کوپه شماره ٧

Saturday, August 16, 2008

نام زنگی


سال هاست سر خیابان جعفرآباد اون جایی که از خیابون دربند می پیچی یه ساندویچی است به نام بابی ساندز. این رستوران نه چندان بزرگ از زمانی که من یادم می آد با اون تابلوی که توی سه راهی خیابون جعفرآباد رو به دربند خورده همون شکلی همون جا بوده و تکون نخورده. همیشه ی خدا به ویژه شب ها و خصوصا شب های تعطیل دم درش شلوغه. فکر می کنم آش رشته ی خونگیش همیشه زمستون و تابستون آماده است تا خلق اللهی که اومدن ییلاق شمال شهر حظی ببرند. امشب که رفته بودیم خونه خاله هام امامزاده قاسم؛ ساعت حدود 30/ 11 بود بر می گشتیم بازم دیدیم که چه خبره. ماشین هایی بود که از اول دربند تا اون پایین و مردمی که منتظر بودند تا غذاشونو بگیرن. اما من مثل همیشه باز با دیدن اون تصویر سیاه و سفیدی که روی نئون مغازه بود به این فکر کردم که چرا اسم این اغذیه فروشی بابی ساندزه؟ آخه می دونید که بابی ساندز یکی از مهمترین اعضای ارتش آزادیبخش ایرلند و مبارزی بود که ابتدای دهه 1980( همون سال های 1360 و حوالیش ) توی زندان های انگلیسی دست به اعتصاب غذا زد.تمام تلاش انگلیسی ها هم برای غذا خوردنش ثمری نداشت و آخرش در اثر اعتصاب غذا توی زندان های انگلیس مرد. من یادم نیست کلاس اول یا دوم دبستان بودم که خبرشو وقتی داشتم می رفتم مدرسه از اخبار صبح رادیوی سراسری شنیدم. بعد هم خیابون کنار سفارت انگلیس رو به نامش کردن. بعدش این اغذیه فروشی به نامش شد. به نظرم خیلی جالبه که اسم یک رستوران به نام کسی است که از گرسنگی مرده؟ به نظر شما جریان نام زنگی و کافور نیست؟
پ.ن: این مرداد ظاهرا باید هر جوری شده زهرشو بریزه. حالا نیمه اش یا هفدهمش نشد آخراش. اصلا حوصله ندارم دوباره به پایان یک راه رسیدم راهی که از این به بعدش یه جور دیگه است. راستی بگم این بار هم تصمیم گیرنده خودم بودم. تا کی می شه منتظر موند تا کسی که یک یک بار توی چشمات نگاه کرده و با حرف هاش دلتو لرزونده برگرده؟ تو هم برو و هیچ وقت پشت سرت نگاه نکن. این آخر همه چیه. باور کن. نه من محکمم. محکم تر از اونی هستم که این داستان را ادامه بدم. این سومیش بود. نه؟ دیگه بهش فکر نمی کنم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:34 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home