کوپه شماره ٧

Sunday, April 13, 2008

یه پنج زاری می خوام اسماربند بخرم

از وقتی یادم بود صداش می زدیم « خاله خانم آغا» خاله بزرگه بابام بود. یک پیره زن کوچولو و خیلی تند و فرز( اگه درست یادم مونده باشه) و حاضر جواب. با این که گوش هاش سنگین بود و سمعک می زد آن خوب جواب همه رو می داد. مشهد زندگی می کرد. اما زیاد تهران می آمد. ما هم هر بار که می رفتیم مشهد خونه اشون می رفتیم. یک خونه قدیمی با حیاطی بزرگ تو ایستگاه سراب . هنوز اون خونه هست اما دیگه اون شکلی نیست. بگذریم. از خاله می گفتم. از اول شروع می کنم ما صداش می زدیم خاله خانم آغا . آخه بابام و مامانم این طوری صداش می کردند. اون ها هم به تبعیت از مادرجانم که از هر ده باری که خواهر بزرگترشو صدا می زد به جای آبجی می گفت خانم آغا. همیشه فکر می کردم مگه می شه اسم کسی را بذارند خانم آغا. بعدها فهمیدم اسم واقعیش این نبود. اسمش (لیلی یا لیلا ) بود. همون زمانی که دختر عموم به دنیا آمد و اسمش را گذاشتند (لیلا) فهمیدیم. آخه به مادرجان اعتراض کرده بود :« چون من اسم نوه ام را مریم گذاشتم تو هم تلافی کردی و اسم نوه اتو به نام من گذاشتی.»آخه اسم مادرجان من مریم بود. یادمه مادرجان که حرف خواهرش رو نقل قل می کرد من پرسیدم راستی اسم خاله لیلا است. مگه اسم پیره زن ها را هم لیلا می گذارند. یادمه مامانم دعوام کرد اما مادرجان خندید. نوه هاش اما آبجی صداش می زدند چرا نمی دونم هیچ و قت نشده بپرسم. این خاله یک خورده هم ضد زن ها بود. مامانم همیشه تعریف می کنه می گه زمانی که من به دنیا آمدم اومد تهران و بعد از دیدنم گفته بود: مریم این یکی هم که دختره. بعد هم به مامانم گفته بود ببر بندازش توی صندوق شهرداری. مامانم می گه من همون موقع حرفشو باور کردم و این قدر ناراحت شدم. گفتم چه فرقی می کنه. مادرجانم گفته بود آبجی شوخی می کنه. بعدا فهمیدم که چرا خاله این قدر با دخترها بد بود این قدر از این حرفش ناراحت نشدم. آخه خاله سه تا دختر داشت که تنها یکیشون زندگی تقریبا بدی نداشت. البته اون هم قابل تحمل تر از خواهراش بود. به همین دلیل معتقد بود چرا باید دختری به دنیا بیاید که بدبخت بشه. هرچند که هفده سال بعدش بود که نوه پسریش که خیلی هم دوستش داشت اومد و با خواهر من ازدواج کرد. (امیر شوهر خواهرم نوه خاله باباست.)
در کنار خاله بودن را دوست داشتم. وقتی می اومد خونه امون یا می رفتیم خونه اشون رو خیلی دوست داشتم. به غیر از این که رفتن به خونه خاله یعنی بازی کردن و دیدن بهروز که اون روزها دوستش داشتم یک ویژگی داشت. گفتم که گوش های خاله سنگین بود. برای همین اسم بعضی از وسایل جدید را اشتباهی می گفت. مثلا به تلویزیون می گفت کلویزیون؛ به سون آپ می گفت سفید آب، اسمارتیز هم می گفت اسماربند. عشق من این بود که خاله رو مجبور کنم این کلماتی را که بلد نیست را بگه( می دونم خیلی کار بدی بود. اما من چهار پنج سالم بیشتر نبود) آ خر این بازی هم به این جا ختم می شد که خاله می فهمید من سر به سرش می ذارم و دست می کرد پر روسری ململ سفیدش و یک پنج زاری می داد و می گفت: من دختر ندیدم این جور از دیوار راست بالا بره. بیا پدر صلواتی بیا اینو پول رو بگیر و برو برای خودت اسماربند بخر و سر به سر من پیره زن نذار.» می دونست من عاشق کیت کت و اسمارتیز هستم. امروز که فکر می کنم می بینیم من خیلی بزرگ های فامیل را اذیت می کردم اما به خاطر این که همیشه با مادرجانم بودم همشون خیلی دوستم داشتند. هنوزهم خیلی از اون هایی که زنده اند به روم می آرند که خیلی شیطون بودم .
از خاله می گفتم. یک بار خاله اومده بود تهران. مامانم فهیمه رو حامله بود. اگه اشتباه نکرده باشم یا شهریور یا مهر 58 بود. همون سالی که من قرار بود برم آمادگی. یک روز خیلی ناگهانی بابام اومد و به مامانم گفت باید بریم مشهد. بعد هم یک چیزی به مامانم گفت که دیدم مامانم شروع کرد به گریه کردن. یادمه خاله اصلا راضی نبود بره مشهد. توی قطار تا مشهد مامانم بغض کرده بود. خاله با بابام دعوام کرد که چرا اذیتش می کنی. رسیدیم مشهد فهیدیم چه اتفاقی افتاده. خاله به جز پدر شوهر خواهرم یک پسر کوچکتر داشت به اسم علی که مثل برادر و پدرش راننده بود( رانندگی شغل خانوادگی شوهر خاله بود. اولین شماره یا دومین شماره گواهینامه ای که تو ی مشهد صادر شده بود و اگر اشتباه نکنم یکی از پنج شماره اول کل ایران مال شماره گواهینامه شوهرش بود. اون یکی شماره هم مال پدر بزرگ مادری شوهر خواهرمه) این پسر خاله مسافر برده بود قم. توی ترمینال منتظر مسافر بوده که دعوا می شه. یک پاسدار با یک نفر دیگه.از اون دعواهای اعتقادی اول انقلاب. در بین این دعوا پاسداره شروع می کنه به تیراندازی و از بد حادثه یک گلوله می خوره وسط پیشانی پسر خاله. یادم هست فردای آن روزی که رسیدیم مشهد خاله رو دیدم که گریه می کرد و یکی از دو تا دختر پسرش را در بغل گرفته بود و کمرش خم شده بود. از غصه مرگ پسرش که سنی نداشت و چند سالی بیشتر نبود که ازدواج کرده بود و دو تا دختر شش و یک ساله داشت. یادمه خاله بعد از این حادثه اومد تهران. برای شکایت.برای پایمال نشدن خون پسرش . آخه گفته بودند قتل غیر عمد بوده و قرار بود ضارب را آزاد کنند. حتی قم خونه امام خمینی هم رفته بود و عباش رو گرفته بود. آخرش هم شکایتش به جایی نرسید و تنها چیزی که نصیبش شد یک درجه شهادت بود که به پسرش دادند. این غصه نذاشت شش ماه هم زنده بماند. یادمه زمانی که برای آخرین بار خاله رو دیدم دیگه به تلویزیون نمی گفت کلویزیون. اصلا حرف نمی زد. فقظ گریه می کرد. حتی نفهمید مامانم بچه سومش هم دختره. اگه اشتباه نکنم همین روزها بیست و هفت ساله که خاله مرده . قیافه اش خیلی یادم نیست. تنها چیزی که یادمه این که این خاله به ظاهر ضد زن را چقدر دوست داشتم.
حالا هر وقت اسمارتیز می خورم یادم می افته که چقدر خاله رو اذیت می کردم و اون هم می دونست که این بازی یک بازی کودکانه است و همپام می شد.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:34 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home