کوپه شماره ٧
Saturday, November 21, 2009
ثريا همسر دوم شاه
پيش نوشت: گاهي وقتها سكوت ما از سر اجبار يا رضايت نيست. اين روزها سكوت من از سر اين بوده كه نميدانم چه بنويسم. درباره چه بنويسم. براي من كه نوشتن سالهاست كه مهمترين بخش زندگي بوده ننوشتن و بيكاري خيلي سخت است. اما خوب ميدونم كه اين هم از دورههاييه كه بايد بگذره تا دوباره نوشتن رو شروع كنم. اما به جاي نوشتن در اين روزها كارم شده ديدن فيلم و خواندن كتاب. در اين روزهاي خانه نشيني اين قدر فيلم ديدم كه حساب و كتابش داره از دستم در ميره. براي اين كه نوشتن از يادم نره تصميم گرفتم درباره فيلمهايي كه ميبينيم يا كتابهايي كه ميخونم بنويسم. فيلم ثريا همسر دوم شاه ايران يك فيلم كاملا تخيلي با اسمي واقعي بود. به نظرم نويسنده و كارگردان ايتاليايي فيلم حتي خاطرات همسر دوم شاه سابق ايران را نخوانده بودند و تنها يك سري كليات درباره زندگي اين ملكه نيمه ايراني ميدانستند هيچ چيزي درباره ايران هم نميدانستند. در مورد اين ملكه پيشين هم همينقدر ميدانستند كه فرزند يك خانزاده بختياري و يك زن آلماني بوده است و در فرانسه تحصيل ميكرده و علاقه مند بوده است كه هنرپيشه شود.... ببخشيد خيلي بيمقدمه رفتم سر اصل مطلب. اصل مطلب اين است كه در اين روزها بيشتر دوست دارم فيلمهاي تاريخي ببينم. از آن جا هم عادت كردم فيلم تاريخي را با استناد به اصل نگاه ميكنم برايم مهم بود ببينيم كه يك كارگردان ايتاليايي كه تصوري از يكي از مهمترين بخشهاي تاريخ كشورم يعني حدود دهه سي داشته است. تصوري كه به نظرم بسيار غير واقعي آمد. فيلم بيشتر درباره يك دختر دانشجوي فرانسوي بود كه يك شاه شرقي مدرن از طريق عكسي كه در اختيارش قرار ميدهند عاشقش ميشود و اين عشق به ازدواجي عاشقانه ميان آنها منجر ميشود. ازدواجي كه نه بدخواهي بدخواهان كه مشكل بچهدار نشدن ا ين ملكه زيبا باعث جدايي او از شاه دلباخته ميشود. البته تا اين جا شايد به نظر بيايد كه فيلم شباهت زيادي به داستان واقعي زندگي ثريا اسفندياري داشته باشد. اما آن چه غير واقعي بود تصاويري بود كه كارگردان فيلم از ايران و البته تاريخ آن داشت يعني حتي به خودش اجازه نداده بود كه كمي درباره ايران تحقيق كند. فيلم در يك منطقه سردسير در ايتاليا فيلمبرداري شده بود. در تمام طول فيلم حتي زمان دو جريان مهم تاريخ ايران يعني قيام سي تير و 28 مرداد سال سي دو كه از بد حادثه در تابستانهاي گرم تهران روي داده بود بخار سرما از دهان بازيگران خارج ميشد و لباسهاي پشمي به تن داشتند. كاخها هم بيشتر به كاخ هاي بوربنها شباهت داشت تا كاخي ايراني. به ياد ندارم كه در هيچ كاخ ايراني تصويري از صليب ديده باشم. از ميان خانواده پر طول و عريض پهلوي ما با چهار نفر روبه رو بوديم. اولي محمد رضا شاه پهلوي دوم كه البته كاركتر اصلي بعد از خود ثريا بود. مرد جواني در حدود بيست و چند ساله كه عاشقانه اين زن جوان را دوست داشت. شاه قرار بود ازدواج اولش را داشته باشد. در حالي كه همه ميدانند در سال 1328 كه پهلوي دوم با ثريا اسفندياري ازدواج كرد مردي سي ساله بود كه از همسر اولش فوزيه به دليل عدم تفاهم جدا شده بود و يك فرزند دختر ده دوازده ساله به نام شهناز داشت. در كنار اين ما با مادر و دو خواهر پهلوي دوم رو به رو هستيم. خواهر بزرگتر شمس پهلوي كه رابط اصلي اين ازدواج از طريق دوستش فروغ ظفر از اقوام ثريا است و همه تلاشش حفظ اين ازدواج است. تاج الملوك پهلوي كه با آن وضعيت جلوسي كه روي صندلي دارد نقش ديوار را بيشتر بازي ميكند. اما در كنار اين دو ما با شخصيتي رو به رو هستيم كه او هم خواهر شاه است به نام شاهزاده سميرا. نقشي كه نه تنها نوع رفتارش كه قرار گرفتن در كنار سه شخصيت ديگر فيلم تماشاگر را به سمت اشرف پهلوي خواهر دوقلوي شاه ميكشاند. البته مثل خيلي از فيلمهاي ايراني كه درباره اشرف پهلوي ميسازند اين شخصيت هم يك اخم مداوم را از او به يادگار دارد. بازيگر نقش اشرف درشت تر از برادرش است و در تمام فيلم يا نشسته يا در حال كاري است كه اين ازدواج سر نگيرد. در حالي كه به استناد تاريخ اشرف پهلوي در طي هفت سالي كه ثريا اسفندياري همسر شاه ايران بوده است حدود سه سال به همراه شوهر مصريش احمد شفيق در فرانسه در تبعيد بوده است. در كنار اين شخصيت ها ما با دكتر محمد مصدق رو به رو هستيم. مردي كوتاه قد كه آدم را به ياد چرچيل مياندازد تا دكتر مصدق. اما از اين نكته جالبتر حضور آيتالله كاشاني در كنار شاه است. روحاني نسبتا جواني كه البته لباسش بيشتر شبيه روحانيون سني مذهب است يا يك رهبر شيعيه. در معدود دفعااتي كه ما با آيتالله كاشاني رو به رو ميشويم در مهماني است كه به افتخار نامزد جديد شاه برپا شده است. از نظر تاريخي آيتالله كاشاني تقريبا همسن و سال دكتر مصدق بوده است در حالي كه در فيلم او تقريبا همسن و سال شاه است. از سوي ديگر ايشون در آن زمان مرجع تقليد شيعي بودند و همين طوري در مجلسي كه رقص مشروب به شيوه دوران ويكتوريايي بود قطعا شركت نميكردند چه برسد به اين كه با زني نامحرم دست بدهند. .. در سراسر فيلم تصاويري نادرست از ايران ميبنيند. زناني با چادرهاي رنگي كه فقط دست تكان مي دهند. حتي در مورد كودتاي بيست و هشت مرداد هم كدهاي غلط داده ميشود.... فكر ميكنم اگر قرار باشد همه مشكلات تاريخي و غير تاريخي اين فيلم را بنويسم يك ده بيست صفحهاي بايد بنويسم. Labels: فيلم نوشت
Thursday, November 05, 2009
برای سرمایه
نمي دونم اين چندميشه؟ يعني چندمين روزنامه اي كه توي اين سالها تعطيلش مي كنند شايد صدمي شايد پانصدمي شايدم؟؟؟؟ اما براي من سرمايه اولين بود. اولين روزنامهاي كه به صورت ثابت كار كردم. اولين تجربه تنظيم خبر و گزارش روزنامهاي ، اولين تجربه صفحهبندي، اولين يك رسانه كاغذي، صفحه هنر روزنامه سرمايه اولين صفحه هنري بود كه ميتونستم جدا بگم صفحه خودم، درباره شكل صفحه و گزارشهايي كه قرار بود بنويسم خودم بودم كه تصميم ميگرفتم... براي همين ميگم اولين بود. اولين براي مني كه با تجربه يك دوره كار تحقيقاتي و بعد هم چهار سال كار توي خبرگزاري آمده بودم اولين بود. درست يك سال و هفت ماه و بيست و دو روز پيش بود؛ همون هفدهم فرورديني رو ميگم كه از خبرگزاري ميراثفرهنگي آمدم بيرون و بعد رامك صبحي زنگ زد و گفت كه بيا روزنامه سرمايه...و از همون جا شروع شد. درست يك سال و هفت ماه و بيست و دو روز كار، تجربه آشنايي با دوستاي تازه و ورورد به فضاهاي تازه... حالا سرمايه توقيف شد و همه روزهاي خوب هم رفته. توي اين مدت براي تعطيلي خيلي از روزنامه ها براي خيلي از دوستام نوشتم اما براي سرمايه نميدونم بايد چي بنويسم. اما همين قدر ميدونم كه با همه چي دوستش داشتم خيلي زياد.... حالا صبح که از خواب بیدار می شم فکر می کنم باید سریع کارامو بکنم و تند تند پاشم برم جردن خیابان گلشهر پلاک 47 طبقه دوم .... روزنامه سرمایه. اما تا می خوام از تخت بیام پایین یادم می افته دیگه سرمایهای نیست که دلواپس باشم که گزارش یک چی بدم و خبر نخورده باشم. دیگه حالا چه اهمیتی داره که کنگور امسال رو یک زن سیاه پوست برد یا این که درباره الی بخت اول اسکاره؟ فروش سینماها کم بشه یا زیاد فرقی نمی کنه چون روزنامه سرمایه دیگه نیست که دلنگران سوژه های اقتصادی باشم و به گیشه فکر کنم... . می دونم چند روزی تاخیر داشتم برای گذاشتن این پست اما با این وضع اینترنت زودتر نمی شد. همین Labels: دل نوشت
Sunday, November 01, 2009
چشما دروغ نمیگه
میگم: چشما دروغ نمیگه میخندی و میگی: باز داری خودتو گول میزنی. میگم: باورم نمیشه، اون نوازشها، لمس دستاش، صدای گرمش... همه دروغ بود؟؟؟ سری تکون میدی و میگی: تو آدم نمیشی میگم: برام سخته باور کنم که بهم رو دست زده میگی: خوب برای این که رو دست رو تو خوردی اون نزده. تویی که هی داری خراب می کنی. این یکی هم یکی از همون هزارتا رودستیه که روزگار بهت زده و تو نگرفتیش... میفهمی نگرفتی میپرسم: آخه کجای کارم اشتباه بود؟ من که این بار همه حواسمو جمع کردم....با چشم باز انتخاب کردم میگی: دفعه قبلم همینو گفتی. ببین تو یه دایره گذاشتی و داری دور اون میچرخی همین... نگاهش میکنم و میخوام چیزی بگم که یک دفعه نفسی تازه می کنه و میگه: ببین من از این خریت های دائمی تو خسته شدم... بس کن. حالا برو اشکاتو پاک کن و مثل همیشه فکر کن که هیچی نبوده.... میگم: خوبم... خیلی خوب میگی: چشما دروغ نمیگه... بعد دستاشو می آره بالا و آروم میکشه روی گونهاش. اشک های روی گونهام پاک میشه پاک پاک. اما دلم هنوز گرفته مثل همیشه میخوام اما ازش نمیپرسم چرا همیشه این طوری می شه چون میدونم جوابم لای بغضی که عکسم توی آیینه داره گم میشه... هر دوی ما میدونیم چشما دروغ نمیگه Labels: دل نوشت
Tuesday, October 27, 2009
دمشق 1
هر شهري براي من شبيه آدمهاست. مثلا تهران يك خانم جا افتاده است كه كمتر به خودش ميرسد و شيراز شبيه پدربزرگهاست. شايد به همين دليل بود كه دمشق براي من حكم يك خانم پير را داشت كه روي لباسهاي دمدمه و البته فاخرش زيورهاي بدلي شيك انداخته بود. اين مهمترين تصويري است كه من از قديميترين پايتخت جهان در ذهن من باقي مانده است. دمشق واقعي دو رويه دارد يك رويه رويه قديمي آن است كه البته ريشه در تاريخي بيش از 2000 ساله دارد. اين بخشي از دمشق است كه ما ايرانيها شيعه از آن ميشناسيم. خرابههاي شام، بازار حميديه و البته بخش تاريخي دمشق كه حصار و قلعه آن قرار دارد. اما دمشق رويه ديگري هم دارد. رويه اي كه همان بدليجات شيكي است كه به سر و رويش انداخته است. بخش تقريبا نيمه مدرن يك شهر عرب. همين بخش اين شهر قديمي براي من جالب بود. دمشق به زيبايي بيروت نيست، اما ازش بدت نميآد. با اين كه سابقه چند هزار ساله داره اما حسي كه توي اصفهان داري كه فكر ميكني داري توي تاريخ قدم ميزني رو نداري. توي اين دو باري كه به اين شهر سفر كردم خيلي آدرساشو بلدم. مي دونم كه مزه التوسرا يعني كوي دانشگاه دمشق. مكاني كه دانشگاه اين شهر قرار داره و البته جزو محله هاي تازه سازشه. بزرگراهي با خونههاي كوچك كه يادگاري زماني است كه مردم اين شهر مرام سوسياليستي داشت. سفارت ايران هم در همين خيابان قرار دارد. كنار سفارت كانادا. توي همين مزه توسرا ميتونيد كلي كافيشاپ پيدا كنيد. كافيشاپهايي كه با قيمت خيلي كم ميتونيد شام بخوريد يا چايي و ساعتها از اينترنت مجانيشون استفاده كنيد. دمشق قديم، دمشق جديد ميدان مرجع و بازار حميديه رو هم كه هر ايراني رفته باشه دمشق ميشناسه. همون جاييه كه به دليل نزديكيش به حرم حضرت رقيه و البته مسجد جامع اموي مركز تجمع ايرانيهاست. در اين منطقه اصلا احساس غريبي نميكنيد چون از هر طرف كه رد بشي كلمات فارسي را ميشنويد. البته بيشتر كاسبها هم فارسي ميفهمند. پول رايج در اين بخش دمشق البته ريال است. باب توما دريچه اي به گذشته و حال شهر اما اون طرف تر از همين ميدان محلهاي وجود داره كه با اين كه ظاهري قديمي داره اما يكي از زيباترين بخشهاي دمشق است:« باب توما» باب توما محله ارامنه دمشقه. اسمش منصوب به يك كشيش است كه از شهر محافظت كرده. باب توما هم محله خريده هم محله خوش گذروني. يك بازار خيلي خوب داره كه اگر دنبال مارك و اين برنامهها باشيد ميتونيد برندهاي خوبي را پيدا كنيد. اما از اون طرف در بخشي از همين محله شما با تعداد زيادي رستوران و بار و البته قهوه خانه رو به رو ميشيد. رستورانهايي كه غذاهاي عربي رو سرو ميكنن. بارهايي كه مشروبات الكي و غير الكي رو در اختيار مشتريا قرار مي دهند و احيانا اگر موسيقي عربي زنده رو بخواين ميتونيد توي همين رستورانا پيدا ميكنيد. توي باب توما ساختمانهايي با صدها سال قدمت ميتونيد ببينيد. يكي از بخشهاي جذاب باب توما براي من سقاخونههاي قشنگيه كه جاي جاي شهر قرار داره. فرق اين سقاخونهها با سقاخونه هاي ما اينه كه به جاي تمثال حضرت علي مجسمهاي از حضرت مريم با فرزندش قرار داره. البته سقاخونه كه ميگم منظورم جايي كه شمع روشن ميكنن نه جايي كه آب ميخورند. بالاي سر بيشتر خونه ها هم ميتونيد صليب يا تمثال حضرت مريم را ببيند. امسال توي وسط باب توما يك دير پيدا كردم كه تعدادي از راهبهها توش زندگي مي كردند. حيف كه دير بود نميشد رفت توي دير ديد راهبههاي مور نظر چطوري زندگي ميكنند. ادامه دارد Labels: سفر نوشت
Friday, October 23, 2009
سفر 2
یک بار دیگه هم همین جا نوشتم که سفر فرصت خوبی برای شناخت برای رسیدن به جواب سئوال های که داشتم و پیدا کردن سئوالهای تازه. دیدن دنیاهایی که شاید خیلی هم متفاوت از دنیای تو نباشند اما خیلی هم دور از دنیای تو نیستند. We are Women in all over the world, we want peace every were I m from here ur from ther, we want pece every were این حرف مشترک ما بود. این سفری برای من مسیری بود تا با دوستانی تازه آشنا شوم و زنانی را از نقاط مختلف دنیا ملاقات کنم شبیه خودم. در این سفر ما زنانی بودیم از سراسر دنیا برای گسترش شعار صلح. زنانی از انگلیس، ایتالیا، ترکیه، فلسطین، لهستان، سوریه، اتریش، استرالیا، ایران، لبنان، اردن، فرانسه، آلمان، ژاپن و.... همجنسانی از سراسر دنیا با زندگیهایی متفاوت اما با مشکلاتی شبیه مشکل تو. به قول مارگارت خانم انگلیسی مهربانی که در این سفر همراه ما بود هر کدام از ما با کوله باری از تجربیات و مشکلاتمان آمدیم این جا تا با کمک هم اگر بتوانیم درد دیگری را حل کنیم. این را زمانی گفت که هر کدام از ما تجربههای زندگیهایمان را گفتیم و تازه آن جا بود که فهمیدیم که در این دنیا تنها نیستیم. ما همراه شده بودیم تا به همه دنیا به زبان های خودمان کلمه صلح را بیاموزیم. PEACEسلام یا صلح. چه تفاوتی دارد مهم این بود که در راهی قدم گذاشته بودیم که به این نام خوانده میشد. این سفر فرصتی بود برای پیدا کردن دوستان تازهای از سرزمینهای دور و نزدیک. فرصتی برای معرفی خودت و آشناییهای تازه. چقدر احساس غرور کردم، وقتی همراه با دوست لهستانی و فلسطینیام با دیدن کودکان آواره فلسطینی در صبرا و شتیلا بعض کردیم، دوست ترکیهات شال سبز تو را با نهایت عشق روی شانهاش نگهداشت و اشکهای دوست ایتالیایی و انگلیسیات را هنگام وداع از روی گونههایشان پاک کردی و قول دادی که مواظب خودت باشی. امشب که داشتم یادگاریهای دوستانم را روی بلوزم می خواندم نوشته دوست فنلاندیم بیشتر از همه به دلم نشست که نوشته بود شما خواهران ما در ایران در مسیری که برای تغییر زندگی انتخاب کردید تنها نیستید. این سفر فرصتی بود برای شناخت بیشتر خودمان و این که چقدر توانایی داریم. پ.ن: یک بار دیگه اومد اول آبان را می گم. این 34 هم تمام شد و به 35 رسیدم.فقط همین. Labels: سفر
Wednesday, October 21, 2009
تکه از خاطرات
پیش نویس: گاهی وقتها آن قدر حرف برای گفتن هست که برای نوشتن آن ها ساعت ها ساعت زمان و توانها توان لازم داری تا آن ها را روی صفحات سفیدی که مقابلت هست حک کنی. اما به یک دفعه یک حرف، یک خبر ساده یا هر اتفاق دیگری باعث میشود که همه این حرف ها را کنار بزاری و به اندازه همان تکان ساده حرف برای گفتن داشته باشی. حالا حکایت این نوشته من است که پیش نویس و پی نوشت آن قطعا از اصلش بلندتر خواهد بود. راستش بعد از 15 روز سفر و برنامه خوب فرصت خوبی بود تا از روزهایی که گذشت و آسمان هایی که دیدم بنویسم اما خبری از یک دوست که چند روزی است همه فکر و ذکرم را پر کرده مجال نداد تا گفتنی ها را نوشتنی کنم. پس بعد از یک مدت طولانی سکوت این بار هم گفتنی ها را میگذارم برای شاید فردا و این نوشته را خطاب به دوستی مینویسم که به جمع دوستان سفر کرده و ترک دیار مادری کرده پیوسته است. برای دوست خوبم حسین سلمانزاده دوست خوبم حسین جان سلام نمیدانم این نوشته را خواهی خواند یا نه اما این نوشته خطاب به توست که با سلامی دوستانه آمدی و بی خبر رفتی. هرچند که فکر می کنم که همین رفتن بیخداحافظی برای دیدن دوباره و به زودی نشانه خوبی است پس با آرزوی دیداری به زودی سلام این نوشته به بهانه سفر طولانی تو و به یاد همه دوستانی است که این روزها سرزمین مادری را ترک کردند. حسین جان از آخرین باری که دیدمت و با تو حرف زدم مدت زیادی نگذشته انگار همین دیروز بود که با دوستان مشترکمان روی ایوان خانه هنرمندان نشسته بودیم و از هر دری سخنی میگفتیم. یادم هست که آن روز هم مثل همه دفعاتی که همدیگر را میدیدیم تو از رفتن میگفتی از این که باید رفت و من مثل همیشه با شوخی گفتم که منم می آم. و تو که مثل همیشه گفتی: خیلی نامردی که با این همه دوستی که اونطرف داری کاری نمی کنی. راستش را بخواهی آن روز هم مطمئن بودم که بالاخره خواهی رفت. این حدس ساده کمتر از یک ماه بعد از آن دیدار به یقین تبدیل شد. وقتی فهمیدم که علت خاموش بودن دائمی موبایلت سفرت است. راستش وقتی مطمئن شدم که رفتی حس چندگانه ای داشتم مثل همه وقت هایی که خبر رفتن دوستانمان را به آن سوی آب ها می شنیدم. حسی با ترکیب خوشحالی و غم. میدانی هر کدام از دوستان که به دنبال آسمان تازه به آن سوی مرز ایران سفر میکنند تکه ای از وجود ما را با خود می برند. تکه ای از خاطرات مشترک و لحظه های با هم بودن را. آخر ما روزهای خوبی را در کنار هم به خاطره رساندیم. خاطره هایی که همان تکه هایی زندگی ماست که گفتم از ما جدا میشود. با این همه خوشحالم که بالاخره راه خودت را پیدا کردی. اما غمگینم که مثل خیلی دیگر از دوستانمان دور از خانه مادری وطن ساکن شدید. دلم برایت تنگ شده همش به یاد سفرمان به اصفهان داشتیم. یادته چه سفری بود؟ همان سفری که من غربی مهربانی را یافتم. عکس هایی که تو از من گرفتی را با این خاطرات رو به رویم و آن ها را تازه میکنم. حسین جان حرفها و خاطرات مشترکمان کم نیست اما همه آن ها باشد برای دیدار دوباره. برای تو و همه دوستانی که دورتر از این مرز زندگی را انتخاب کردند آرزوی زندگی خوب را دارم و میدانم دوست هنرمندی مثل تو همیشه موفق خواهد بود و فقط میگویم: برادر عزیزم، دوست خوبم به امید دیدار پ.ن: فردا صبح بعد از 15 روز سفر و ننوشتن باید به زندگی عادی و کار برگشت. Labels: دل نوشت
Thursday, October 15, 2009
سفر خاورمیانه 1
Labels: سفر نوشت
این روزها در سفرم سفری که فرصتی برای تازهکردن دیدار با دوستانم از ملیتهای مختلف است؛ فرصتی تازه برای آشنایی با دوستان تازهای از ملیتهای مختلف که با تو در چند نقطه مشترکند: هم جنسانی با داستان های و دغدغه های متفاوت و همه ما به قول میرزا یوسف مستشارالدوله به دنبال کلمه مقدسهای هستیم که کلمه مقدسه آزادی جزیی از آن است:« صلح برای همه دنیا و البته برای خاورمیانه.»
این روزها در سفرم درسفری با دوستانی از ملیتهای مختلف با زبانها و فرهنگها و فکرهای مختلف از شرقی ترین جای دنیا در ژاپن تا غربیترین نقطه عالم در ایالت متحده آمریکا از شمالی ترین نقطه اروپا از استونی تا جنوبیترین نقطه عالم از استرالیا. دوستانی از 72 ملت.
این جا اولین سئوال ملیت توئه و چه لحظه زیباییه که دوست تازه ات که تنها با یک سلام ساده و خنده ای مهربانانه با تو همراه شده با شادمانی و شعف میپرسه:« Iran? Relly, nice to meet you my friend. » و بعد جمله بعدی که:« How is the Iran SITUATION » این جا هیچ برای اعتقاد و عقیده ات تو را بازخواست نمیکند، افکار و اندیشه تو برای خودت هست و قابل احترام. وقتی این جا هستی کنار این همه فرهنگ و اندیشه های متفاوت تشنه شنیدنی و آن ها دوست دارند تجربه هایت را بگویی. هیچ کس به خاطر اشتباهات مکرر زبان مشترک مسخره نمیکند و تو را کمک میکند تا اشتباهت را درست کنی. همه مشتاق حرف زدن و شنیدن هستند. این جا که هستی تازه میفهمی تو با دردهایت در جهان تنها نیستی. همه کسانی که پای در سفرن کنار تو حرکت میکنند شکل تازهای از مشکلات را دارند و تو را بدون هیچ چشمداشتی با تجربه های خوبشان شریک میکنند. این جا که هستی تازه میفهمی که همه جهان خانه بزرگی است. خانه تو مرکز عالم نیست این جا که هستی تو در کنار دوستان تازه یافته ات با چهره تازه ای از زندگی آشنا می شوی با مردمی حرفی میزنی که زبان تو را نمیدانند و تو زبان آن ها را نمیشناسی.
حرفهای گفتنی از جاهایی که گذشته کم نیست عکس هایی که گرفتم اما این روزها آن قدر درگیر سفر و برنامه هایی که داریم وقتی برای نوشتن نمی ماند نوشتنی ها و گفتی ها را برای فردا میگذارم فردا از بیروت و دمشق خواهم نوشت..........
پ.ن: امشب در امان هستیم پایتخت کشور اردن هاشمی. فردا هم باید 30 کیلومتر را در اطراف شهر زیبا و قدیمی امان. فرصتی برای دیدن دوباره این شهر. این یکی از غروب هایی است که در این سفر دیدم
