کوپه شماره ٧

Thursday, April 10, 2008

شبه خاطرات


هم سن و سال های من می دونن کدوم آبنبات ها را می گم همون هایی که بسته اش شبیه عروسک یا اسباب بازی بود و باید یک کشو داشت می کشیدیم و بعد یکدونه آبنباتشو در می آوردیم و می خوردیم.من بچگی هام عاشق کیت کت و این آبنبات بودم. هر پولی می گرفتم از این ها می خریدم و توی وسایلم یک عالمه بسته خالیشو داشتم. بییشترم یک مدلش بود که شببیه یکی از کارتون های همون موقع بود . یادش بخیر موقع برداشتن آبنباتش که شبیه کپسول های سفید چرک خشک کن بود ، انگشت لای کشوش گیر می کرد. طعم او ن آبنبات ها همیشه روی زبونم هست. عید که رفته بودم مشهد توی یک فروشگاه بزرگ دیدم از اون ها داره . بی معطلی یکی دو تا خریدم و شروع کردم به کشیدن کشوش. خواهر بزرگمو و مامانم بهم گفتند یاد بچگی هات افتادی؟ خواهر دیگه ام گفت : نه باز درد نوستالژیاست که عود کرده. کیان کیمیا پرسیدند خاله نوستالژیا چه جور بیمارییه؟ اما من هیچی نگفتم آبنبات رو جویدم و با خودم فکر کردم این ها طعم اون قدیمی ها رو نمی ده.
حالا من نمی دونم تاثیر خوردن این آبنبات کشویی هاست که منو برده به بچگی هام؛ یا تاثیر خوندن نوشته های بنفشه است که منو دوباره دچار مرض نوستالژیا و یادآوری خاطرات بچگی هام انداخته یا این می دونم کیان و کیمیا خواهر زاده هام که این روزها دارند یاد می گیرند از اینترنت استفاده کنند و حتما این صفحه رو می خونن که می خوام از گذشته ها بنویسم. آخه هر دوی اون ها عاشق داستان هایی هستند که قهرماناش رو می شناسن و قصه کودکی من و مامانشون که 16 ماه تفاوت سنی داریم براشون جذاب تره. در این داستان ها که مامانشون تعریف می کرد البته بچه بده همیشه من بودم. شایدم به خاطر این که یکبار دیگه پرسپولیس رو دیدم و یاد اتفاقاتی افتادم که شبیه بعضی از همین داستانه. می خوام از روزهای روشن و تاریک بچگیمو تعریف کنم. شایدم در مقام یک دانش آموخته تاریخ در لابه لای این خاطر ات بخشی از تاریخی رو که خودم و نسل هم سن من شاهدش بودیم ببینم.
عمر به پیش
توی حیاط نشستم و با عروسک ها بازی می کنم که می بینم مادرجان( مادر پدرم) مرجان خواهرم رو صدا می زنه . صدای اذان از مسجد محله می آد. مرجان چادر سفیدی که مادرجان از کربلا آورده رو سرش می کنه و همراهش می ره. از در بیرون می رن. منم دست عروسکمو می گیرم و پشت سرشون می رم. تابستونه و من دور از چشم مامان لباس سفید آستین رکابی رو که برای عروسی عموم پوشیدم را تنم کردم. مامانم داره توی آشپزخونه غذا درست می کنه. مادرجان دست مرجان رو گرفته و آروم به طرف مسجد می رن. منم نگاهشون می کنم و پشت سرشون راه می رم. ا ز کنار مغازه آقا سید می گذرن. بقالی داره. کوچه بغلی خونه امون توی خیابون اکباتان ؛ نزدیک بهارستان. من همیشه می رم پیش آقا سید یک پفک می گیرم و بر می گردم. آقا سید می گه اومدی قاقالی بگیری. و پفکم را به دستم می ده. مادرجان را می بیند می گوید آهان با حاج خانم می خوای بری مسجد پس بدو. حرفی نمی زنم و باز راه می افتم. هوا آفتابی است و خیابان شلوغ. مردمی که بی توجه به من.
مادر جان در صف نماز ایستاده و مرجان در کنارش کارهایش را تقلید می کند . من هنوز پشت سرشان هستم و نمی بینن. عروسکم را آرام می خوابانم و پفک می خورم. یک دفعه صدای مامان را می شنوم که گریه کنان می گوید: کی گفته تو تنها بیای بیرون از خونه؟ حالا همه متوجه من شدند. می گویم خوب با مادرجان اومدم. مادرجان پشت دستش می زند و می گوید:« من اصلا نفهیمیدم. بچه چرا صدات در نیومد؟ من اما می خندم و باز پفک می خورم.
پ.ن: زمانی که این اتفاق افتاد من سه ساله بودم. سال 56. بهار 56 بود و من متولد آبان 53 . از این جا مطمنم که ما آخر تابستان 56 از آن خانه خیابان اکباتان اسباب کشی کردیم. من اون روز رو خوب و روشن یادمه همون جوری که اون خونه رو یادمه . هر وقت این خاطره رو تعریف می کردم مادرجان می گفت برای این که از عمر به پیشی. به مشهدی یعنی بیشتر از سن خودت می فهمی.
این داستان ها ادامه دارد...........

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 12:30 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home