کوپه شماره ٧
Wednesday, August 11, 2010
166 روز
حالا امروز بعد از 166 روز ميدانم كه ديگر نامت روي گوشي تلفنم نخواهد آمد، حتي امروز كه درست يك سال از آن روزي كه براي اولين بار نگاهم در نگاهت گره خورد. همان روزي كه گفتي با ديدنم حس خوبي داشتي. امروز درست 365 روز گذشت از همان ساعتي كه فكر كردم شهرزاد خوشبختي هستم كه شهريارش را از ميان كتابهاي داستان پيدا كرده. يك سال گذشت از آن عصر گرم روزهاي بعد قلب الاسد كه وارد زندگيم شدي بي دعوت و اولين دروغت را به من گفتي... چه ساده باورت كردم و دل بستم به تويي كه دل به يكي ديگه داده بودي و نميدانم چرا بايد سر راه و زندگي من قرار ميگرفتي و رد پايي ميگذاشتي و ميرفتي؟ چه زود باور بودم كه فكر ميكردم ميتوانم امروز را و مرداد را براي هميشه عاشقانه ببينم تو كه حتي يك احوالپرسي را از من دريغ كردي! امروز 166 روز بي تو از 365 روزي است كه سر راهم قرار گرفتي و رفتي و اگر دارم از تو مينويسم وقتي كه ميدانم حرفهايم را نميشنوي و نميخواني اما مينويسم تا همين خيالي كه گاهگاه به سراغم ميآيد و داغ ساعات خوش با تو بودن را تازه ميكند را هم با خود ببرد. مي نويسم حتي اگه نخواني براي اين كه بگويم با وجود همه حس خوبي كه خرابشان كردي ما اشتباهي بوديم و تو شهريار اين شهزاد ساده دل زود باور نبودي.
پ.ن دارم بعد از هفت هشت ماه اين جا مينويسم. هشت ماه است كه كوپه ام را رها كردم به حال خودش و نمينويسم. شايد هيچ كس به اندازه خودم نداند كه چرا سكوت كردم و اين قطار را كه برايم خيلي ارزش داشت را از حركت انداختم. نميدانم شايد دوباره نوشتن را از نو شروع كردم و شايد باز ديدار در اين كوپه برود به چند ماه آينده....
Labels: دل نوشت