کوپه شماره ٧

Wednesday, October 21, 2009

تکه از خاطرات

پیش نویس: گاهی وقت‌ها آن قدر حرف برای گفتن هست که برای نوشتن آن ها ساعت ها ساعت زمان و توان‌ها توان لازم داری تا آن ها را روی صفحات سفیدی که مقابلت هست حک کنی. اما به یک دفعه یک حرف، یک خبر ساده یا هر اتفاق دیگری باعث می‌شود که همه این حرف ها را کنار بزاری و به اندازه همان تکان ساده حرف برای گفتن داشته باشی. حالا حکایت این نوشته من است که پیش نویس و پی نوشت آن قطعا از اصلش بلندتر خواهد بود. راستش بعد از 15 روز سفر و برنامه خوب فرصت خوبی بود تا از روزهایی که گذشت و آسمان هایی که دیدم بنویسم اما خبری از یک دوست که چند روزی است همه فکر و ذکرم را پر کرده مجال نداد تا گفتنی ها را نوشتنی کنم. پس بعد از یک مدت طولانی سکوت این بار هم گفتنی ها را می‌گذارم برای شاید فردا و این نوشته را خطاب به دوستی می‌نویسم که به جمع دوستان سفر کرده و ترک دیار مادری کرده پیوسته است. برای دوست خوبم حسین سلمانزاده

دوست خوبم حسین جان سلام

نمی‌دانم این نوشته را خواهی خواند یا نه اما این نوشته خطاب به توست که با سلامی دوستانه آمدی و بی خبر رفتی. هرچند که فکر می کنم که همین رفتن بی‌خداحافظی برای دیدن دوباره و به زودی نشانه خوبی است پس با آرزوی دیداری به زودی سلام

این نوشته به بهانه سفر طولانی تو و به یاد همه دوستانی است که این روزها سرزمین مادری را ترک کردند.

حسین جان از آخرین باری که دیدمت و با تو حرف زدم مدت زیادی نگذشته انگار همین دیروز بود که با دوستان مشترکمان روی ایوان خانه هنرمندان نشسته بودیم و از هر دری سخنی می‌گفتیم. یادم هست که آن روز هم مثل همه دفعاتی که همدیگر را می‌دیدیم تو از رفتن می‌گفتی از این که باید رفت و من مثل همیشه با شوخی گفتم که منم می آم. و تو که مثل همیشه گفتی: خیلی نامردی که با این همه دوستی که اونطرف داری کاری نمی کنی. راستش را بخواهی آن روز هم مطمئن بودم که بالاخره خواهی رفت. این حدس ساده کمتر از یک ماه بعد از آن دیدار به یقین تبدیل شد. وقتی فهمیدم که علت خاموش بودن دائمی موبایلت سفرت است.

راستش وقتی مطمئن شدم که رفتی حس چندگانه ای داشتم مثل همه وقت هایی که خبر رفتن دوستانمان را به آن سوی آب ها می شنیدم. حسی با ترکیب خوشحالی و غم. می‌دانی هر کدام از دوستان که به دنبال آسمان تازه به آن سوی مرز ایران سفر می‌کنند تکه ای از وجود ما را با خود می برند. تکه ای از خاطرات مشترک و لحظه های با هم بودن را. آخر ما روزهای خوبی را در کنار هم به خاطره رساندیم. خاطره هایی که همان تکه هایی زندگی ماست که گفتم از ما جدا می‌شود. با این همه خوشحالم که بالاخره راه خودت را پیدا کردی. اما غمگینم که مثل خیلی دیگر از دوستانمان دور از خانه مادری وطن ساکن شدید. دلم برایت تنگ شده همش به یاد سفرمان به اصفهان داشتیم. یادته چه سفری بود؟ همان سفری که من غربی مهربانی را یافتم. عکس هایی که تو از من گرفتی را با این خاطرات رو به رویم و آن ها را تازه می‌کنم.

حسین جان حرف‌ها و خاطرات مشترکمان کم نیست اما همه آن ها باشد برای دیدار دوباره. برای تو و همه دوستانی که دورتر از این مرز زندگی را انتخاب کردند آرزوی زندگی خوب را دارم و می‌دانم دوست هنرمندی مثل تو همیشه موفق خواهد بود و فقط می‌گویم: برادر عزیزم، دوست خوبم به امید دیدار

پ.ن: فردا صبح بعد از 15 روز سفر و ننوشتن باید به زندگی عادی و کار برگشت. ن

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 1:07 AM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home