کوپه شماره ٧
Friday, August 29, 2008
ميراث

براي هشتاد سالگي شاعر حماسههاي شكست خورده. براي اميد عزيز كه آرام و بيهيچ ادعايي در كتار فردوسي بزرگ به خواب رفته است.
میراث
پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
جز پدرم ایا کسی را می شناسم من
کز نیکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نایکانی سخن گفتن ، که من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی دساتانگوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم ن
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سلخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش ایا بدل سازم
که من نه در سودا ضرر باشد ؟
ای دختر جان
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار
پ.ن: اگرچه شعر خواندن را خيلي دوست دارم و يك زماني شعرهاي زيادي از حفظ بودم اما از ميان اين همه شاعر بزرگي كه داريم سه شاعر بزرگ هستند كه برايشان احترام ويژهاي قائلم و اشعارشان را بيشتر ميخوانم. فردوسي بزرگ، خيام بدون جايگزين و اخوان ثالث. اشعار م. اميد يا همان مهدي اخوان ثالث هميشه گزينه اول من براي شعر خواني است و ورد زبانم چند شعر از او و خيام بخصوص قاصدك و زمستان و همين ميراث است. اخوان ثالث همين روزها هشتاد ساله شد؛ هرچند كه 19 ساله است همسايه دائمي فردوسي بزرگ شده باشد.
Labels: شعر نوشت
خواب پروانه
که هیچ زیست شناسی قادر نیست
خوابشان را ثابت کند
عباس صفاری از مجموعه کبریت خیس
Sunday, August 24, 2008
از خودم شرمنده ام
حالا از عصری صدای اون دختره که توی گوشم می پیچه و لابه لای صدای رئیس دولتی که با همون خندهاي كه سه سال پيش برای جمع کردن رای گفت ما به موهای دخترای مردم چیکار داریم، بذاريم جوونا زندگي كنن توی گوشم زنگ می زنه که ما توی این چهار سال تخم دو زرده ای گذاشتیم که توی بیست و شش سال قبل ما بلد نبودند بذارن. صدای جیغ نمی خوام بیام همراه شده با این که توی این سه سال ما برای مردم رفاه، امنیت، پول نفت و آزادی آوردیم..................
پ.ن:امروزکه داشتم از روزنامه می آمدم خیلی چیزها تو ذهنم بود که می خواستم بنویسم و بذارم این جا. حرفهایی در مورد رویین تنی خیلی از آدم ها، ادامه داستان قصر شیشه ای ما، در مورد قهرمانی که دو سال به جرم اصلاح طلب بودن اسمش توی رسانه ملی نیومد و یک شبه برای این که آبروی گند تاریخی یک جماعت پررو را با برق طلاش گرفت قهرمان ملی شد و شایسته نام پهلوان. اما درست سر چهارراه ولی عصر دیدن کتک خوردن دختر جوانی به جرم تنگ بودن مانتوش، همون مانتویی که به دست سرباز نیروی انتظامی توی تنش پاره شد برای این که به زور سوار ون گشت ارشاد بشه همه چیزهایی که قرار بود بنویسم را پروند. این بار هیچ واسطه ای نبود خودم به چشمای خودم دیدم که اون دختر کتک می خورد چون نمی خواست بره توی ون. کتک خورد چون مقابل مامور انتظامی که خواسته بود ببرش وزرا ایستاده بود. نکته جالب این بود که همراه من ده ها نفر دیگه هم مثل من وایستادن و کتک خوردن اون دختر را به دست مامور مرد نیروی انتظامی نظاره کردند. آمنه همکارم همراهم بود بلافاصله زنگ زد به سرهنگ احمدی مدیر روابط عمومی ناجا و موضوع را خبر داد. اما اون گفت شما کاری نداشته باشید ما خودمون پیگیری می کنیم. حتی حاضر نشد شماره ماشین و اسم سربازی که اون دختر را کتک می زد رو بپرسه؟ يا از اون درجه داري كه بيخيال در اون بنز نيروي انتظامي نشست و در جواب اعتراض ما اسلحه اشو نشون داد و تهديد كرد كه متفرق شيد بي آن كه بياد نمی دونم چه بلایی سر اون دختر اومد و اصلا چرا این جور .اصرار داشت که سوار اون ماشین لعنتی نشه. اما امروز عصر از خودم بدم اومد که هیچ کاری از دستم بر نمی آد جز نوشتن.جز اين كه بنويسم
Labels: وب نوشت
Monday, August 18, 2008
کاش ویار بستنی نکرده بودم
می دونی تا سر اکباتان و خیابون باغ وحش که با هم بودیم. تو دست منو گرفته بودی. آخه تا سرچشمه که خبری نبود. از سرچشمه کم کم شلوغ بود. جمعیت ما رو می بردن. کاش همون سرچشمه برگشته بودیم. دیگه نه بستنی می خواستم نه هوای بیرون. خیابون تو قرق اون ماشین سبزها بود. یادته تا اون موقعی که اون ماشینه که توش یه عالمه مرد چماق به دست بودند که توی دست یکشون که از همه گنده تر بود و سرش تاس بود یک عکس شاه بود دستم توی دستت بود. صداتو شنیدم که گفتی این گروه شعبون بی مخ و داردسته رمضون یخی و طیب و این ها هستند. صدات می لرزید. همون جا بود که گمت کردم. داشتم بالا می آوردم. از ترس قبض روح شدم. اون مردا چوباشون می گردوند و نعره می زدند. فکر کردم که جهنم شده. اما نشده بودم کسی داد زد زنده باد شاه. اما تو گفتی مردم می گفتن یا مرگ یا مصدق عین پارسال. عکس های نخست وزیر زیر دست و پا بود. این طفل معصوم داشت همین طور خودشو می زد به در و دیوار شکمم. می گن بچه پنج ماهه می فهمه. یکی از اون مردها با چوبش اومد طرف من یکی از اون خانوم های اون جوری هم باهاش بود. به من نگاه کرد و گفت پری این زنیکه از خودمونه. زنه نگاهم کرد و گفت: نه بابا فکر کنم طرفدار این پیریه است. مرده گفت ببین چه گوشواره هایی .... و دستشو کشید روی لاله گوشم. من داشتم بالا می آوردم. تو رو می خواستم که دیگه هیچ نفهمیدم. وقتی چشمامو باز کردم دیدم توی مریض خونه ام. یکی دو روزی بود. تو نبودی. تو و خونه رو گم کرده بودم. بچه حالش خوب بود. اما بی بی خوب نبود. تو نبودی. من تو رو گم کرده بودم.... تقصیره منه که تو گم شدی. کاش ویار بستنی نکرده بودم
Labels: داستان نوشت
Saturday, August 16, 2008
نام زنگی
سال هاست سر خیابان جعفرآباد اون جایی که از خیابون دربند می پیچی یه ساندویچی است به نام بابی ساندز. این رستوران نه چندان بزرگ از زمانی که من یادم می آد با اون تابلوی که توی سه راهی خیابون جعفرآباد رو به دربند خورده همون شکلی همون جا بوده و تکون نخورده. همیشه ی خدا به ویژه شب ها و خصوصا شب های تعطیل دم درش شلوغه. فکر می کنم آش رشته ی خونگیش همیشه زمستون و تابستون آماده است تا خلق اللهی که اومدن ییلاق شمال شهر حظی ببرند. امشب که رفته بودیم خونه خاله هام امامزاده قاسم؛ ساعت حدود 30/ 11 بود بر می گشتیم بازم دیدیم که چه خبره. ماشین هایی بود که از اول دربند تا اون پایین و مردمی که منتظر بودند تا غذاشونو بگیرن. اما من مثل همیشه باز با دیدن اون تصویر سیاه و سفیدی که روی نئون مغازه بود به این فکر کردم که چرا اسم این اغذیه فروشی بابی ساندزه؟ آخه می دونید که بابی ساندز یکی از مهمترین اعضای ارتش آزادیبخش ایرلند و مبارزی بود که ابتدای دهه 1980( همون سال های 1360 و حوالیش ) توی زندان های انگلیسی دست به اعتصاب غذا زد.تمام تلاش انگلیسی ها هم برای غذا خوردنش ثمری نداشت و آخرش در اثر اعتصاب غذا توی زندان های انگلیس مرد. من یادم نیست کلاس اول یا دوم دبستان بودم که خبرشو وقتی داشتم می رفتم مدرسه از اخبار صبح رادیوی سراسری شنیدم. بعد هم خیابون کنار سفارت انگلیس رو به نامش کردن. بعدش این اغذیه فروشی به نامش شد. به نظرم خیلی جالبه که اسم یک رستوران به نام کسی است که از گرسنگی مرده؟ به نظر شما جریان نام زنگی و کافور نیست؟
پ.ن: این مرداد ظاهرا باید هر جوری شده زهرشو بریزه. حالا نیمه اش یا هفدهمش نشد آخراش. اصلا حوصله ندارم دوباره به پایان یک راه رسیدم راهی که از این به بعدش یه جور دیگه است. راستی بگم این بار هم تصمیم گیرنده خودم بودم. تا کی می شه منتظر موند تا کسی که یک یک بار توی چشمات نگاه کرده و با حرف هاش دلتو لرزونده برگرده؟ تو هم برو و هیچ وقت پشت سرت نگاه نکن. این آخر همه چیه. باور کن. نه من محکمم. محکم تر از اونی هستم که این داستان را ادامه بدم. این سومیش بود. نه؟ دیگه بهش فکر نمی کنم.
Labels: وب نوشت
Thursday, August 14, 2008
شیرها

اين مجسمهها طي هفتاد و دو سال حضورشان در دروازه اصلي خانه مشروطه شاهد حوادث بزرگ و عظيم و حضور نمايندگان ملت در اين سر در بودند. در جريان به توپ بستن مجلس آسيبي به آن ها نرسيد. از حوادث مهمي كه در پاي اين دو شير رخ داد مي توان به حضور زنان ايران براي اعتراض به اولتيماتوم روسها در مجلس دوم، سخنراني دكتر محمد مصدق بر دوش مردم در 30 تير 1331 شمسي، ترور حسنعلي منصور نخست وزير رژيم پهلوي به دست محمد بخارايي زير سر در مجلس اشاره كرد.
حس عجیبی داشتم. چیزی بین خوشحالی و یک غم پنهون بود. این حس بخصوص زمانی بیشتر شد که توی عکس دیدم این دو شبر بازگشته سر جاشون. شاید خوشحال بودم از این که خبر سازی ها و اصراری که بر برگشتن این دو به جای اصلیشون داشتم به ثمر نشسته بود. این یکی از دفعاتی بود که فکر می کردم داستانی که شروع کردم به بهترین شکلش تموم شده. حس غمگینشم باید خبرنگار یه حوزه ای باشید و حوزه اتونو دوست داشته باشید و ناگریز باشید که ترکش کنید تا بفهمید که برای چی دلم گرفته بود؟ هم از این بابت که دیگه خبرنگار این حوزه نبودم و خبر را من نمی تونستم تموم کنم. اما این حس خوب و دو گانه تنها چند روز بیشتر دووم نیاورد. نشد که حتی این جا بنویسم. چون دیروز ظهر همون بنده خدا زنگ زد و گفت شیرها را صبح آوردند پایین. نکته خنده دارش این جا بودم که هیچ کس نفهمید چرا این دو مجسمه برای چی برگشتند سر جاشون و چرا و برشون داشتند. به قول دوستی یک شیر دل گذاشتشون سر جاش و یک شیر کش آوردشون پایین. البته عللش در دست تحقیقه
پ.ن: در مورد این لایحه خانواده که توی مجلس داره تصویب می شه می نویسم.
پس.پ.ن: داشتم این مطلب را می نوشتم شنیدم همشهری جوان هم توقیف شد. دست آقایان درد نکنه هدیه خوبی برای روز جوان بود. امروز صبح که خبر درگذشت مهرداد فخیمی اومد. چقدر نمابندی های مسافران رو دوست داشتم.
Labels: وب نوشت
Thursday, August 07, 2008
خبرنگاری
روزهای کودکی روزهای سرخوشی و بی خبری از دنیا است اما این روزهای کودکی با حادثه ای بزرگ در نزدیکی خانه و شهرم گره خورده است. چهار ساله هستم و تازه از خیابان اکباتان شاه آباد نزدیک مجلس اسباب کشی کردیم به خانه ای در خیابان شاه. نزدیک مرکز ژاندارمری و البته میدان 24 اسفند و دانشگاه تهران. یک خونه سه طبقه با یک حیاط و باغچه. قراره ما طبقه اولش باشیم. مادرجان طبقه دومش و عمو محمد زنش رو بیاره طبقه سوم. من این خانه را دوست ندارم. دوست دارم به جای دیگری برویم. آخه ما توی کوچه خرداد پلاک 18 زندگی می کنیم. این یعنی تولد مرجان. خواهر بزرگترم که 18 خرداد به دنیا آمده. من دوست دارم بریم کوچه آبان پلاک 1 تا روز و ماه تولد من باشد. هی به مامان می گم و او می گه :«مگه می شه؟ ما این خونه رو به سختی پیدا کردیم و خریدیم. تازه کوچه آبان کجا بود؟»
اما من دلم می خواد کوچه آبان را پیدا کنیم. چند وقت بعد از اسباب کشی ما به کوچه خرداد شهر شلوغ شد. توی خیابونی که کوچه ما به آن منتهی می شود همش پر از آدم هایی است که بلند بلند حرف می زنند. یعنی همه با هم یک چیزی را تکرار می کنند. اولش میون اون همهمه چیزی رو نمی فهمم. آخه یه دفعه می بینی بین اون چیزهایی که اونا با هم تکرار می کنن صدایی شبیه صدای تفنگ ترقه ای علی پسر عموم می پیچه. اما صدای این ترقه بلندتر از صدای تفنگ علی هست. آدم می ترسه. مامان وقتی صدا می آد آروم می گه خدا کنه تیر هوایی باشه. یا می شینه جلوی تلویزیون یا روزمامه(روزنامه) می خونه. روزمامه هایی که همش عکس های آدم های زیاد رو چاپ می کنن. من که نمی فهمم توی این روزمانه چی نوشته. فقط عکس هاشو می بینم و دست می کشم روی خط های سیاهی که کنار هم گذاشتند. اما بیشتر دوست دارم برم بیرون و بین اون همه مردم باشم. بابا منو می بره. می ذارم روی شونه هاش. آخه می دونه نمی تونه همپام راه بیاد. من از روی شونه های بابا می بینم مردم دستهاشونو گره می کنن و تو هوا تکون می دن و می گن: ای شاه خائن آواره گردی / خاک وطن را ویرانه کردی/ کشتی جوانان وطن آه و واویلا/ مرگ بر شاه مرگ بر شاه.» لابه لاشو می بینم کسایی رو که دوربین عکاسی دستشونه و هی می ذارن روی چشماشون و بعد بر می دارن. یکی هم یه دوربین داره مثل اون دوربینی که عمو محمود داره و فیلم ما ها رو می گیره و روی یک پرده سفید نشونمون می ده. یه دفعه صدا می آد و همه به یک طرف می رن. بابا پاهای منو محکم می گیره و به سمتی می ره. ماشین های سبز رو می بینم که داره می آد. روش سربازا نشستن. اون طرف تر می بینم یک آقای با یه دوربین داره عکس می گیره. اون برخلاف مردم فرار نمی کنه. به بابا می گم این آقاهه چرا داره می ره طرف ماشین ها. بابا می گه اون حتما خبرنگاره.... خبرنگار.
.....
خانم نوری معلم انشامون روی تخته سبز رنگ کلاس نوشته در آینده می خواهید چکاره بشید. من ته خودکار رو توی دهنم گذاشتم و دارم فکر می کنم. به دست نازیلا نگاه می کنم که داره تند تند می نویسه. می دونم داره می نویسه می خواد معلم بشه. مثل مامانش. اما عمرا با اون درس خوندن نازیلا بتونه بره دبیرستان. چه برسه معلم بشه! مونا مامانش توی انیستیتو پاستور کار می کنه. انسیتیو پاستور چسبیده به مدرسه ما گاهی صدای سگ های هار رو می شنویم. اون می خواد پرستار بشه. این موضوع انشا موضوع آشنایی است. جواب هر کدام از ما همیشه مثل هر سال است. اما من مدتی است که دوست ندارم معلم بشم. راستش چند وقتیه که می خوام متفاوت باشم. حالا چند سالیه که می دونم توی جنوب جنگه. خیلی شب ها از صدای آژیر حمله هوایی و ضد هوایی ها تا صبح نمی خوابیم. اما دغدغه من این روزها حمله هوایی نیست. فکر های بزرگتری دارم. حالا بزرگ تر شدم. از وقتی که دیگه نمی رم دبستان ایثار. مدرسه ما نزدیکه مجلسه. آخه چند سالی هست که مجلس از بهارستان اومده نزدیک همین خونه ما. خونه امون هنوز توی کوچه خرداد پلاک 18 است. دیگه برام مهم نیست که خونه امون توی کوچه آبان نیست. یه جورایی دوستش دارم. آخه پنجره خونه امون رو به خونه آلن باز می شه. پسر همسایه رو به روی امون. کلیمی هستند. اون امسال می ره کلاس سوم راهنمایی. من حالا به جای آتیش سوزوندن با علی پسر عموم می شینم پشت پنجره و به هوای درس خوندن به آلن نگاه می کنم که توی حیاط خونه اشون داره درس می خونه. حالا دیگه فکر همه اش می کنم که قراره آینده چه کار کنم فکر می کنم. می دونم از دکتر بودن هم خوشم نمی آید. بیشتر خانم نوری صدام می زنه و می گه ابراهیم زاده بیا انشاتو بخون. می دونه مثل همیشه و برخلاف همه درس ها انشام رو می نویسم. همون طور که از پشت میز می رم می گه بیا ببینم کاری که برای آینده ات انتخاب کردی مثل شعر خوندنت خوبه؟ می رم و دفترم را باز می کنم . می خوانم:« ای نام تو بهترین سرآغاز/ بی نام تو نامه کی کنم باز/ اکنون که قلم به دست گرفته ام و دارم به موضوعی که معلم محترم فکر می کنم با خودم می اندیشم که میان این همه شغل مهمی که وجود دارد دوست دارم کدام یکی را برگزینم تا برای جامعه امان مفید باشیم. من ترجیح می دهم در میان این همه شغل خبرنگار شوم. چون خبرنگارها زندگی پر هیجانی دارند و همیشه کارهای خطرناکی می کنند. ...........
باقی انشا مهم نیست. چند سالی می شه که خواننده پرو پا قرص کیهان بچه ها هستم. روزهای سه شنبه که منتشر می شه بابام می خره. عاشق داستان های دنباله دارش هستم. مامان هم زن روز می خونه. یه مدتیه که داره یه داستان دنباله دار منتشر می کنه به اسم آن سفر کرده یا یه اسمی تو همین مایه ها منتشر می کنه. چقدر روزنامه ها و کتاب ها را قیچی می کردم برای روزنامه دیواری. به هر مناسبتی پیشنهاد روزنامه دیواری می دم. نوشتن را دوست دارم. تا پارسال هر وقت با بچه ها جنگ بازی می کنیم من می شم گزارشگر یه جامدادی لوله ای دارم که می گیرم جلوی دهنم و از آدم ها سئوال می کنم. می دانستم خانم نوری می گه:« تو باز تن تن خوندی؟ » عاشق ماجراهای تن تن هستم آن قدر که همه می دانند. می گویم:« نه خانم. اما مامانم یه کتاب داره به اسم زندگی جنگ و دیگر هیچ نویسنده اش خبرنگاریه به اسم اوریانا فالاچی من یه کم از این کتاب رو خوندم و می خوام مثل اون خبرنگار بشم. » یکی از بچه ها می پرسه مگه خبرنگاری هم شغله؟!.... کی بود این سئوال را پرسید؟
دلم شور می زند. قراره نتایج کنکور انسانی فردا صبح برسه مشهد. آخه مشهدم. بخش اول انسانی که تا حرف سین است یک نسخه آمده و به دیوار زده اند. دو بار نگاه می کنم درست است اسمم توی روزنامه چاپ شده. این یعنی تونستم مرحله دوم کنکور را از سر بگذرونم. این یعنی من سد دانشگاه را شکستم. به کدی که مقابل اسمم نوشته شده نگاه می کنم. چند ساعتی طول می کشه تا بفهمم که چه رشته ای قبول شدم. تاریخ شهید بهشتی. یاد شبی می افتم که تعیین رشته کردم. دفترچه تعیین رشته رو گذاشتم جلوم و انتخاب کردم. رشته قبل از تاریخ ارتباطات علامه بود. بین دو رشته ای که عاشق هستم اول ارتباطات را انتخاب کردم و بعد تاریخ را. به ترتیب اولویت نمره. در این چند ساله روزنامه خون حرفه ای هستم. مشتری پر و پا قرص دکه روزنامه فروشی سر کوچه. حسین آقا همه روزنامه های ورزشی و سینمایی را کنار می ذاره تا برم بگیرم. از شماره اول خیلی از نشریات دارم. حالا دیگه وقتی به آینده فکر می کنم می دونم که تاریخ را دوست دارم اما با خودم می گم من می تونم روزنامه نگار بشم. مثل این هایی که توی این روزنامه ها می نویسنند. تا به حال یکی دو تا مطلب هم به مجله سینما فرستادم اما چاپ نشده. ........
چند سالی است که به لطف رئیس جمهور جدید فضای تازه ای در جامعه ما راه افتاده. حالا روزنامه ها زیاد شدند. روزنامه هایی که ادبیات تازه ای دارند و می آیند و بعد از مدتی هم بسته می شوند. خیلی دوست دارم بتوانم در یکی از روزنامه ها کار کنم. می دانم ابزار اصلی را دارم می توانم بنویسم بعد هم از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و دانشجوی فوق لیسانس تاریخ هستم. خیلی تلاش می کنم اما ظاهرا باید آشنایی داشته باشی تا روزنامه ها تو را قبول کنند. دوستی می گوید این قدر این شاخ و آن شاخ نپر. برو توی رشته خودت تدریس کن. تدریس را دوست ندارم. چون خودم دانش آموز خوبی نبودم و معلم هام را اذیت می کردم. نمی خواهم کسی همان بلاها را سر خودم بیاورد. بعد از این طرف و آن طرف رفتن ها بالاخره به دعوت دکتر اکبری تو کارهای تحقیقاتی تاریخ با گروه پژوهشی آینده همراه می شوم. حالا که بیشتر وقتم توی کتابخانه می گذرد فرصت خوبی است که شغل روزنامه نگاری را بیشتر بشناسم. می نشینم و می نویسم. می نویسم و می نویسم. منابع روزنامه نگاری را می خوانم. لید و تیتر و سوتیر را می شناسم. به گیسو می گویم برای صفحه سیاوش روزنامه نوروز یه مطلب دارم. آقای سید آبادی دبیر یکی دو روز این صفحه هست. فرصت به دست آمده. مطلبی درباره 16 آذر 1332 و سه قطره خون. مطلب در روزنامه 16 آذر 1380 منتشر می شه. دیدن اسمم کنار مطلب چه حس خوبی دارد....
از 15 آذر 80 تا امروز که 26 اردیبهشت 1381 است اتفاقات زیادی افتاده. من حالا دیگه تمام وقتم را در کتابخانه به دنبال منابع مربوط به تامین اجتماعی است. چند وقته که با تعدادی از بچه های رشته تاریخ و جامعه شناسی انجمن ساربان را داریم. انجمنی که قصد دارد در حوزه روزنامه نگاری و میراث فرهنگی کار کنه. حمید رضا حسینی همکلاس دوران لیسانسم که دبیر این انجمن هست از طریق دوستانش تونسته یه صفحه توی روزنامه ایران بگیره. می داند درباره دارلفنون اطلاعات زیادی دارم. پیشنهاد می دهد بنویسم. می نویسم. برای نوشتن مطلب سه قسمتی دارلفنون دو هفته وقت می ذارم. مطلب تو دو شماره با اسم خودم توی روزنامه ایران منتشر می شه:« دارلفنون به وسعت فرهنگ» این یک اتفاق جدیه. اولین مطلب بلند توی روزنامه اصلی کشور اونم با تیتری توی صفحه اصلی یعنی دیده شدن. این مطلب را خیلی ها می خوانند. چندین نامه و نوشته از طرف شاگردان سابق دارلفنون و چند پژوهشگر برام میاد که تشکر کردند. موضوع دارلفنون سر زبان ها می افتد. این ها همه به خاطر مطلب من است...........
حالا شش سال از اون روزها می گذره و توی این سال ها من مدام توی روزنامه های مختلف، خبرگزاری و سایت ها و مجلات زیادی کار کردم و مطلب نوشتم. حالا شش ساله که خبرنگارم. خبرنگار فرهنگ و هنر. حساب مطالبی که این طرف و اون طرف با اسم و بی اسمم چاپ شده از یادم رفته. شش ساله که از راه نوشتن درآمدم را به دست می آورم. دیگه برای چاپ مطالبم هی مطلبم را به این روزنامه و اون روزنامه نمی فرستم. گاهی انقدر سفارش مطلب دارم که نمی رسم سرم رو بخارونم. حالا شش سال گذشته و مدتیه که عضو انجمن صنفی روزنامه نگاران هستم. شش سالی که به اندازه تمام سال های زندگیم برام تجربه تلخ و شیرین داشته. تجربه هایی تلخی از روزهایی که جدی گرفته نمی شدم تا زمانی خبر تلخ توقیف روزنامه ای را می شنیدیم. حس شیرین دیدن و مطرح بودن .... شش سال گذشته و من تونستم دو تا رشته ای که دوست داشتم تا این جا برسم. اما راستش رو بخواهین هنوز وقتی ازم می پرسن چه کاره ای یک لحظه تامل می کنم و می گم خبرنگار. این به خاطر اینه که هنوز مطمئن نیستم خبرنگار هستم یا نه؟
پ.ن: امروز 17 مرداد روز خبرنگار این روز را به همه دوست هام و همکارام تبریک می گم و امیدوارم روزهای آینده روزهای خوبی باشه و روزنامه هاشون برقرار باشه.
Labels: دل نوشت
Tuesday, August 05, 2008
اسد سنه 1287 خورشيدي
بالاي پايتخت قريه نياوران باغ امير لشگر
خدمت ميرزا يوسف خان استاد والا مقام
آقاجان سلام اين كمينه را از اين روزها گرم قلب الاسد که از نزديكي پايتخت مملکت محروسه تا دیار فرنگ از آب گذشته را پذيرا باشيد. اين روزها اين حوالي ما آن قدر حوادث عجيب و غريب رخ داده است كه نمي دانم اين رقعه را از كجا شروع كنم هر چند كه مهمترین بخش این اتفاقات این است که دل ما اين روزها براي استادمان كه در غربت فرنگ هستند عجيب تنگ شده است. نمي دانيد كه چقدر دلم مي خواست در اين هنگامه شلوغي و بلوا و ميانه روزهاي خوب و بدي كه پشت سر گذاشتيم شما در کنار ما بودید و شاهد خیزش یک بار دیگر این ملت بودید.می دانم زمانی که این دستخط به شما برسد خبرهای مهم به شما رسیده باشد. نمی دانم هرچند که به نظر بسیار بعید به نظر می رسد شاید استاد ما اصلا راه جاده را گرفته باشند و به جمع یارانشان در پایتخت پیوسته باشد. اما از آن جا که تکلیف شده ام در جریان همه حوادث پلیتیکی و غیر پلیتیکی باشم و شرح ما وقع را بی هیچ کم و کاستی برای شما شرح دهم دست به قلم برده ام و جسارت می کنم که بنویسم. پس من نیز راپورت آن چه را در اطراف ما واقع شد را با جزئیاتی که شنیده ام برایتان روایت می کنم. و نامه را به واسطه میرزا حسین خان اخوی که او هم این روزها به توصیه شما در حال سامان دادن به مقدمات سفرشان به فرنگ و اقامتشان در آن دیار برای تحصیل دانش هستند و میانه طهران و باغ نیاوران در رفت و آمدند با پست دولتی ارسال می کنم.
آقای من ، پاری اوقات گمان می کنم که شما غیب می دانید. باورتان می شود که آن پیشگویی شما همانی که چند روز پیش از اعزامتان به مملکت پاریس زیر آن پیچک امین الدوله باغ منزلتان به این کمینه گفتید این قدر زود به وقوع پیوسته باشد؟ شما آن روز گفتید مردمی که طعم آزادی و قانون را چشیده باشند و برای کسب آن خون داده محال است بیشتر از این زیر بار استبداد بماند. شما درست گفتید بالاخره مردم نماندند و بار دیگر آزادی را تحصیل کردند. جمعی از آزادگان و وطن پرستان با فتح پایتخت بار دیگر نظام مشروطه را احیا کردند. این چکیده همه حوادثی است که در این روزهای گرم تابستان روی داد. اين يعني اين كه شايد هر چه زودتر دوران فراق ما نيز كوتاه شود و روزگار وصال نزديك شود. شما خود خوب خبر دارید تابستان امسال دومین تابستانی بود که به قول آقاجان امير لشگر زیر بار استبداد محمدعلی شاهی و سایه تاریک لیاخوف آغاز کردیم. آقاجان حالا ميفهمم مفهوم آزادي چيست. آزادي يعني من بتوانم بيهيچ هراسي آن چه را در دل دارم بگويم. من چه بگويم كه خودتان بهتر از من ميدانيد كه تابستان امسال هم چون سال گذشته جمعي از احرار و مشروطه خواهان پایتخت یا در حبس بودند مانند شما جلاي وطن كرده و در غربتي خود خواسته هستند و يا چون آقاجان امیرلشگر در کنج عزلتی پناه گرفته بودند و به باغ نیاوران پناه آورده بودند. این تابستان نخستین تابستانی بود که آقاجان امیرلشگر بیشترین زمان را در دولتخانه تابستانی نیاوران گذراندند. از نیمه جوزا که طهران رفته رفته گرم می شد آقاجان اهالی منزل را به همراه خدم و حشم به نیاوران فرستادند. دستور دادند که بخشی از کتابخانه شخصی اشان را نیز به نیاوران بیاورند. بهتر از من ميدانيد كه از آن نميدانم چندم نحس سرطان سال پيشين که شاه به لیاخوف روسی و بریگاد قزاقش فرمان داد خانه ملت را در بهارستان را گلوله باران کنند، آقاجان خانه نشین شد. می دانم که این هم به توصیه شما بود که اوقاتشان را صرف خواندن کنند. می دانم که می دانید آقاجان چقدر به شما و صحبت هایتان گوش می دهند. می گفتم از ابتدای جوزا ما در نیاوران ساکن شدیم. خوشحالی این کمینه از این بود که مادربزرگوار شما نیز به همراه خدم و حشم به باغ اجدادیتان آمدند و فرصت خدمتگزاری این کنیزشان را بیشتر کردند. این روزها گرم بیشتر اوقات با اجازه و کسب تکلیف آقاجان امیرلشگر و درخواست مادربزرگوارتان به همراه مه لقا خانم همشیره اتان در باغ شما گذشت. می دانم جسارت است اما شما خودتان تکلیف کردید که صریح تر بنویسم. برای دلتنگی این کمینه بودن در باغی که استادم در آن بزرگ شده و زندگی کرده بود و بخشی از علم وسیع خود را در آن جا کسب کرده بود غنیمتی بود. در اين مدتي كه سركار عالي در پايتخت نيستيد وضع ما بهتر كه نشده بود بدتر هم بود. احرار در زندان و هر صحبتي بر له شاه در گلو خفه ميشد. زماني كه ما طهران را ترك كرديم شهر را انگار خاك مرده پاشيده بودند. آقاجان نميدانيد روزي كه داشتيم به سمت نياوران ميآمديم از مقابل خانه ملت كه ميگذشتيم جاي گلولههاي شرانبل را كه بر در و ديوار خانه سابق سپهسالار ديديم چقدر دلم گرفت. آقاجان بعد از يك سال انگار اين تيرهايي بود كه بر جان اين ضعيفه نشسته بود. با خودم به حرفهاي شما ميانديشيدم كه سال پيشين گفتيد هر گلولهاي تيري كه به سمت اين خانه و اين جايگاه شليك شد تيري بود كه به جان آزادي اين ملت رها ميشد. آقا جان شما همیشه خیلی خوب حرف ميزنيد. ميگفتم پايتخت را خاك مرده پاشيده بودند اما ظاهر در شهرهاي ديگر اين گونه نبود. يادم هست همان روزهایی که شما داشتید جلای وطن می کردید گفتید که این طهران را نگاه نکن که احرارش این گونه به گوشه ای خزیده اند در دیگر شهرها و بلاد هنگامه ای برپاست. شما چقدر درست می گفتید که آتش زیر خاکستر ایران خوابیده بود. مشروطه خواهان از تبریز و رشت و اصفهان در حال تجهیز نیروهای خود بودند تا به پایتخت بیایند. از روزهای اول سرطان شروع شد. باز جمعی از دوستان آقاجان پنهانی و آشکارا به دیدن ایشان آمده بودند. شبیه همان روزهایی که مشروطه به امضای شاه ماضی رسید. درمیانه حرف هایشان می شنیدیم که تبریز شلوغ شده است. مردم تبریز که تاب استبداد را نداشتند به هدایت ستارخان و باقر خان در مقابل دولتی ها و فوج قزاق ایستاده بودند. شنیدید که چند ماهی پیش از این که اداره تبریز را از دست دولتی ها بگیرند در چند جای شهر جنگی در گرفته بود و شهید این جنگ جوانی اهل ینگه دنیا موسوم به باسکرویل بوده است. آقاجان می گفتند این بنده خدا معلم تاریخ مدرسه آمریکایی های تبریز بوده است که تحت تاثیر مشروطه خواهی تبریزیان قرار گرفته است. باز هم از دوستان آقاجان شنیدم که می گفتند شاه و بریگاد قزاق راههای تبریز را بسته بودند و نمی گذاشتند آذوقه به شهر برود و مردم در بدترین شرایط بودند اما دوام آوردند و توانستند مهار شهر را به دست بگیرند. از آن سو سردار اسعد بختیاری هم خودش را به اصفهان رسیده بود . محمد ولی خان تنکابنی که مردم رشت را یکپارچه کرده بود راه پایتخت را پیش گرفت. سه فوج همزمان به نزدیکی طهران رسیدند. روزهای آخر سرطان بود که خبر رسید که احرار و مشروطه خواهان طهران را فتح کردند و شاه را خلع و ولیعهد دوازده ساله اش یعنی احمد میرزا را به تخت نشاندند. چه لحظات پر اضطرابی بود اما به خیر تمام شد و بار دیگر بهارستان رونق گرفت. می گویند فاتحان طهران به دنبال اعمال استبداد هستند. شاه سابق را به تبعید فرستادند. هر چند نیمه راه بازگشته بود تا بار دیگر سایه شوم استبداد را باز گرداند اما به تدبیر ستارخان و یارش باقر خان بار دیگر به تبعید روس فرستاده شد. آقاجان دیشب می گفت چون شاه صغر سن دارد تا زمان بلوغ نیابت سلطنت را رئیس ایل قاجار به عهده خواهد داشت که حالیه علی رضا خان عضد الملک است.
آقاجان این روزها باز با تمام گرمی هوا باز اخم های پیشانی آقاجان امیر لشگر باز شده است و قصد کردند به تهران بازگردند. قرار است که ما به خاطر جشن های فتح تهران زودتر از هر سال به بهارستان باز می گردیم. می دانید آقاجان در این روزهایی که گذشت و می گذرد من در هر لحظه به یاد شما هستم. به یاد حرف هایتان. یاد آن پیچ امین الدوله حیات خانه شما. آقاجان کاش می دانستید که چقدر دل من و آن پیچ امین الدوله برایتان تنگ شده است. این واقعه فرخنده این امید را به دل این کمینه آورد که آقای من هر چه زودتر باز می گردد. انتظار من و مادر بزرگوارتان به زودی به پایان خواهد رسید ولحظه وصال نزدیک خواهد شد. تا آن زمان بر سرقرارمان می مانم و می خوانم و از همه اتفاقات برایتان می نویسم.
ضمیمه: 14 اسد سنه 1278
باغ امیر لشگر قریه نیاوران
آقای من قرار بود نامه نخستی که برایتان نوشتم را به واسطه پست بفرستم اما از آن جا که وضعیت گمرکات درست نبود کمی به تاخیر افتاد. امروز سومین سالی است که فرمان مشروطه در همین نزدیکی باغ آقاجان در کاخ صاحبقرانیه امضا شده است و جشن ها برپاست. اما دل این کمینه گرفته است. مادر بزرگوارتان دیشب از تلگرافی گفتند که شما فرستادید و در آن گفته اید که حالا حالا نمی توانید باز گردید. آقای من یوسف خان می دانم سرتان در فرنگ مشغول کسب دانش جدید است اما یادتان باشد که این جا در این غربت خانگی کسانی چشماشان به در است که باز گردید.
کاش این شب هجران زودتر به سحرگاه وصال برسد. تا آن زمان انتظارتان را می کشم.
Labels: داستان نوشت