کوپه شماره ٧
Tuesday, October 27, 2009
دمشق 1

هر شهري براي من شبيه آدمهاست. مثلا تهران يك خانم جا افتاده است كه كمتر به خودش ميرسد و شيراز شبيه پدربزرگهاست. شايد به همين دليل بود كه دمشق براي من حكم يك خانم پير را داشت كه روي لباسهاي دمدمه و البته فاخرش زيورهاي بدلي شيك انداخته بود. اين مهمترين تصويري است كه من از قديميترين پايتخت جهان در ذهن من باقي مانده است. دمشق واقعي دو رويه دارد يك رويه رويه قديمي آن است كه البته ريشه در تاريخي بيش از 2000 ساله دارد. اين بخشي از دمشق است كه ما ايرانيها شيعه از آن ميشناسيم. خرابههاي شام، بازار حميديه و البته بخش تاريخي دمشق كه حصار و قلعه آن قرار دارد. اما دمشق رويه ديگري هم دارد. رويه اي كه همان بدليجات شيكي است كه به سر و رويش انداخته است. بخش تقريبا نيمه مدرن يك شهر عرب. همين بخش اين شهر قديمي براي من جالب بود. دمشق به زيبايي بيروت نيست، اما ازش بدت نميآد. با اين كه سابقه چند هزار ساله داره اما حسي كه توي اصفهان داري كه فكر ميكني داري توي تاريخ قدم ميزني رو نداري. توي اين دو باري كه به اين شهر سفر كردم خيلي آدرساشو بلدم. مي دونم كه مزه التوسرا يعني كوي دانشگاه دمشق. مكاني كه دانشگاه اين شهر قرار داره و البته جزو محله هاي تازه سازشه. بزرگراهي با خونههاي كوچك كه يادگاري زماني است كه مردم اين شهر مرام سوسياليستي داشت. سفارت ايران هم در همين خيابان قرار دارد. كنار سفارت كانادا. توي همين مزه توسرا ميتونيد كلي كافيشاپ پيدا كنيد. كافيشاپهايي كه با قيمت خيلي كم ميتونيد شام بخوريد يا چايي و ساعتها از اينترنت مجانيشون استفاده كنيد.
دمشق قديم، دمشق جديد
ميدان مرجع و بازار حميديه رو هم كه هر ايراني رفته باشه دمشق ميشناسه. همون جاييه كه به دليل نزديكيش به حرم حضرت رقيه و البته مسجد جامع اموي مركز تجمع ايرانيهاست. در اين منطقه اصلا احساس غريبي نميكنيد چون از هر طرف كه رد بشي كلمات فارسي را ميشنويد. البته بيشتر كاسبها هم فارسي ميفهمند. پول رايج در اين بخش دمشق البته ريال است.
باب توما دريچه اي به گذشته و حال شهر
اما اون طرف تر از همين ميدان محلهاي وجود داره كه با اين كه ظاهري قديمي داره اما يكي از زيباترين بخشهاي دمشق است:« باب توما» باب توما محله ارامنه دمشقه. اسمش منصوب به يك كشيش است كه از شهر محافظت كرده. باب توما هم محله خريده هم محله خوش گذروني. يك بازار خيلي خوب داره كه اگر دنبال مارك و اين برنامهها باشيد ميتونيد برندهاي خوبي را پيدا كنيد. اما از اون طرف در بخشي از همين محله شما با تعداد زيادي رستوران و بار و البته قهوه خانه رو به رو ميشيد. رستورانهايي كه غذاهاي عربي رو سرو ميكنن. بارهايي كه مشروبات الكي و غير الكي رو در اختيار مشتريا قرار مي دهند و احيانا اگر موسيقي عربي زنده رو بخواين ميتونيد توي همين رستورانا پيدا ميكنيد. توي باب توما ساختمانهايي با صدها سال قدمت ميتونيد ببينيد. يكي از بخشهاي جذاب باب توما براي من سقاخونههاي قشنگيه كه جاي جاي شهر قرار داره. فرق اين سقاخونهها با سقاخونه هاي ما اينه كه به جاي تمثال حضرت علي مجسمهاي از حضرت مريم با فرزندش قرار داره. البته سقاخونه كه ميگم منظورم جايي كه شمع روشن ميكنن نه جايي كه آب ميخورند. بالاي سر بيشتر خونه ها هم ميتونيد صليب يا تمثال حضرت مريم را ببيند. امسال توي وسط باب توما يك دير پيدا كردم كه تعدادي از راهبهها توش زندگي مي كردند. حيف كه دير بود نميشد رفت توي دير ديد راهبههاي مور نظر چطوري زندگي ميكنند.
ادامه دارد
Labels: سفر نوشت
Friday, October 23, 2009
سفر 2

یک بار دیگه هم همین جا نوشتم که سفر فرصت خوبی برای شناخت برای رسیدن به جواب سئوال های که داشتم و پیدا کردن سئوالهای تازه. دیدن دنیاهایی که شاید خیلی هم متفاوت از دنیای تو نباشند اما خیلی هم دور از دنیای تو نیستند.
We are Women in all over the world, we want peace every were
I m from here ur from ther, we want pece every were
این حرف مشترک ما بود.
این سفری برای من مسیری بود تا با دوستانی تازه آشنا شوم و زنانی را از نقاط مختلف دنیا ملاقات کنم شبیه خودم. در این سفر ما زنانی بودیم از سراسر دنیا برای گسترش شعار صلح. زنانی از انگلیس، ایتالیا، ترکیه، فلسطین، لهستان، سوریه، اتریش، استرالیا، ایران، لبنان، اردن، فرانسه، آلمان، ژاپن و.... همجنسانی از سراسر دنیا با زندگیهایی متفاوت اما با مشکلاتی شبیه مشکل تو. به قول مارگارت خانم انگلیسی مهربانی که در این سفر همراه ما بود هر کدام از ما با کوله باری از تجربیات و مشکلاتمان آمدیم این جا تا با کمک هم اگر بتوانیم درد دیگری را حل کنیم. این را زمانی گفت که هر کدام از ما تجربههای زندگیهایمان را گفتیم و تازه آن جا بود که فهمیدیم که در این دنیا تنها نیستیم. ما همراه شده بودیم تا به همه دنیا به زبان های خودمان کلمه صلح را بیاموزیم. PEACEسلام یا صلح. چه تفاوتی دارد مهم این بود که در راهی قدم گذاشته بودیم که به این نام خوانده میشد.
این سفر فرصتی بود برای پیدا کردن دوستان تازهای از سرزمینهای دور و نزدیک. فرصتی برای معرفی خودت و آشناییهای تازه. چقدر احساس غرور کردم، وقتی همراه با دوست لهستانی و فلسطینیام با دیدن کودکان آواره فلسطینی در صبرا و شتیلا بعض کردیم، دوست ترکیهات شال سبز تو را با نهایت عشق روی شانهاش نگهداشت و اشکهای دوست ایتالیایی و انگلیسیات را هنگام وداع از روی گونههایشان پاک کردی و قول دادی که مواظب خودت باشی. امشب که داشتم یادگاریهای دوستانم را روی بلوزم می خواندم نوشته دوست فنلاندیم بیشتر از همه به دلم نشست که نوشته بود شما خواهران ما در ایران در مسیری که برای تغییر زندگی انتخاب کردید تنها نیستید.
این سفر فرصتی بود برای شناخت بیشتر خودمان و این که چقدر توانایی داریم.
پ.ن: یک بار دیگه اومد اول آبان را می گم. این 34 هم تمام شد و به 35 رسیدم.فقط همین.
Labels: سفر
Wednesday, October 21, 2009
تکه از خاطرات
پیش نویس: گاهی وقتها آن قدر حرف برای گفتن هست که برای نوشتن آن ها ساعت ها ساعت زمان و توانها توان لازم داری تا آن ها را روی صفحات سفیدی که مقابلت هست حک کنی. اما به یک دفعه یک حرف، یک خبر ساده یا هر اتفاق دیگری باعث میشود که همه این حرف ها را کنار بزاری و به اندازه همان تکان ساده حرف برای گفتن داشته باشی. حالا حکایت این نوشته من است که پیش نویس و پی نوشت آن قطعا از اصلش بلندتر خواهد بود. راستش بعد از 15 روز سفر و برنامه خوب فرصت خوبی بود تا از روزهایی که گذشت و آسمان هایی که دیدم بنویسم اما خبری از یک دوست که چند روزی است همه فکر و ذکرم را پر کرده مجال نداد تا گفتنی ها را نوشتنی کنم. پس بعد از یک مدت طولانی سکوت این بار هم گفتنی ها را میگذارم برای شاید فردا و این نوشته را خطاب به دوستی مینویسم که به جمع دوستان سفر کرده و ترک دیار مادری کرده پیوسته است. برای دوست خوبم حسین سلمانزاده
دوست خوبم حسین جان سلام
نمیدانم این نوشته را خواهی خواند یا نه اما این نوشته خطاب به توست که با سلامی دوستانه آمدی و بی خبر رفتی. هرچند که فکر می کنم که همین رفتن بیخداحافظی برای دیدن دوباره و به زودی نشانه خوبی است پس با آرزوی دیداری به زودی سلام
این نوشته به بهانه سفر طولانی تو و به یاد همه دوستانی است که این روزها سرزمین مادری را ترک کردند.
حسین جان از آخرین باری که دیدمت و با تو حرف زدم مدت زیادی نگذشته انگار همین دیروز بود که با دوستان مشترکمان روی ایوان خانه هنرمندان نشسته بودیم و از هر دری سخنی میگفتیم. یادم هست که آن روز هم مثل همه دفعاتی که همدیگر را میدیدیم تو از رفتن میگفتی از این که باید رفت و من مثل همیشه با شوخی گفتم که منم می آم. و تو که مثل همیشه گفتی: خیلی نامردی که با این همه دوستی که اونطرف داری کاری نمی کنی. راستش را بخواهی آن روز هم مطمئن بودم که بالاخره خواهی رفت. این حدس ساده کمتر از یک ماه بعد از آن دیدار به یقین تبدیل شد. وقتی فهمیدم که علت خاموش بودن دائمی موبایلت سفرت است.
راستش وقتی مطمئن شدم که رفتی حس چندگانه ای داشتم مثل همه وقت هایی که خبر رفتن دوستانمان را به آن سوی آب ها می شنیدم. حسی با ترکیب خوشحالی و غم. میدانی هر کدام از دوستان که به دنبال آسمان تازه به آن سوی مرز ایران سفر میکنند تکه ای از وجود ما را با خود می برند. تکه ای از خاطرات مشترک و لحظه های با هم بودن را. آخر ما روزهای خوبی را در کنار هم به خاطره رساندیم. خاطره هایی که همان تکه هایی زندگی ماست که گفتم از ما جدا میشود. با این همه خوشحالم که بالاخره راه خودت را پیدا کردی. اما غمگینم که مثل خیلی دیگر از دوستانمان دور از خانه مادری وطن ساکن شدید. دلم برایت تنگ شده همش به یاد سفرمان به اصفهان داشتیم. یادته چه سفری بود؟ همان سفری که من غربی مهربانی را یافتم. عکس هایی که تو از من گرفتی را با این خاطرات رو به رویم و آن ها را تازه میکنم.
حسین جان حرفها و خاطرات مشترکمان کم نیست اما همه آن ها باشد برای دیدار دوباره. برای تو و همه دوستانی که دورتر از این مرز زندگی را انتخاب کردند آرزوی زندگی خوب را دارم و میدانم دوست هنرمندی مثل تو همیشه موفق خواهد بود و فقط میگویم: برادر عزیزم، دوست خوبم به امید دیدار
پ.ن: فردا صبح بعد از 15 روز سفر و ننوشتن باید به زندگی عادی و کار برگشت.
Labels: دل نوشت
Thursday, October 15, 2009
سفر خاورمیانه 1

این روزها در سفرم سفری که فرصتی برای تازهکردن دیدار با دوستانم از ملیتهای مختلف است؛ فرصتی تازه برای آشنایی با دوستان تازهای از ملیتهای مختلف که با تو در چند نقطه مشترکند: هم جنسانی با داستان های و دغدغه های متفاوت و همه ما به قول میرزا یوسف مستشارالدوله به دنبال کلمه مقدسهای هستیم که کلمه مقدسه آزادی جزیی از آن است:« صلح برای همه دنیا و البته برای خاورمیانه.»
این روزها در سفرم درسفری با دوستانی از ملیتهای مختلف با زبانها و فرهنگها و فکرهای مختلف از شرقی ترین جای دنیا در ژاپن تا غربیترین نقطه عالم در ایالت متحده آمریکا از شمالی ترین نقطه اروپا از استونی تا جنوبیترین نقطه عالم از استرالیا. دوستانی از 72 ملت.
این جا اولین سئوال ملیت توئه و چه لحظه زیباییه که دوست تازه ات که تنها با یک سلام ساده و خنده ای مهربانانه با تو همراه شده با شادمانی و شعف میپرسه:« Iran? Relly, nice to meet you my friend. » و بعد جمله بعدی که:« How is the Iran SITUATION » این جا هیچ برای اعتقاد و عقیده ات تو را بازخواست نمیکند، افکار و اندیشه تو برای خودت هست و قابل احترام. وقتی این جا هستی کنار این همه فرهنگ و اندیشه های متفاوت تشنه شنیدنی و آن ها دوست دارند تجربه هایت را بگویی. هیچ کس به خاطر اشتباهات مکرر زبان مشترک مسخره نمیکند و تو را کمک میکند تا اشتباهت را درست کنی. همه مشتاق حرف زدن و شنیدن هستند. این جا که هستی تازه میفهمی تو با دردهایت در جهان تنها نیستی. همه کسانی که پای در سفرن کنار تو حرکت میکنند شکل تازهای از مشکلات را دارند و تو را بدون هیچ چشمداشتی با تجربه های خوبشان شریک میکنند. این جا که هستی تازه میفهمی که همه جهان خانه بزرگی است. خانه تو مرکز عالم نیست این جا که هستی تو در کنار دوستان تازه یافته ات با چهره تازه ای از زندگی آشنا می شوی با مردمی حرفی میزنی که زبان تو را نمیدانند و تو زبان آن ها را نمیشناسی.
حرفهای گفتنی از جاهایی که گذشته کم نیست عکس هایی که گرفتم اما این روزها آن قدر درگیر سفر و برنامه هایی که داریم وقتی برای نوشتن نمی ماند نوشتنی ها و گفتی ها را برای فردا میگذارم فردا از بیروت و دمشق خواهم نوشت..........
پ.ن: امشب در امان هستیم پایتخت کشور اردن هاشمی. فردا هم باید 30 کیلومتر را در اطراف شهر زیبا و قدیمی امان. فرصتی برای دیدن دوباره این شهر. این یکی از غروب هایی است که در این سفر دیدم
Labels: سفر نوشت
Thursday, October 08, 2009
آسمان دمشق
Labels: سفر