کوپه شماره ٧

Monday, September 21, 2009

بازم بوی مهر

تابستون داره تموم می شه و باز دوره مدرسه می رسه. از همین فردا باز صبح زود بلند شدن و رفتن به مدرسه شروع می شه. به نظر من که توی دنیا هیچ چیزی بدتر از این نیست که آدم صبح ساعت شش صبح از رختخواب جدا بشه و همین طور که چشماش پر خوابه یاد این بیافتی که ای داد بیداد هنوز مشقاتو تموم نکردم. آخه این معلما که نمی دونن من فقط نه اصلا همه از مشق نوشتن خوششون نمی آد. یعنی چی که آدم بشینه از روی کتاب فارسیش هی بنویسه. بدم می آد از این تصمیم کبری که این قدرم طولانیه. هرچند امسال دیگه تصمیم کبری نداریم. می دونم پارسال کتاب فارسی مرجان رو خوندم یک شعر داره از فردوسی به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد. کتاب فردوسی رو دیدم. پارسال هم که رفته بودیم مشهد بابا ما رو برد سر قبرش توی توس. می دونم یک شاعر بزرگه که خیلی خیلی ساله مرده. اما چه فرقی می کنه آخرش که باید از روش نوشت. کاش یک وسیله ای اختراع می شد که به جای آدم مشق می نوشت. یک آدم آهنی مشق نویس وای چه حالی می داد. آخه آدم برای چی باید مشق بنویسه. اصلا کتاب فارسی برای خوندنه نه نوشتن. از اون بدتر ریاضه که هیچ جوری توی سرم نمی ره. هرچی هم که معلمام بخوان نمی تونن. نمی فهمم بابا جان که چرا باید تقسیم 4 رقمی رو بلد شد. آخه چیکار کنم که به اعشار می رسه یادم می ره اون صفره رو بذاری اون بالا تا حاصل جمعت اون بالا بیشتر از اون عدد اصلی نشه. علوم هم دیگه هیچی. از دینی هم که می ترسم... از اون تیکه جهنم و بهشتت. یعنی می شه توی راهنمایی اون قسمتش نباشه؟ نمی دونم کی می شه بریم راهنمایی اون موقع دیگه مثل حالا یک معلم نداریم. ده تا درس ده تا معلم. اینو مرجان می گه که امسال می ره راهنمایی شهید ثانی توی خیابون پاستور. نزدیک مجلس. خوش به حالش حتما دیگه مجبور نیست مشق بنویسه. اما من بیچاره... بازم امسال باید مشق بنویسم. تازه مرجان از یکی دو هفته پیش کتاباشو گرفته و جلد کرده. همه کتاباشو نه شش تاییشو. تعلیمات دینی اش نیومده و تعلیمات اجتماعی و فارسیشون. امسال عربی و انگلیسی هم دارن. حتما دیگه می تونه انگلیسی حرف بزنه. علومشون اما هست خیلی هم سخته. اما می گه مدرسه اشون آزمایشگاه داره. از سپیده شنیده. دختر همسایه امون. اون امسال کلاس سوم راهنماییه. خوش به حالش سال دیگه می ره دبیرستان... حالا ما کو تا دبیرستان. به مرجان می گم منم کتابامو بگیرم مامان جلد می کنه. می خنده و می گه چه فایده یک هفته بعدش جلدشو پاره می کنی و کنار دفتراتم لوله لوله می شه... ا خوب من چیکار کنم موقع مشق نوشتن دستم باید زیر چونه ام باشه. چقدر دوست دارم امسال بیافتم توی کلاس خانم حاج میرآقا معلم کلاس چهارم پنجم مرجان. شانس ما وقتی ما اومدیم کلاس چهارم اون با شاگرداش رفت کلاس پنجم. آخه خانم فیض بخش که معلم کلاس پنجم مدرسه امون بود یک سال نبود و به جای معلم پنجم معلم کلاس چهارم آوردن و خانم حاج میر آقا رفت کلاس پنجم. اما امسال خانم مدیر می گفت خانم فیض بخش اومده. مامانم گفت منو بندازن توی کلاسش. اما من ازش می ترسم می گن خیلی سختگیره. خواهر فاطمه که دو سال از ما بزرگتره شاگردش بوده. می گه خیلی سخت می گیره. وای به حالت که مشقاتو ننویسی می اندازت توی اون انباری پایین مدرسه. مامانم می گه کلاس پنجم خیلی مهمه آخرین سال یک دوره است. خانم حاج میرآقا خیلی معلم خوبیه اما تو باید یک معلمی داشته باشی که جدی تر باشه و ازش حساب ببری. با تجربه باشه...معلمی که کاری کنه که مشقاتو سر وقت بنویسی. من می گن چه فرقی می کنه مهم اینه که من اصلا از مشق نوشتن خوشم نمی آد. حالا هر کی می خواد باشه... اما راستش من از این خانم معلمه می ترسم... از مشق نوشتن هم بیزارم.

پ.ن: یک مهر دیگه داره می آد صداشو می شنوم. باز یاد اون روزها افتادم انقدر دلم می خواد پاشم برم مدرسه امون. دبستان ایثار توی خیابون آذربایجان. اما می دونم اونجا دیگه کسی منو نمی شناسه سال هاست . که خاطره امون پاک شده از دیوارای مدرسه. چقدر دلم برای مدرسه کوچیکمون تنگ شده برای خانم فیض بخش که توی همه معلمام بیشتر دوستش داشتم و برخلاف همه حرف هایی که درباره اش شنیده بودم خیلی مهربون بود. تنها معلمی که بهم فهموند مشق نوشتن اصلا کار سختی نیست و تنها سالی که عاشقانه و به عشق معلمم مشق نوشتم. نمی دونم اگه الان ببینمش می شناسمش. قیافه اش یادم نیست. راستی اون چی اون منو می شناسه. امیدوارم هر جا هست سلامت باشی خانم معلم عزیزم.

Labels:

posted by farzane Ebrahimzade at 11:21 PM

|

Links to this post:

Create a Link

<< Home