کوپه شماره ٧
Wednesday, April 16, 2008
تشویق برای تعویض پول های کهنه با نو
من یک عادت بسیار عجیب غریب دارم. این عادت هم این است که پول های چرک و کثیف و پاره ای که بعضی از این تاکسی ها به زور یا لابه لای پول های دیگه به آدم می اندازن رو جمع می کنم و هر دو هفته یک بار یک دو سه هزار تومن پول کهنه و از رده خارج رو می برم بانک ملی و پول تمیز می گیرم. بیشتر بانک ها هم که این پول ها رو می گیرن پانچ می کنن و به اصطلاح از رده خارج می کنن.
امروز باید جایی پول می دادم برای همین از بانک یک باند 2000 تومانی گرفته بودم. وقتی داشتم پول می دادم لابه لای پول ها یک اسکناس نه چندان کهنه بود که یک تیکه اش کامل کنده شده بود. داشتم برمی گشتم سر راهم توی خیابون فلسطین یک بانک ملی بود پول را بردم عوض کنم. یک دو سه ماهی می شه که پول کهنه ها را نبرده بودم بانک. پول ها را که به مسئول باجه دادم و پول تازه را گرفتم دیدم دویست تومان از پول کمه. گفتم آقا اشتباه نکردید. همون دو هزار تومانی پاره رو نشونم داد و گفت یه تیکه از این پول نیست همونو کم کردم. بعد هم اونو انداخت روی دست دو هزار تومانی که کنار دستش بود. نگاه کردم میزان پارگی پول به ده درصد مساحت دو هزار تومانی هم نبود. اینو به همون مسئول باجه گفتم. گفت قانون بانکه. باید کم کنم. دویست تومان اصلا مهم نبود اما برام جالب بود که این پولی بود که از باند مهر شده بانک شمارش شده گرفته بودم. باند رو نشونش دادم و گفتم اما همکاراتون این پول را لابه لای پول ها جا ساز کردند. گفت به من ربطی نداره می خواستید پول ها رو بشمارید. گفتم آقای محترم من شمردم. اما ظاهرا پول چهارتا گوشه داره و من دو گوشه اشو شمردم. با خونسردی تمام گفت این تجربه می شه که بعد از این که پول رو می گیرد دو طرف رو بشمری. هم خنده ام گرفته بود هم بهم برخورده بود که چرا این همه بانک مرکزی تبلیغ می کنه که پول های کهنه و پاره رو به بانک بدید و پول سرمایه ملی است و باید نو نگه دارید؛ این یعنی چی. یک آقایی کنار دستم بود گفت خانم این شگرد بانک ها شده که پول های کهنه و پاره رو لابه لای دسته ها می ذارن. اگه فهمیدی که باز روی یک دسته دیگه می ذارن و اگه نفهمیدی هم که این جوری می شه. با خودم فکر کردم این دیگه خیلی توهم توطئه است. یک نگاه به دو هزار تومانی پاره انداختم و قبل از این که از بانک بیرون بیام به متصدی باجه گفتم ببخشید می شه لطف کنید اون پول رو پانچ کنید و روی پول های از رده خارج بریزید. در حالی که داشت پول های جلوشو داشت دسته می کرد سرشم بالا نکرد. اما گفت شما نمی خواد وظیفه منو بهم یاد بدید. اگه ناراحتید پول ها رو پس بدم. هیچی نگفتم و از بانک اومدم بیرون. در حالی که پول ها رو توی دستم گرفته بودم و به این فکر می کردم که از این به بعد پول های کهنه رو به بانک بدم یا نه.
توی خیابون ولی عصر 1500 تومان از اون پول را دادم فیلم مربای شیرین رو که چند وقته دنبالش بودم خریدم.
پ.ن: امروز پروین دولت آبادی شاعر شعرهای کودکی خیلی از ما هم رفت. پروین دولت آبادی هم مثل ثمین باغچه بان رفت. شاید خیلی از ما ها ندونیم که شاعر شعر ماهی که تو آب نباشه خانم دولت آبادی بوده اما این شعر رو حفظیم. دارم یک مطلب در موردش می نویسم.
Labels: وب نوشت
Monday, April 14, 2008
بیست پنج فروردین 1356
امروز بیست و پنجم فروردینه. صبح سوار قطار توربوترن شدیم و به طرف تهران حرکت کردیم. چند روزی از عروسی عمو محمد گذشته و بابا و عمو محمود معتقدند که با وضعیت زن عمو پروین( زن عمو محمود) باید هر چی زودتر بریم تهران. توی چند روز گذشته چقدر با عروسی عمو خوش گذشت. قبل از این که سال 55 تموم بشه مادرجان تصیم گرفته که به زندگی عمو محمد سر و سامون بده. آخه همچین بفهمی نفهمی سر و گوشش می جنبه . خودش چند تا گزینه داره. اما با گزینه ای که بابا براش انتخاب کرده موافقت می کنه. برای خواستگاری که می ریم دایی جواد هم که قرار همون سال سپیده رو ببره آمریکا با فریده خانم و دختراش اومدن مشهد با ما می آن بریم خواستگاری. ما می ریم خونه دختر عمه بابا که گفتن یک دختر خیلی خوب داره. من روی پای مامان نشستم و دارم به حرف های بزرگترا گوش می دم. یه دفعه سوگند و سایه دختر دایی هام از پایین می آن و می گن بابا این جا توی زیر زمین این ها لیلا فروهر نشسته و داره گریه می کنه. بعدا می فهمیم منظورشان از لیلا فروهر نوه عمه بابا است که حالا 31 ساله که زن عمومه. مقدمات عروسی خیلی زود آماده می شه. عروس 14 سالشه و داره درس می خونه. آخر عید قرار عقد و عروسی رو می ذارن. عمو محمود یک دوربین هشت میلی متری داره که از هر جا که می ریم فیلم می گیره. این دوربین رو زن عمو پروین از انگلیس آورده. با کلی سوغاتی از اون جا. برای من و مرجان یک دامن های لاجوردی از Mother care آورده. یه سری بلوز و زیر پوش مخمل هم هست. قرمز برای من و آبی برای مرجان. برای خودشو و بچه ای که حامله است هم کلی لباس آورده. حتی لباس توی بیمارستان برای خودشو و نوزاد. دکتر گفته آخرای فروردین بچه اش به دنیا می آد. برای همین عروسی با عجله سر می گیره.
از عروسی خاطرات کمی تو یادم هست. مامان برای من و مرجان یکی یک دست لباس سفید گرفته. مال مرجان لباس عروسه. اما لباس من آستین حلقه ایه. اما من می خوام لباسم عین لباس زن عموی تازه ام باشه. آخه لباسش گیپور سفیده و یک کلاه هم داره. عمو محمود همش فیلم می گیره. عروس منو که دور سالن می چرخم و به قول مامان آتیش می سوزونم رو بغل می کنه و می بوسه. عمو فیلم می گیره. مرجان و علی پسر عموم منو که یک سال از اون ها کوچیکترم رو تحویل نمی گیرند. منم برای خودم بدو بدو می کنم و مجلس رو به هم می زنم. مامانم از یک طرف عروس بزرگه و کار تدارک جشن باهاشه و از طرف دیگه باید مواظب من باشه. زن عمو پروین هم خیلی چاق شده و همون علی رو بگیره کافیه. همه این ها رو بعدا توی آپارات می بینیم. آخه عمو فیلم هاشو گرفته.
عروسی تموم می شه و عمو محمود می گه باید زودتر برگردیم تهران. بلیت قطار روز رو می گیره. توی قطار حال زن عمو پروین اصلا خوب نیست. عمو می گه خوب شد که با ماشین نیامدیم. مامان منو توی بغلش گرفته که توی قطار راه نرم تا دوباره کهیر بزنم( آخه من حساسیت دارم و هر وقت توی قطار می شینم بدنم شروع می کنه به کهیر زدن. هنوز هم بعد از سی و خورده سال توی قطار می آم با این که آنتی هیسستامین و پماد همراهمه بازم کهیر می زنم. ) می گم مامان منو نگه داشته و هوای زن عمو رو داره. عصری وقتی به تهران می رسیم همه نفس راحتی می کشن. ما می ریم خونه خودمون . توی خیابون شاه آباد. خیابون اکباتان و عمو محمود خونه اش طرف های خیابون فوزیه است. همه خیلی خسته ایم. شام یک چیز ساده می خوریم و می ریم که بخوابیم که یک دفعه صدای زنگ خونه رو می شنویم. مادرجان قراره فردا بیاد تهران. در و که باز می کنیم می بینیم عمو محمود و زن عمو با علی اومدن. زن عمو دلشو که خیلی گنده است گرفته و گریه می کنه. به مامان می گه باید سریع بریم بیمارستان. اما زن عمو پشت در می شینه . مامان می گه نمی شه وقتشه. بیارش توی خونه . بعد می دوه می ره خونه خانم نجات. خانم نجات همسایه امونه. لیسانس مامایی داره . توی بیمارستان بازرگانان کار می کنه. یک معطب کوچک کنار خونه اش داره. مرجان و علی و من هر سه تا رو اون به دنیا آورده. اما سر این بچه تازه زن عمو تصمیم گرفته بود بره یک بیمارستان با کلاس. حتی لباس خودشو بچه رو که قراره توی بیمارستان بپوشه از Mother care از شعبه اصیلش از لندن خریده. مامان به بابا می گه بچه ها رو ببر توی اتاق و خودش می دوه می ره خونه خانم نجات. ما یعنی منو و مرجان و علی رو می فرستن توی اتاق . صدای جیغ زن عمو می آد که همون جا پای باغچه ما نشسته. مرجان کنار من نشسته و نمی ذاره برم فضولی. از همون اولش اون برای من مادری می کرد و بچگی. علی اما پرو تره دست مرجان رو می ذاره لای در. اما یک دفعه همراه با صدای جیغ زن عمو صدای دیگه ای هم می آد.
زن عمو رو آوردند خوابوندند توی تخت من. کنارش هم یک چیز کوچواویی لای ملحفه است. آخه انقدر هول کرده بودند که یادشون رفته ساک لباس های بچه و مادرشو بیارن. عمو رفته تا لباس بیاره. مامان سریع چند تا از لباس های بچگی منو آورده و تن این موجود قرمز و پر سر و صدا کرده. همه دور تخت من هستند. خانم نجات هم هست. من اما این موجود کوچولو رو دوست ندارم. به مامان می گه بگو زن عمو از تختم بلند بشه می خوام بخوام. مامان می گه نیگا کن این نی نی کوچولو رو ببین. تو بیا روی تخت مرجان بخواب. می گم نی نی اش برداره بره خونه اشون.
این نی نی کوچولوی قرمز رنگ هی رنگ باز می کنه. مادرجان می آد و قرار می شه بچه و مادرش همون جا خونه ما بمونن تا ده روز. مامان جان مامان بزرگ علی هم اومده خونه ما. باز خونه امون شلوغ شده. اسم نی نی رو می زارن لیلا. لیلا قرار بود توی یه بیمارستان کلاس بالا به دنیا بیاد . اما ترجیح داد کنار باغچه خونه ما توی شاه آباد به دنیا بیاد. اون هم توی بیست و پنجمین روز سال.
پ.ن: مامانم لیلا رو خیلی دوست داره. می گه چون وقتی که داشت بدنیا می آمد خودم کنار خانم نجات بودم و اولین کسی بودم که بغلش کردم. حالا اون دختر کوچولوی پر سر و صدا برای خودش خانمی شده و مروز روز تولدشه چند ساله که داره توی انگلیس زندگی می کنه. ده سال بیشتره که به خاطر درس خوندن از منچستر که عمو اینها توش زندگی می کنن رفته. یه لیسانس دارو سازی از دانشگاه کینگ لندن داره و فوق لیسانسشو توی یک رشته ای مرتبط با دارو سازی و نزدیک به کامپیوتر توی شفیلد گرفته و همون جا زندگی و کار می کنه. از همون بچگی می گفت ازدواج نمی کنه. الان هم سر این حرفش هست. الان که داشتم این خاطره رو می نوشتم یادم افتاد که چقدر دلم برای لیلا تنگ شده.
Labels: کودکی ها
Sunday, April 13, 2008
یه پنج زاری می خوام اسماربند بخرم
در کنار خاله بودن را دوست داشتم. وقتی می اومد خونه امون یا می رفتیم خونه اشون رو خیلی دوست داشتم. به غیر از این که رفتن به خونه خاله یعنی بازی کردن و دیدن بهروز که اون روزها دوستش داشتم یک ویژگی داشت. گفتم که گوش های خاله سنگین بود. برای همین اسم بعضی از وسایل جدید را اشتباهی می گفت. مثلا به تلویزیون می گفت کلویزیون؛ به سون آپ می گفت سفید آب، اسمارتیز هم می گفت اسماربند. عشق من این بود که خاله رو مجبور کنم این کلماتی را که بلد نیست را بگه( می دونم خیلی کار بدی بود. اما من چهار پنج سالم بیشتر نبود) آ خر این بازی هم به این جا ختم می شد که خاله می فهمید من سر به سرش می ذارم و دست می کرد پر روسری ململ سفیدش و یک پنج زاری می داد و می گفت: من دختر ندیدم این جور از دیوار راست بالا بره. بیا پدر صلواتی بیا اینو پول رو بگیر و برو برای خودت اسماربند بخر و سر به سر من پیره زن نذار.» می دونست من عاشق کیت کت و اسمارتیز هستم. امروز که فکر می کنم می بینیم من خیلی بزرگ های فامیل را اذیت می کردم اما به خاطر این که همیشه با مادرجانم بودم همشون خیلی دوستم داشتند. هنوزهم خیلی از اون هایی که زنده اند به روم می آرند که خیلی شیطون بودم .
از خاله می گفتم. یک بار خاله اومده بود تهران. مامانم فهیمه رو حامله بود. اگه اشتباه نکرده باشم یا شهریور یا مهر 58 بود. همون سالی که من قرار بود برم آمادگی. یک روز خیلی ناگهانی بابام اومد و به مامانم گفت باید بریم مشهد. بعد هم یک چیزی به مامانم گفت که دیدم مامانم شروع کرد به گریه کردن. یادمه خاله اصلا راضی نبود بره مشهد. توی قطار تا مشهد مامانم بغض کرده بود. خاله با بابام دعوام کرد که چرا اذیتش می کنی. رسیدیم مشهد فهیدیم چه اتفاقی افتاده. خاله به جز پدر شوهر خواهرم یک پسر کوچکتر داشت به اسم علی که مثل برادر و پدرش راننده بود( رانندگی شغل خانوادگی شوهر خاله بود. اولین شماره یا دومین شماره گواهینامه ای که تو ی مشهد صادر شده بود و اگر اشتباه نکنم یکی از پنج شماره اول کل ایران مال شماره گواهینامه شوهرش بود. اون یکی شماره هم مال پدر بزرگ مادری شوهر خواهرمه) این پسر خاله مسافر برده بود قم. توی ترمینال منتظر مسافر بوده که دعوا می شه. یک پاسدار با یک نفر دیگه.از اون دعواهای اعتقادی اول انقلاب. در بین این دعوا پاسداره شروع می کنه به تیراندازی و از بد حادثه یک گلوله می خوره وسط پیشانی پسر خاله. یادم هست فردای آن روزی که رسیدیم مشهد خاله رو دیدم که گریه می کرد و یکی از دو تا دختر پسرش را در بغل گرفته بود و کمرش خم شده بود. از غصه مرگ پسرش که سنی نداشت و چند سالی بیشتر نبود که ازدواج کرده بود و دو تا دختر شش و یک ساله داشت. یادمه خاله بعد از این حادثه اومد تهران. برای شکایت.برای پایمال نشدن خون پسرش . آخه گفته بودند قتل غیر عمد بوده و قرار بود ضارب را آزاد کنند. حتی قم خونه امام خمینی هم رفته بود و عباش رو گرفته بود. آخرش هم شکایتش به جایی نرسید و تنها چیزی که نصیبش شد یک درجه شهادت بود که به پسرش دادند. این غصه نذاشت شش ماه هم زنده بماند. یادمه زمانی که برای آخرین بار خاله رو دیدم دیگه به تلویزیون نمی گفت کلویزیون. اصلا حرف نمی زد. فقظ گریه می کرد. حتی نفهمید مامانم بچه سومش هم دختره. اگه اشتباه نکنم همین روزها بیست و هفت ساله که خاله مرده . قیافه اش خیلی یادم نیست. تنها چیزی که یادمه این که این خاله به ظاهر ضد زن را چقدر دوست داشتم.
حالا هر وقت اسمارتیز می خورم یادم می افته که چقدر خاله رو اذیت می کردم و اون هم می دونست که این بازی یک بازی کودکانه است و همپام می شد.
Labels: کودکی ها
Thursday, April 10, 2008
شبه خاطرات
هم سن و سال های من می دونن کدوم آبنبات ها را می گم همون هایی که بسته اش شبیه عروسک یا اسباب بازی بود و باید یک کشو داشت می کشیدیم و بعد یکدونه آبنباتشو در می آوردیم و می خوردیم.من بچگی هام عاشق کیت کت و این آبنبات بودم. هر پولی می گرفتم از این ها می خریدم و توی وسایلم یک عالمه بسته خالیشو داشتم. بییشترم یک مدلش بود که شببیه یکی از کارتون های همون موقع بود . یادش بخیر موقع برداشتن آبنباتش که شبیه کپسول های سفید چرک خشک کن بود ، انگشت لای کشوش گیر می کرد. طعم او ن آبنبات ها همیشه روی زبونم هست. عید که رفته بودم مشهد توی یک فروشگاه بزرگ دیدم از اون ها داره . بی معطلی یکی دو تا خریدم و شروع کردم به کشیدن کشوش. خواهر بزرگمو و مامانم بهم گفتند یاد بچگی هات افتادی؟ خواهر دیگه ام گفت : نه باز درد نوستالژیاست که عود کرده. کیان کیمیا پرسیدند خاله نوستالژیا چه جور بیمارییه؟ اما من هیچی نگفتم آبنبات رو جویدم و با خودم فکر کردم این ها طعم اون قدیمی ها رو نمی ده.
حالا من نمی دونم تاثیر خوردن این آبنبات کشویی هاست که منو برده به بچگی هام؛ یا تاثیر خوندن نوشته های بنفشه است که منو دوباره دچار مرض نوستالژیا و یادآوری خاطرات بچگی هام انداخته یا این می دونم کیان و کیمیا خواهر زاده هام که این روزها دارند یاد می گیرند از اینترنت استفاده کنند و حتما این صفحه رو می خونن که می خوام از گذشته ها بنویسم. آخه هر دوی اون ها عاشق داستان هایی هستند که قهرماناش رو می شناسن و قصه کودکی من و مامانشون که 16 ماه تفاوت سنی داریم براشون جذاب تره. در این داستان ها که مامانشون تعریف می کرد البته بچه بده همیشه من بودم. شایدم به خاطر این که یکبار دیگه پرسپولیس رو دیدم و یاد اتفاقاتی افتادم که شبیه بعضی از همین داستانه. می خوام از روزهای روشن و تاریک بچگیمو تعریف کنم. شایدم در مقام یک دانش آموخته تاریخ در لابه لای این خاطر ات بخشی از تاریخی رو که خودم و نسل هم سن من شاهدش بودیم ببینم.
عمر به پیش
توی حیاط نشستم و با عروسک ها بازی می کنم که می بینم مادرجان( مادر پدرم) مرجان خواهرم رو صدا می زنه . صدای اذان از مسجد محله می آد. مرجان چادر سفیدی که مادرجان از کربلا آورده رو سرش می کنه و همراهش می ره. از در بیرون می رن. منم دست عروسکمو می گیرم و پشت سرشون می رم. تابستونه و من دور از چشم مامان لباس سفید آستین رکابی رو که برای عروسی عموم پوشیدم را تنم کردم. مامانم داره توی آشپزخونه غذا درست می کنه. مادرجان دست مرجان رو گرفته و آروم به طرف مسجد می رن. منم نگاهشون می کنم و پشت سرشون راه می رم. ا ز کنار مغازه آقا سید می گذرن. بقالی داره. کوچه بغلی خونه امون توی خیابون اکباتان ؛ نزدیک بهارستان. من همیشه می رم پیش آقا سید یک پفک می گیرم و بر می گردم. آقا سید می گه اومدی قاقالی بگیری. و پفکم را به دستم می ده. مادرجان را می بیند می گوید آهان با حاج خانم می خوای بری مسجد پس بدو. حرفی نمی زنم و باز راه می افتم. هوا آفتابی است و خیابان شلوغ. مردمی که بی توجه به من.
مادر جان در صف نماز ایستاده و مرجان در کنارش کارهایش را تقلید می کند . من هنوز پشت سرشان هستم و نمی بینن. عروسکم را آرام می خوابانم و پفک می خورم. یک دفعه صدای مامان را می شنوم که گریه کنان می گوید: کی گفته تو تنها بیای بیرون از خونه؟ حالا همه متوجه من شدند. می گویم خوب با مادرجان اومدم. مادرجان پشت دستش می زند و می گوید:« من اصلا نفهیمیدم. بچه چرا صدات در نیومد؟ من اما می خندم و باز پفک می خورم.
پ.ن: زمانی که این اتفاق افتاد من سه ساله بودم. سال 56. بهار 56 بود و من متولد آبان 53 . از این جا مطمنم که ما آخر تابستان 56 از آن خانه خیابان اکباتان اسباب کشی کردیم. من اون روز رو خوب و روشن یادمه همون جوری که اون خونه رو یادمه . هر وقت این خاطره رو تعریف می کردم مادرجان می گفت برای این که از عمر به پیشی. به مشهدی یعنی بیشتر از سن خودت می فهمی.
این داستان ها ادامه دارد...........
Labels: کودکی ها
Sunday, April 06, 2008
پایانی برای آغازهای تازه
حالا من ماندم و خاطراتی از پنج سال و یازده ماهی که برام به اندازه یک عمر بود و تمام روزهای تلخ و شیرینی که گذروندم و تجربیاتی که به در این مدت داشتم. از روزهایی که وارد دنیای تازه ای به نام خبر شدم، روزهایی که تلاش می کردم یک کار تازه را آغاز کنم، اشتباهات، خبرهایی که خوردم، خبرهای دست اولی که داشتم، تمام سفرهایی که رفتم و اون هایی که قرار بود برم و نشد که برم، دوستایی که پیدا کردم و در کنارشون کار و زندگی رو تجربه کردم، خاطرات دوست داشتن ها و نفرت ها، محبت ها و دشمنی ها، بالا رفتن ها و در جا زدن ها و خاطره روزهای خوب و روزهای تلخ، روزهای روشن و روزهای تاریک، روزهایی که آینده مثل آیینه بود و روزهایی که مثل کوه سنگین بود، آمدن و رفتن های پشت سر هم و ....
الان که به پنج سال و یازده ماهی که گذشت فکر می کنم و به روزهایی که در پیش است و باز دنیای تجربه های جدید روبه رومه. می دونم فکر نمی کردم که هیچ فکر این اتفاق را نمی کردم اما هیچ کس درباره آینده هیچ چیزی نمی دونم. تصمیم هایی که برای روزهای بعد دارم و می خوام همان طوری که یک روز تصمیم گرفتم این راهی را که در این مدت طی کردم را آغاز کردم آن ها را تجربه کنم. دنیای ما دنیای تجربه است.
Labels: وب نوشت
Wednesday, April 02, 2008
سیزده بدر
Tuesday, April 01, 2008
دکتر آدمیت
پ.ن: خیلی گشتم اما عکسی از دکتر آدمیت پیدا نکردم
Labels: تاریخ نوشت