کوپه شماره ٧

Tuesday, October 21, 2008

مرتضي، مرگ، جاي خوب

چند روزيه كه دوباره حالم خوب نيست. راستش از اون روزهايي كه شبا نمي شد از خونه بيرون بريم شروع شد. از وقتي كه ما از اون خونه خيابون شاه‌آباد اومديم اين خونه سه طبقه كه مثل تولد مرجانه. همين خونه كوچه خرداد پلاك 18. از همون وقتاست كه همش من مريض مي شم. يه بار گلوم باد مي كنه و يه بارم كه همه تنم قرمز شده بود. اما اين بار فرق مي كنه. اصلا حوصله بازي ندارم. يه گوشه مي افتم و روي شيكمم زرد شده. مامان باز منو برده پيش دكتر هاشميان. تا منو مي بينه به مامان مي‌گه اين خاله سوسكه چي شده باز برش داشتي آورديش اين جا؟ اما بعد كه با اون گوشي‌اش صداي قلبمو مي شنوه و مامان بهش مي گه من چند روزه حالم خوب نيست. جدي مي شه. روي ورقه آبي‌اش يه چيزي مي نويسه و به مامان مي گه همين فردا ببره جوابشم بيار. هر چند مطمئنم زردي داره. من از مامان مي پرسم زردي چيه؟ مامان مي گه چيزي نيست. اما فردا يه كار سخت بايد بكنم. دوباره مامان بايد باهام بياد دستشويي و .......تازه صبحونه نخورده ازم خون مي گيرن.
عصري با اين كه دارم روي كاغذي كه دكتر بهم داده عكس اون زرافه اي رو كه پشتشه مي كشم اما مي شنوم كه مي گه همين فردا بايد بخوابه بيمارستان. توي راه اول مي ريم مغازه بابا و بعد من و مرجان و مامان بابا مي ريم طرف خونه. توي راه دم مغازه اسباب بازي فروش بزرگه سرخيابون ابوريحان واي مي ايستيم. من يه دو چرخه كوچولو رو مي خوام. اما مرجان يه عروسك با موهاي زرد انتخاب مي كنه. از اين عروسك ها كه تازه اومده گريه و خنده مي كنه. من تا دم خونه با دوچرخه ام مي رم. شب هم مي خوام ببرمش تو تختم. اما مامان مي گه بذارش تو حياط. صبح هم كه مي خوام برم بيمارستان مي گه باشه خونه مرجان و مادرجان مواظبشن.
بيمارستان «باهر» رو رو دوست ندارم. با اين كه همه چي سفيده و پرستاراش خيلي مهربونن و هر كي مي آيد يه كادوي خوب برام مي آره. اما همش توي دستم سرم وصل مي كنن. هر بار كه مي خواد سوزنشو بزنه توي دستم دردم مي آد. اما گريه نمي كنم. تازه وقتي اين سرمه هست كه نمي تونم بدوم. منم به جاش بهونه مي گيرم و كيهان بچه هايي كه مامان برام خونده رو با اين كه داستان عكس عكسي شو دوست دارم پاره مي كنم. همش دلم براي دوچرخه ام تنگ شده. براي مرجان. آخه اون و علي نمي تونن بيان اين جا. از اين سوپ هاي بيمارستان بدم مي آد.
اون پرستار مهربونه اومده باز سرممو عوض كنه. همراش يه پسره اومده. ديدمش اتاق رو به رويه همسن و سال خودم. خانم پرستار مي گه اسمش مرتضي است. اومده با من دوست بشه. به مرتضي مي گه فرزانه اينقدر دختر خوبيه اصلا مجله هاشو پاره نمي كنه. تازه يك عالم قصه بلده. من با عصبانيت دستمو تكون مي دم و مي گم اصلانم خوب نيستم. اصلانم قصه بلد نيستم. و بعد جيغ مي زنم دردم اومد. باز سف زدي. دستم كبود شده. مرتضي مي گه: مامانم گفته اين درد و بايد تحمل كنيم تا خوب بشيم. مو نداره. سرش سفيد سفيده. دستشو نشونم مي ده و مي گه ببين منم دستم كبوده. اما عوضش اين جا همش براي آدم كتاب ها و اسباب بازي‌هاي خوب مي آرن.
مرتضي يه عالمه قصه بلده. تازه اون مدرسه رفته و سواد بلد شده. مثل من نيست كه تازه تابستون تموم شه مي خوام برم آمادگي. كلاس دومه. مي گه چون مريضم نمي تونم برم مدرسه تو امتحانام شركت كنم. برام قصه هاي مارتين رو مي خونه. تازه بعضي جاهاشو اشتباه مي خونه. اما من چون حفظم بهش مي‌گم اين جا رو غلط خوندي.
دكتر هاشميان اجازه داده يكي دو ساعت توي روز ما سرم نزنيم و باهم بازي كنيم. تازه پرستار مهربونه بعضي وقتا كه هر دومون سرم داريم ميله سرمو بر مي داره مي بره تو اتاق اون يكي. من هنوز زردم. دكتر مي گه تا تنت دوباره سفيد نشه بايد سرم بزني و دوا بخوري. حالا كه مي بينم مرتضي هم مثل منه فكر مي كنم ديگه از سوزن نمي ترسم. تازه اون بيشتر از من دوا مي خوره و آمپول مي‌زنه. مرتضي مي گه اسم مرضش سرطانه. مي گم چه اسم سختي. من زردي دارم. دكتر گفته مثل هويج زرد شدم. منم بهش خنديدم و گفتم آخه هويج زرده هويج نارنجيه. بعد از ظهر وقتي خاله اين ها مي آن من عروسكي رو كه معصوم جون برام آورده مي برم بهش نشون مي دم و مي گم ببين چه عروسك خوشكلي از عروسك مرجان هم خوشگل تره. مي خنده اما حوصله نداره.
عصري مي خوام برم با مرتضي بازي كنم اما مرتضي خوابيده. تازه سرمو به جاي دستش زدن به سرش. مامانش مي گه مرتضي حالش خوب نيست. همش از دماغش خون مي آد. مامانم مي گه بازي رو بذار براي فردا كه حالش بهتر مي شه. بعدم در اتاق مرتضي رو مي بندند و من نمي تونم ببينمش. شب هي به مامان مي گم برم مرتضي برام كتاب گربه چكمه پوش رو بخونه. از اين كتاب طلايي يه عالم برام كادو آوردن. مامان كتاب رو ور مي داره و مي گه: اين خيلي سخته مرتضي نمي تونه بخونه. مي گم چرا سواد داره. مي گه آره اما اون كلاس دومه. خودم برات مي خونم. بعد هم به پرستاره كه شبا مي آد مي گه بياد سرممو بزنه. دكتر هاشميان مي آد مي گه داري سفيد مي شه ها. همين طور سرم بزني اين سرما زردي ها رو مي شوره. اون شب خوابم نمي بره. از بيرون اتاق صدا مي آد. مامان در اتاقو بسته. اما صدا از اتاق مرتضي است. صداي گريه مامانشو مي شنوم. مامان از اتاق مي ره بيرون و در اتاقو مي بنده. اما لاي در بازه. مي بينم كه مامان مرتضي نشسته روي زمين و گريه مي كنه. مامانم كنارش مي شينه. يه تخت از اتاق مي آد بيرون روش يكي خوابيده. مي خوام ببينم كي روشه اما اين سرم لعنتي نمي ذاره. دردم مي آد. صداي گريه مامان مرتضي بيشتر مي شه و بعد مامان و اون با هم مي رن.
صبح چشماي مامان قرمز قرمزه. تا سرممو مي كشن مي پرم از تخت مي رم تو اتاق مرتضي. اما مرتضي تو اتاقش نيست. تختش خاليه. از خاله پرستار مي پرسم مرتضي كو؟ مي گه بردنش يه بخش ديگه. مامان منو مي آره تو اتاق . من دوست دارم مرتضي رو ببينم. مامان مي گه اون حالش خوب نبود دكتر گفته بايد بره يه بخش ديگه. مرتضي كه نيست من دوباره بهانه گير مي‌شم. خاله پرستار كه مي آد سرم بزنه دستمو مي كشم. مي گم بزن به اين يكي دستم. اما بازم دستمو مي كشم. مي گم بزن به پام. اصلا مثل مرتضي بزن به سرم. دستمو مي گيره و مي گه نمي شه بذار بزنم. شروع مي كنم به جيغ زدن. دستمو مي كشم و جيغ مي زنم كه دردم مي آد اصلا نمي خوام سفيد بشم. مي خوام زرد بمونم. دكتر هاشميان مي آد و از استادش دكتر قريب مي گه كه خيلي دكتر خوبي بود و اين جوري سرم مي زد. بعد سرممو مي زنه. لابه لاي حرفاش مي گم:« مرتضي رو كجا برديد؟ دكتر آه مي كشه و مي گه رفته يه جاي خوب كه كمتر درد بكشه. مي پرسم يعني مثل باباي مهناز و مريم ديگه نمي بينيمش. هيچي نمي گه.
از اين سرم بدم مي آد. مامان سبد اسباب بازي‌هامو مي ذاره كنارم عروسك خوشكلمو كه معصوم جون آورده بر مي دارم. ازش بدم مي آد. خيلي بدم مي‌آد از همه بدم مي آد. عروسكه رو بر مي دارم و مي زنم روي تخت. موهاشو مي گيرم مي كشم. باز مي زنم روي تخت.
وقتي سرمم تموم مي شه روي تختم كلي كتاب پاره است و اسباب بازي هاي شكسته و عروسك خوشكلم كه موهاش كنده شده........
پ.ن: من اون روزها پنج ساله بودم و دركي از مرگ نداشتم. مامانم چند سال بعد گفت كه مرتضي سرطان خون داشت و همون شب توي بيمارستان مرد. شايد نبايد اين خاطره رو اين جا و شايد امروز مي نوشتم. اما ديشب كه دكتر قريب را ديدم و مرگ اون دختر كوچولو منو برد به پنج سالگي به سال 58 و مرگ مرتضي.
پس. پ.ن: اين روزها باز رفتم توي لاك سكوت. حناق نگرفتم. با اين كه حالم خوب نيست اما براي نوشتن انگيزه‌هاي زيادي دارم و حرف هايي كه مانده و بايد نوشت. اما اين روزها چرا نمي نويسم خودمم هم نمي دونم؟ روزها مي گذره شب مي شه باز مي بينم هيچ اتفاق تازه‌اي نيافتاده. اين رو گفتم كه بدونيد سكوتم به خاطر گم كردن واژه هام نيست.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 3:37 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home