کوپه شماره ٧

Tuesday, August 05, 2008

اسد سنه 1287 خورشيدي

اسد سنه 1287 خورشيدي
بالاي پايتخت قريه نياوران باغ امير لشگر

خدمت ميرزا يوسف خان استاد والا مقام
آقاجان سلام اين كمينه را از اين روزها گرم قلب الاسد که از نزديكي پايتخت مملکت محروسه تا دیار فرنگ از آب گذشته را پذيرا باشيد. اين روزها اين حوالي ما آن قدر حوادث عجيب و غريب رخ داده است كه نمي دانم اين رقعه را از كجا شروع كنم هر چند كه مهمترین بخش این اتفاقات این است که دل ما اين روزها براي استادمان كه در غربت فرنگ هستند عجيب تنگ شده است. نمي دانيد كه چقدر دلم مي خواست در اين هنگامه شلوغي و بلوا و ميانه روزهاي خوب و بدي كه پشت سر گذاشتيم شما در کنار ما بودید و شاهد خیزش یک بار دیگر این ملت بودید.می دانم زمانی که این دستخط به شما برسد خبرهای مهم به شما رسیده باشد. نمی دانم هرچند که به نظر بسیار بعید به نظر می رسد شاید استاد ما اصلا راه جاده را گرفته باشند و به جمع یارانشان در پایتخت پیوسته باشد. اما از آن جا که تکلیف شده ام در جریان همه حوادث پلیتیکی و غیر پلیتیکی باشم و شرح ما وقع را بی هیچ کم و کاستی برای شما شرح دهم دست به قلم برده ام و جسارت می کنم که بنویسم. پس من نیز راپورت آن چه را در اطراف ما واقع شد را با جزئیاتی که شنیده ام برایتان روایت می کنم. و نامه را به واسطه میرزا حسین خان اخوی که او هم این روزها به توصیه شما در حال سامان دادن به مقدمات سفرشان به فرنگ و اقامتشان در آن دیار برای تحصیل دانش هستند و میانه طهران و باغ نیاوران در رفت و آمدند با پست دولتی ارسال می کنم.
آقای من ، پاری اوقات گمان می کنم که شما غیب می دانید. باورتان می شود که آن پیشگویی شما همانی که چند روز پیش از اعزامتان به مملکت پاریس زیر آن پیچک امین الدوله باغ منزلتان به این کمینه گفتید این قدر زود به وقوع پیوسته باشد؟ شما آن روز گفتید مردمی که طعم آزادی و قانون را چشیده باشند و برای کسب آن خون داده محال است بیشتر از این زیر بار استبداد بماند. شما درست گفتید بالاخره مردم نماندند و بار دیگر آزادی را تحصیل کردند. جمعی از آزادگان و وطن پرستان با فتح پایتخت بار دیگر نظام مشروطه را احیا کردند. این چکیده همه حوادثی است که در این روزهای گرم تابستان روی داد. اين يعني اين كه شايد هر چه زودتر دوران فراق ما نيز كوتاه شود و روزگار وصال نزديك شود. شما خود خوب خبر دارید تابستان امسال دومین تابستانی بود که به قول آقاجان امير لشگر زیر بار استبداد محمدعلی شاهی و سایه تاریک لیاخوف آغاز کردیم. آقاجان حالا مي‌فهمم مفهوم آزادي چيست. آزادي يعني من بتوانم بي‌هيچ هراسي آن چه را در دل دارم بگويم. من چه بگويم كه خودتان بهتر از من مي‌دانيد كه تابستان امسال هم چون سال گذشته جمعي از احرار و مشروطه خواهان پایتخت یا در حبس بودند مانند شما جلاي وطن كرده و در غربتي خود خواسته هستند و يا چون آقاجان امیرلشگر در کنج عزلتی پناه گرفته بودند و به باغ نیاوران پناه آورده بودند. این تابستان نخستین تابستانی بود که آقاجان امیرلشگر بیشترین زمان را در دولتخانه تابستانی نیاوران گذراندند. از نیمه جوزا که طهران رفته رفته گرم می شد آقاجان اهالی منزل را به همراه خدم و حشم به نیاوران فرستادند. دستور دادند که بخشی از کتابخانه شخصی اشان را نیز به نیاوران بیاورند. بهتر از من مي‌دانيد كه از آن نمي‌دانم چندم نحس سرطان سال پيشين که شاه به لیاخوف روسی و بریگاد قزاقش فرمان داد خانه ملت را در بهارستان را گلوله باران کنند، آقاجان خانه نشین شد. می دانم که این هم به توصیه شما بود که اوقاتشان را صرف خواندن کنند. می دانم که می دانید آقاجان چقدر به شما و صحبت هایتان گوش می دهند. می گفتم از ابتدای جوزا ما در نیاوران ساکن شدیم. خوشحالی این کمینه از این بود که مادربزرگوار شما نیز به همراه خدم و حشم به باغ اجدادیتان آمدند و فرصت خدمتگزاری این کنیزشان را بیشتر کردند. این روزها گرم بیشتر اوقات با اجازه و کسب تکلیف آقاجان امیرلشگر و درخواست مادربزرگوارتان به همراه مه لقا خانم همشیره اتان در باغ شما گذشت. می دانم جسارت است اما شما خودتان تکلیف کردید که صریح تر بنویسم. برای دلتنگی این کمینه بودن در باغی که استادم در آن بزرگ شده و زندگی کرده بود و بخشی از علم وسیع خود را در آن جا کسب کرده بود غنیمتی بود. در اين مدتي كه سركار عالي در پايتخت نيستيد وضع ما بهتر كه نشده بود بدتر هم بود. احرار در زندان و هر صحبتي بر له شاه در گلو خفه مي‌شد. زماني كه ما طهران را ترك كرديم شهر را انگار خاك مرده پاشيده بودند. آقاجان نمي‌دانيد روزي كه داشتيم به سمت نياوران مي‌آمديم از مقابل خانه ملت كه مي‌گذشتيم جاي گلوله‌هاي شرانبل را كه بر در و ديوار خانه سابق سپهسالار ديديم چقدر دلم گرفت. آقاجان بعد از يك سال انگار اين تيرهايي بود كه بر جان اين ضعيفه نشسته بود. با خودم به حرف‌هاي شما مي‌انديشيدم كه سال پيشين گفتيد هر گلوله‌اي تيري كه به سمت اين خانه و اين جايگاه شليك شد تيري بود كه به جان آزادي اين ملت رها مي‌شد. آقا جان شما همیشه خیلی خوب حرف‌ مي‌زنيد. مي‌گفتم پايتخت را خاك مرده پاشيده‌ بودند اما ظاهر در شهرهاي ديگر اين گونه نبود. يادم هست همان روزهایی که شما داشتید جلای وطن می کردید گفتید که این طهران را نگاه نکن که احرارش این گونه به گوشه ای خزیده اند در دیگر شهرها و بلاد هنگامه ای برپاست. شما چقدر درست می گفتید که آتش زیر خاکستر ایران خوابیده بود. مشروطه خواهان از تبریز و رشت و اصفهان در حال تجهیز نیروهای خود بودند تا به پایتخت بیایند. از روزهای اول سرطان شروع شد. باز جمعی از دوستان آقاجان پنهانی و آشکارا به دیدن ایشان آمده بودند. شبیه همان روزهایی که مشروطه به امضای شاه ماضی رسید. درمیانه حرف هایشان می شنیدیم که تبریز شلوغ شده است. مردم تبریز که تاب استبداد را نداشتند به هدایت ستارخان و باقر خان در مقابل دولتی ها و فوج قزاق ایستاده بودند. شنیدید که چند ماهی پیش از این که اداره تبریز را از دست دولتی ها بگیرند در چند جای شهر جنگی در گرفته بود و شهید این جنگ جوانی اهل ینگه دنیا موسوم به باسکرویل بوده است. آقاجان می گفتند این بنده خدا معلم تاریخ مدرسه آمریکایی های تبریز بوده است که تحت تاثیر مشروطه خواهی تبریزیان قرار گرفته است. باز هم از دوستان آقاجان شنیدم که می گفتند شاه و بریگاد قزاق راههای تبریز را بسته بودند و نمی گذاشتند آذوقه به شهر برود و مردم در بدترین شرایط بودند اما دوام آوردند و توانستند مهار شهر را به دست بگیرند. از آن سو سردار اسعد بختیاری هم خودش را به اصفهان رسیده بود . محمد ولی خان تنکابنی که مردم رشت را یکپارچه کرده بود راه پایتخت را پیش گرفت. سه فوج همزمان به نزدیکی طهران رسیدند. روزهای آخر سرطان بود که خبر رسید که احرار و مشروطه خواهان طهران را فتح کردند و شاه را خلع و ولیعهد دوازده ساله اش یعنی احمد میرزا را به تخت نشاندند. چه لحظات پر اضطرابی بود اما به خیر تمام شد و بار دیگر بهارستان رونق گرفت. می گویند فاتحان طهران به دنبال اعمال استبداد هستند. شاه سابق را به تبعید فرستادند. هر چند نیمه راه بازگشته بود تا بار دیگر سایه شوم استبداد را باز گرداند اما به تدبیر ستارخان و یارش باقر خان بار دیگر به تبعید روس فرستاده شد. آقاجان دیشب می گفت چون شاه صغر سن دارد تا زمان بلوغ نیابت سلطنت را رئیس ایل قاجار به عهده خواهد داشت که حالیه علی رضا خان عضد الملک است.
آقاجان این روزها باز با تمام گرمی هوا باز اخم های پیشانی آقاجان امیر لشگر باز شده است و قصد کردند به تهران بازگردند. قرار است که ما به خاطر جشن های فتح تهران زودتر از هر سال به بهارستان باز می گردیم. می دانید آقاجان در این روزهایی که گذشت و می گذرد من در هر لحظه به یاد شما هستم. به یاد حرف هایتان. یاد آن پیچ امین الدوله حیات خانه شما. آقاجان کاش می دانستید که چقدر دل من و آن پیچ امین الدوله برایتان تنگ شده است. این واقعه فرخنده این امید را به دل این کمینه آورد که آقای من هر چه زودتر باز می گردد. انتظار من و مادر بزرگوارتان به زودی به پایان خواهد رسید ولحظه وصال نزدیک خواهد شد. تا آن زمان بر سرقرارمان می مانم و می خوانم و از همه اتفاقات برایتان می نویسم.
ضمیمه: 14 اسد سنه 1278
باغ امیر لشگر قریه نیاوران
آقای من قرار بود نامه نخستی که برایتان نوشتم را به واسطه پست بفرستم اما از آن جا که وضعیت گمرکات درست نبود کمی به تاخیر افتاد. امروز سومین سالی است که فرمان مشروطه در همین نزدیکی باغ آقاجان در کاخ صاحبقرانیه امضا شده است و جشن ها برپاست. اما دل این کمینه گرفته است. مادر بزرگوارتان دیشب از تلگرافی گفتند که شما فرستادید و در آن گفته اید که حالا حالا نمی توانید باز گردید. آقای من یوسف خان می دانم سرتان در فرنگ مشغول کسب دانش جدید است اما یادتان باشد که این جا در این غربت خانگی کسانی چشماشان به در است که باز گردید.
کاش این شب هجران زودتر به سحرگاه وصال برسد. تا آن زمان انتظارتان را می کشم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 6:15 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home