کوپه شماره ٧

Monday, April 14, 2008

بیست پنج فروردین 1356

.
امروز بیست و پنجم فروردینه. صبح سوار قطار توربوترن شدیم و به طرف تهران حرکت کردیم. چند روزی از عروسی عمو محمد گذشته و بابا و عمو محمود معتقدند که با وضعیت زن عمو پروین( زن عمو محمود) باید هر چی زودتر بریم تهران. توی چند روز گذشته چقدر با عروسی عمو خوش گذشت. قبل از این که سال 55 تموم بشه مادرجان تصیم گرفته که به زندگی عمو محمد سر و سامون بده. آخه همچین بفهمی نفهمی سر و گوشش می جنبه . خودش چند تا گزینه داره. اما با گزینه ای که بابا براش انتخاب کرده موافقت می کنه. برای خواستگاری که می ریم دایی جواد هم که قرار همون سال سپیده رو ببره آمریکا با فریده خانم و دختراش اومدن مشهد با ما می آن بریم خواستگاری. ما می ریم خونه دختر عمه بابا که گفتن یک دختر خیلی خوب داره. من روی پای مامان نشستم و دارم به حرف های بزرگترا گوش می دم. یه دفعه سوگند و سایه دختر دایی هام از پایین می آن و می گن بابا این جا توی زیر زمین این ها لیلا فروهر نشسته و داره گریه می کنه. بعدا می فهمیم منظورشان از لیلا فروهر نوه عمه بابا است که حالا 31 ساله که زن عمومه. مقدمات عروسی خیلی زود آماده می شه. عروس 14 سالشه و داره درس می خونه. آخر عید قرار عقد و عروسی رو می ذارن. عمو محمود یک دوربین هشت میلی متری داره که از هر جا که می ریم فیلم می گیره. این دوربین رو زن عمو پروین از انگلیس آورده. با کلی سوغاتی از اون جا. برای من و مرجان یک دامن های لاجوردی از Mother care آورده. یه سری بلوز و زیر پوش مخمل هم هست. قرمز برای من و آبی برای مرجان. برای خودشو و بچه ای که حامله است هم کلی لباس آورده. حتی لباس توی بیمارستان برای خودشو و نوزاد. دکتر گفته آخرای فروردین بچه اش به دنیا می آد. برای همین عروسی با عجله سر می گیره.
از عروسی خاطرات کمی تو یادم هست. مامان برای من و مرجان یکی یک دست لباس سفید گرفته. مال مرجان لباس عروسه. اما لباس من آستین حلقه ایه. اما من می خوام لباسم عین لباس زن عموی تازه ام باشه. آخه لباسش گیپور سفیده و یک کلاه هم داره. عمو محمود همش فیلم می گیره. عروس منو که دور سالن می چرخم و به قول مامان آتیش می سوزونم رو بغل می کنه و می بوسه. عمو فیلم می گیره. مرجان و علی پسر عموم منو که یک سال از اون ها کوچیکترم رو تحویل نمی گیرند. منم برای خودم بدو بدو می کنم و مجلس رو به هم می زنم. مامانم از یک طرف عروس بزرگه و کار تدارک جشن باهاشه و از طرف دیگه باید مواظب من باشه. زن عمو پروین هم خیلی چاق شده و همون علی رو بگیره کافیه. همه این ها رو بعدا توی آپارات می بینیم. آخه عمو فیلم هاشو گرفته.
عروسی تموم می شه و عمو محمود می گه باید زودتر برگردیم تهران. بلیت قطار روز رو می گیره. توی قطار حال زن عمو پروین اصلا خوب نیست. عمو می گه خوب شد که با ماشین نیامدیم. مامان منو توی بغلش گرفته که توی قطار راه نرم تا دوباره کهیر بزنم( آخه من حساسیت دارم و هر وقت توی قطار می شینم بدنم شروع می کنه به کهیر زدن. هنوز هم بعد از سی و خورده سال توی قطار می آم با این که آنتی هیسستامین و پماد همراهمه بازم کهیر می زنم. ) می گم مامان منو نگه داشته و هوای زن عمو رو داره. عصری وقتی به تهران می رسیم همه نفس راحتی می کشن. ما می ریم خونه خودمون . توی خیابون شاه آباد. خیابون اکباتان و عمو محمود خونه اش طرف های خیابون فوزیه است. همه خیلی خسته ایم. شام یک چیز ساده می خوریم و می ریم که بخوابیم که یک دفعه صدای زنگ خونه رو می شنویم. مادرجان قراره فردا بیاد تهران. در و که باز می کنیم می بینیم عمو محمود و زن عمو با علی اومدن. زن عمو دلشو که خیلی گنده است گرفته و گریه می کنه. به مامان می گه باید سریع بریم بیمارستان. اما زن عمو پشت در می شینه . مامان می گه نمی شه وقتشه. بیارش توی خونه . بعد می دوه می ره خونه خانم نجات. خانم نجات همسایه امونه. لیسانس مامایی داره . توی بیمارستان بازرگانان کار می کنه. یک معطب کوچک کنار خونه اش داره. مرجان و علی و من هر سه تا رو اون به دنیا آورده. اما سر این بچه تازه زن عمو تصمیم گرفته بود بره یک بیمارستان با کلاس. حتی لباس خودشو بچه رو که قراره توی بیمارستان بپوشه از Mother care از شعبه اصیلش از لندن خریده. مامان به بابا می گه بچه ها رو ببر توی اتاق و خودش می دوه می ره خونه خانم نجات. ما یعنی منو و مرجان و علی رو می فرستن توی اتاق . صدای جیغ زن عمو می آد که همون جا پای باغچه ما نشسته. مرجان کنار من نشسته و نمی ذاره برم فضولی. از همون اولش اون برای من مادری می کرد و بچگی. علی اما پرو تره دست مرجان رو می ذاره لای در. اما یک دفعه همراه با صدای جیغ زن عمو صدای دیگه ای هم می آد.
زن عمو رو آوردند خوابوندند توی تخت من. کنارش هم یک چیز کوچواویی لای ملحفه است. آخه انقدر هول کرده بودند که یادشون رفته ساک لباس های بچه و مادرشو بیارن. عمو رفته تا لباس بیاره. مامان سریع چند تا از لباس های بچگی منو آورده و تن این موجود قرمز و پر سر و صدا کرده. همه دور تخت من هستند. خانم نجات هم هست. من اما این موجود کوچولو رو دوست ندارم. به مامان می گه بگو زن عمو از تختم بلند بشه می خوام بخوام. مامان می گه نیگا کن این نی نی کوچولو رو ببین. تو بیا روی تخت مرجان بخواب. می گم نی نی اش برداره بره خونه اشون.
این نی نی کوچولوی قرمز رنگ هی رنگ باز می کنه. مادرجان می آد و قرار می شه بچه و مادرش همون جا خونه ما بمونن تا ده روز. مامان جان مامان بزرگ علی هم اومده خونه ما. باز خونه امون شلوغ شده. اسم نی نی رو می زارن لیلا. لیلا قرار بود توی یه بیمارستان کلاس بالا به دنیا بیاد . اما ترجیح داد کنار باغچه خونه ما توی شاه آباد به دنیا بیاد. اون هم توی بیست و پنجمین روز سال.
پ.ن: مامانم لیلا رو خیلی دوست داره. می گه چون وقتی که داشت بدنیا می آمد خودم کنار خانم نجات بودم و اولین کسی بودم که بغلش کردم. حالا اون دختر کوچولوی پر سر و صدا برای خودش خانمی شده و مروز روز تولدشه چند ساله که داره توی انگلیس زندگی می کنه. ده سال بیشتره که به خاطر درس خوندن از منچستر که عمو اینها توش زندگی می کنن رفته. یه لیسانس دارو سازی از دانشگاه کینگ لندن داره و فوق لیسانسشو توی یک رشته ای مرتبط با دارو سازی و نزدیک به کامپیوتر توی شفیلد گرفته و همون جا زندگی و کار می کنه. از همون بچگی می گفت ازدواج نمی کنه. الان هم سر این حرفش هست. الان که داشتم این خاطره رو می نوشتم یادم افتاد که چقدر دلم برای لیلا تنگ شده.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:13 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home