کوپه شماره ٧

Thursday, December 02, 2010

آسوده بخواب آقای جوان

سلام آقای جوان

اسم کوچکت را مطمئن نیستم بدانم، چون نمی دانم برادر کوچکتری یا بزرگتر اما نام خانوادگیت را می دانم.ببخشید که همین اول کار می گویم که از این که به این نام خانوادگی صدایت کنم کمی معذبم، پس به همین دلیل بگذار آقای جوان صدایت کنم.

آقای جوان امروز حال و احوالت خوب بود؟ از صبح تا الان توانستی چشم روی هم بگذاری؟ امشب چی؟ امشب سر آسوده بر بالین می گذاری؟ می دانی چرا می پرسم چون جایی خواندم که کابوس 9 ساله زن امروز سحر هنوز آفتاب سر نزده به دست تو به پایان رسید و دل خانواده ای بزرگ مثل خانواده تو از گرفتن انتقام مرگ زنی که مادری دوست داشتنی و دختر فراموش نشدنی بود آرام گرفت! اما واقعا آرام گرفت؟ تو امروز انتقام صحنه تلخی که 9 سال پیش در خانه پدریت دیدی را گرفتی و زنی را که به عنوان همه دلیل مصیبت های این چند ساله ای که به خانواده تو خانواده تو که می گویم منظورم خانواده ای است که الان زیر سایه اشان زندگی می کنی تو و برادرت را می گویم نه خانواده ای که داشتی و پدری که نام فامیلت را از او داری را شامل می شد- آمده بود به تو معرفی کرده بودند را با شوتی سنگین شبیه شوت هایی که پدرت روانه دروازه می کرد، به سینه خاک فرستادی تا دیدن صحنه تلخ مادری در میان خون خود را فراموش کنی. فکر می کنی این آخر داستان بود؟ آیا صدای التماس های آن زن در لحظه های آخر از یادت رفته؟ آیا دیدن دست و پا زدنش در لحظه آخر را می توانی فراموش کنی؟ نه آقای جوان کابوس های تو نه از دیدن مادرت در میان خون به پایان نرسیده حالا کابوس این زن تو را رها نخواهد کرد این را حتم دارم.

از صبح دارم به این فکر می کنم که چرا تو تویی که تا جایی که یادم هست هنوز 22 بهار را ندیده ای باید مجری حکمی باشی که یک قاضی شرع بیشتر از 7 سال نتوانست پای آن را امضا کند چرا که شک داشت قاتلی که می گفتند قاتل است، قاتل باشد و این قاضی شرع برای پایان دادن به کارهای ناتمام قبلی مثل بقیه حکم هایی که این روزها دارد یکی پس از دیگر امضا می شود داستان را تمام کرد تا این پرونده در بایگانی قضاوتش مخدومه شود و مقصر اصلی بتواند بی هراس وجود زنی که زندگی تازه ای را در جای دیگری از جهان امشب را به صبح برساند. این سئوال دارد آزارم می دهد که چرا تو باید تمام کننده داستانی شوی که مقصر بیگناه است و بیگناهان . می دانم که در این سال هایی که گذشت بارها در جلساتی که مربوط به بازجویی و دادگاه آن زن حضور داشتی و بهتر از من که تنها یک بار در یکی از دادگاههایش بودم و یک بار از نزدیک دیدمش او را می شناسی. پس باید خوب بدانی که تو حکمی را اجرا کردی که پدرت 9 سال پیش با انداختن همه گناه به گردن آن زن و انکار عشق او اجرا کرده بود. بله دوست آقای جوان تو صندلی را از زیر پای یک زن مرده کشیدی. زنی که جرمش عشقی ممنوع بود. عشقی که به خاطرش تا پای مرگ رفت بی آن یک لحظه از آن پشیمان شود. برای این می پرسم چرا تو مجری این حکم شدی چون تو زنی را مادرت را کشت از حق حیات محروم نکردی؛ انتقام توهینی را که به روح مادرت شده بود را گرفتی. درست شنیدی آقای جوان تو و خانواده ات بهتر از من می دانی که آن زن را نه به جرم قتل نکرده به جرم خیانتی که پدرت به مادرت کرد، محاکمه و اعدام کردید. تو زنی را بالای دار بردی که شاید می توانست بعد از آن حادثه وحشتناک جای مادرت بیاید این جرم او بود. زنی که وقتی زمانی که مادرت زنده بود و در خیالش راحت بود که تنها زن زندگی پدرت هست، مثل خیلی زن های دیگر وسط زندگی شما آمده بود. زن هایی که بعد از مرگ مادرت- کشته شدن مادرت پیدا شدند و در ذهن تو و خانواده ات خاطره مادرت را خط خطی کردند. این زن به جای همه آن زن ها تقاص پس داد پس به خانواده ات بگو خیالشان راحت که زندگی از دست رفته دخترشان حالا بار دیگر به دست آمده و خاطره خش برداشته اش پاک شد. تو انتقام زندگی از دست رفته مادرت را گرفتی حالا با اجرای آن حکم مادرت زنده نشد و زنی دیگر هم به زیر خاک رفت، پس امشب می توانی آسوده بخوابی اگر ناله های و دست و پا زدن های لحظه های آخر آن زن رهایت کند.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:49 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home