه. شنیدم ایشان کافیه یک برگ سند یا یک عکس ببینند و بعد از چند روز براساس آن یک کتاب چند صد صفحه ای بنویسد. این هم خودش استعدادی است. اما موضوع من این نیست. چند روزیه که به طور اتفاقی مجبور می شم برنامه برگی از دفتر تاریخ معاصر را که ایشان اجرا می کنند را می دیدم و طی آن به نکات جالبی پی بردم که به جاش درباره اش صحبت می کنم. اما نکته ای که باعث شد این مطلب را بنویسم این بود که آقای معتضد داشت درباره تبعید پهلوی اول به سن موریس صحبت می کرد و داستان های سفر خانواده سلطنتی را از تهران تا سن موریس چنان دقیق بازگو می کرد که انگار خودش هم توی این سفر بوده. جالب این جا بود که بین حرف هاش یک توصیه هایی هم به دولت ایران در دهه بیست و سی داشت که باید این راه را می رفتند و از این دست. لابه لای حرف هاش رسید به نقل قولی از شمس پهلوی خواهر بزرگ پهلوی دوم. عین جمله اش این بود که والاحضرت شمس این گونه گفتند.......... برام خیلی جالب بود که تلویزیون جمهوری اسلامی در یک برنامه تقریبا مستند اسم خواهر شاه مخلوع ایران ( این تاکید به این کلمات به خاطر این است که تا به حال تلویزیون این کلمات را استفاده می کرده)را با لقب و احترام استفاده کرد. فکر کردم شاید برای این است که دارد نقل قول می خواند اما استفاده از لفظ والاحضرت شمس ثابت کرد که اشتباه فکر می کردم. برای کسانی که تاریخ نخونده باشند می گم که براساس رسم نانوشته ای که در تاریخ معاصر گذاشته شده ما حق نداریم برخی از الفاظ و القاب را استفاده کنیم. مثلا وقتی می خواهیم بگویم محمد رضا شاه باید بگوییم پهلوی دوم نه اعلی حضرت یا والاحضرت........
پ.ن: امروز آمدم از تعطیلات چند روزه استفاده کنم و یک کم تغییر تو اتاقم بدم و تخت و کمد لباس و میزم را جابه جا کردم و پنجره پرده اتاقم را شستم و البته نزدیک بود از چهارپایه بیافتم. البته الان هم که این پست را می نویسم تقریبا در حالت نیمه دراز هستم و با یک کمر رگ به رگ شده و داغون افتادم توی رختخواب و گمان می کنم با این دردی که الان دارم در سه چهار روز آینده در همین وضعیت باشم.
Labels: وب نوشت